قیصر قیصر که می گفتن این بود؟!

صبح چهارشنبه 10 دي ماه 1348 فيلمي در 13 سينماي تهران به روي پرده رفت كه گفته شده دوره‌اي جديد در تاريخ سينماي ايران آغاز کرد. دوره‌اي كه به موج نو در اين سينما معروف شد (اگرچه برخی هم فیلم گاو را آغازگر دوران موج نو می دانند) و بعد از گنج قارون و قارونیسم، فضای قیصریسم را در سینمای ایران باب کرد که به تدریج به ساخت انبوه فیلم های موسوم به جاهلی و کلاه مخملی و چاقوکشی منتهی شد.

در تابستان 1379به مناسبت صد سالگی سینمای ایران، گفت و گویی با عباس شباویز (تهیه کننده فیلم قیصر و از تولید کنندگان عمده موج نو) انجام دادم تا در ویژه نامه هفته نامه سینما برای این مناسبت درج شود. بخشی از آن گفت و گو که درباره فیلم قیصر بود، با حذف سوالات در زیر به نظرتان می رسد:

عباس شباویز:

اواخر سال 46 يا اوايل سال 47 بود كه يك شب در رستوراني انتهاي خيابان سلطنت‌آباد (پاسداران امروز) شام مي‌خوردم كه بهروز وثوقي، آقاي كيميايي را به من معرفي كرد. آن شب كه او را ديدم درباره سناريوي "قيصر" صحبت كرد. گويا قبل از آن چند تهيه‌كننده ديگر از جمله ميثاقيه و اخوان‌ها آن را خوانده و رد كرده بودند. اما من در همان برخورد اول، مسعود كيميايي را جوان بسيار خوب و مودبي ديدم و براي فردای آن روز دعوتش كردم به استوديو آريانا فيلم، فردا آمد و قصه‌اش را كه در يك كتابچه خطي نوشته بود، برايم خواند. خوشم آمد، ( از فیلم نوادا اسمیت گرفته بود) منتها كمي مي‌بايست بر رويش كار مي‌شد... در سناريوي اولي كه مسعود نوشته بود شخصيت "فرمان" زنده نبود و قصه از قطاري كه قيصر با آن مي‌آمد شروع مي‌شد. من پيشنهاد دادم كه فرمان را زنده‌اش كنيم و ده دقيقه اول بدون حضور بهروز باشد.

یادم هست فيلم قيصر كه توليدش تمام شد، حدود 5/16 پرده (یعنی دو ساعت و چهل و پنج دقیقه!!) شده بود و در نمايش خصوصي صداي همه را درآورد. فيلم خيلي بي‌در و پيكري بود و ريتم بسيار كندي داشت. بهروز 25 درصدي را كه با من شريك بود به هم زد. اسفنديار منفردزاده كه حاضر نشد براي فيلم آهنگ بسازد. كيميايي متاثر شده بود. خلاصه من و اسفنديار منفردزاده و بهروز وثوقي و خود مازيار پرتو نشستيم و فيلم را مونتاژ مجدد كرديم تا شد 14 پرده. باز هم ريتم آن كند بود. با ميثاقيه صحبت كردم. ميثاقيه يك صدابرداري داشت به نام محمدي. او هم فيلم را ديد و گفت هيچ چاره‌اي نيست جز اين‌كه فيلم مجددا مونتاژ شود و 3-4 پرده ديگر كوتاه گردد. من «خاني» را پيشنهاد كردم.

خلاصه به اتفاق ميثاقيه و خاني و محمدي رفتيم در اتاق مونتاژ و در را هم بستيم. كار را شروع كرديم و از آخر فيلم، مونتاژ را آغاز نموديم. آخر فيلم همان سكانس قصاب‌خانه بود كه كيميايي با دوربين روي دست و به صورت مستندگونه گرفته بود. مقداري زياد پلان گوشت‌هاي آويزان شده را فيلمبرداري كرده بود و يك، دو سه تا پلان هم تصوير بهروز بود كه از لابلاي گوشت‌ها رد مي‌شد و يك جا هم با «سركوب» برخورد مي‌كرد. بعد ديگر برخوردي نبود و برمي‌گشت و مي‌رفت داخل ريل قطار و بعد به كافه مي‌رفت. اين قسمت را درآورديم و انتهاي فيلم در همان ايستگاه قطار شد. سكانس قصاب‌خانه و كشتارگاه نيز خيلي طولاني بود. آن را هم كوتاه كرديم. خلاصه فيلم شد 5/9 پرده. يعني مجددا 5 پرده و نيم، فيلم كوتاه شد. فيلم را مجددا به نمايش گذاشتيم. منفردزاده آمد، كيميايي و بهروز وثوقي و همه آمدند و فيلم را ديدند. كيميايي اول ناراحت شد ولي بهروز و اسفنديار و بقيه خيلي خوشحال شدند. بعد هم اسفنديار منفردزاده قرار شد موزيك فيلم را بسازد كه ملودي آن را من پيشنهاد دادم. به او گفتم چيزي بساز كه در مايه‌هاي ضرب زورخانه و اين حرف‌ها باشد. او هم خيلي خوب گرفت


/ 0 نظر / 112 بازدید