فیلم "جو جو خرگوشه" ؛ زندگی زیبا نیست

فیلم "جوجو خرگوشه" ساخته فیلمساز نیوزیلندی تبار، "تایکا وایتیتی" یا کوهن که پیش از این نیز در سال 2005، فیلم کوتاه "دو ماشین و یک شب" او نامزد دریافت جایزه اسکار شده بود، حالا با این فیلم تا اینجای فصل جوایز 2019، 106 بار در لیست منتخبین و نامزدهای جوایز مختلف از جمله دو جایزه گلدن گلوب (یکی از آنها برای بهترین فیلم کمدی یا موزیکال) قرار گرفته است.

جوجو بتزلر (رومن گریفین دیویس) پسری 10 ساله آلمانی که در روستایی در این کشور زندگی می کند، آرزو دارد یک نازی خوب شود و از همین روی دوست خیالی اش، کاریکاتوری از هیتلر به نام آدولف (تایکا وایتیتی) است که در بسیاری از مواقع زندگی به کمکش آمده و راهنمایی اش می کند. مادرش "رزی" (اسکارلت جوهانسن) فعلا تنها عضو خانواده محسوب می شود که با او زندگی می کند، چرا که می گوید پدرش به جنگ رفته و خواهرش نیز ناپدید شده است. جوجو برای دستیابی به آرزویش یعنی یک نازی خوب، با دوست صمیمی اش، یورکی به اردوهای آمادگی نظامی می رود، برای ستاد نازی ها به سرکردگی کاپیتان "کلنزندورف" (سام راکول) کارهای مختلف از جمله اعلامیه چسباندن و تبلیغات انجام می دهد و با دوست خیالی اش سر و کله می زند. تا اینکه در چنین شرایطی متوجه می شود مادرش، یک دختر نوجوان یهودی به نام السا (تامیسین مکنزی) را در لابلای دیوار خانه شان مخفی کرده است. از اینجا جوجو با تردیدهایی در مورد یهودی ها و لو دادن السا و نازی شدن و ادامه دوستی با آدولف و ... مواجه می شود.

فیلم "جوجو خرگوشه" قرار است یک فانتزی رئالیته تلخ باشد اما آشکارا میان این دو فضا سرگردان است. احمق نشان دادن آلمان های نازی و فضاهای فانتزی فیلم حتی هنگام جنگ آخر فیلم و شخصیت کاپیتان کلنزندورف با همان لباس و ردای ابلهانه در جنگ آخر فیلم و .... اشکالی ندارد اما این صحنه های فانتزی و کمیک نمی تواند با سکانس های رئال و تلخ فیلم پیوند دراماتیک بخورد. مثل صحنه به دار کشیدن مردم از جمله مادر جوجو و گریه های دلخراش او یا به دل جنگ زدن مردم که از کوچک و بزرگ و بچه و پیرمرد در مقابل متفقین  می ایستند یا فداکاری کاپیتان کلنزندورف برای نجات جوجو از مرگ، چه در صحنه ای که گشتاپو خانه شان را بازرسی کرده و السا را دیده و او خود را به دروغ خواهر جوجو معرفی کرده، چه در انتهای فیلم، که پس از جنگ و ورود متفقین، دسته دسته مردم از جمله بچه ها به جوخه های اعدام سپرده می شوند و یا حتی شعارهای آزادی و صلح از زبان "رزی" که در رفت و برگشت های مدام با سکانس های فانتزی و کمدی، به فضای رئال و واقعی فیلم نمی چسبد.  

آنجه در فیلمی مثل "زندگی زیباست" (روبرتو بنینی) در پس پرده داستان پردازی های خیالی "گوییدو" برای پسرش در گتوهای یهودیان در آلمان می ماند و در تصویر جلوه نمی کند. کمدی یا فانتزی تلخ یا واقعیت/فانتزی در"زندگی زیباست" به گونه ای شکل می گیرد که واقعیت و تلخی هایش خیلی نرم و ظریف به فانتزی وصل می شود که به هیچوجه تماشاگر را دچار اغتشاش دوگانگی روایت نمی کند. مثلا گوییدو حتی تانک های آلمانی را بخشی از بازی و نمایش خود برای پسرش جلوه می دهد و یا وقتی برای اعدام می برندش، به گونه ای جلوه می دهد که گویا برای قسمتی دیگر از بازی یاد شده می رود و یا در فیلمی مثل "هوک" (استیون اسپیلبرگ) که به صورت  کمدی یا فانتزی/واقعیت شکل   می گیرد، برخلاف فیلم "زندگی زیباست"، این کمدی و فانتزی است که بر واقعیت می چربد ولی بازهم زندگی کنونی پیتر به خوبی با قصه "پیتر پن" و سرزمین کودکان گمشده پیوند می خورد.

شاید بتوان مهمترین فیلم ها در این گونه فیلم ها، آثار چارلی چاپلین به خصوص فیلم "دیکتاتور بزرگ" دانست که نگاهی فانتزی و کمدی به هیتلر و آلمان نازی دارد اما پیوندش با واقعیت های تلخ بسیار حسی و دراماتیک از آب در آمده است. فی المثل صحنه ای تراژیک که قرار است یکی از یهودیان داوطلب شود و قطعه کیک دارای سکه از میان شیرینی های پخش شده میان افراد مشخص می کند چه کسی بایستی ماموریت را انجام دهد، با خوردن سکه ها توسط چارلی، وارد فضایی کمیک می شود یا صحنه درگیری چارلی و نامزدش با مامورین آلمانی که با شوخی های چاپلین وارد فضایی دیگر می شود و از همه اینها محوری تر، صحنه پایانی فیلم است که چارلی به جای هیتلر سخنرانی می کند که در عین کمیک بودن فضا اما سخنان تکان دهنده ای بر زبان می راند.

در واقع می توان گفت اشکال و ضعف ساختاری فیلم "جوجو خرگوشه" این است که گذر از فضاهای فانتزی و کمدی به تراژدی و واقعی، بطئی و با توجیه دراماتیک نیستو به قول سینمایی ها با دیزالو نیست بلکه نه تنها با کات که با جامپ کات است. تکلیف تماشاگر حتی با جوجو روشن نیست، او گاهی فانتزی می بیند مثل دوست خیالی اش آدولف و آن جنگیدن مضحک کاپیتان کلنزندورف و یا بلاهت بی پایان مامورین گشتاپو و گاهی واقعی می بیند مانند بر سر دار بودن مادرش یا تیرباران کلنزندورف و یا ... یعنی تماشاگر، تکلیف خود را در این دنیای دوگانه نمی داند. در فیلم زندگی زیباست، تماشاگر از نگاه پسر "گوییدو" ، هیچگاه واقعیات تلخی همچون کشته شدن خانواده اش را نمی بیند و همواره از چشم وی، شاهد دنیایی فانتزی است.

شاید همین دو گانگی باعث شده برخی بازی ها مثل ایفای نقش اسکارلت جوهانسن در نقش مادر جوجو، چندان قابل قبول از کار در نیاید. یا مفهوم برخی صحنه ها در کلیت فیلم جای نگیرد که بتوان با حذف آن صحنه، فیلم را پالایش شده تر دید. مثل وقتی که "رزی"، پسرش را پس از واقعه برخورد با نارنجک به محل ستاد نازی ها می آورد (چرا؟ مگر او ضد نازی نیست و نمی خواهد پسرش را از مغز شویی آنها نجات دهد؟!) و رفتاری خارج از معمول با کاپیتان کلنزندورف دارد و تماشاگر این گونه برداشت می کند که کاپیتان به دلیلی مثل اطاعت از مقام بالاتر یا چیزی مشابه آن، اینگونه مورد ضرب و شتم "رزی" قرار گرفته، آنچه در ادامه فیلم اصلا دیده نمی شود.

فیلم "جوجو خرگوشه" به لحاظ ساختاری دچار مشکلات عدیده ای است که به نظر می آید اگر فیلم درباره هلوکاست و مظلومیت یهودیان نبود، اساسا چنین فیلمی در فصل جوایز مطرح نمی شد. اما از آنجا که یکی از محورهای ایدئولوژیک هالیوود و فصل جوایز و مراسم اسکار و حواشی آن، (به دلیل ماهیت بنیانگذاران و موسسین و گردانندگان آن) قصه ها و ماجراها و افسانه های یهودیان و مسیحیان صهیونیست است، در طول تاریخ اینگونه مراسم و جوایز، همواره فیلم های درباره هلوکاست و داستان های ظلم و ستم به یهودیان، بدون توجه به قوت ساختاری وهنری آنها، مورد توجه بسیار قرار گرفته که از آن جمله همان فیلم "زندگی زیباست" روبرتو بنینی بود که اسکار بهترین فیلم خارجی را در سال 1997 دریافت کرد. همان سالی که فیلم "بچه های آسمان" ساخته مجید مجیدی هم نامزد دریافت اسکار بود اما علیرغم ساختار قویتر، در رقابت با فیلم هلوکاستی "زندگی زیباست" ، از جایزه دور ماند.


/ 0 نظر / 316 بازدید