بررسی تطبیقی  «كانديداي منچوري» 1962 با 2004 <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

Manchurian candidate

 

از مغز شویی کمونیست ها تا روبات‌ شركت‌هاي چند مليتي

 

 

به بهانه نمایش از شبکه

 سوم تلویزیون

 

سينماي سياسي تا پيش از مكارتيسم محدود به اعتراض نسبت به  تلقي‌هاي نادرست از آزادي و انسانيت و مفاهيم اجتماعي مانند عدالت و تفوق بشري از سوي سياستمداران حاكم مي‌گشت و اينكه تا چه اندازه بعضي حاكمان سياسي با كج انديشي و ظاهرسازي و الينه شدن در برخي انديشه‌هاي بي‌پايه و سطحي، جامعه را به كژراهه سوق مي‌دهند.

آنجا كه در سكانس نخست «روشنايي‌هاي شهر» چارلي چاپلين با مضحكه کردن بناي آزادي و عدالت، برداشت سطحی  از این دو مقوله ارزشمند  را  نزد مسئولين يك شهر مورد انتقاد قرار مي‌دهد و يا در «عصرجديد» وقتي برداشتن پرچم قرمز هشداردهنده يك كاميون حمل آهن توسط ولگرد به مثابه رهبري تظاهرات كارگري تلقي مي‌گردد و يا هجو شخصيت هيتلر در فيلم «ديكتاتور بزرگ» (كه در اوج حاكميت آدولف هيتلر و جنگ افروزيش ساخته شد) نمونه‌هايي از پرداخت منتقدانه سياسي در آن سالهاست .

انتقاد ژان رنوار از مرزبندي‌هاي سياسي در «توهم بزرگ»، تمسخر حكومت‌هاي آريستوكرات توسط رنه‌كلر در «آخرين ميلياردر»، كاريكاتور رژيم‌هاي بي‌كفايت ديكتاتوري و جنگ طلب در «سوپ اردك» لئومك كاري و ... و همچنين برخي آثار جوزف لوزي و مارتين ريت و ... نیز از جمله دیگر آثار سیاسی تا قبل از دهه 50 است.

اما مكارتيسم عمده جهت‌گيري فيلم‌هاي سياسي را متوجه جنگ سرد مابين دوبلوك شرق و غرب كرد. اگرچه در بين خيل فيلم‌هاي ضد كمونيستي در اين دوران ، فيلمسازان اندیشمندی  مانند استنلي كوبريك به نوعي به تمسخر جنگ سرد (در «دكتر استرنج لاو») پرداختند. درواقع شدت چالش‌هاي سياسي و نظامي بين دو بلوك در دهه‌هاي 60 و 70 مجال ديگري هم به فيلمسازان نمي‌داد: ترور كندي، بحران موشكي كوبا، ديوار برلين، جنگ ويتنام، مساله فلسطين و ...

در همان زمان جان فرانكن هايمر و جرج اكسلراد براساس رماني از ريچارد كاندان فيلم «كانديداي منچوري» را مي‌سازند كه براي نخستين بار تلنگري مي‌زند به اهرم‌هاي اصلي قدرت در آمريكا و نفوذ كمونيست‌ها در نقاط حساس اين اهرم‌ها. فيلم غافلگير‌كننده است ولي همچنان وفادار به چرخه توليد فيلم‌هاي جنگ سرد و ضد كمونيستي به شمار می آید  خصوصا كه فرانك سيناترا (يك آمريكا پرست افراطي) از سرمایه گذاران فيلم بود.

اگر چه از وراي آن لحن ضدكمونيستي، نگاه‌هاي تند وتيزي هم به رفتارهاي ضد اخلاقي و حتي شارلاتانيستي جناح‌هاي حامي نامزدهاي رياست جمهوري آمريكا بارز است.

"کاندیدای منچوری" مربوط به دوران نخست فیلمسازی جان فرانکن هایمر است که از 1957 آغاز می شود و نقطه اوجش در 1966 و فیلم درخشان "دومی ها" ست  که از تکان دهنده ترین آثار سینمایی  تاریخ هنرهفتم به شمار میآید.  فرانکن هایمر در همین دوران بهترین ایام فعالیت سینمایی اش را گذراند  و با هر فیلم  تکانی به هالیوود رخوت زده از فیلم های موزیکال تکراری و بی خاصیت و وسترن های به آخر رسیده ، داد. این دوران كه از «بيگانه جوان» (1957) شروع شد ،  با ساخته شدن 8 فيلم در «دومي‌ها» (1966) به اوج خود رسید.

در اين دوره آثار موفقي همچون «پرنده‌باز آلكاتراز» (1962)، «كانديداي منچوري» (1963)، "هفت روز در ماه مه" (1964) ،  «ترن» (1965)، «جايزه بزرگ» (1966) و «دومي‌ها» به چشم مي‌خورند. (دوره دوم بطور مشخص دوران افول فرانكن هايمر است. اين دوران با فيلم «كارچاق‌كن» (1968) آغاز مي‌شود. فيلمي براساس نوول موفق برنارد مالامد كه متاسفانه شكستي فاحش براي هايمر بود. «دريانورد خارق‌العاده» (1969)، The Gypsy Moths (كه با نام خشونت يك عشق در تهران به نمايش درآمد) و اسب سوار (1971) از جمله آثار ديگر فرانكن هايمر در این دوره بودند كه با عدم موفقيت مواجه شدند.)

 

اما "کاندیدای منچوری" حاصل مستقیم دوران جنگ سرد است. دورانی که آمریکا هنوز به طور کامل از فاجعه مکارتیسم عبور  نکرده و جنگ سرد وارد مرحله جدی تری شده بود. انقلاب کوبا و بوجود آمدن پایگاهی برای شوروی بیخ گوش آمریکا همه معادلات را برهم زده بود (در همین ایام است که بحران موشکی کوبا دنیا را تا آستانه جنگ سوم جهانی پیش می برد و شکست فضاحت بار آمریکا در خلیج خوکها ، کوبا را برای همیشه در لیست سیاه یانکی ها قرار می دهد) . در چنین ایامی جنگ ویتنام هم به روزهای تعیین کننده اش نزدیک می شد (نخستین عملیات جنگی مستقیم سربازان آمریکایی علیه دولت ویتنام شمالی در نوامبر 1965 صورت گرفت) و...

در همین دوران است که بنا به نوشته  خانم فرانسیس ساندرس در کتاب " جنگ سرد فرهنگی : سیا و جهان هنر و ادب "  که براساس خاطرات کورد مه‌ير، رئيس بخش عمليات بين المللي سيا، و دوست او، آرتور شلزينگر (پسر)، همچنین  ملوين لاسکي از اعضای بالای سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا)  تنظیم شده، سازمان سیا با سرمایه حدود 34 میلیون دلار شبکه مطبوعاتی عظیمی برای تبلیغات علیه بلوک شرق راه اندازی می کند و از جکسن پولاک نقاش گرفته  تا آرتور کوستلر، سيدني هوک،ايناتسيو سيلونه و جرج ارول و ... همه را علیه به اصطلاح خطر کمونیسم  به خدمت می گیرد.

یکی دیگر از این ماموران فرهنگی سیا یا به قول خانم ساندرس  شبکه "ناتوی فرهنگی" ، ریچارد کاندان است که قبل از "کاندیدای منچوری" ، نوول کم اهمیتی به نام "کهنه ترین اعتراف" را درباره دزدی نوشت که سرقت هایش را از تابلوهای معروف نقاشی الهام می گرفت .(بعدا در سال 1962 براساس این کتاب فیلمی به نام "دزدان خوشحال" ساخته شد که در آن رکس هریسن و ریتا هیورث بازی می کردند.) او وقتی برای   انجام کارهای تبلیغاتی فیلم "غرور و تعصب"  به کارگردانی استنلی کرامر در سال 1957 به مادرید رفته بود ، در واقعیت با چنین فردی برخورد کرد. اما مسافرت مادرید برای او خاصیت دیگری هم داشت که یکی از بهترین فرصت های عمرش جهت مشهور شدن را فراهم آورد . او سر صحنه فیلم "غرور و تعصب" با فرانک سیناترا ، یکی از بازیگران فیلم آشنا شد و سیناترا خیلی زود به روحیه تبلیغاتی و پروپاگاندای کاندان پی برد. فرانک سیناترا که از اعضای مشهور باندهای مافیایی نزدیک به سرمایه داران آمریکایی بود و از متعصبین سرسخت ضد کمونیسم محسوب می شد ، از ریچارد کاندان دعوت کرد تا داستانی درباره خطر کمونیسم که اینک در بیخ گوش آمریکا ، این تمدن نوپا را تهدید می نمود ،  بنویسد تا براساس آن فیلمی ساخته شود. کاندان که حدود 22 سال کار تبلیغاتی کرده بود و خصوصا با مقوله جنگ سرد آشنایی کافی داشت ، نوول علمی افسانه ای و در عین حال حادثه ای "کاندیدای منچوری" را نوشت.(جالب اینکه کتاب دیگر کاندان در سال 1979 به نام "قتل های زمستان" هم درباره ماجراهای بعد از ترور رییس جمهور تیموتی کیگن است . این کتاب  توسط ویلیام ریچرت و با بازی جف بریجز و جان هیوستن و آنتونی پرکینز به فیلم برگردانده شد.)

  جرج اکسلراد ( که بیشتر نویسنده  فیلمنامه های کمدی رمانتیک  مثل " صبحانه در تیفانی" و "خارش هفت ساله" و " ایستگاه اتوبوس"  بود) هم از کتاب خوشش آمد  و قرار شد  در ازای تهیه کنندگی ، فیلمنامه را هم بنویسد.  و بالاخره برای چنین تریلری  کارگردانی همچون "جان فرانکن هایمر" که آن زمان غوغایی در هالیوود به پا کرده بود ، دعوت گردید.

فیلم درباره گروهبانی به نام ریمند شاو (با بازی لارنس هاروی)  بود که در جنگ کره به خاطر نجات سربازان جوخه خود ، به دریافت مدال افتخار نائل گشته و حالا از سوی مادرش (با ایفای نقش آنجلا لنزبری) که یک فعال سیاسی به حساب می آمد  به عنوان معاون کاندیدای ریاست جمهوری آینده معرفی می شود تا با توجه به محبوبیت قهرمانی اش باعث پیروزی آن کاندیدا (که سناتور جان آیسلین ، ناپدری اش بود ) گشته و سپس در یک حرکت با ترور رقیب او ، باعث پیروزی اش در انتخابات  ریاست جمهوری شود. ریمند شاو در واقع طی جنگ کره توسط کمونیست های چینی (که در جنگ کره حامی کره شمالی بودند) در منچوری (از استان های چین) شستشوی مغزی شده و اینک با روش هیپنوتیزم تحت کنترل کمونیست ها قرار گرفته  و قرار بود با راهیابی به کاخ سفید ، آنها را بر آمریکا حاکم گرداند. اما یکی از همکارانش در جنگ کره به نام کاپیتان بن مارکو (با بازی فرانک سیناترا) دچار کابوس هایی می شود  و با پیگیری این کابوس ها به واقعیاتی در پشت پرده قهرمان نمایی ریمند می رسد  و در نهایت نقشه ریمند و کمونیست ها در دستیابی به کاخ سفید را برملا می کند.

یک سال پس از نمایش فیلم  "کاندیدای منچوری"، جان اف کندی ترور شد و فرانک سیناترا که از دوستان نزدیک کندی بود را دچار این تصور کرد که این فیلم از انگیزه های اصلی ترور بوده است. بنابراین از اکران مجدد فیلم جلوگیری کرد تا پس از  مرگش که دخترش حقوق مالکیت آن را واگذار نمود  و فیلم "کاندیدای منچوری" مجددا در سال 1988 به نمایش عمومی درآمد . اگرچه گفته می شود این فیلم در زمان حیات فرانک سیناترا و در اواخر دهه 60 و اوایل دهه 70 هم دو بار از تلویزیون پخش شده است. 

   

اما آنچه در بازسازي فيلم مذكور توسط جاناتان دمي و فیلمنامه نویسانش دانيل پاين و دین گئورگریس  انجام گرفته شايد در تاريخ سينماي سياسي بيسابقه باشد. «كانديداي منچوري» سال 2004 براي نخستين بار به قدرت‌هاي سايه حامی  جناح ها و احزاب سياسي قدرتمند آمريكا نظر دارد كه درواقع تعيين كننده اصلي سياست‌هاي اين كشور در تمامي ابعاد هستند. قدرت‌هايي كه از شركت‌هاي غول پيكر چند مليتي حاكم بر اقتصاد آمريكا سرچشمه مي‌گيرند.

كريس ماركر و همكارانش در فيلم «مارپيچ» بخوبي نقش اين شركت‌ها را در كودتاي 11 سپتامبر 1973 شيلي تحليل و به تصوير  كشيده بودند. مايكل مور هم در «فارنهايت 11/9» تا حدودي ريشه‌هاي بوش و سياست‌هاي جنگ طلبانه‌اش را در همين شركت‌ها ارزيابي نمود اما نگاه سياسي فيلم‌هاي مذكور به نظر ابتر و ناقص مي‌آمد چرا كه براي نفوذ تراست‌ها و كارتل‌هاي بزرگ آمريكايي نقش بسيار محدود و دوره‌اي و موردي قائل شده بودند  في‌المثل براي بردن منافع بيشتر اقتصادي در يك كشور و يا ياري رساندن به يك دوست قديمي در كاخ سفيد.

به جرات مي‌توان فيلم جاناتان دمي و دانيل پاين را اثري يكه و برجسته در تاريخ سينماي سياسي دانست كه بخوبي واقعيات جاري در صحنه قدرت آمريكا را با ماجرايي علمي و تخيلي به صورت نمادين در هم‌مي‌آميزد تا اثري به شدت تاثيرگذار خلق نمايند.

قدرت‌هاي سايه و تعيين‌كننده سياست‌هاي كاخ سفيد در «كانديداي منچوري» 2004 از خارج آمريكا و كشورهاي كمونيستي نيامده‌اند و يا از تروريست‌هاي القاعده و امثال آن دستور نمي‌گيرند.

توطئه تسخير كاخ سفيد توسط كانديداي مورد نظر از سوي گروهي خودسر درون سازمان FBI يا CIA  (مانند «سه روز كندور» و يا فيلم «برتري بورن») هدايت نمي‌شود و ناشي از تقابل جناح‌ها (مثل «جي اف كي») هم نيست.

در اینجا همه چيز در يد قدرت كمپاني چند مليتي و جهاني منچوري است. يك كمپاني مانند «هاليبرتن»، «مك دانلد»، «كوكاكولا» و ... كه قدرت‌هاي اقتصادي و رسانه‌اي خود را در سراسر جهان گسترده‌اند.

در نسخه 2004 کاندیدای منچوری ، ريمند شاو (با بازي استثنايي ليوشرايبر كه بخوبي سرگشتگي مابين وجه انساني و قالب روباتيكش را به نماش گذارده) بخاطر نجات يك جوجه نظامي در جنگ 1990 خليج فارس به عنوان قهرمان جنگ به آمريكا بازمي‌گردد و توسط مادرش النور (يكي از پرانعطاف‌ترين و چند بعدي‌ترين ايفاي نقش‌هاي مريل استريپ)  به عنوان معاون یکی از کاندیداها وارد مبارزات انتخاباتي رياست جمهوري مي‌شود تا كانديداي مورد نظر سناتور النور شاو  كه ظاهري دمكرات دارد ولي توسط افكار محافظه‌كار حمايت مي‌شود (حضور هر دو جناح رقيب سياسي آمريكا) را  تقويت نمايد و در اين ميان يكي از همراهان ريمند در جنگ به نام كاپيتان بن ماركو (با بازي دنزل واشينگتن) به دليل كابوس‌هاي بي‌امانش به دنبال واقعيت قهرماني ريمند است و حقيقت 3 روز پس از اسارت که به ذهن هيچ‌كدام خطور نمي‌كند.

دانیل پاین (که در نوشتن فیلمنامه های حادثه ای جاسوسی مانند "مجموع همه ترس ها" به عنوان آخرین ماجرای جک راین و " مارلو کجاست؟" تبحر خود را نشان داده است ) به همراه دین گئورگریس  (که اصلا اکشن نویس است و آثاری مثل "لاراکرافت" و "چک پرداختی" در کارنامه اش به چشم می خورد) همکاری می کنند تا فیلمنامه مورد نظر جاناتان دمی را برای کاندیدای منچوری 2004 بنویسند.

 

جاناتان دمي هم گويا پس از چند تجربه متوسط و نه چندان درخشان مانند «فيلا دلفيا» و «دلبند» و «حقيقتي درباره چارلي» (كه بازسازي «معما»ي استنلي دانن بود) مجددا به روزهاي اوج خود در «سكوت بره‌ها» رسيده بود ، باز هم قصد داشت اثري روانشناختي درباره معضلات روحي بشر امروز را از وراي ماجراي سياسي به تصوير بکشد که به نظر موفق هم شد. در واقع بخش مهمی از فیلمنامه را او با کارگردانی و دکوپاژ ویژه خود  و با تصاویرش هنگام فیلمبرداری نوشته است که قطعا در دست کارگردان دیگری با این حس و حال و تاثیر گذاری شگفت انگیز درنمی آمد.

تصاوير درشت با لنزوايد،‌ استفاده مفهومي از تاثيرات بصري پيرامون سوژه در هر قاب و حركات نامحسوس جانبي دوربین  براي افزودن ريتم هر نما به علاوه موسيقي شنيدني و مبهوت كننده ريچل پورتمن (كه يادآور موسيقي مشابه هاوارد شور «سكوت بره‌ها» است) فيلم «كانديداي منچوري» را از يك ماجراي سياسي در آمريكا به نمايش توطئه‌اي عليه بشريت بدل مي‌سازد.

دمی  كاراكترهايي را كه نسبت به نسخه 42 سال پيش خود (براساس واقعيات امروز) فوق‌العاده عمق يافته‌اند را در يك فضاي به شدت ساديستيك و ماليخوليايي كه باند حير‌ت‌انگيز صوتي فيلم با افكت‌هاي ويژه، آن را در هر حال و هوايي تشديد مي‌نمايد، در موقعيت‌هاي موازي و وضعيتي مابين واقعيت و كابوس شناور مي‌سازد.

این فضای کابوس گونه از نقاط قوت نسخه 2004 کاندیدای منچوری نسبت به فیلم دهه 60 است که آن را از یک اثر علمی تخیلی صرف جدا نموده و به واقعیت نزدیکتر ساخته است .

از همان فلاش فوروارد نخستين فيلم

/ 3 نظر / 3 بازدید
آريانو فيوره - پرشين سينما

يا نظرسنجی فعال نيست و يا وقتی فعال است چنين نظراتی ( تبادل لينک! و ...) مطرح می شود! من هميشه وبلاگ وزين شما را می خوانم و از خواندن تحليل های شما بر آثار سينمائی لذت می برم ... در مورد «کانديدای منچوري» بايد بگم که نسخه ۱۹۶۲ و نيز نسخه ۲۰۰۴ آن فيلم های چندان دلچسبی نبودند و فيلم های سياسی نظير سيريانا و شب بخير و موفق باشيد به مراتب جالب تر بودند ... اگرچه اين يک نظر شخصی است و عده ای ديگر ممکن است کانديدای منچوری را بهتر بدانند...

آريانو فيوره - پرشين سينما

و اينکه فيلم های آنها در راستای اهدافشان مثلا مبارزه با کمونيسم ساخته می شود نشان از درايت و ذکاوت بالای سردمداران هاليوود دارد. آنها به قدرت سينما پی برده اند و برای پيشبرد اهداف سياسی و فرهنگی از سلاحی چون سينما استفاده می کنند. البته اگر ما بخواهيم هم نمی توانيم چنين کاری کنيم چون نه سالن سينما داريم، نه تجهيزات پيشرفته و مدرن، نه بازيگران خوب به تعداد کافی و نه کارگردان های مسلط ( که متاسفانه تعدادشان از انگشتان يک دست فراتر نمی رود!) ... از همه وحشتناک تر ميزان پائين دستمزدها در سينما به واسطه بودجه پائينی است که به سيصدهزار دلار هم نمی رسد! در حالی که فيلم های low-budjet در آمريکا يکی دو ميليون دلار اقلا هزينه در بر دارند. به حال سينمائی که budjet فيلم هايش از low-budjet های هاليوود نيز low تر است بايد گريست!