برآستانه بیست و یکمین سالگرد درگذشت علی حاتمی

علی حاتمی تقریبا در تمامی آثارش ، زندگی سنتی و دینی را در مقابل سبک زندگی غربی قرار داد و ابعاد مختلف آن را در مسیر رشد و تعالی انسانها و یا حداقل آرامش و آسایش روحی آنها به نمایش گذارد. از همین فیلم حسن کچل گرفته تا طوقی و بابا شمل و خواستگار تا قلندر و ستارخان و سلطان صاحبقران تا قصه های مثنوی و سوته دلان و تا هزاردستان و حاجی واشنگتن و کمال الملک و جعفرخان از فرنگ برگشته و مادر و دلشدگان.

او همه ابعاد سبک زندگی ایرانی اسلامی را درآن سالهای قرعه کشی های بخت آزمایی و کورس گذاشتن با فورد موستانگ و فیلم های لاندوبوزانکا به فیلم هایش کشانید تا گوهر گرانبهای گمشده زندگی ایرانیان را به خاطرشان بیاورد که با زبان سینما بگوید آنچه را که این گونه آنان را سرگشته و عصبی و گرفتار ساخته است. او در فیلم هایی همچون بابا شمل و طوقی، معماری باشکوه و نجیب ایرانی-اسلامی را به نمایش گذارد که پهلوانی ها و عشق های اثیری و لوطی گری ها و مردانگی ها را می پروراند، داستان های مولوی اش، روایت 6 حکایت مثنوی معنوی بود که خود سرشار از قصه های رفتاری و اخلاقی است، در "سلطان صاحبقران" به تاریخ قهرمان های ایرانی پرداخت چه از نوع اصلاح گرایانه اش مانند امیرکبیر و مقابله اش با استعمار و فرهنگ استعماری که نمونه ای از عزت مداری یک مسلمان ایرانی بود و چه از نوع انقلابی اش که برای نخستین بار یک روحانی پاکباز همچون میرزارضا کرمانی را به تصویر کشید که خود را مرید روحانی عالم دیگری به نام سید جمال الدین اسدآبادی می دانست، آن هم در دورانی که نهضت روحانیت به رهبری حضرت امام خمینی رحمه الله علیه، بتدریج مردم مسلمان ایران را به آستانه یک انقلاب اسلامی نزدیک می ساخت.

این نگاه دینی – ملی را مرحوم علی حاتمی تقریبا در تمامی آثارش به نمایش گذارد،از نگرش علی حاتمی (برخلاف آنچه از محافل و افکار غرب زده و وارداتی می آمد) اندیشه و تفکر اسلامی در طول تاریخ این مرز و بوم، بخش مهم و اصلی فرهنگ ملی ایرانی محسوب شده و در بن و اساس آیین ها و سنت های این سرزمین ریشه دوانیده به طوری که بدون فرهنگ دینی به خصوص شیعی در این مملکت، ایرانی بودن به شیری بی یال و دم و اشکم بدل می گردد. قرن های متمادی است که آیین هایی مانند عزاداری عاشورا و دهه فاطمیه و عید غدیر و نیمه شعبان و انتظار حضرت مهدی موعود (عج) و به طور عام تر تفکر شیعه، بیشتر ایرانی می نمایاند تا متعلق به ملیت ها و کشورهای دیگر. چنانچه چندی پیش نیز یکی از نشریات معتبر خارجی در نظرخواهی از اقلیت های شیعه در برخی از کشورهای اسلامی، نوشته بود که "بسیاری از اعضای این اقلیت ها، تمایل دارند به دلیل شیعه بودن، خود را ایرانی بدانند"!

نگاه کنید که در اوایل دهه 50 و در شرایطی که کارگزاران کانون های استعماری در رژیم شاه، غوغای جداساختن ایران از اسلام را با باستان گرایی افراطی به راه انداخته بودند، در قسمت ششم از سریال "سلطان صاحبقران"(4-1353) و در آخر ماجرای امیرکبیر، علی حاتمی چگونه این اصلاح طلب بزرگ تاریخ ایران را با واقعه عاشورا و حماسه حسینی مربوط کرد. در بخش فوق در حالی که ملکزاده خانم (همسر امیر کبیر با بازی زهرا حاتمی) مشغول روایت چگونگی قتل امیر است، چنین حکایت می کند :

"...بدن پاره پاره امیر را به گورستان پشت مشهد کاشان بردم، خاک کردم، اما می دانستم آنها از مرده امیر هم دست بردار نبودند. نعش امیر را چند ماه بعد به کربلا بردم تا این شهید هم، جدای از شهدای کربلا نباشد..."

در اینجا تصاویری از تکیه دولت و مراسم تعزیه امام حسین (ع) نشان داده می شود، صدای تعزیه خوان می آید :

"...رویم سوی جنگ گروه جرار

غلام و پسر را به همره بیار ..."

آوای سنج و طبل همه صحنه را فرا می گیرد.

بقعه امامزاده ها که در عمق فرهنگ کهن مردمی این مرز و بوم جای دارند، در فیلم "طوقی"(1350) نیز پناهگاه آسید مرتضایی می شود که در جریان سوء تفاهمی حتی از مادرش رانده شده و از خشم و غضب دایی مصطفی و نوچه هایش به امامزاده پناه می برد . جایی که دیگر محل انتقام نیست و حتی اراذل و اوباش را هم سر براه می کند. نگاه کنید به دیالوگ های جواد و عباس (نوچه های دایی مصطفی) که در جلوی صحن امامزاده مانده اند و جرات داخل شدن ندارند:

"...عباس : ببینم چیکار می کنی ، مومن مسجد ندیده؟

    جواد   : فاتحه می خونم اوستا .

   عباس: گربه گشت عابد و مسلمانا ...واسه کی؟

    جواد: می خوام برسه به روح بابام.

   عباس:  مگه خاک بابات اینجاست؟

    جواد:   نه ، خاک بابام تخت پولاده ، اینجا قبر رفیقش تقی ساچمه ایه.

   عباس: فاتحه را حواله کردی به تقی ساچمه ای؟

     جواد: آره اوسا ، آره .

    عباس: ...اگه این پسره نخواد بیاد بیرون ، ما میریم تو...

    جواد: خدا کنه به حق امام رضا ، خودش بیاد بیرون...

...مصطفی: شهیدت می کنم ، لامصب.

    جواد: امون بده، آسید مصطفی، امون بده، به امام غریب من، دست از پا خطا نکردم، اوسا گفت برو تو خفش کن، چشمم که افتاد به ضریح، پشتم لرزید، دویدم بیرون، دروغکی گفتم کشتمش، آسید مرتضی زنده اس..."

 

فیلم "سوته دلان" ، نمایشی از یک خانواده سنتی ایرانی بود با تمامی نقاط قوت و ضعف و از خودگذشتگی برادر بزرگتر که حکم سرپرستی داشت برای حفظ قوام خانواده. خود مرحوم حاتمی براین باور بود که او در فیلم "سوته دلان" برای نخستین بار در تاریخ سینمای ایران، یک فیلم را با "بسم الله الرحمن الرحیم" شروع کرده است. صحنه آغازین فیلم "سوته دلان"، نمایی از شخصیت اصلی فیلم به نام حبیب آقا ظروفچی است که کرکره مغازه اش را بالا می کشد و در همین حین می گوید : بسم الله الرحمن الرحیم

در این صحنه و نما ، حاتمی یکی از سنت های دیرین سبک زندگی ایرانی – اسلامی را به نمایش می گذارد که همواره مسلمانان هر کاری را با یاد و نام خدا شروع می کنند و همین شروع خدایی موجب برکت و نعمت در کارشان خواهد شد.

اما اوج نمایش سبک زندگی ایرانی اسلامی سینمای علی حاتمی در سریال تلویزیونی هزار دستان، نمود پیدا کرد که در بخش ها و صحنه های متعددی از این سریال شاهد تقابل دو فرهنگ سنتی ایرانی و اسلامی با فرهنگ به اصطلاح متجددانه وارداتی بودیم.

پاساژ تصویری از فلاش بک رضا خوشنویس درباره زمانی که رضا، تفنگچی بود و زندگیش در تهران قدیم می گذشت با آن بازار پر سر و صدا و دود کباب و بوی ریحان و قل قل سماور قهوه خانه و کوچه های کاهگلی و ...تا به روزگار نو تهران با گراند هتل و سینما ایران و لاله زار و سربازان بیگانه ارتش متفقین که در خیابان هایش جولان می دادند و به قول خان مظفر بی بند و باری کابوی ها را در شهر می پراکندند، به خوبی شاهد این مدعاست. در واقع  مرحوم علی حاتمی در "هزاردستان" به وجه اشغالگرانه تجدد وارداتی در دوران پهلوی که سبک زندگی فرنگی مآب به همراه دارد، اشاره می کند، آنگاه که نشان این تجدد را از دیدگاه رضا خوشنویس با حضور ارتش های اشغالگر در سالهای پس از شهریور 1320 در تهران به تصویر می کشد. نگاهی که به خوبی از درونش، مفاهیمی می جوشد که می تواند درونمایه باورهای سنتی ایرانیان را بروز دهد.

مدیر گراند هتل که یکی از وازده ها و شیفتگان تجدد غربی است و در طول سریال با روحیه ای بسیار متزلزل و الاکلنگی و شخصیتی نوکرمآب و در واقع ضد اخلاقی با ظاهری متین و آراسته تصویر می شود، در مقابل اعتراض رضا خوشنویس (به عنوان کاراکتر مثبت داستان)به حضور سربازان متفقین می گوید :

 "مدیر داخلی: شما می توانید تمام روز شاهد یه کارناوال باشکوه باشین. نماینده ارتش های دنیا، با اونیفورم های جالب، در کنار ایرانی هایی که رفته رفته شبیه اروپایی ها می شن، چهره شهر رو شاداب تر کرده.

خوشنویس : در روزهای اشغال پایتخت ، چهره شهر شاداب تره؟!

مدیر داخلی :تصور بنده اینه که ورود ارتش های بیگانه برای مردم ایران یک توفیق اجباریه که در رویه زندگی اجتماعی اون ها تاثیر فوق العاده ای داره. خلقیات اروپایی ها، خصوصا آمریکایی ها که باید سرمشق ملت ما باشن، جز ار طریق برخورد میسر نبود. چون عامه مردم، بضاعت سفرفرنگ رو که ندارن..."

 

اما آن سبک زندگی وارداتی، چهره واقعی خود را با صحبت های رضا خوشنویس بیشتر نشان می دهد، هنگامی که در بالکن اتاقش در گراند هتل به روزگار به اصطلاح نو تهران(یا ایران)  چشم دوخته و حضور ارتش های اشغالگر را بیش از هر چیزی در آن واضح می بیند. او با حسرت می گوید:

 " تهران! ...من آمدم ، سی سال دیرتر ، سی سال پیرتر . تهران! شهر اشغال شده ، موطن! مادر ! کی بزک کرد تو را به این هیئت شنیع؟ ..."

اما مرحوم علی حاتمی، هجوم تجدد فرنگی به هویت ایرانی را تنها به اشغال فیزیکی ایران توسط قوای بیگانه  منحصر نمی سازد بلکه این اشغال را به صورت نفوذ فکری و روحی نیز تصویر می کند. همان نفوذی که در معنای ادبیات سیاسی امروز و به قول جوزف نای (نظریه پرداز آمریکایی) توسط قدرت نرم صورت می گیرد.

نهایت این نفوذ خناسانه را علی حاتمی به شکل شبه کاریکاتوری در فیلم "جعفرخان از فرنگ برگشته" تصویر می نماید و منادیان تمدن و سبک زندگی غربی را به مضحکه می کشد. جعفرخان که پسر اکبرچلویی است وقتی پس از چندین سال از تحصیل در فرنگ باز می گردد ، این گونه معرفی می شود:

  

…"محقق، مورخ، جامعه شناس، منجم و ستاره باز، مبتکر طرح جزع و فزع و متخصص دهان شویی جرم های فریادی، یابنده حلقه گمشده دارویی، کاشف نوترون همیشه بهار، مبشر غیرت زدایی خاوری، پرفسور چلویی ایرانی الاصل و" …

جعفرخان قرار است "جعفرآباد" را براساس یک ساختار مدرن غربی به "نیوجف" تبدیل نماید. جعفرخان به جز یک سری حرف های قلمبه و سلمبه هیچ سخن و حرف دیگری در چنته ندارد، گویی در دوران تحصیل، مغز شویی هم شده است. او  مرغ داری و گاو داری و زمین های زراعی را خراب می کند و بیمارستان سلف سرویس تاسیس می نماید که در آن هرکس خود را معالجه کند! چراغ راهنمایی و رانندگی برای گوسفندان نصب می کند، علائم راهنمایی برای پرندگان قرار می دهد، کلاس آموزش الفبای موجودات فضایی به جای مدارس معمول به راه می اندازد، مغازه های مک دونالد پفکی و بوتیک البسه مدرن تاسیس می کند که به همه اهالی لباس نایلونی می فروشند و آنها را در لباس فضایی آموزش نظامی می دهد!! اولین محصول تکنولوژی مدرنش هم "سوزن نخ جراحی"  است که گفته می شود حاصل همکاری علمی و صنعتی بین 3 کشور بزرگ است! سوزن ساخت کشور شوروی، نخ از آمریکا و انسان شگرف نیوجف هم نخ کن این سوزن است!!

اما هنگامی که دیگر حنای جناب جعفرخان فرنگ زده  نزد اهالی، رنگ باخته و حکم به اخراج او از جعفرآباد داده شده، طی مصاحبه ای با خبرنگاران می گوید: (لطفا این بخش را با دقت بخوانید و مقایسه کنید و ببینید تا چه حد به مصاحبه های رسانه ای برخی فرنگ رفته های امروز شباهت دارد و آنگاه به نبوغ مرحوم حاتمی درود بفرستید و فاتحه ای برای آمرزش روحش بخوانید)

 

"جعفر خان: خروج من اولین زنگ خطره، فرار مغزها. مردی که قدرت تمیز نداره، لیاقت بالا رفتن هم نداره  چرا وقتی میشه برای یک سوئدی متمدن خدمت کرد، روح و جانش رو یک اندیشمند برای یک آدم نابخرد مایه بگذاره. خردمندان در جهان فراوانند و خریداران خرد ، خردمندانند..."

  

حاتمی به خوبی و با هوشمندی ، تناقض های پایان ناپذیر سبک زندگی غربی در زندگی انسان ایرانی را در کادر دوربینش قرار می دهد و زندگی ایرانی-اسلامی را اصلی ترین مایه حفظ هویت و ارزش های فرهنگی این ملت می داند.

قابل تامل ترین مثال در باب نگاه محوری حاتمی به سنت برای حفظ هویت و ریشه ها، سکانس های حقنه کردن آداب و رسوم به اصطلاح متجددانه ای است که در اولین قسمت سریال "هزار دستان"، عمو نشاط (کارمند اداره احصاییه) می خواهد در روز سرشماری عمومی  به برادرزاده اش نصرالله یاد بدهد. اگرچه نصرالله خان در ابتدا بسیار راغب به آموزش و یادگیری آن اصول است ولی به تدریج آنها را با اصل و هویت خانوادگی، سنن ملی و اعتقادات دینی اش در تناقض می بیند و به عمویش می گوید که به همان شغل بازار بر می گردد که شاگردی دکان پدرش، هزار مرتبه به نوکری دیگران شرف دارد.

اما آخرین جملات نصرالله خان در باب آداب و رسوم اداره جاتی غربی شنیدنی است که حکایت از کلافگی و آشفتگی وی در برابر آنهمه قواعد و ضوابط دست و پاگیری دارد که در فرهنگ رایج آن روزگار ( و البته همین امروز در نزد برخی عوام شبه روشنفکر) اصول تمدن قلمداد شده و می شود! و از طرف دیگر رسوم و آیین های سبک زندگی غربی را در تناقض با هویت و باورهای اسلامی و ایرانی نشان می دهد.

نصرالله خان پس از ترک عمویش و بازکردن کراوات تحمیلی به خود می گوید :

"...کراوات بزن، صورتت رو تیغ بنداز، خم شو، راست شو، دروغ و دغل بگو، حق و ناحق کن. فردا یک وجب جا، جواب خدا، پل صراط و تو این دنیام بشو عمو، عملی، اجاره نشین، دست به دهن"

این روایت مردمی از سنت های حیات بخش ایرانی، در فیلم "مادر" شکل ملموس تری می یابد. خانواده ای که درون سبک زندگی فرنگی مآب امروز از یکدیگر گسسته شده، با همت مادری که اواخر عمرش را سپری می کند از مظاهر شهرنشینی این نوع سبک زندگی وارداتی یعنی آپارتمان های تنگ و ویلاهای فراخ و آسایشگاههای روانی و خانه سالمندان و ...در خانه قدیمی و سنتی خود بار دیگر شکل و شمایل یک خانواده را به خود می گیرند.

جلال و همسرش غرق در روزمره گی سبک زندگی غربی، روزانه فرصت دیدار یکدیگر را نداشته و حرف هایشان خطاب به هم را برروی نوار کاست ضبط کرده و به گوش هم می رسانند. محمد ابراهیم، زن و فرزندانش را غرق نعمت و پول کرده و همین اشرافیت موجب شده که آنها نیز از یکدیگر دور شده و هر دم مرگ همدیگر را آرزو می کنند. ماه منیر از شکست در 3 تجربه ناموفق ازدواج هایش بازمی گردد و جمال که از جنوب و تبعیدگاه پدر می آید تنها فرزندی است که بوی پدر را می دهد. پدری ارتشی به نام سلطان حسینقلی خان ناصری که به دلیل نافرمانی در اجرای دستور شلیک به تظاهرات مسجد گوهر شاد علیه قانون کشف حجاب رضاخانی (از جدی ترین مواجهه های خشونت بار تجدد وارداتی علیه سنت های دینی و ملی ایرانی) تبعید شد و همان تبعید از هم پاشیدگی خانواده را به همراه آورد.

بخشی از گفت وگوی  حسینقلی خان و همسرش سارا ( همان مادر فیلم) که در عین لطافت و ظرافت دیالوگ ها، نمونه ای درخشان از عزت مداری در سبک زندگی ایرانی-اسلامی (در مقابل خود باختگی تجددگرایان)  به شمار می آید، و در اوج عسرت و تنگدستی، عزت نفس خود را حفظ می کنند، در شبی که حسینقلی خان ناصری در راه تبعید، برای آخرین بار به دیدار همسر و بچه هایش رفته است:

 "...سارا: تو خونه، برنج و آرد و حبوبات داشتیم، نخواستم تدارک شام مهمانی ببینم. خواستم بدونی بچه ها چی می خورن.

حسینقلی خان: هر شب نان و سیب زمینی؟

سارا : یک شب با نعنا، یه شب با گلپر. نمی ذارم یکنواخت شه... عهد کردم تا اتمام دوره زندان برای گذران زندگی به جز دستام، دستی را به یاوری نگیرم. همه هستن، برادرم ، خویشاوندان شما ، حتی کسبه ، به محمد ابراهیم پیغام دادن به مادر بگو بیاد بار و بنشن ببره. ما با سلطان حساب داریم، قبول نکردم. با چرخ این چرخ خیاطی رفتم به جنگ چرخ فلک.

 

و بالاخره در "دلشدگان"، مرحوم علی حاتمی،  قهرمان های خود  را به قلب تمدن و تجدد غرب برده و  برای ضبط آوازهای ملی و سنتی شان، آنها را در آب و آتش می اندازد که علیرغم قول و قرار های قبلی، دلالان غربی به وعده های خود عمل نکرده و گروه موسیقی ایرانی در تنگنای شرایط و علیرغم همه فداکاری های مالی و جانی، به عسر و حرج افتاده و پس از درگذشت آوازه خوان گروه یعنی طاهرخان بحر نور، همگی در سانحه غرق شدن کشتی، کشته می شوند.

اما در میانه این سرگذشت تراژیک، ملاقات طاهرخان بحر نور با شاهزاده خانمی ترک مسلمان و نابینا، گویی هسته اصلی همه این قصه است. طاهر در حالی که آوازی با شعری از حافظ می خواند به طور اتفاقی با شاهزاده خانم برخورد می کند و  گویی همه گمشده هایش را پیدا می نماید. همچنانکه آن شاهزاده خانم به نام لیلا چنین نشان می دهد و آواز و شعر حافظ را فراتر از دوا و دکتر فرنگیان موجب درمان خود می داند:

 "...لیلا: تا پیش از این آواز جز شب و تاریکی چیزی نبود. روشنی با این آواز آمد که مرا بیدار کرد. مال کیست؟

طاهر : عشق

لیلا: حکایت دل؟ از چه غمی صحبت می کند ؟ عیشق؟

طاهر : آشیان مرغ دل، زلف پریشان تو باد.

لیلا: آشیان مرغ دل، زلف پریشان اوند دور ؟ من؟ لیلا؟

طاهر : همسایه کشور من.

لیلا: اما باز هم بیگانه. من یک شاهزاده خانم ام . یک ترک مسلمان. چشمهایم دچار یک بیماری است.

طاهر: پس آمدید پاریس برای معالجه.

لیلا: پاریس مرا معالجه نکرده. خودم، خودم را معالجه کردم. تا پیش از این آواز چیزی جز شب نبود و تاریکی. روشنی با این آواز آمد که مرا بیدار کرد..."

  حاتمی در قلب تمدن غرب، آواز و شعری ایرانی را باعث درمان شاهزاده خانمی مسلمان و ترک می داند. همان آوازی که حکایت لسان الغیب را روایت می کند:

 

ارعنون ساز فلک رهزن اهل هنر است                   چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم

گل به جوش آمد و ازمی نزدیمش آبی                     لاجرم زآتش حرمان وهوس می جوشیم

حافظ این حال عجب باکه توان گفت که                     مابلبلانیم که در موسم گل خاموشیم

 

طاهر خان بحر نور در اوج دیالوگی عاشقانه از هویت شاهزاده خانم ترک، به عنوان "همسایه کشور من" نام می برد و به برخوردش با او معنایی ورای فرد و شخص می بخشد و از طرف دیگر شاهزاده خانم ترک نابیناست و در دل تمدن غربی، راهی برای درمان خود نیافته و اینک با شعر و ترانه ای ایرانی، شفا پیدا کرده است.

اثر واپسین درباره پیامبر خاتم(صل الله علیه و آله)

آخرین اثر و از آرزوهای دیرین مرحوم علی حاتمی (که آن هم به مرحله تولید و ساخت نرسید) و می خواست وصیت نامه هنری اش باشد، بازهم یک فیلم تاریخی بود، منتها نه از جنس تاریخ معاصر بلکه از نوع تاریخ اسلام و درباره حضرت رسول اکرم(صل الله علیه و آله).

حاتمی می خواست با آخرین اثرش، سیر فیلمسازی خودش را در پایان راه به یک نقطه اوج برساند که نهایت دریافتش از تاریخ و هستی و تبلور تمامی تحلیل هایش از ماهیت اصلاح و انقلاب و انسانیت به شمار آید. "آخرین پیامبر" نقطه ای بود که حاتمی می توانست ادعا کند، همه آن نگاهش به وقایع پشت پرده و دست های پنهان و تاریخ مردمی و پوسیدگی صاحبقران ها و هزار دستان ها و دکتر کاشفی ها و ملکه برفی ها برپایه کدام باور و اعتقاد و ایمان و براساس کدامین ایدئولوژی بوده است. اینکه او در طول دوران سینماگری اش،بدون پایه اعتقادی سخن نگفت و نساخت و نسرود. اینکه آن "بسم الله الرحمن الرحیم" ابتدای "سوته دلان" صرفا از سر قشنگی و زیبایی آغاز سکانس نبود و  همه آن سوگندها و قسم هایی که قهرمان فیلم هایش به معصومین و ائمه اطهار یاد کردند، حرف دل خود حاتمی بود و بس.

آخرین یادداشتی که مرحوم علی حاتمی از روی تخت بیمارستان برای گزارش نگارنده از پشت صحنه "جهان پهلوان تختی" نوشت و گویا قرار بود همین جملات صحنه افتتاحیه آن فیلم را آغاز کند، بحر طویلی است از ارادت آن مرحوم نسبت به خاندان پیامبر اکرم (صل الله علیه و آله) که به عنوان حسن ختام این مطلب تقدیم خوانندگانی می شود که تا اینجا، سیاه مشق های حقیر را تحمل کردند. خداوند شفاعت نبی اکرم (صل الله علیه و آله) را در روز قیامت شامل حال آن عزیز بگرداند.

 

"زورخانه – روز – داخلی:
آفتاب از روزن سقف زورخانه، استوانه ای از نور بر پیشانی سردم، که مزین است به شمایل شاه مردان، تابانده است.
صدای مرشدها به صورت هم آوایی و گهگاه تک گویی :
- بسم الله الرحمن الرحیم یا رحمان و یا رحیم ...
- نور است محمد (صدای جمعی صلوات) و علی هست منور .
- اول احد و بعد، محمد (صدای صلوات)
- بعد احمد، علی شاه فتی، علی شیر خدا
- حیدر و صفدر، که بود فاتح خیبر
- علی مولا و پسر در پسرش، تا سر آخر، همه سرور
- حی غایب، صاحب امر و زمان
- سید عالم، قائم و خاتم آل محمد(صلوات جمعی)
- صلواتی به نثارش که بود آخر دفتر.(صلوات جمعی)
قصور بحر طویل بر حقیر نویسنده بخشیده باد که تیمما به نیابت از طرف همه دست اندرکاران این پروژه و به نیت ابراز ارادت به اهل بیت اشرف الانبیا (صل الله علیه و آله) عرض شد . باشد دل همه ما از صفای ذکر دوست مصفا شود.
"

/ 1 نظر / 133 بازدید
علی

طیب الله انفسکم سعید خان دم شما گرم،خدارحمت کند علی آقا را