تماشاگر را رنگش کن!

یکی از ویژگی‌های تقریبا مشترک فیلم‌های امسال جشنواره فیلم فجر (تا اینجای کار) کم رنگ، بی‌رنگ، خنثی و بی‌خاصیت و یا حتی منفی نشان دادن نقش پدر در خانواده‌هاست که البته این ویژگی مسبوق به سابقه بوده و می‌توان گفت که سال‌هاست چنین کج‌راهه‌ای در این سینما ریل‌گذاری شده و البته به بهانه پررنگ کردن نقش زن و مادر بوده و اینکه به مقام مادر و زن احترام گذارده‌اند، در حالی که در یک خانواده بدون پدر (به لحاظ معنوی) یا با پدر خنثی و بی‌خاصیت و یا پدر تخریب‌گر و هیولا، در واقع نقش مادر نیز تحت تاثیر قرار گرفته و به جای سازندگی و محور تجمیع و تکثیر خانواده به واکنش‌گری بعضا احساسی و حتی انتقام‌جویانه بدل می‌شود، آنچنانکه در فیلم «جان دار»، مادر (که یکی از دو زن آن خانواده محسوب می‌شود) به سردمدار جبهه‌ای برای نجات بچه خودش تبدیل شده و برای پیروزی در مقابل جبهه پدر و بچه‌هایش تا مرز فروش حیثیت و شرف خانواده نیز پیش می‌رود یا در فیلم «درخونگاه» در مقابل پدری بی‌مسئولیت و کاسبکار، مادر اگرچه با ظاهر محوریت، اما فقط گاهی با خانواده و حتی بچه هایش همراه است و در گاه ناهمراهی نیز تنها عربده‌کش و زاری کن به نظر می‌آید. در فیلم «بنفشه آفریقایی» همین مادر در حضور پدران و مردان بی‌غیرت، همه اخلاقیات را زیرپا می‌گذارد تا جایی که بچه‌ها هم از گرد او پراکنده می‌شود و ناگزیر زندگی انزوا گرایانه‌ای درپیش می‌گیرد و در فیلم «ناگهان درخت»، مادر موجود منفعلی است که فقط بر رویاهای مالیخولیایی فرزندش صحه می‌گذارد. این زن در فیلم «روزهای نارنجی» هم بیشتر انتقامجو نشان می‌دهد تا کارآفرین و سخت کوش و در فیلم «مردی بدون سایه» به نصیحت‌گری تهوع آور بدل می‌گردد.

اما این نوع شمایل مادری و زن خانواده ایرانی و آن پدر‌گریزپا و در به داغان و بی‌غیرت از کجا سر از فیلم‌های ایرانی حتی متاسفانه سریال‌های تلویزیونی ما درآورده چندان نیاز به هوش سرشاری ندارد. شاید یک تماشاگر معمولی سینما و شبکه‌های ماهواره‌ای به راحتی همین فرمول را با کمی تغییر و تفاوت در فیلم‌های سینمای غرب و سریال‌های تلویزیونی‌شان ببیند و تشابهات آن را با آنچه در فیلم‌ها و سریال‌های ایرانی برخلاف سبک زندگی و شاکله خانواده ایرانی/اسلامی اتفاق می‌افتد، به سهولت دریابد.

در بسیاری از فیلم‌های غربی مشابه نیز شاهد خانواده‌های بی‌مرد و زنان بچه‌دار بی‌پدر یا با پدر نامشخص هستیم که این زن و مادر به عنوان محوری محکم واستوار وحتی جنگنده برای حفظ همان خانواده بی‌پدر به سختی تلاش می‌کند. شکل و فرمی از خانواده که اساس ایدئولوژیک داشته و از اسطوره‌های عبرانی و آیین‌های یهودیت تحریف شده می‌آید که حتی نام و عناوین و اصالت خانواده‌ها از زنان و مادران گرفته شده و می‌شود. اما این محوریت زن و مادر وقتی تحت تاثیر سریال‌های شبکه‌های ماهواره‌ای به فیلم‌های به اصطلاح ایرانی و خانواده ایرانی می‌رسد به تصویر کج و معوج و شلخته‌ای بدل می‌شود که نه واجد خصوصیات آن محوریت زن قدرتمند عبرانی است و نه ساختار خانواده ویژه ایرانی را داراست که هر یک از مادر و پدر نقش متعالی خود را بازی می‌کنند. در نتیجه مانند دیگر ابعاد هویتی و سبک زندگی مورد هجمه قرار گرفته ما در این گونه فیلم‌ها به موجودی ناقص و عقب افتاده تبدیل شده که به اصطلاح در قوطی هیچ عطاری یافت نمی‌شود. مانند همان که به روز شبه روشنفکر ما آمد یا بر سر رفتار و آداب و اخلاق همین حضرات رفت که نمونه غم‌انگیز و تاسف بارش را در فیلم‌هایی مانند «ناگهان درخت» یا «بنفشه آفریقایی» و یا «ایده اصلی» به گونه‌ای رقت انگیز و فاجعه بار می‌بینیم. اما در فیلم‌هایی که در روز چهارم جشنواره سی و هفتم فیلم فجر به نمایش درآمد، گویی دیگر متولیان جشنواره و برخی به اصطلاح فیلمسازان به سیم آخر زده‌اند! هم در ساختار فیلم‌ها که از پیش پا افتاده‌ترین آثار آماتوری هم پایین‌تر رفته‌اند و هم در طرح موضوعات غیر اخلاقی و ساختارشکنانه.


 روز چهارم

ناگهان درخت

دومین تجربه به اصطلاح سینمایی صفی یزدانیان (که در دوران نقد فیلم نویسی‌اش تا این حد ناموفق نبود) بعد از فیلم خواب آور «در دنیای تو ساعت چند است؟» با عنوان «ناگهان درخت» در واقع به تنها پدیده‌ای که شبیه نیست، فیلم و سینماست! گویا جناب فیلمساز براین تصور بوده که می‌تواند از همان نوشته‌های بعضا شخصی و بی‌قاعده خود، تصویر بگیرد و آن را به جای سینما جا بزند! شاید تصور نموده اگر مثلا آندری تارکوفسکی در فیلم «آینه» یا اینگمار برگمان در فیلم «توت فرنگی‌های وحشی»، (که احتمالا هر دو فیلم نیز مورد علاقه فیلمساز ما هستند) درونیات راوی فیلم را به صورت مونولوگ یا روایت اول شخص بیرون می‌ریزند، می‌توان آثار سینمایی را با روایات بی‌در و پیکر ساخت. از همین روی هر چه دل تنگش خواسته بی‌خیال سینما و اصول و قواعد و زبان بیانی آن، جلوی دوربین برده و احیانا بر این باور بوده که مثلا سینمای شاعرانه یعنی اینکه شعر بگویی و از آن‌اشعار فیلمبرداری‌ کنی!

شاید به همین دلیل حتی در صحنه‌ای طولانی که شخصیت اصلی فیلم پس از بازگشت از زندان برای اولین بار با همسرش (همسر سابق یا نامزد یا دوست دختر و یا... ؟) مواجه شده و در یک جاده، بیرون از اتومبیل ایستاده و به طور مفصل دیالوگ‌های بی‌ربط و بی‌سر و ته را با هم رد و بدل می‌کنند، احتمالا تصویر بردار را هم مرخص کرده‌اند و دوربین روشن، به دو بازیگر اصلی حالت دیالوگ آزاد داده‌اند تا هر اراجیفی را که می‌خواهند سرهم کنند. چرا که واقعا تصور اینکه آن به اصطلاح دیالوگ‌ها به صورت فیلمنامه نوشته شده، نه تنها دشوار بلکه تکان دهنده است!

حالا اینجا مهم‌ترین سؤال این است که به راستی چه کسی یا کسانی و یا ارگان و نهادی پول و هزینه ساخت چنین سیاه مشق‌هایی را می‌دهند؟


بنفشه آفریقایی

حدود 50 سال پیش در سینمای هالیوود، فیلمی موزیکال ساخته شد به نام «واگن خودت را رنگ کن» که در ایران به نام «دلیجان را رنگش کن» اکران محدودی داشت. فیلمی ساخته جوشوآ لوگان (فیلمساز تجاری هالیوود) که در آن لی ماروین و کلینت ایستوود نقش‌های اصلی را برعهده داشتند. «دلیجان را رنگش کن» نامزد جایزه بهترین فیلم در مراسم اسکار هم شد. اما ماجرای آن، برپایی شهری پس از تلاش مختلف گروهی از جویندگان طلا در آمریکا برای اسکان دائم بود که آن شهر را «بی نام» نامیدند. روابط و شرایط مختلف در آن شهر که اغلب ساکنینش را جماعت «مورمون» (گروهی از پیروان کلیسای اوانجلیک) تشکیل می‌دادند و خصوصیت زندگیشان اختیار دو زن برای هر مرد بود، باعث شد تا برعکس اعتقاد و باور مورمون‌ها، هر زن با دو مرد ازدواج کند و همین اسم آن شهر بی‌نام را به عنوان شهری بدنام بر سر زبان‌ها انداخت.

حالا درون مایه آن فیلم موزیکال نیم قرن پیش هالیوود به یک به اصطلاح فیلم شبه روشنفکری امروز این سینما رسیده که زنی تصمیم می‌گیرد با دو شوهر سابق و فعلی خود زندگی کند و اگرچه فیلمساز سعی می‌کند به آن وجهی انسانی بدهد و وجوه شرعی کار را هم ظاهرا در نظر می‌گیرد اما روابط مثلثی این زن با آن دو مرد به گونه‌ای پیش می‌رود که تداعی ازدواج یک زن با دو مرد را می‌نماید.

ولی خود اثر هم چه در زمینه فیلمنامه و شخصیت پردازی و چه در زمینه ساختار‌های سینمایی و ریتم و حتی طراحی لباس (با آن لباس‌های گل درشت و مدلینگ کاراکتر اصلی!) و چهره پردازی و... فرسنگ‌ها با هنر سینما فاصله دارد. شبه فیلمی که نه اصلا شروع می‌شود و نه هیچ‌گاه پایان می‌گیرد!


ایده اصلی

وقتی یک به اصطلاح فیلمساز بخواهد نعل به نعل از فیلم‌های آمریکایی که دیده، تقلید کند و تازه فیلمی را که مورد تقلید قرار داده متعلق به 30 سال پیش باشد، حاصل یک کلیپ طولانی خسته‌کننده و ملال آور از کار در می‌آید به نام «ایده اصلی» که ایده اصلی و فرعی و ساختارش از فیلم سال 1988 فرانک آز تحت عنوان «دروغگوهای پست کثیف» گرفته شد که متاسفانه کمی با تاخیر به دست خانم کارگردان رسیده است. شاید اسم دوم این فیلم را بتوان «سه فیلم با یک بلیت» گذارد، چون تماشاگر بینوای آن ناچار است که با زجر و شکنجه، 3 بار یک داستان را با تفاوت‌های اندکی رویت کند!

حالا در این ظرف کهنه تاریخ گذشته، پای سازمان منطقه آزاد کیش و برخی دیگر موسسات را نیز به میان کشیده تا هم هزینه ایده‌های پس مانده را بپردازند و هم به نوعی خودزنی کنند. به این معنی که سازمان منطقه آزاد کیش با زبان خود اعتراف کند که برندگان مناقصه و سازندگان پروژه‌های عمرانی‌اش (بلا نسبت همه معماران و طراحان سخت کوش و متعهد جزیره کیش یا هندورابی و...) مشتی شارلاتان کلاه بردار بی‌بند وبار و کازینو باز عرق خور هستند، چرا که به فرمایش پیام ضد اخلاقی پایان فیلم، «کلاهبردار وطنی بهتر از کلاهبردار آن سوی مرز است»، چون لااقل به برخی داخلی‌ها هم نانی می‌رساند! آیا سازمان منطقه آزاد کیش هم موافق چنین پیامی است؟!

/ 1 نظر / 147 بازدید
mohammad3342

آقا ممنون بی نیازمون کردی از دیدن فیلم های امسال