مستغاثی دات کام

 
نگاهی به اسکار 2016 - بخش دوم
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳٩٤
 

حکایت شبه قهرمان منزوی تک افتاده

یا

چگونه یاد بگیریم اسراییل را دوست داشته باشیم! (2)

 

اتاق

Room

 

فیلم دیگر، "اتاق" ساخته لنی آبراهامسون، اثر ظاهرا مستقلی به نظر می آید که در سال جاری مورد اقبال لیست های جوایز و برگزیدگان پیرامون اسکار قرار گرفت. اگرچه یونیورسال پیکچرز به عنوان یکی از کمپانی های اصلی هالیوود، در پخش آن حضور فعال داشته است.

ماجرای دختری به نام جوی است که در 17 سالگی ربوده شده و در اتاقی کوچک درون یک باغ ، زندانی می شود. پس از دو سال در همان اتاق بچه دار شده و تا 5 سالگی فرزندش در همان اتاق زندگی می کند. تنها روزنه ارتباط مادر و فرزند با دنیای بیرون، یک پنجره در سقف بوده و یک تلویزیون و فردی که برایشان غذا می آورد. سرانجام جوی با هوشمندی و آموزش فرزندش (جک)، می تواند از آن اتاق خلاص شود و حالا مشکل اصلی اش، سازگاری با محیط بیرون است که قریب 7 سال از آن دور مانده است. محیطی که در آن مادر و پدرش جدا از هم، هر یک زندگی مستقلی پیدا کرده اند.

ماجرای فیلم "اتاق" در واقع نه حکایت دختر اسیر شده بلکه ماجرای پسر بچه ای است به نام جک که در دنیایی بسته متولد و همه جهانش در همان دنیای کوچک خلاصه می گردد. پای نهادن وی به دنیای اصل، در واقع به نوعی گذار از جهانی بسته به جامعه ای باز است که مظهر آن (چنانچه خودش نیز در مونولوگ اواخر فیلم تاکید می نماید) ایالات متحده آمریکاست و آن محیط بسته، چنانکه در یکی دو دیالوگ پلیس شنیده می شود ناشی از یک تفکر بسته مذهبی یا وابسته به کلیسا و یا فرقه ای بوده است که توسط همان پلیس ایزوله و نابود می گردد.


 

جوی و جک، همان آدم های "منزوی تک افتاده و فراموش شده ای" هستند که با اقدام خود، جهان های بسته درون جامعه به اصطلاح باز آمریکا را افشاء کرده و تجربه ناب این جهان ظاهرا آزاد را برای مردم به نمایش می گذارند و در واقع اواخر راه است که همراهان قبلی مانند مادر جوی، در کنارشان قرار گرفته تا تجربه جامعه باز را به خوبی از سر بگذرانند. "جامعه باز"ی که از تئوری های قدیمی ایدئولوژی آمریکایی به حساب آمده و از همین روی تئوریسین های آن همچون سر کارل رایموند پوپر، چایگاه خاصی در میان نظریه پردازان آمریکایی دارند.

 

The Big Short

 

شانس اصلی دیگر اسکار بهترین فیلم امسال ( به دلیل جایزه اتحادیه تهیه کنندگان که نقش مهمی در تعیین اسکار بهترین فیلم دارد) فیلمی به نام The Big Short ساخته آدام مک کی و تولید دیگری از آرنون میلچان (علاوه بر "از گوربرخاسته") حکایتی دیگر از ماجرای بحران اقتصادی ایالات متحده در سالهای 2007 تا 2010 است که شرکت های بزرگ رهنی با روشی کاسبکارانه، رکودی بزرگ را در اقتصاد آمریکا ایجاد می کنند. عنوان فیلم یعنی The Big Short برگرفته از یک اصطلاح اقتصادی به معنای شرط بندی برروی سهام شرکتی است که ورشکستگی آن، قریب الوقوع به نظر می رسد.

5 تازه وارد، این دنیای در حال ورشکستگی را به چالش می کشند؛ "مایکل بری" ( با بازی کریستین بیل) یک نابغه مالی نه چندان اجتماعی، "مارک بوم" (استیو کارل)، یک دلال هشیار؛ "جرد ونت" (رایان گاسلینگ)، یک سرمایه گذار طماع که حاضر است آدم بکشد؛ و زوج "چارلی گلر" (جان ماگارو) و "جیمی شیپلی" (فین ویتراک)، یک جفت آماتور که دنبال فرصتی برای ثروتمند شدن هستند.

بری که با اطلاع از ترفند شرکت های وال استریت در بالابردن قیمت اوراق قرضه از طریق رهن های کمتر از ارزش خود اوراق، بحران اقتصادی سالهای بعد را در سال 2005 هشدار داده بود، اینک با کمک مارک بوم و جرد ونت و چارلی گلر و جیمی شیپلی، سعی دارد راه بهره برداری از بحران را با استفاده از کم کردن رقم اوراق، پیاده کند که در نهایت موفق می شود. در واقع در این فیلم نیز مایکل بری همان "قهرمان منزوی تک افتاده ای" به نظر می رسد که در ابتدا فریاد و هشدارش را کسی نمی شنود و همه دوستان و همکارانش سعی دارند با استفاده از یک شیوه از قبل شکست خورده، به سود بیشتر دست یابند. اما پس از چند سال به حقانیت گفته ها و راه حل مایکل بری پی برده و با او برای استفاده از بحران اقتصادی همراه می گردند.

اما آنچه در این میان اهمیتی قابل توجه دارد، هویت یهودی "مارک بوم" است که برخلاف همیشه در فیلم چندین بار مورد تاکید قرار می گیرد. همین مارک بوم است که در میان همه شریکان و همفکرانش،صادق ترین به نظر می رسد، خصوصیات انسانی دارد و برخلاف سایرین که به خاطر منافع شخصی و سود مالی وارد ماراتون خرید وام های درجه 2 و اوراق قرضه وابسته به آن شده اند، دلیل حضورش در این حرکت ضد اقتصادی در واقع مبارزه و مقابله با شیوه فسادآمیز بانکداری آمریکا است! او به خاطر اجحاف های اقتصادی و به خصوص وضعیت ناجور برادرش می گرید و در آخر نیز تنها و تنها برای ضربه زدن به سیستم ظالمانه حاکم، اجازه فروش اوراق یاد شده را می دهد! و همین حرکت آخر است که گویا تیر خلاص را به سیستم بانکی وارد می سازد!! در واقع در فیلم The Big Short  قهرمان اصلی "مارک بوم" یهودی است و مایکل بری در حقیقت فقط جرقه کار را می زند.

از طرف دیگر فرد دیگری از جمع فوق که در کنار تمامی سود پرستی و شاه دزدی دیگران، تمایلات انسانی خود را بروز داده و حتی در صحنه ای معترض خوشحالی دوستانش از سرکیسه کردن بانک ها (به دلیل بی خانمانی و بیکار شدن میلیون ها آمریکایی) می شود، همان آمریکایی موطلایی چشم آبی معمول فیلم های هالیوودی به نام بن ریکت (با بازی براد پیت) است که یک نخبه اقتصادی بوده و اساسا راه و چاه را او به زوج"چارلی گلر"و"جیمی شیپلی" آموخته  و آنها را تا آخر همراهی می نماید. یادمان باشد که براد پیت علاوه بر مشارکت در تهیه کنندگی فیلم، از دوستان نزدیک آرنون ملیچان (تهیه کننده اصلی) و از شرکای کمپانی "نیو ریجنسی" است که در فیلم "12 سال بردگی" (برنده اسکار بهترین فیلم 2014) نیز در نقش منجی و قهرمان اصلی نجات دهنده برده سیاهپوست فیلم، در چند دقیقه آخر ظاهر شده و موجبات استخلاص وی رافراهم می آورد.

اما واقعیت این است که علیرغم ادعای فیلم The Big Short، نه امثال مایکل بری بلکه شخص آلن گرینسپن (رییس وقت بانک مرکزی آمریکا که در فیلم غافل و نادان نشان داده می شود) در سال 2005 بحران اقتصادی ناشی از خیل وام های کم بهره و درجه 2 و همچنین رکود بازار مسکن را هشدار داد و آنچه که ایالات متحده را از این بحران خارج ساخت، همانا میلیاردها دلاری بود که دولت آمریکا به بانک ها تزریق کرد و نه عملی که امثال بری و مارک بوم و جرد ونت و دوستانشان انجام دادند.

این دومین فیلمی است که از بعد از "بازی پول" یا Money ball از رمانی غیر داستانی نوشته مایکل لوییس اقتباس شده است. فیلم "بازی پول" نیز در سالی که رویکرد ضد جنبش وال استریت در آثار منتخب لیست های جوایز و برگزیدگان سینمایی سال وجود داشت و فیلم هایی با این تم، کاندیدای دریافت جوایز می شدند، یکی از همین نامزدها بود.

 

Spotlight

 

از جمله دیگر نامزدان برگزیده فهرست های گوناگون حلقات جوایز اسکار، فیلم Spotlight ساخته تام مک کارتی بود. یک فیلم ضد کلیسای کاتولیک که به سیاق آثاری همچون "شک" (پاتریک شانلی-2008) یا "کد  داوینچی" و "فرشتگان و شیاطین" (هر دو از ساخته های ران هاوارد) و یا "فیلومینا" (استیون فریرز-2013) براساس ایدئولوژی پیوریتانی و اوانجلیستی (مشتقات پروتستانتیزم) حاکم بر سینمای غرب و به خصوص آمریکا، ارزش ها و عملکرد این کلیسا را به زیر علامت سوال می برد. ماجرای فیلم Spotlight، رسوایی یکی از بدنامی هایی است که در اوایل قرن بیست و یکم برای این کلیسا ساخته و پرداخته شد!

در سال ۲۰۰۱، تیم "افشاگری" روزنامه بوستون گلوب متشکل از والتر رابینسون (با بازی مایکل کیتون) و چند گزارشگر، مایک رزندس (مارک روفالو)، ساشا فیفر (ریچل مک آدامز) و مت کارول (برایان دی ارکی جیمز)، شروع به تحقیق درباره ادعاهای مطرح شده در خصوص لاپوشانی سوء استفاده­های جنسی در داخل کلیسای کاتولیک ماساچوست می­کنند. آن­ها ابتدا با چند تجاوز انگشت شمار مواجه می­شوند که تعدادشان به تدریج از ۴ به ۱۳ و ناگهان به رقم عجیب ۹۰ می­رسد. بعد از دنبال کردن سرنخ­ها، مصاحبه با قربانیان و وکلا و ماه­ها تلاش، روزنامه نگاران یاد شده، گزارش خود را در اوایل سال ۲۰۰۲ نوشته و با این گزارش سونامی عظیمی به پا کرده که سراسر کشور و دنیا را درنوردید.

اما بازهم فردی که چنین سونامی به ظاهر ضد فسادی را برپا می سازد، در فیلم spotlight  یک شخص یهودی به نام مارتی بارون با بازی لیو شرایبر است (که مانند فیلم The Big Short چند بار بر یهودی بودن وی در فیلم تاکید می شود) و کلیت سوژه تجاوزات جنسی کشیشان کاتولیک در بوستون را کلید زده و گروه افشاگری بوستون گلاب را واردار می سازد تا تمامی سوژه های خود را رها ساخته و به این موضوع بپردازند. او در ادامه و هنگامی که گروه به افشای چند کشیش و حتی اسقف کلیسای مرکزی بوستون می رسد، توقف نکرده و از آنها می خواهد تا آنجا پیش بروند که کل سیستم کلیسای کاتولیک یا به معنای دیگر کلیت کاتولیسم را زیر علامت سوال ببرند!

نکته جالب آنجاست که در حالی فیلم Spotlight مسئله فساد چند کشیش کاتولیک و یا مثلا 90 تجاوز جنسی را همچون فاجعه ای در آمریکا می نمایاند و همه احساسات و انسان دوستی تیم روزنامه نگاری بوستون گلاب را برروی آن متمرکز می کند (اگرچه در جاهایی دم خروس بیرون زده و این احساسات گرایی به سمت رقابت با روزنامه های رقیب برای افشای سریعتر خبر می چرخد!) که براساس آمار پزشکان بدون مرز و انجمن های اجتماعی غیر دولتی در آمریکا، سالانه حدود 1/7 میلیون تجاوز جنسی فقط در ایالات متحده به ثبت رسیده است!

 

فیلم های همجنس گرایی همچنان در لیست هستند!

 

کارول

Carol

 

اما فیلم "کارول" ساخته تاد هینز که از جشنواره فیلم کن آمد و ناگهان در میان لیست های مختلف جوایز حلقات اسکار جای گرفت، ماجرای تکراری همجنس گرایی در میان فیلم های منتخب است که دیگر به قول معروف ریشش درآمده است. اینکه هر سال یکی دو تا از این فیلم ها در میان برگزیدگان اصلی فصل جوایز قرار بگیرند، دیگر تبدیل به یک روند فرمایشی شده و با ربط و بی ربط این دسته از فیلم ها، به هر صورت و با هر ضرب و زوری که هست به لیست نامزدها و برندگان حلقات پیرامونی اسکار و سپس خود این مراسم راه پیدا کرده و بیش و کم، همه ساله سر و صدا راه می اندازند.

اگر در سالهای پیش و از جمله در مراسم اسکار همین 8-9 سال گذشته، به ترتیب  فیلم هایی همچون: "کوهستان بروکبک"، "میلک"، "پرشس"، "بچه ها همه خوبند"، "آغازگران"، "کلوپ خریداران دالاس" و  "بازی تقلید" در زمره برگزیدگان اصلی بوده اند، امسال هم فیلم "کارول" علیرغم ساختار نه چندان قوی و ریتم کند، به جمع فیلم های پر نامزد اغلب لیست ها اضافه شده و در رشته های مختلف اعم از فنی و هنری و مدیریتی، کاندیدای دریافت جایزه گردیده و یا جوایزی را از آن خود کرده است.

اما تفاوتی که فیلم "کارول" با سایر آثار مشابه دارد به همان تم اصلی فیلم های امسال باز می گردد یعنی همان ماجرای "شبه قهرمان منزوی تک افتاده". در فیلم "کارول" هم شخصیت اصلی با انحراف جنسی از نوجوانی، در زندگی خانوادگی خود مورد شماتت و انزوا قرار گرفته و از علائق خود به فرزندش محروم می شود.

این انزوا تا آنجا پیش رفته که حتی ترز یعنی همراه همیشگی اش نیز تنهایش گذاشته و به همان زندگی کسالت بار و تحمیلی قبل باز می گردد اما پس از ناتوانی در تحمل روش زندگی فوق، باز به سوی کارول برگشته و همراهش شده تا زندگی به اصطلاح آزاد و رها و جدیدی را پیش گیرند.

 

 

دختر دانمارکی

Danish Girl

 

تام هوپر پس از فیلم هایی مانند سخنرانی پادشاه (برنده اسکار بهترین فیلم در سال 2011) و بینوایان (نامزد دریافت اسکار بهترین فیلم در سال 2013) اینک فیلمی درباره اولین دیگر جنس خواهی و تغییر جنسیت که ادعا می شود روایتی واقعی است ساخته است. داستان یک زوج عاشق پیشه به نام های آینار البه ( با بازی ادی ردماین) و گردا واگنر (با ایفای نقش آلیشیا ویکاندر) که هر دو دستی بر نقاشی و گرافیک دارند و البته آینار مشهورتر است. اما ناگهان احساسات دگرجنس خواهی در آینار بیدار شده و تمایل با زن بودن و زن ماندن پیدا می کند. ماجرایی که با عمل جراحی تغییر جنسیت و البته مرگ آینار که به لیلی تغییر نام داده ، پایان می پذیرد.

ادعای سازندگان فیلم "دختر دانمارکی" این است که شجاعت و اصراری که آینار علیرغم میل و همراهی همه اطرافیانش به خصوص همسرش گردا برای تغییر جنسیت نشان می دهد، موجب باز شدن راهی در آینده می شود تا اینگونه افراد بتوانند به راحتی و بدون موانع اجتماعی به زندگی مطلوب خود دست یابند! در واقع آینار البه همان "شبه قهرمان تک افتاده ای" است که حتی از همراهی نزدیک ترین خویشانش محروم شده و به تنهایی تا آستانه مرگ پیش می رود تا گویا راهی دیگر برای آزادی آینده نوع بشریت بگشاید!

اما آنچه تام هوپر و نویسنده اش لوسیندا کاکسون در فیلم "دختر دانمارکی" و در قالب شخصیتی به نام "آینار" ارائه کرده اند، نه یک دیگر جنس خواهی معمول به سبک و سیاق فیلم های مشابه بلکه خلق کاراکتری شیزوفرنیک شبیه به "دکتر جکیل و مستر هاید" است. "لیلی" نه تنها یک تغییر نام در شرایط جدید زندگی "آینار" بلکه انگار یک شخصیت جدیدی درون کالبد اوست که با رشد و تثبیتش، "آینار" را ذره ذره کشته و نابود می سازد. این فرآیند به جایی می رسد که "آینار" پیش از عمل جراحی کاملا در قالب "لیلی" فرو رفته و لباس های او را پوشیده و حتی حاضر نیست گردا او را با اسم "آینار" صدا بزند.

این ضعف و اشتباه شخصیت پردازی باعث شده تا "آینار البه" بیشتر به یک بیمار روانی شباهت داشته باشد و نتواند آنچنان سمپاتی را در میان مخاطبان فیلم برانگیزد. به خصوص پایان تراژیک فیلم (برخلاف روال معمول آثار هالیوودی و اسکاری) همان سایه ای که از یک "شبه قهرمان تک افتاده" در کاراکتر دوگانه آینار/لیلی می تواند وجود داشته باشد را نیز از بین برده است. بنابراین علیرغم بازی های قوی ادی رد ماین ( که سال گذشته اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد را برای بازی به نقش استفن هاوکینگ در فیلم "تئوری همه چیز" دریافت کرد) و آلیشیا ویکاندر و همچنین فیلمبرداری قوی دنی کوهن ، فیلم "دختر دانمارکی" نمی تواند به نامزدی در رشته های اصلی اسکار 2016 دست یابد.

 

 

آثار اکشن دنباله دار هم در تیول شبه قهرمان منزوی

 

تم "شبه قهرمان منزوی تک افتاده" که به تدریج حقانیت خود را به رفیقان نیمه راهش به اثبات می رساند، حتی به برخی تولیدات امسال که در میان جایزه بگیران محوری نبودند نیز سرایت کرد؛

 

 

ماموریت غیر ممکن : ملت یاغی

Mission: Impossible- Rogue Nation

 

مثلا در فیلم "ماموریت غیر ممکن 5: ملت یاغی"، ایتن هانت و سازمان فوق سری IMF که بسیاری از ماموریت های فوق محرمانه را انجام داده، از سوی MI6 و CIA منحل اعلام شده و ایتن در میان خیل جاسوسان و ماموران سرویس های رقیب تنها گذارده می شود تا اینکه به تنهایی پیش رفته و اغلبشان را با شکست مواجه ساخته و در انتها نیز ، برخی همکاران قبلی به کمکش می آیند .

 

اسپکتر

Specter

 

در فیلم تازه جیمزباند به نام "اسپکتر" ساخته سام مندس با یک مامور 007 روبرو هستیم که برای اولین بار در طول تاریخ فیلم های جیمزباند، حتی از سوی رییس جدیدش، معلق اعلام شده و هر گونه کمکی به وی ممنوع می گردد. او که در قسمت قبلی یعنی "اسکای فال"، رییس همیشگی اش M (با بازی جودی دنچ) را از دست داده بود، این بار با M دیگری (با بازی رالف فاینس) مواجه است که به راحتی دربرابر ترفندهای سرویس های رقیب، خود را می بازد. کار به جایی می رسد که حتی Q نیز وی را همراهی نمی کند اما سرانجام به تنهایی و با کمک مختصری از دختر یکی از ماموران سابق، بر شبکه جهانی و مخوف اسپکتر (مشابه سازمان فراماسونری) غلبه می کند.

 

کرید

Creed


 

این شبه قهرمان منزوی که پیش رفته و در نیل به اهدافش سایرین را نیز با خود همراه می گرداند، در "کرید" یعنی تازه ترین روایت از "راکی" نیز خود را نشان می دهد ودر کمال شگفتی، قسمتی تکراری از این سری فیلم های ملال آور ساده پسند را به لیست های مختلف جوایز وارد می نماید! در این تازه ترین راکی، فرزند آپولون کرید، رقیب تاریخی راکی از خود وی برای بدست آوردن میراث پدر یاری می طلبد، جایی که حتی مادرخوانده اش نیز تنهایش گذاشته است. شاید از همین روست که پس از حدود 31 جایزه تمشک طلایی برای بدترین آثار و بازی ها، اینک سیلوستر استالون جایزه گلدن گلوب را بر فراز دست گرفته و از طرف دیگر نامزد دریافت اسکار هم می شود!

 

درون بیرون

Inside Out

 

اما انیمیشن برتر امسال نیز از تم اصلی اسکار عقب نمانده است. "درون بیرون" که در اغلب لیست ها به عنوان بهترین انیمیشن سال انتخاب شد و شانس اول اسکار بهترین انیمیشن نیز هست، احساسات مختلف یک دختربچه را به صورت کاراکترهای مختلف تصویر کرده که برای مقابله با شرایط جدید وی در یک محیط تازه ، فعالیت می کنند تا دختربچه دچار افسردگی نشود. اما در میان تمامی حس های موجود، حس "شادی" به نوعی در انزوای عملی به سر برده و راهکارهایش برای قوی کردن روحیه دختربچه، در میان سایر احساسات، خریداری ندارد و خرابکاری حس های دیگر به خصوص حس "غم" تا آنجا پیش می رود که دختر بچه را در آستانه یک فروپاشی روحی قرار می دهد. اما هوشمندی و فداکاری و عملکرد درست حس "شادی" که در موارد بسیاری به تنهایی عمل کرده و سپس سایر احساسات را نیز با خود همراه ساخته ، باعث می شود تا دختربچه دوباره نجات پیدا کرده و زندگی به سامانی پیدا نماید.

 

ادامه دارد ...