سعید کنگرانی: سینما نابودم کرد

به جای یادبود روز ملی سینما


سعید کنگرانی یکی از بازیگران پرحاشیه و مهم تئاتر و سینمای پیش از انقلاب بود ، از آقا موشه نمایش "شهر قصه" بیژن مفید تا فیلم های "رضا موتوری" مسعود کیمیایی و "سرایدار" خسرو هریتاش و "دایره مینا" داریوش مهرجویی و بالاخره سریال "دایی جان ناپلئون" ناصر تقوایی و فیلم "در امتداد شب" پرویز صیاد. کنگرانی در سالهای اولیه پس از انقلاب نیز در فیلم هایی همچون "فصل خون" بازی کرد و در سال 1367 ترک وطن کرد و به قول خودش در غربت به همه کاری دست زد و سرانجام به دلیل برخی برخوردها و روابط و فشارهای فراریان و خود تبعیدی های لس آنجلس، مجددا در اوایل دهه 80 به ایران بازگشت و بالاخره در سال 1383 در فیلم "ازدواج به سبک ایرانی" حسن فتحی هم بازی کرد.

بعداز ظهر گرم یکی از روزهای تیرماه 1394، پیام فضلی نژاد به عنوان سردبیر ماهنامه "عصر اندیشه" (که در همان دوران یکی از استثنایی ترین نمونه های مجلات علوم انسانی سالهای اخیر بود)، سعید کنگرانی را برای یک گفت و گوی مفصل به دفتر مجله دعوت کرده بود و از بنده هم خواست تا برای این مصاحبه به دفتر مجله بروم. ما یک بار دیگر در سال 1382 هم در هفته نامه جوانمرگ شده "رویداد هفته" که سردبیرش بودم، گفت و گویی از کنگرانی چاپ کرده بودیم، در آن روزهایی که تازه به ایران برگشته بود.

اما گفت و گویش با عصر اندیشه که در واقع گفت و گوی او هم بود ، بسیار مفصل و طی چند روز انجام گرفت و تنها بخشی از آن در شماره 8 این نشریه (شهریور 1394) با تیتر غریب "سینما نابودم کرد" انتشار یافت و همانجا قول داده شد که متن کامل گفت و گو در کتاب های جیبی "عصر اندیشه" به چاپ برسد که گویا پیام قصد دارد آن را در مجموعه ای دیگر منتشر نماید. آنچه می خوانید بخشی کوتاه از همان گفت و گوست که به هرحال شاید همین بازنشر را هم بایستی خود پیام انجام می داد ولی با توجه به گرفتاری این روزهایش برای برنامه "شوکران" و مجله تازه ای که در دست انتشار دارد و همچنین انتشار مجموعه گفت و گوهای عصر اندیشه اش، این حقیر به مناسبت درگذشت سعید کنگرانی بازخوانی بخشی از آخرین گفت و گوی سعید کنگرانی را به عنوان روایت گوشه هایپنهان تاریخ سینمای ایران برعهده گرفتم.

 اما سعید کنگرانی در گفت و گویش، صریح و رک و پوست کنده، از پشت پرده و آشکار و نهان همه آن جریانات به اصطلاح سینمایی و هنری که دیده و تجربه کرده سخن به میان آورده و گوشه هایی از تاریخ این سینما را بیان نموده که تاکنون در هیچ کتاب و مقاله و مصاحبه و سند نیامده و خود می تواند اسناد معتبر و انکار ناپذیری از سوی یک شاهد عینی تاریخ سینمای ایران برای مورخانش باشد.

کنگرانی از فسادها گفته و از باندهای مافیایی که کلیت سینما را در چنبره خود گرفته بودند و اغلب ریشه در دربار شاه و یا دفتر فرح و یا وابستگان به آنها داشتند. از افراد و چهره هایی در این عرصه سخن گفته که تاکنون با ژست های روشنفکری و اپوزیسیونی و متفکرانه سعی در تافته جدا بافته نشان دادن خود در روزگار طاغوت داشتند ولی حقایق، حکایتی دیگر دارند و نشان می دهند که همین چهره های ظاهر الصلاح، چگونه سر در آخور پهلوی و مفسده بارترین وابستگان آن مانند اشرف پهلوی داشتند و از کیسه آنان ارتزاق می کردند و در این سو آروغ شبه روشنفکری می زدند!!

مشاهدات و افشاگری های سعید کنگرانی به عنوان فردی که بسیاری از فضاهای سینمای دوران طاغوت را لمس کرده، نشان می دهد که عمق فساد در آن رژیم تا کجا بوده و چگونه تمامی مراکز و محافل سیاسی، نظامی ، فرهنگی و اقتصادی رژیم شاه در گسترش آن فساد بی حد و حصر، یاری می رساندند.

نشان می دهد که چگونه برده داری مدرن در سینما و به اصطلاح هنر آن روزگار حضور داشت و همچنانکه در خانه های فحشاء رایج بود، دختران معصوم و نوجوان و زنان خوش بر و روی روستایی، همچون برده ها به تولیدکنندگان فیلم و صاحبان استودیوها فروخته می شدند تا از آنها به اصطلاح هنرپیشه و ستاره سینما ساخته شود!!

سخن ها و درد دل های سعید کنگرانی روشن می سازد که چگونه سردمداران فساد و فحشاء در رژیم طاغوت مانند اشرف پهلوی (که صاحب باندها و مافیای مخوف مواد مخدر هم بود) سرنخ سینمای ایران را بدست داشتند و با مشارکت در استودیوهای به اصطلاح فیلمسازی و برپایی موسسات فیلمسازی تحت عنوان شرکت گسترش صنایع فیلم ایران با نام اختصاری فیتیسی ، فیلمسازان و کارگردانان و بازیگران و سایر دست اندرکاران آن سینما را در انحصار خود گرفته و هرآنچه می خواستند از طریق آنها در سینمای طاغوت تحت عنوان فیلمفارسی یا موج نو، انجام می دادند.

در واقع گفت و گو با سعید کنگرانی، مصداق روشن و ملموس همه آن مطالبی است که می توانست به عنوان تاریخ برای سینمای ایران در دوران پیش از انقلاب روایت گردد.

بخشی از آن گفت و گو را با حذف سوالات در اینجا می خوانید:

سعید کنگرانی :

فیلم ایرانی سه مؤلفه داشت که ترجمان آن به زبان موسیقایی همان ترانه قدیمی «من شب‌پرم، نیلوفرم» یا دامبولی دیمبول می‌شود! قرار بود سه اصل زن، کاباره، عرق‌خوری یا لات‌بازی در این فیلم‌ها موضوع اصلی قرار بگیرند و از این طریق این فرهنگ گسترش پیدا کند که بریزید و بپاشید و بخورید و خوش باشید. مثلاً فیلم گنج قارون می‌خواست به همه اینگونه القا کند که قارون که آن همه ثروت دارد حال و روزش این است، اما علی بی‌غم و حسن جغجغه که آه در بساط ندارند، ببینید چه حال و روز خوبی دارند. پیاز را با مشت می‌کوبند و آبگوشت را چنان با لذت می‌خورند که انگار مائده بهشتی است. بدیهی است که پشت چنین القائاتی یک تفکر خوابیده است. به سینما دستور داده شده بود که این کار را شروع کند.

چرا موج نو آمد؟ چرا کاباره، چاقوکشی، عرق‌خوری، زن عریان و نیمه‌برهنه و چرخیدن دوربین در کاباره باب شد؟

سینمای موج نو از شکم همان سینمای کاباره، سکس و... بیرون آمد، یعنی این دو همزادند، فقط سرمایه‌گذار مشخص‌تر و روتر بازی می‌کند و جای پای فراماسونری را خیلی خوب می‌شود در این جریان دید. من به چشم خودم می‌دیدم که هم ‌دبیرستانی‌ها و هم محله‌ای‌ها و نسل من دارد به یغما می‌رود.

 

سینما در غرب تجربه شده بود و بنیان‌گذاران آن در آمریکا امثال گریفیث همه Red Nake یعنی گردن سرخ بودند. این‌ها هر کسی غیر از خودشان را اساساً آدم حساب نمی‌کردند و آنان را غلام و برده می‌دانستند و همان ابزار را به سینماگرهایی دادند که از اینجا رفته بودند تا درس بخوانند و با سینما آشنا شوند. از دید من یک شاخه‌ این جریان، دانشگاه سیراکیوز است. به اسامی کسانی‌که grant گرفتند و به آمریکا رفتند دقت کنید. یکی‌شان مرحوم آقای «رضا بدیعی» بود که کارگردان موفق و مشهوری هم بود و سريال بالاتر از خطر و... را ساخت. چرا ایشان هیچ‌وقت به ایران برنگشت؟ این سوال مهمی است، ولی پسردایی ایشان آقای مهرجویی آمد. ایشان هم تحصیلکرده همان دانشگاه است، منتها فلسفه و روان‌شناسی خوانده است. موقعی که «دایره مینا» را با ایشان کار کردم، ایشان از لحاظ آکادمیک باسواد بودند، ولی از لحاظ تکنیکی چیز زیادی نمی‌دانستند و فیلمبردار به ایشان کمک می‌کرد. چرا؟ چون نشست‌های ایشان در آمریکا بیشتر جمع‌های روشنفکرانه اهل کتاب، فلسفه، حکمت، تاریخ جهان و... بود. این‌ها می‌خواستند سینمایی را بسط بدهند که مردم را از بافت ایمانی‌شان و از مسائلی که به آن‌ها اعتقاد داشتند جدا کنند.

من به‌عنوان دانشجوی رشته سینما ـ و نه به‌عنوان یک بازیگر ـ می‌خواهم اولین کار آقای مهرجویی، «الماس 33»را ببینم. این فیلم در طبقه‌بندی هالیوود درجه «ج» دارد، یعنی یک فیلم بازاری و برای سود و سودا. هالیوود پر از این نوع فیلم‌هاست. تهیه‌کننده سرِ فیلم الماس 33 ورشکست شد. می‌بینید کسی که با این تفکر وارد سینما شده، یکمرتبه فیلم «گاو» را می‌سازد! حتماً باید این وسط اتفاقی افتاده باشد، امکان ندارد انسان در ظرف یکی دو روز این فاصله را طی کند.

دست‌کم در آن فاصله کوتاه چنین تغییری امکان ندارد، مگر اینکه پشت این حرکت، یک جریان قرار داشته و مثلاً به ایشان گفته شده باشد الان موقع اجرای اهدافی است که درباره‌شان صحبت کردیم و مثلاً حالا دیگر می‌توانی اثری از دکتر ساعدی را کار کنی. زمانی‌که فرهنگ و هنر در پی اجرای اصل 4 ترومن، grant تحصیل در آمریکا را به عده‌ای داد، اکثراً به کالیفرنیا، واشنگتن و نیویورک رفتند و در رشته سینما و علوم ارتباطات تحصیل کردند و از هر جهت امکانات خوبی هم در اختیارشان بود.

من با مرحوم هریتاش، «سرایدار» را کار کردم و با آقای مهرجویی «دایره مینا» را. می‌شد کاملاً متوجه شد که این یک دکترین بود که داشت وارد می‌شد و نقشه‌اش این بود که در تفکرات دانشجویان و جوانان ما نفوذ کند و کار از همین‌جا هم شروع ‌شد و دستم بگرفت و پا به پا برد. یک نوجوان، خام است و می‌شود روی تفکر او کار کرد.

به همین دلیل معتقدم سه مؤلفه‌ای که به آن‌ها اشاره کردم، ساخته و پرداخته جریانی است که در طول 25، 26 سال سینما را آلوده کردند، یعنی کاری که قبح بسیاری از مسائل در چشم مردم ریخت و دیگر اگر فلان خانم هنرپیشه در فیلم برهنه می‌شد، عیب محسوب نمی‌شد. از آن 100 نفری که در سینما نشسته بودند، 90 نفرشان معمولی و خانواده بودند و فقط شاید ده نفرشان اهل کتاب و شناخت بودند و می‌دانستند که چه دست‌هایی در کارند. پس از آنکه قبح بسیاری از مسائل ریخت، به‌تدریج برای مردم «آرمان‌سازی» کردند.   شما بر «موج نو» تأکید ‌کردید. اگر پیشینه ده کارگردان موج نو را مطالعه کنید، می‌بینید که مثلاً یکی از آن‌ها متعلق به گروه «اهل قلم» آبادان است.

نه اینکه صراحتاً بگویند باید بروی، بلکه اعتقاد خطی را به آدم می‌دهند. اعتقاد سیاسی آدم مال خودش است، اما آن‌ها فرصت‌ها را رصد می‌کنند و در وقت مناسب، ابزار انجام کار مورد نظرشان را به آدم می‌دهند. خیلی از خانم‌ها و آقایان روشنفکر در زمان آریامهر ـ حداقل در دهه 1350 که من شاهدش بودم ـ بهترین بودجه‌ها را از کانون پرورش کودکان و نوجوانان تا بنیاد فرح، سفارت آمریکا، شب‌های شعرخوانی گوته و... می‌گرفتند. این‌ها همینطور که به این کانون‌ها نزدیک می‌شدند، از پشت به این‌ها grant داده می‌شد. وقتی به کسی grant می‌دهند مثل این است که شما به من حقوق بدهید و من دائماً از شما بپرسم این حقوق را بابت چه چیزی به من می‌دهید و شما بگویید برای اینکه شما را دوست دارم، شما هنرمند این مملکتی و با گفتن این حرف‌ها، مرا آلوده این پولی که دارید به من می‌دهید می‌کنید. تا اینجای قضیه من خام هستم و تصور می‌کنم دارید از روی انسانیت این کار را می‌کنید تا روزی که مرا در خلوتی صدا می‌زنید و می‌گویید بیا در این کار به من کمک کن. کار چیست؟ کار سیاسی!

مثلاً grant کتاب‌های جیبی را که فراوان منتشر می‌شدند، آمریکا می‌داد. قطعاً این grant را که الکی نمی‌داد و در سطوح خیلی بالا مثلاً به «احسان یارشاطر» می‌گفت از این افراد حمایت کن که بیایند و در اینجا این کارها را بکنند.

 

وقتی سیستمی می‌خواهد فسادی را طبق دستور یا دکترینی وارد فرهنگ سرزمینش کند، سینمای آن هم می‌شود چشمه آربی آوانسیان که در آن یک بازیگر زن را عریان می‌کند که در سینمای ما سابقه نداشت و خیلی زود بود.

اواخر دهه 1340، اوایل دهه 1350، دکترین داده شد و کسانی‌که ریاست سینما را داشتند، از فرهنگ و هنر آقای پهلبد بگیرید تا بقیه این دکترین را اجرا کردند.

یکی از آن‌ها مو سرخه بود. تمام فیلم‌هایی که خانم «شهناز تهرانی» یا خانم مرجان، همسر آقای «علی محمدی» از گویندگان درجه یک رادیو بازی می‌کردند. تصورش را بکنید که یکمرتبه یک زن خانه‌دار و مادر دو بچه را به آن شکل در بیاورند. دقیقاً دست‌هایی در کار بود که مثلاً دخترهای فراری را که قبلاً وارد سیستم روسپی‌گری می‌شدند، وارد سینما کنند. یکی دو تا هم نبودند. کمپانی‌های موسیقی، استودیوهای مختلف با هم grant می‌گذاشتند و دستور از بالا می‌رسید. مثلاً آقای هویدا وقتی به سندیکای بازیگران یا تهیه‌کنندگان می‌رفت، این‌ها برای اظهار غلامی و نوکری شاه، نقششان را زمین می‌زدند، چون می‌دانستند امریه‌ای آمده که این دکترین باید اجرا شود و اگر نکنند... یکی از سندها خود من.

سلسله مراتبی که فلان خانم را برای بازیگری کشف می‌کرد، در جامعه هنری آن روزگار توسط ـ با عرض معذرت ـ یک پا انداز انجام می‌شد. این یک شغل بود و طرف فکر نمی‌کرد که دارد کار بدی می‌کند. وقتی سینما نیاز به سیاهی لشکر داشت دو نفر بودند به نام خانم بهرامی و آقای حسن دکتر. هر تیپ دختری را که می‌خواستید این‌ها برایتان پیدا می‌کردند. ... مثلاً تهیه‌کننده می‌گفت یک دختر باکره چهارده ساله می‌خواهم یا مثلاً یک دبیرستانی می‌خواهم که 20 ساله نشان بدهد، چون قصه فیلم طوری است که Bad man فیلم بکارت او را برمی‌دارد. مثل فیلم قیصر که جلال به آن دختر تجاوز کرد. در فیلم اصلی کاملاً آن دختر را که سنی هم نداشت برهنه کردند، ولی در نسخه بعد از انقلاب جمع و جورش کردند. کسانی بودند که گنده لات رسمی بودند. الان هم هستند. لات‌هایی بودند که از کاباره‌ها محافظت می‌کردند. لات‌هایی هم بودند که بادی‌گارد مادر شاه بودند.

دخترها را ستاره می‌کردند و بعد برای شیوخ عرب صادر می‌شدند. ما داریم درباره دوره‌ای حرف می‌زنیم که دکترین رژیم شاهنشاهی تلاش می‌کرد چهار نعل خودش را به الگوی آمریکا برساند. البته یک بخش عظیم سیستم هم به فرانسه نظر داشت که در همین سینما سهم دارد.

این خانم‌هایی که گفتم به چند بچه لات جنوب شهر پول می‌دادند که این پسرها را برایشان پیدا کنند و بیاورند. دوره من می‌خورد به زمانی‌که اسم طلا بر سر زبان‌ها بود. من در بعضی از جشنواره‌ها، کوکتل‌ها و مهمانی‌ها این قبیل افراد را می‌دیدم. یک خانم بسیار زیبایی را که زن یک سبزی‌فروش بود همین‌ها آوردند. همان زنی که در پستچی نقش زن پستچی را بازی می‌کرد.

 

یک خلبان معروف از خانواده پهلوی، در ناکجاآبادی این زن را می‌بیند و به‌قدری زیبایی طبیعی این زن او را می‌گیرد که همان آدم‌هایی را که گفتم به سراغ این زن می‌فرستد. آن‌ها هم بیوگرافی این زن را در می‌آورند و به دستش می‌دهند. هر سال سه چهار مهمانی کوکتل در زمان جشنواره جهانی فیلم تهران برگزار می‌شد و هنرپیشه‌های بین‌المللی هم دعوت می‌شدند تا با هنرپیشه‌های ایرانی آشنا شوند. ساواک حتماً باید اسامی را okay می‌داد. این خانم، نام فامیلش را هم از آن آقای خلبان گرفت. خلبان ایشان را به پاریس فرستاد، دماغش را عمل کردند، پوستش را کشیدند و خلاصه تیپی مثل زن‌های فرانسوی از او درست کردند.

ریاست خانه فرهنگ ایران در پاریس با دکتر بوشهری، شوهر اشرف بود. دربار لیست می‌داد که یکسری زن با این تیپ می‌خواهیم یا مثلاً الیزابت تایلور را بیاورید. شغل خانه فرهنگی، آماده کردن این زن‌ها و هجرت دادنشان به ایران و protect کردن از آن‌ها در ایران بود. این‌ها وقتی می‌آمدند برده کامل بودند.

قمار خیلی رایج و مد شده بود. اگر فیلم سرایدار را دیده باشید، یک سکانس در این فیلم هست که زن رئیس کارخانه که سرایدارش پدر من است، قمار می‌زنند. پیشخدمت، نوکر و آشپز با یونیفورم در خانه این مدیر کارخانه خدمت می‌کنند و آنجا پاتوق قمار است، مثل خیلی از خانه‌های برادران مجتهدی یا مجتهدزاده. تخصص این‌ها این بود که مثلاً با «منوچهر وثوق» قرارداد می‌بستند و او را قمارباز کرده بودند و طبیعتاً به‌خاطر طولانی بودن جلسات قمار، الکل هم کنار دستش بود. با او قرارداد می‌بستند و به او پیش‌قسط می‌دادند و مبارک باشد و این حرف‌ها بارش می‌کردند، بعد قماربازهای قهاری را دور میز می‌چیدند و نه تنها پیش‌قسطی را که به او داده بودند در می‌آورند، بلکه گاهی ماشین و خانه طرف را هم از او می‌بردند. پشت پرده‌ بساط قمار، کارخانه‌دارها بودند. ما هنرمندانی داشتیم که هم مردم آن‌ها را دوست داشتند و هم مورد علاقه دربار بودند و کافی بود یک تلفن مثلاً به خانم خواجه‌نوری، مباشر اشرف بزنند تا کاری را راه بیندازند.

پخش سینمای ایران در دست شاخه یهودیت آن‌ها بود. کمپانی وارنر به مسلمان‌ها اجازه پخش نمی‌داد. پخش یا دست ارمنی‌ها بود یا یهودی‌ها. دفتر همه کمپانی‌های پخش هم در تهران بود.

برادران رشیدیان، اخوان‌ها که مولن‌روژها را داشتند. میناسیان‌ها بودند. میثاقیه که زنش، سوزی آمریکایی بود. جالب اینجاست که در قضیه موج نو، میثاقیه یکمرتبه روشنفکر شد! معلوم است از فرهنگ و هنر امریه رسیده بود که آقا! امروز دستور این است و امسال می‌خواهیم این تغییر و تحولات را ایجاد کنیم. این‌ها هم چون سرمایه داشتند و سیستم به آن‌ها پول می‌داد، اجرا می‌کردند. من فقط یکبار به انجمن بازیگران رفتم، چون به‌خاطر کلاهبرداری، قرار بود کارت دو برادر را باطل کنند. یکی از آن‌ها بازیگر بود و کارت دعوت برای من ‌آمد که به جلسه شورا بروم و رأی منفی ندادم و گفتم همکار من است. یک بابایی را که راننده تریلی بود می‌خواستند تهیه‌کننده کنند. اوضاع اینجور بود.

از طرف دیگر کافی بود مطمئن می‌شدند جبهه فکری شما به شکلی است که برایشان خطر ندارید؛ آن‌وقت می‌گذاشتند تا هر جا که دلتان می‌خواهد بروید. چند وقت بعد در یک فیلم مستند خانه ابراهیم گلستان را دیدم که مثل کاخ‌های قرن هجدهم انگلستان بود. چنین کاخی چه جوری اداره می‌شود؟ فقط هم او نیست. یکی‌اش هم دکتر بوشهری. تاریخ مالیات و بلژیکی‌ها و ژنرال نوز را که می‌خوانید، یکی از آن‌ها جد دکتر بوشهری بود.

آن ایام خانم گوگوش همسر آقای قربانی بود که کاباره میامی را مدیریت می‌کرد و یک مشت لات هم همیشه با این‌ها بودند. یک شب کاباره میامی را برای اشرف و پسرش شهرام که در یوسف‌آباد overdose کرد و مرد، قرق کردند. شهریار پسر دیگر اشرف هم در پاریس ترور شد. از شوهرهای دیگرش دختر و پسر داشت، ولی شهرام چشم و چراغ مادرش بود و کثافتکاری‌هایی در این مملکت کرد که حتی مردم عادی نیز خبردار شدند و پایش به کلانتری هم باز شد.


خلاصه کاباره میامی و گوگوش اجرای مخصوص برای این خانواده گذاشتند. شهرام بغل اشرف نشسته و کاملاً مست کرده بود. آن شب داریوش هم آمده بود. مثل اینکه آن اوایل قرار بود با گوگوش ترانه دو صدایی اجرا کنند، ولی بعد قربانی کشف کرد با هم رابطه دارند. فاش شدن این رابطه درست به اواسط فیلم «در امتداد شب» بر می‌گردد و آقای قربانی یک عده لات را فرستاد تا داریوش را با قمه بزنند. آن شب گوگوش همین که به اشرف تعظیم می‌کند و می‌خواهد میکروفون را بردارد، شهرام بلند می‌شود و یقه گوگوش را می‌گیرد و او را پایین می‌کشد که ببوسد. ساواک اجازه نداده بود کسی بو ببرد که آن شب چه کسانی به کاباره دعوت شده‌اند. بادی‌گاردهای گوگوش هم خبر نداشتند این‌ها چه کسانی هستند و ریختند و شهرام را حسابی کتک زدند. این خبر در مجله‌های آن‌موقع منعکس شد.

در آنجا با تیپ آدم‌های کاباره‌ای آشنا شدم با همان طبع «من شهپرم، نیلوفرم»، یعنی یک طبع فوق‌العاده پایین و سخیف. حاضرم قسم بخورم این افراد در عمرشان حتی یک کتاب هم نخوانده‌اند. خیلی سطحی. تا دلتان بخواهد بی‌سواد بودند.

هم صنف بازیگرها و خواننده‌ها. بازیگرهای تیم «جمشید شیبانی»، تیمی که با ایرج قادری کار می‌کردند. صنار از جهان نمی‌دانستد که هیچ، سفره پدری‌شان را هم نمی‌توانستند توصیف کنند که چه بوده و پایگاه طبقاتی شان چیست؟ همه‌اش دنبال عرق‌خوری، کاباره، قمار و... بودند. قمار هم که بدترین اعتیاد است و چیزهای دیگر را هم به دنبال خودش می‌آورد. قمارباز حتماً به تریاک و هروئین هم معتاد می‌شود، مخصوصاً آن‌هایی که قاپ‌باز هستند. قمار ورق هم از دهه 1350 مد شد که از اروپا آمد.

 

در سینما بیشتر «یدالله شیراندامی»، منوچهر وثوق و خانمش، آقای فردینبه قماربازی معروف بودند. البته ایشان در مصاف‌های خصوصی با تیمسار ربیعی که فرمانده نیروی هوایی و BMW داشت قمار می‌کرد، چون خانه‌هایشان نزدیک به هم بود. دربار هم گعده‌های قمار زیاد داشت. اصلاً شب‌های مخصوص داشتند، مخصوصاً اشرف. شمس که زن پهلبد بود.

بانوانی بودند که بعضی‌هایشان همسر داشتند، ولی بی‌بندوباری برایشان قبحی نداشت. در آن دوره در زمینه همجنس‌بازی، نه تنها از اروپا وآمریکا هیچ کم نداشتیم که به‌خاطر عقب‌ماندگی‌ها و عقده‌هایمان خیلی جلوتر هم بودیم. این دسته زودفروش هستند و وای به روزی که واسطه هم باشند، دیگر به هیچ‌کس و هیچ چیزی رحم نمی‌کنند، چون از این طریق ارتزاق می‌کنند. بهترین خانه‌ها و امکانات را به این‌ها می‌دادند و از اینجا به دربار کانال می‌خورد.

سردسته‌شان همین خانم آغداشلو بود با اینکه شوهر داشت، ولی بیشترشان از خانواده‌های مهم هزار فامیل و رسماً درباری بودند. مثلاً «هوشنگ انصاری» وزیر بازرگانی یا دختر خواجه‌نوری ندیمه اشرف. یکی از شوهران اشرف به اسم امامی مدیر سازمان مجامع بین‌المللی بود که با فیتسی و دفتر خانه فرهنگ ایران در پاریس که دکتر بوشهری ریاست آن را داشت، در ارتباط بودند. مثلاً فرض کنید می‌خواستند برای یک مهمانی دربار تعدادی از ستاره‌های فرانسه را بیاورند. بلافاصله این دو کانال دست به کار می‌شدند. شبکه‌های حساب‌شده‌ای که یکجور مخفی‌کاری مثل فراماسونری پشتشان خوابیده بود.

اگر دقت کنید خواهید دید که در هیچ یک از کتاب‌هایی که نوشته شده است خبری از این‌ها نیست. شما از شریف امامی یا شاپور غلامرضا، برادر شاه کم خبر می‌بینید. این‌ها نه فقط فراماسون که اعضای بلندپایه این مجامع بودند. مثلاً کار اصلی خانه فرهنگ ایران در پاریس، آوردن خانم برای مهمانی‌های آنچنانی دربار بود. اگر رئیس‌جمهوری یا شخصیت بلندپایه‌ای از خارج دعوت می‌شد، چند نفر سر لشکر مأمور بودند که بساط شب او را راه بیندازند و فلان خواننده را که ساواک تأیید کرده بود، بیاورند. چند نفر بودند که grant و تاج گرفته بودند و باید تا آخر عمرشان گوش به فرمان بودند و همه جا می‌رفتند.

یک نمونه‌اش مهمانی‌های جشنواره فیلم تهران. در طول این جشنواره دو کوکتل در کاخ سبز اشرف برگزار ‌شد. بازیگران خارجی می‌آمدند تا با بازیگران ایرانی آشنا شوند. برای دو تا از این مهمانی‌ها اسم مرا هم رد کردند و به‌خاطر شنیده‌هایی که از این ماجراها داشتم، ترس وحشتناکی بر من مستولی شده بود. به هر حال به‌صورت مهمان رفتم و هیچ اتفاقی هم در آنجا نیفتاد، جز اینکه با کسانی آشنا شدم که بیشترشان در فکر تصرف من بودند. یکی از آن‌ها هم خانم آغداشلو و دوستانش بودند که دوره جوانی را برایم تبدیل به دوره سیاهی و تباهی کردند و پای مواد مخدر به زندگی من باز شد. فکرش را بکنید کسی که همیشه به همراه داشتن مسواک و خمیردندان معروف بود و حتی سیگار هم جز یکی دو بار نکشیده بود و همیشه صبح‌ها طناب می‌زد، به چنین وادی افتاد.

دو سال بعد از «در امتداد شب» و در اثر روابط طراحی شده ناجوانمردانه‌ای که واسطه آن شهره آغداشلو بود. بعدها متوجه شدم یک پای قضیه هم فرمان‌آرا بود. بنا به دلایل شخصی که خودم در زندگی‌ ایشان ناظر بودم، در لباس یک دوست وفادار پایین شهری این ارتباط را برقرار کردم، ولی بعدها متوجه شدم نظر ایشان و کمبودهایشان به‌گونه‌ای است که پشت سر من گفتند که ایشان مونوپولی بنده یعنی شرکت فیتسی است. جلوی رویم که جرأتش را نداشتند بگویند، در حالی‌که من اصلاً با این شرکت قرارداد پنج ساله نبستم. فقط برای «در امتداد شب» قرارداد بستم و بعد هم سال به سال کار می‌کردم.

من بسیار آدم مقیدی بودم و همین‌ طوری با کسی رفیق نمی شدم. نامزدم هم دبیرستانی بود و بین دو خانواده درباره ازدواج ما صحبت شده بود و همیشه تصویرش جلوی چشمم بود، ولی آن‌ها با ولنگاری‌هایشان مرا به دام کشیدند. من نه چیزی درباره مواد مخدر می‌دانستم و نه در خانواده‌ام چنین چیزی سابقه داشت، بعد از یک‌سال متوجه شدم به‌صورت «بخوری» مرا معتاد کرده‌اند. یعنی مواد مخدر را در موهایشان می‌ریختند و روی آن اسپری زدند. من به لحاظ اعتقاداتی که داشتم آدم یکه‌شناسی بودم و هرزگی را نمی‌شناختم و اصالتاً برای اینکه مرد خانواده باشم تربیت شده بودم. یکجور یکه‌شناسی که پدرم داشت و برادرهای دیگرم نیز دنبال کردند و متاسفانه من به‌خاطر این شیوه زندگی از آن‌ها عقب افتادم و وارد این وادی خطرناک شدم.

 پسری که عزیز خانواده، مؤدب، فروتن و پاک بود، ناگهان آزادگی‌های سفره پدری‌اش تبدیل شد به چنین جهانی، آن هم در اثر دام‌هایی که سر راهش گذاشتند. سینما مرا نابود کرد....

من مدت‌هاست سعادت آشنایی با شما را دارم، اما گذاشتم تقدیر الهی زمان و مکان مناسب بیان این واقعیت‌ها را تعیین کند. امروز احساس می‌کنم پروردگارم سخنی را که باید و درست است، در دهان من می‌گذارد. من خودم به وجد آمدم که آرشیو ذهنم را بیرون ریختم و نمی‌توانید تصورش را بکنید که الان کجای زندگی‌ام ایستاده‌ام.

/ 0 نظر / 121 بازدید