به بهانه فیلم "وقایع نگاری نارنیا : شاهزاده کاسپین"

The Chronicles of Narnia: Prince Caspian

 

 

وقایع نگاری سینمای اوانجلیستی در هالیوود

 

 

قصه نارنیا از آن داستان های زمان کودکی نسل ماست که همواره خاطره آن در اذهانمان باقی مانده ، خصوصا گذر از آن کمد لباس به سرزمینی جادویی و آن چراغ فانوسی که علامت پیدا کردن مسیر بود و درپایان داستان به کمک 4 قهرمان قصه آمد. البته در آن زمان تنها کتاب اول نارنیا یعنی "شیر ، جادوگر و کمد لباس" در دسترس بود و به یاد ندارم سایر مجلدات این داستان در آن سالهای اوایل دهه 50 چاپ شده باشد.

از همین رو حالا که با قسمت های دیگر آن مواجه می شویم و اصلا کتاب های هر 7 قسمت آن در برابرمان است ، سرراست تر می توانیم شخصیت هایش را تحلیل کنیم و ارتباطش را با سایرنوول های هم دوره اش دریابیم . خصوصا که از همین قسمت دوم به بعد تشخیص عناصر مشترک بخش های مختلف این داستان و نقاط فراز و نشیب آن ، ممکن می شود.

فی المثل تاثیر پذیری سی.اس.لوییس  ، نویسنده این داستان ها از دوستش یعنی جی . آر.آر .تالکین (خالق مجموعه ارباب حلقه ها) کاملا روشن می گردد. شباهت های آن مجموعه چه به لحاظ کاراکتر و چه از نظر ساختار روایتی با مجموعه داستان های نارنیا (خصوصا همین قسمت دوم یعنی شاهزاده کاسپین ) ، انکار ناپذیر  به نظر می آید.

شاهزاده کاسپین هم مانند آراگورن از قلمرو پادشاهی خود دور افتاده و پیتر و ادموند و لوسی و سوزان همانند فرودو  و 9 یار حلقه در صدد بازگرداندن آن قلمرو به وی هستند. از طرف دیگر در سرزمین نارنیا هم کوتوله هایی مثل "الف ها" زندگی می کنند و  اصلان همانند گندالف از آنان علیه شاه میراز (مشابه سارون در ارباب حلقه ها) حمایت می کند. دیگر می توان  از حرکت به موقع درخت ها  در "وقایع نگاری نارنیا : شاهزاده کاسپین" برای حمایت از گروه شاهان  و ملکه های نارنیا یاد کرد که شبیه حمایت "انت ها" در قسمت دوم ارباب حلقه ها از گروه فرودو در مقابل "اورک ها" بود و همچنین شباهت های دیگر وجود دارد که جای طرحشان در این سطور نیست.

اما دیگر واقعیتی که پس از تماشای فیلم "وقایع نگاری نارنیا : شاهزاده کاسپین" دستگیر مخاطبان علاقمند می شود ، شباهت های نزدیک مجموعه هری پاتر با آن است ، با این تفاوت که به آسانی می توان نتیجه گرفت ، خانم جی.کی.رولینگ اغلب قصه ها و نمادها و شخصیت های خود در هری پاتر را البته با تغییراتی اندک ، از همین مجموعه سی.اس.لوییس گرفته است. خصوصا بسیاری از صحنه های قسمت دوم مجموعه نارنیا ، تماشاگر پی گیر و نکته سنج را دقیقا به یاد هری پاتر می اندازد. از جمله بازگشت برادران و خواهران "پیونسی" (پیتر و سوزان و ادموند و لوسی) پس از یک سال تحصیلی به نارنیا (همانگونه که هری و دوستانش پس از یک تعطیلات مجددا به هاگوارتز بازمی گشتند و ماجرایی دیگر می آغازیدند) یا آن ورود از ایستگاه قطار به نارنیا که اساسا آشناترین مکان سفر به هاگوارتز در مجموعه هری پاتر بود  و تلاش برای خلاصی سرزمین نارنیا از ظلم و ستم ملکه یخی یا شاه میراز (مثل مبارزه هری پاتر با ولد مورت) و...

به این ترتیب می توان مجموعه نارنیا را حلقه واسطی مابین نوعی از ادبیات کلاسیک نیمه اول قرن بیستم با داستان های کودکانه پایان قرن دانست و اینکه چرا مجددا این نوع سرگذشت ها در پایان قرن و خصوصا هزاره دوم میلادی مطرح شد ، دلائل اعتقادی و سیاسی متعددی دارد که شاید در ادامه این مقاله به طور غیر مستقیم به آن پرداختم.

داستان دوم نارنیا یعنی شاهزاده کاسپین یک سال پس از خاتمه داستان در دنیای معمولی آدم ها اتفاق می افتد که در طی همین زمان ، 1300 سال بر سرزمین نارنیا گذشته است.(البته این یک رقم حساب شده نیست ، چرا که در داستان های بعدی چنین معیاری را شاهد نیستیم و فی المثل در قسمت سوم یعنی "کشتی سپیده پیما " همان یک سالی که در جهان انسان ها گذشته ، در دنیای نارنیا هم سپری شده است. )

ظلم و تعدی نسل جدید نارنیایی ها  که تلمارین خوانده می شوند باعث به صدا درآمدن شیپور جادویی توسط کاسپین دهم (بازمانده از نارنیایی های کهن)  می گردد که به ناحق از سلطنت خود دور شده و حتی از سوی عمویش (که پدرش را کشته و سلطنت نارنیا را غصب کرده) قصد جانش را نموده اند. با صدای شیپور جادویی ،  پیتر و سوزان و ادموند و لوسی که در پایان قسمت اول به سرزمین خود بازگشته بودند ، مجددا وارد نارنیا شده و با کمال تعجب باگذر1300 ساله دراین سرزمین مواجه می شوند(همچنانکه وقتی دوباره از نارنیا برمی گردند هنوزقطاری که به هنگام عزیمتشان در حال ورود به ایستگاه بود ، به ورودش ادامه می دهد.) آنها بقایای سلطنت و حکمفرمایی خود بر نارنیا و نشانه های نبردی که 1300 سال قبل برای پیروزی بر ملکه یخی انجام داده بودند را در میان خرابه ها می یابند و پس از مواجه شدن با شاهزاده کاسپین و پی بردن به مقاصد شاه میراز که پس از قتل پدر کاسپین ، اقدام به کشتن وی نموده،تصمیم می گیرند با وی مقابله کنند و شاهزاده را به تاج و تختش بازگردانند.

تیم فیلمنامه نویسی "وقایع نگاری نارنیا :شاهزاده کاسپین " همان ها هستند که قسمت اول را به نام  "شیر ، جادوگر و کمد لباس" نوشتند منهای خانم "آن پیکاک" .

یعنی کریستوفر مارکوس و  استفن مک فلیی به همراه خود اندرو آدامسن که کارگردانی اثر را هم برعهده دارد. شاید از همین روست که برخلاف قسمت اول، در نارنیای 2 شخصیت پردازی قابل اعتنایی  مشاهده  نمی شود و تنها با یک سری تیپ های  کلیشه ای روبرو هستیم. در حالی که اصل داستان سی.اس.لوییس این امکان را در اختیار فیلمنامه نویسان گذارده که شخصیت های قابل انعطاف و غیر کلیشه ای پدید آورندولی گویا سازندگان فیلم چندان رغبتی به این کارنداشته و حاضر به چنین ریسکی دردنباله یک اثر آشنا نشده اند.حتی خود شاهزاده کاسپین که می توانست شخصیتی قابل تامل داشته باشد به تین ایجری احساساتی و سانتی مانتال بدل شده است.

روال داستان هم به گونه ای در فیلمنامه قرار گرفته که به سهولت تقریبا از یک سوم ابتدایی تا آخر کار را می توان حدس زد . فیلمنامه نویسان حتی از این هوشمندی سی.اس.لوییس بهره نگرفته اند که وی شروع داستان را با وضعیت حال پیتر و برادر و خواهرانش شروع کرد و بعد به قصه شاهزاده کاسپین پرداخت تا حداقل در فراز اول فیلمنامه ،  اصل ماجرا تازگی خود را حفظ کند ولی اندرو ادامسن و همکاران فیلمنامه نویسش با شروع داستان از قسمت هملت گونه توطئه برای قتل شاهزاده کاسپین ، در همان قدم اول ماجرا را لو داده و فرصت تعلیق و سوسپانس برای مخاطب باقی نمی گذارند. از همین روست که وقتی در میانه فیلم شاهد ، هجوم نارنیایی ها به قصر تلمارین هستیم ، به آسانی شکست آنها را پیش بینی می کنیم ، چراکه با پیروزی شان ، دلیلی برای ادامه قصه نمی ماند!

فیلمنامه نویسان حتی از نمایش ذهنی/واقعی  اصلان در اوائل ورود بچه ها به نارنیا (که در قصه به وضوح می تواند تعلیق مناسبی برای پیگیری حضور اصلان باشد) خود داری کرده و آن را به ادعاهای لوسی محدود می سازند.  در حالی که این تصور/تصویر ایهام آور ، در کتاب لوییس به کررات اتفاق می افتد.

به هرحال همان گونه که حدس زده می شود ، نبرد نارنیایی ها و سپاه شاه میراز علیرغم تعداد بسیار و هیمنه عظیمش ، با ورود اصلان به میدان و معجزات وی ، به سود جبهه پیتر و دوستانش می چرخد و قضایا ختم به خیر می شود !

اما معجزه آخر اصلان ، برای دوستداران سینما و آشنایان به روایات مذهبی قابل تامل است. برانگیخته شدن امواج  رودخانه به قدرت اصلان و غرق شدن سپاه میراز شاه در میان آب های آن ، بیش از هر داستان و روایتی ، ماجرای گذر قوم یهود از میان رود نیل و غرق شدن سپاه فرعون  در میان امواج آن را به خاطر می آورد که به یاد ماندنی ترین نمایش آن را سالها پیش برپرده سینما و در فیلم "ده فرمان" سیسیل .ب.دومیل دیده بودیم.  

ازهمین روست هانا راسین،یکی ازنویسندگان معروف واشنگتن‌پست درمقاله ای می نویسد : "... بعضی‌ها این فیلم را بزرگترین هدیه هالیوود به بنیادگرایان انجیلی یا همان اوانجلیست ها  (صهیونیست های مسیحی)  بعد از فیلم کلاسیک "دهفرمان" اثر سیسیل ب. دومیل می‌دانند..."

راسین که  در حال حاضر بر روی کتابی درباره نخبگاناوانجلیست(همان  صهیونیست های مسیحی که خاستگاه آیینی حاکمان امروز آمریکا هستند) کار می‌کند ،  در این نوشته به رویکرد جدید هالیوود به مذهب و از طرف دیگرگرایش بنیادگرایان انجیلی به سینما و فیلمسازی می‌پردازداگرچه این نوع مذهب از خیلی پیشتر در ساختارهای سیاسی حاکم و بافت سنت‌گرای جامعهآمریکا حضوری پرقدرت داشته، اما اکنون رابطه‌ای متفاوت‌تر و تأثیرگذارتر میان آنو هالیوود شکل گرفته است. راسین سعی دارد در این مقاله نسل‌های مختلف معتقد بهاوانجلیسم(صهیونیست مسیحی)  را در هالیوود معرفی کند.

 نسل اول به اعتقاد او کسانی بودند که در فضای یهودی تبار  هالیوود سعیمی‌کردند ایمان خود را مخفی کنند. اگرچه همواره در این کارخانه رویا سازی ، ساخت آثار مذهبی از اهمیت خاصی در میان صاحبان کمپانی ها برخوردار بوده است و این اشراف یهود مهاجر اروپایی در طی سالهای ابتدای قرن بیستم بودند که هیچگاه از تبلیغ دین و آیین خویش در محصولاتشان و تحقیر و توهین نسبت به دیگر مذاهب به خصوص اسلام دریغ نورزیدند.

  نسل دوم این بنیادگرایان ، پس از 11 سپتامبر و ظهور نومحافظه‌کارانآمریکایی در کاخ سفید فرصت عرض اندام یافتند تا جایی که طی 7 سال گذشته در هر فصلاکران دست‌کم یک فیلم ایدئولوژیک با باورهای اوانجلیستی(آمیزه ای از پروتستانتیزم و آموزه های صهیونی آخرالزمانی که نبرد آرماگدون را از طریق برپایی اسراییل بزرگ راه حل نهایی می دانند)  به چشم می‌خورد.

اما نسل سوم که به تدریج بر هالیوود حاکم می شودو خود رابه یهودیان حاکم تحمیل می کند ،  علاوه بر ابا نداشتن از بیان اعتقادات خویش، براین باورند نگاه ایدئولوژیک  آنها به پدیده‌ها باید در تمام سطوح فیلم نفوذ کند، حتی اگر فیلمیباشد که در ظاهر با قواعد بنیادگرایان انجیلی  سازگار نباشد.

راسین تأکید می‌کند که امروزه هالیوود  بدست این نسل کاملاً در حال تحول است. نسلجدید نه تنها عقایدش را در یک ژانر محدود نمی‌کند بلکه جذابترین آنها یعنیتریلر، وحشت، علمی- تخیلی و حتی کمیک استریپ را هدف‌گرفته است.

هدف آنها آشتی میان سینمای سرگرم کننده و کلیسای انجیلی  با یکدیگر است تا اوانجلیسم(صهیونیسم مسیحی) بتواندبا قوی‌ترین، جذاب‌ترین و فراگیرترین زبان کنونی با جهانیان سخن بگوید. کلیسایانجیلی با رویکردهای افراطی نومحافظه‌کاران در حال دامن‌زدن به موج جدیدی ازتهاجمات عقیدتی است که در نهایت به همان نبرد آرماگدون(نبردی که براساس باورهای اوانجلیست ها یا صهیونیست های مسیحی ، بیش از دو سوم مردم جهان را نابود ساخته و دنیا را برای حکومت هزار ساله مسیح موعودشان و یهودیانی که به وی می گروند ، آماده می سازد) ختم می شود . در واقع هدف نهایی باورها و اعتقادات آنان ، برچنین فاجعه ای استوار است و آن را تقریبا بدون کم و کاست در همه آثارشان به تصویر می کشند. از همین روست که در اغلب این آثار ، شاهد شاهان و شاهزادگان و افرادی رانده شده از قلمرو خود هستیم که خانه یا شهر و یا سرزمین شان توسط نیروهای شر تسخیر شده و حالا آنها با جمع آوری نیرو در صدد  درگیری جنگ با قوای فوق هستند که بالاخره در آن نبرد آخرین ، دشمنانشان را مغلوب می گردانند.

و از همین روست که طی سالهای اخیر ، تولید این قبیل آثار به طور شگفت انگیزی افزایش یافته،به گونه ای که برخی کارشناسان و صاحب نظران معتقدند "هالیوود آرایش آخرالزمانی گرفته است"

در تایید همین باورهاست که  مطالعه مجموعه داستان‌های نارنیا به دلیلته‌مایه مذهبی‌ ، در خانواده‌هایی که دارای اعتقادات اوانجلیستی هستند،یکی از ضروریات به شمار می رود  و بسیاری از آنها ،  سی.اس. لوئیس را یکی از بزرگتریننویسنده‌های قرن گذشته می‌دانند.

 دیزنی  و کمپانی شریکش یعنی والدن مدیا هم درست به دنبال همین مخاطبین بوده اند. آنها کمپانی موتیو مارکتینگ که کار تبلیغ فیلم "مصائب مسیح" را انجام داده بود، بهخدمت گرفتند تا بتوانند فیلم خود را به کلیساها و مراکز مذهبی معرفی کنند. کارگردانفیلم، اندرو آدامسن، نمادهای مذهبی فیلم را با داگلاس کرشمن، پسرخواندهسی.اس.لوئیس(که خود از اوانجلیست های متعصب است)  چک کرد تا مطمئن شود که در فیلم "وقایع‌نگاری نارنیا" از نظر اعتقادی ومذهبی هیچ اشتباهی وجود ندارد.

انتظارات بنیادگرایان اوانجلیست از این فیلم سبب شد تا سازندگان فیلم ،  خیلی با دقت و احتیاطبرای آنها توضیح بدهند که چرا نتوانسته اند  به صراحت ، فیلم نارنیا را فیلمی تمثیلی ونمادین از باورهای آنان  معرفی کنند.

در زمان ساخت فیلم، متولیان کلیسای انجیلی ،  به شدت پروسه انتخاب بازیگر توسط آدامسن را پیگیریمی‌کردند تا ببینند مثلا چه کسی قرار است به جای اصلان شیر حرف بزند. هانا راسین در مقاله اش درباره "وقایع نگاری نارنیا" می گوید:

"...در داستان، زندگیاصلان به نوعی رستاخیز مسیح را به ذهن متبادر می سازد و کلیسای انجیلی  می‌خواست مطمئنشود که آدامسن شخصیتی را برای دوبله این نقش انتخاب می‌کند که ویژگی‌های صدایش بهمسیح نزدیک باشد..."

 اما آدامسن در این باره توضیح می‌دهد: "بالاخره تصمیم گرفتیم که شخصیت اصلان خیلی مقتدر و قویباشد چون به این ترتیب او یک موجود دست نیافتنی می‌شد."

به این ترتیب شرط‌بندی هالیوود برروی پتانسیل مخاطبان انجیلی بالاخره نتیجه مطلوبداد و فیلم "وقایع نگاری نارنیا" در صدر جدول پرفروش ها نشست.  در ادامه ساخت این نوع فیلم ها بود که " جن‌گیری امیلی رز "(فیلمی از جنس فیلم معروف جن‌گیر برای معتقدان به بنیادگرایی انجیلی)در هفته اول اکران خود 30 میلیون دلار فروخت و در ماه سپتامبر 2006به یکی از فیلم‌هایپرفروش ماه تبدیل شد.

 کارگردان آن فیلم "اسکات درکسن" فارغ‌التحصیل دانشگاه اوانجلیستی بایولا درلس‌آنجلس  بوده و یکی از مدرسان مدعو کلاس‌های مؤسسه فیلمسازی "پرده اول" نیز هست. مدتی بعد، فیلم "جن‌گیری امیلی رز" جای خود را در جدول فروش به فیلم "درست مثل بهشت"  داد. ماجرای کمدی این فیلم هم درباره روح و مرگ بود ،  اما با وجود کمدی بودن، باز همدر کلیت خود احساس همدلی تماشاگر با دنیای ماوراء را سبب می گردید.

در پاییز 2007 ، همه جای هالیوود پرشده بود از تابلوهای تبلیغاتیکه روی آنها ارواح و فرشتگان نقش بسته و مشغول جلب مشتری بودند؛ فیلم‌هایی مثل" نجواگر روح" ، "مدیوم "(واسطه) و  "سه آرزو".  گرچه ممکن است ، نتوانیم این فیلم ها را معرفکامل اوانجلیسم بدانیم، اما به هر حال واضح است که هالیوود پس از دوران حاکمیت بلامنازع اشراف یهود مهاجر ، اینک مسحور این گونه حوزه‌های شبه مذهبی  شده که البته در چشم انداز نهایی خود ، هدفی مغایر با آنچه مد نظر بنیانگذاران هالیوود بود را تعقیب نمی کنند.

باربرا نیکولاسی(راهبه کلیسای انجیلی ) در سال  1999 مؤسسه "پرده اول" (Act One)  را تأسیس کرد.مؤسسه‌ای که به منظور تحصیل هنرجویان اوانجلیست در زمینه فیلمنامه‌نویسی و سینما تأسیسشد.

/ 2 نظر / 387 بازدید
پارسا

سلام آقای مستغاثی من تقریبا تمام کارهای سینمای امریکا رو دنبال می کنم از زمان اکران فیلم ها دانلود تریلر ها و شخصیت ها نوع داستان و ..... در تمام این فیلم ها تنها دو فیلم بود که نظر منو به خودش جلب کرد : 1- هوش مصنوعی 2- سه گانه ارباب حلقه ها اولی از نظر احساسی ولی در فیلم ارباب حلقه های تالکین یه چیز برام خیلی جالب بود در تمام فیلم های هالیوودی جایی برای خدا نیست و همه چیز به دست یک منجی معمولی یا جادو انجام می گیرد (هری پاتر) ولی در این فیلم قدرتی ماورائ تمام قدرت ها وجود دارد که نه دست جادوگر هاست و نه قدرت ها ی ماورایی که همه چیز را تغییر می دهد این حس به من دست داد که در این فیلم می شود حضور نیروی خدا رو احساس کرد . برعکس فیلم های ماتریکس و هری پاتر می خواستم نظر شمارو بدونم برای مستند آرماگدون هم تشکر می کنم ! خیلی جالب بود!

سعید مستغاثی

فیلمنامه ارباب حلقه ها نیز دقیقا براساس اسطوره پردازی مرسوم در هالیوود (که از الگوهایی مانند کتاب "قهرمان هزار چهره" جوزف کمپبل می آید) صورت پذیرفته ؛ یعنی همان سیری که بخش های مختلف آن عبارتند از : دعوت به آغاز سفر – رد دعوت - عبور از نخستین آستان– زن در نقش وسوسه گر – آشتی و یگانگی با پدر – خدایگان- برکت نهایی- امتناع از بازگشت – فرار جادویی- دست نجات از خارج- عبور از آستان بازگشت – ارباب دو جهان و آزاد و رها در زندگی که عموما برگرفته از مضامین شرک آمیز منتسب به عهد عتیق و تلمود و شکل گرفته در مکاتب و فرقه های مرموزی همچون "کابالا" و "فراماسونری" هستند.