معجزه در سالن هنرمندان جشنواره!

یادداشت های سی و هفتمین جشنواره فیلم فجر

 


 روز نهم

 

هرچه به روزهای پایانی جشنواره نزدیکتر می شویم، حضور افراد بی ربط در سالن رسانه ها و هنرمندان بیشتر به چشم می خورد. صف های طولانی بی دلیل، در حالی که 6 سالن پردیس چارسو برای جشنواره فیلم فجر درنظر گرفته شده، به نظر فقط برای تبلیغات و غوغا است که ببنید، از این جشنواره در این سالن، چه استقبالی شده است!

حالا در این بین داستان پذیرایی در این پردیس با شیرینی و کیک و چای و قهوه هم از آن حکایات عبرت انگیز است. زمانی به خاطر دارم در جشنواره پانزدهم یا هفدهم فیلم فجر سینما فلسطین به سالن رسانه ها اختصاص یافته بود و انجمن منتقدان متولی این سالن شده بود. مرحوم علی معلم که در آن زمان رییس انجمن بود، تمهید جالبی اندیشید ؛ یک کتری پر از چای و یک جعبه شیرینی دانمارکی و تعداد زیادی لیوان یک بار مصرف برروی یک میز و صندلی قرار داد. خودش هم بالای سر کار بود، هر کس یک عدد شیرینی و یکی از آن لیوان ها را برمی داشت، خود علی معلم هم برایش چای می ریخت . هیچ مشکلی هم پیش نمی آمد.

حالا در این سالن چارسو وقتی ظرف ها و دیس های مملو از شیرینی برروی میزها قرار می گیرد، همه این جماعت به اصطلاح سینمارو و روشنفکر (که البته اغلبشان نه سینمایی اند و نه رسانه ایی)  گویی که ناگهان وارد صحرای سودان شده اند و پس از مدتها تحمل گرسنگی، نیروهای امدادی سازمان ملل برایشان آب و غذا آورده اند! چراکه واقعا همچون گرسنگان آفریقا به این ظروف و دیس ها و سینی ها حمله برده و بی خیال ظرف ها و چنگال های یک بار مصرفی که جهت کلاس بیشتر برایشان در قسمتی دیگر از میز چیده اند، با دست شیرینی ها را قبل از رسیدن سینی ها و دیس ها به روی میز برمی دارند. جالا در این بین سرویس دهندگان تمهیدات دیگری هم اندیشیده اند که مثلا اگر افراد بر سر یک میز در انتظار شیرینی ایستاده اند، آنها برای غافلگیری حضار هم که شده، سینی شیرینی را به میز دیگر برده تا افراد به آن میز هجوم بیاورند! بیاد صحنه ای از فیلم "معجزه در میلان" ویتوریو دسیکا می افتم که جماعت حلبی آباد نشین به دنبال بارقه ای از نور آفتاب از این سوی محله به آن سوی محله می دویدند و گروه زیادی در یک گله جا که آفتاب می تابید، بالا و پایین می پریدند تا مثلا گرم شوند و با پوشانده شدن آفتاب آن محل توسط ابرها، در انتظار می ماندند که بعد از آن در کدام محل از آن حلبی آباد آفتاب می تابد تا به سمتش هجوم برند!

 

سرخپوست

یک فیلم ده دقیقه ای!

 

دومین فیلم بلند سینمایی نیما جاویدی به نام "سرخپوست"، داستان یک زندان است که به دلیل احداث باند فرودگاه، ناچار باید تخلیه و خراب شود و برای این کار، زندانیان آن به جایی دیگر منتقل شوند. این کار انجام می شود و همه انتقال می یابند اما یک نفر جا می ماند، حالا رییس زندان که ارتقاء هم گرفته بایستی در مدت زمان کمی به دنبال یافتن آن زندانی باشد.

این داستان دو خطی، دستمایه ساخت فیلمی حدود 100 دقیقه می شود و تقریبا تا 10-15 دقیقه اول به دلیل طرح داستان و صحنه پردازی نسبتا خوب، می تواند پیش رفته و موقعیت خود را تشریح کند ولی از آن پس و تا پایان، گرفتار یک بازی موش و گربه ای تکراری و ملال آور می شود که عملکرد جناب رییس برای یافتن زندانی پنهان شده، یادآور آن گرگ بدشانس مجموعه کارتونی Road Runner است! چرا که از هر تمهیدی برای بیرون کشیدن زندانی مخفی شده، بهره می گیرد؛ از گشتن سلول به سلول تا تهدیدات مختلف تا پخش گاز اشک آور یا سمی در همه زندان و تا ...

حالا در این بین ماجراهایی هم اتفاق می افتد که به هیچوجه به کار نمی چسبد؛ ناگهان یک زن مددکاری پیدا می شود که یک عشق یهویی مابین جناب رییس و او شکل می گیرد و اوج کارش، بوجود آوردن فکر فرار زندانی در ذهن رییس و قرار دادن نشانه هایی برای این فرار است و اینجاست که اساسا مضمون "فرار از زندان" (که برخی آن را به فیلم چسبانده اند) به جز چند لحظه ای کوتاه در فیلم رویت نمی شود که با شسته شدن ردّ واکس برروی تخته سنگ بیرون زندان توسط باران هم کاملا محو می شود..

به جز این وقایع یهویی، ناگهان پیرمردی پیدا می شود و زندانی مخفی شده را بی گناه اعلام می کند، ناگهان سر و کله زن و بچه اش پیدا می شود، در حالی که حتی در حد آکسسوار صحنه هم باقی نمی مانند و بالاخره در پایان فیلم، آخرین ناگهان داستان اتفاق می افتد و در بدترین حالت، جناب رییس با کپی ناشیانه ای از بازرس "ژاور" رمان بینوایان، یهویی متحول شده (حتی آن تکان های متحول شدن برره ای ها را هم ندارد!) و زندانی را پس از آنهمه تلاش های طاقت فرسا بدون هیچگونه زمینه سازی و چیدن صحنه و درام و ... بخشیده و به حال خود رها می سازد.

بازی نوید محمد زاده هم که به نظر برخی، خرق عادت بوده و یک شاخ غول شکستن به نظر آمده، همچنان مانند دیگر بازی هایش مثلا در "مغزهای کوچک زنگ زده"، در همان ده دقیقه اول قابل تامل بوده و پس از آن، از فرط تکرار یک حالت و پرهیز از هرگونه خلاقیت در آن موقعیت و نقش جدید، از دست می رود.

به هرحال فیلم "سرخپوست" حتی در سطح یک فیلم دزد و پلیس استاندارد هم نیست، صحنه های اضافی و دیالوگ های اضافی و شخصیت های اضافی به علاوه یک عشق آبکی و پایان آبکی و بازرس ژاور آبکی، در کلیت از فیلم سرخپوست یک فیلم آبکی در آورده است!!

 

جمشیدیه

دلیل دیگری برای رکورد گینس!

به نظر می آید یکی از تبعات منفی رسیدن برخی از فیلمسازان به تجربه دوم، دیده نشدن فیلم اول آنها است که به بهانه سینمای موسوم به هنر و تجربه، ساخته و حمایت شده و به اکران عمومی درآمده اند. سینمایی که امروزه در واقع بیشتر شبیه دکانی برای به میدان کشیدن بی سوادی ها و رانت خواری برای مدیرانی که می خواهند از این نمط برای خویش، کلاهی ببافند. از جمله فیلمسازان یاد شده ، سازنده همین فیلم "جمشیدیه" است که یک روایت هزاران بار تکرار شده قتل ناغافل و مسئله قصاص و رضایت گرفتن از اولیاء دم را پیش می کشد. روایتی که دیگر از فرط تکرار، بایستی کتاب رکوردهای جهانی گینس وارد میدان شده و رکورد این نوع آثار را برای این سینما به ثبت برساند تا شاید بالاخره برخی دست از سر این سوژه بردارند!!

مضافا براینکه فیلم "جمشیدیه"، به طور خاص از فیلم هایی مانند "بدون تاریخ، بدون امضاء" و فیلم دیگری به اسم "دخترها فریاد نمی کشند"، تقلید محض کرده است. اگرچه فیلمساز سعی کرده از ورای همه این تقلیدها و شباهت ها، مسئله ای جدید به نام فحش دادن را اصل ماجرایش جلوه دهد، اما این موضوع در هیچ لحظه فیلم به جز خطابه آخر دو شخصیت اصلی در دادگاه به چشم و در واقع به گوش نمی آید!!

فیلم "جمشیدیه"، سرشار از لحظات شعاری و دم دستی و آماتوری و حتی کاریکاتوری است. ماجرای رضایت گرفتن و پریدن اولیاء دم به خویشان قاتل و گریه ها و زاری ها و ... دیگر آنقدر در سریال ها و فیلم های ما ملال آور و حتی تهوع آور شده که به قول ناصرالدین شاه، ریشش درآمده است. در همین جشنواره فعلی حداقل، 5-6 اثر در این باره ساخته شده است.

 

 

ماجرای نیمروز: ردّ خون

قابلیت یک سریال چند فصلی

 

دومین قسمت از"ماجرای نیمروز"،به سبک و سیاق فیلم های دنباله دار باچند کاراکتر ازفیلم قبلی و در همان موقعیت ها با یک فاصله زمانی 6-7 ساله به یکی دیگر از مهمترین وقایع تاریخ معاصر کشور ما می پردازد که هنوز در برخی ابعاد و حوادث پیرامونی مورد مناقشه و البته دستمایه تبلیغات عریض و طویل رسانه های بیگانه علیه انقلاب و نظام اسلامی است. واقعه ای که هنوز پس از گذشت 30 سال، بسیاری از زوایای آن پنهان مانده و متاسفانه سینما و حتی تلویزیون ما، به عنوان رسانه هایی که حداقل وظیفه شان، بازخوانی و واکاوی تاریخ معاصر این سرزمین و نمایاندن گوشه های ناگفته و نانموده آن است، از این وظیفه مهم سرباز زده اند.

اما به هرحال پس از گذشت 30 سال بخشی از سینمای ایران که پیش از این نیز برخلاف جریان اصلی، سعی نموده به ناگفته های تاریخی و اجتماعی این مملکت بپردازد و در فیلم هایی همچون "ماجرای نیمروز" و "لاتاری" نیز آن را نشان داده، بالاخره به عرصه آمده و با تلاشی شایسته و در خور سعی کرده، ولو به صورت اشاره به آن مقطع خطیر از تاریخ این مملکت بپردازد.

"ماجرای نیمروز: رد خون" از روزهای اواخر دوران جنگ تحمیلی آغاز می کند که همان گروه اطلاعاتی/امنیتی فیلم اول، در پی ردپای سرکردگان گروهک تروریستی مجاهدین خلق هستند و تحرکات اخیر آنها را که در کنار ارتش صدام اقدام به عملیاتی هم علیه ایران کرده اند، رصد می کنند و حتی تیمی را برای دستیابی به سران گروهک یاد شده به عراق می فرستند. حالا در این میان یک مشکل خانوادگی نیز برای کمال (هادی حجازی فر) که از اصلی ترین فرماندهان تیم اطلاعاتی/عملیاتی در "ماجرای نیمروز "بود پیش می آید که رد پای خواهرش (که در سال اول جنگ اسیر شده بود) را در اردوهای گروهک منافقین می یابد. پذیرفتن قطعنامه 598 و همزمان با آن هجوم و پیشروی ارتش صدام با جلوداری نیروهای گروهک تروریستی مجاهدین خلق به داخل خاک ایران، محاسبات جدیدی را هم وارد دفاع مقدس می کند و هم در برابر گروه اطلاعاتی صادق و کمال و مسعود (بازمانده های "ماجرای نیمروز") قرار می دهد.

"ماجرای نیمروز: رد خون" اگرچه نسبت به فیلم اول، عظیم تر، پیچیده تر و از پروداکشن بزرگتری برخوردار است، صحنه های غافلگیرکننده بیشتری دارد، حجم وسیعتری از حادثه و هیجان و درام را با خود حمل می کند، ارتباطی ملودراماتیک را درون حوادث خود گنجانده که چندان گل درشت و منفک از قصه اصلی (مثل بخش اول فیلم "لاتاری") به نظر     نمی رسد و بالاخره روی جزییات ماجرا دقت و وسواس بیشتری به خرج داده، اما داستانک ها و قصه های فرعی متعددی را نیز با خود حمل می کند که الزاما به قصه اصلی ارتباط چندانی پیدا نکرده و اگر از فیلم حذف شوند، لطمه چندانی به اثر نمی خورد.

این در حالی است که مشخصا فیلم "ماجرای نیمروز: رد خون" بر بستر یک واقعه تاریخی، به چالش خانواده در دو سوی این ماجرا نظر دارد. در یک سوی یعنی سمت گروهک تروریستی مجاهدین خلق، هرچه بیشتر سعی در سرکوب خانواده و احساسات خانوادگی مشاهده می شود و در جلسات مختلف و روابط گوناگون همسرانشان (مثل رابطه عباس زریباف با همسرش) شاهدیم که چگونه خانواده را مغایر اهداف مبارزه و سازمان دانسته و گذر از آن را لازم برمی شمارند اما در سمت نیروهای انقلاب، اگرچه دو شخصیت اصلی گروه (کمال و محسن) همه تلاش خود را برای مجازات عضو خاطی خانواده شان یعنی ناهید صرف می کنند اما در واقع حتی این رویکرد نیز در جهت حفظ اساس خانواده است که ناهید، در واقع با شکستن حریم اعتقادی و ارزشی آن، به سمت فروپاشی اش پیش رفته است.

نمایش بخشی از عملیات مرصاد و جنایات گروهک مجاهدین خلق در شهرهای اشغالی همچون اسلام آباد غرب و روایت ارتباط تشکیلات درون زندان با این گروهک برای پشتیبانی از ورود ارتش به اصطلاح آزادیبخش آن به خاک ایران و کشتار مردم، از جمله همان نکات ناگفته ای است که "ماجرای نیمروز: ردّ خون" سعی در به تصویر کشیدن آنها داشته است. ماجرایی که هنوز در بلندگوهای بیگانه به اعدام های تابستان 67 معروف است و برروی آن تبلیغات وسیعی انجام می دهند.

فیلمبرداری، صحنه پردازی (خصوصا در فصل های تهران و بغداد سال 67 و نبردهای خونین اسلام آباد و تنگه چارزبر) و چهره پردازی و جلوه های تصویری و میدانی و صدای فیلم، بسیار بالاتر از اندازه های سینمای ایران به نظر می رسد و این امید و آرزو باقی می ماند که ای کاش آن همت و غیرت و حمایت و سرمایه و استعداد و هوش و کارآیی تداوم یابد تا "ماجراهای نیمروز" بعدی ساخته شود و با توجه به ابعاد فاجعه تروریسم علیه ملت ایران و تلاشی که رسانه های بیگانه و اربابانشان برای سوء استفاده از این قضیه و همچنین حمایت بی چون و چرا از همان تروریست های "ماجرای نیمروز" به کار می بندند، این پیشنهاد برای تهیه کننده و کارگردان این اثر جدی است که با وجود خیل انبوه خاطرات و نوشته های مامورین اطلاعاتی/امنیتی که در دورانی با تروریست های گروهک منافقین به طور جدی درگیر بودند و توانستند تقریبا با تجربه ناکافی و دست های خالی؛ موج مهیب آنها را به عقب برانند، می توان حتی در قالب یک سریال چندین فصلی و با همین کاراکترها یا شخصیت های دیگر ، "ماجرای نیمروز" را ادامه دارد. آنچه مثلا در غرب تحت عنوان سریال "24"درباره مقابله یک نیروی امنیتی/ اطلاعاتی با تروریست ها، حدود10 سال برای شبکه فاکس در فصل های مختلف ساخته شد و مخاطبان بسیاری داشته و دارد که هنوز از بسیاری از شبکه ها درحال پخش است.


/ 0 نظر / 173 بازدید