مستغاثی دات کام

 
گذری بر تاریخ معاصر در سینمای علی حاتمی
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٤
 

به بهانه نوزدهمین سالگرد سفر به دیار باقی

 

حکایت سلاطین سایه نشین

 

سینمای علی حاتمی در پس زمینه تصویر همه آن قصه‌ها و افسانه‌های دور و نزدیک ،‌اسطوره‌ها وقهرمانها،‌ آداب و سنت‌های دیرین،‌ رسوم کهن، عشق‌های سوخته، رفاقت‌هاو نارفیقی‌ها،‌تقدیر و سرنوشت آدم‌ها و… به تاریخ  و پدیده‌های تاریخی نگرشی  ویژه  داشت. نگرشی که دیدگاهی جستجو گر ،  عمیق ، تحلیلی و حتی فلسفی از ورای آن رویت می‌گردید.

علی حاتمی در خانواده‌ای سیاسی و مبارز بزرگ نشد . در بطن مسایل سیاسی هم قرار نداشت اما از 9 سالگی‌اش کودتای 28 مرداد و شعارهای مرگ برشاه و زنده باد مصدق را به خاطر می‌آورد و همچنین در کوران مبارزات خرداد 42 به تحصیل در دانشگاه که آن روزها کانون گرم مبارزه  و سیاست بود،‌اشتغال داشت.

شاید همین که از کنار گود، وقایع تاریخی را دنبال می‌کرد ، به او دیدگاهی ژرف و تحلیل‌گر در این زمینه بخشید که پس زمینه این وقایع را ورای کلیشه ها و شعر و شعارها و حتی کتب و نوشته جات رایج ببیند  و از موضعی غیر جانبدارانه وسلیم بااینگونه پدیده‌ها برخورد کند. خودش معتقد بود که اگر تاریخ و یا انگاره‌های تاریخی معاصر این سرزمین را درآثارش مورد مداقه قرار می‌دهد ، قصدش تنها بیرون کشیدن روابط انسانی از زوایای تاریک آن است که در سایه شعرو شعارها و قهرمان‌سازی‌ها و اسطوره‌پردازی‌ها همواره پنهان مانده.


اما  به واقع نگاه او به تاریخ سیاسی و مبارزات انقلابی و حتی زندگی شاهان و شاهزادگان این سرزمین نه نگاهی تاریخ نگرانه صرف بلکه  تحلیل‌گرانه‌ و اندیشمند بود . او  با نگاهی هنرمندانه و دیدگاهی کاوشگر به دنبال حقایقی از این تاریخ بود که ورای تحریفات و حتی واقعیات گفته شده  قرار می گرفت. او به حق معتقد بود که تاریخ این سرزمین را اغلب،  درباریان و ستایشگران شاهان نوشته اند .  برای دریافت تاریخ واقعی بایستی به سراغ مردم و محفوظاتشان رفت و تاریخ مردمی را به نگارش درآورد. این همان تاریخ نگاری جدید است که اگرچه در سنت های دیرین سرزمین ما قرار داشت اما با ورود فراماسون ها به عرصه فرهنگ و کتاب و تاریخ نگاری کشورمان (از عهد قاجار و دوران صدراعظمی میرزاحسین خان سپهسالار) این سنت نکو ، منسی گشت و منابع اصلی مورخان ، کتب درباری و یا اسناد رسمی منتشره از سوی کشورهای خارجی (که جز آنچه خود می طلبیدند را به خورد مخاطبانشان نمی دادند) شد.

براساس تحقیقات برخی مورخان و کارشناسان تاریخ در دو سه دهه اخیر ،  بایستی گفت که اگر تاریخ باستان ایران را اهالی دربار و مداحان سلاطین نوشتند ، تاریخ معاصر را نیز عده ای فراماسون به رشته تحریر درآوردند. همان ها که از سال 1870 همراه حسین خان سپهسالار و مانکجی هاتریا (از پارسیان سرمایه دار هندی)و میرزا ملکم خان ، پای فراماسون ها را به سرزمین ما بازکردند(1) و برای قلب هویت اسلامی – ایرانی مردم این سرزمین به تاریخ سازی پرداختند تا تحت عنوان "باستان گرایی" یا "آرکاییسم" ، آنها را از ارزش های دیرین خود خالی ساخته و آماده پذیرش تجددی تحمیلی گردانند که به دنبالش استعمار و استثمار و استحمار در این مملکت ورود کرد.(2) کسانی همچون اردشیر جی ریپورتر ، میرزا فتحعلی آخوند زاده ، جلال الدین میرزا قاجار و ...پس از آنها میرزا حسن خان مشیرالدوله (حسن پیرنیا) ، احمد کسروی ، احسان یارشاطر ، فریدون آدمیت ، عباس اقبال و سعید نفیسی ، حرکت نوشتاری عظیمی را آغاز کردند و  تا پایان دوران سلطنت 53 ساله پهلوی ، کتاب های متعددی در زمینه تاریخی و فکری به چاپ رساندند  تا نظام مورد نظر کانون های ماسونی را تئوریزه نموده و بسان یک ایدئولوژی ، مشروعیت صعود رژیم پهلوی را ثابت نمایند.(3)

از جمله اهداف فرهنگی این طرح ، ترویج باستان گرایی (آرکائیسم) در فرهنگ ایرانی یعنی تقدیس تاریخ ایران منهای اسلام ، حمایت و هدایت فرقه ها و مسلک های استعماری مانند بابیه و بهاییت  و تاسیس سازمان فراماسونری بود . آنچه که قرار بود ایران را به عنوان پایگاهی استراتژیک برای اهداف بلند مدت استعمارگران و سرمایه داران جهانی به خصوص کانون های صهیونیستی درآورد.(4)

در کتاب های یاد شده بسیاری از خادمان ملت ، خائن جلوه داده شدند و بسیاری از خائنان را خادم  قلمداد کردند. متاسفانه بخشی از بنیان های نظری این نوع تاریخ نگاری  هنوز دوام آورده و در دانشگاهها و دیگر مراکز علمی و تحقیقی کشور تدریس شده و یا ماخذ قرارمی گیرد و بر پایه آنها ، تئوری ها و نظریه ها صادر می گردد! مثلا در زمینه تاریخ نگاری باستان ، هنوز همان دیدگاهی در جریان است که میرزا حسن خان مشیرالدوله (حسن پیرنیا) در کتاب 3 جلدی "تاریخ ایران باستان" رواج داد.(5)

مرحوم علی حاتمی در مصاحبه اش با حمید نعمت الله پس از دومین نمایش سریال "هزار دستان" ، در مورد نگاه تحقیرآمیز این نوع تاریخ نگاری به فرهنگ و سنت های ایرانی گفت :

"...من این کتاب را نگاه کردم واین حس تحقیر که شما به آن اشاره کردید را ناخودآگاه حس کردم. یعنی آیا مردمان ایرانی همه مردمانی آبله رو ، تراخیم و کثیف بودند و همه چیز آن دوره تا این حد فاجعه آمیز بوده است؟ بخشی از حرف های کتاب را که در مورد عدم بهداشت و این گونه مسایل بود ، من هم قبول دارم ، اما آن شخص نویسنده اصلا از آن دوران متنفر بوده است ، ایران و ایرانی و فرهنگ آن دوره را مشخصا تحقیر می کند..."(6)

 

سینمای ملی؛ هنر اسلامی – ایرانی

 

از همین روست که حاتمی از همان نخستین فیلم هایش سعی دارد براین هویت باختگی فرهنگی از یک سو و آرکایسم مورد نظر رژیم شاه و گردانندگان فراماسونش از سوی دیگر فائق آمده و اندیشه و سنت های اسلامی را بخش تفکیک ناپذیر و ارزش دهنده فرهنگ ایرانی به شمار آورد.

به بخشی از اولین مونولوگی که به عنوان آغاز روایت قصه "حسن کچل" (نخستین فیلم سینمایی بلند حاتمی ، اکران شده  در سال 1349) توسط مرتضی احمدی و به صورت ریتمیک خوانده شد ، توجه کنید:

"...اما آسمون اون وقتا آبی تر بود ، روبوما همیشه کفتر بود . حیاطا باغ بودن ، آدما سردماغ بودن ، بچه ها چاق بودن ، جوونا قلچماق بودن ، دخترا با حیا بودن ، مردما باصفا بودن ، حوض پرآبی بود ، مرد میرآبی بود ، شبا مهتابی بود ، روزا آفتابی بود ، حالی بود ، حالی بود ، نونی بود ، آبی بود ، چی بگم ، نون گندم مال مردم اگه بود  نمی رفت از گلو پایین به خدا ، اگرم مشکلی بود ، آجیل مشکل گشا حلش می کرد. بچه ها بازی می کردن تو کوچه ، جمجمک برگ خزون ، حمومک مورچه داره ، بازی مرد خدا ، کو ، کجاست مرد خدا؟..."

این نمونه جملاتی است که به هیچوجه با آن فرهنگ ماسونی  غرب زده محمد رضا شاهی و حتی تمسک به شاهنشاهی 2500 ساله تحمیلی سازگار نبود و کاملا با نگاه تحقیر آمیز تاریخ نویسی مذکور ، در تضاد قرار داشت.

این نگاه دینی – ملی را مرحوم علی حاتمی تقریبا در تمامی آثارش به نمایش گذارد ، نگاهی که می تواند تعبیری از همان سینمای ملی باشد که این روزها بسیاری  در پی تفسیر و تبیینش جلسه وکنفرانس وهمایش برگزارمی کنندولی به رویکردی راهبردی دست نمی یابند ، غافل از اینکه مصداق و نمونه گویایش همین بیخ گوشمان و در سینمای مرحوم علی حاتمی به وفور به چشم می خورد. از نگرش علی حاتمی (برخلاف آنچه از محافل و افکار غرب زده و وارداتی می آمد) اندیشه و تفکر اسلامی در طول تاریخ این مرز و بوم ، بخش مهم و اصلی فرهنگ ملی ایرانی محسوب شده و در بن و اساس آیین ها و سنت های این سرزمین ریشه دوانیده است به طوری که بدون فرهنگ دینی به خصوص شیعی در این مملکت ، ایرانی بودن به شیری بی یال و دم و اشکم بدل می گردد. قرن های متمادی است که آیین هایی مانند عزاداری عاشورا و دهه فاطمیه و عید غدیر و نیمه شعبان و انتظار حضرت مهدی موعود (عج) و به طور عام تر تفکر شیعه ، بیشتر ایرانی می نمایاند تا متعلق به ملیت ها و کشورهای دیگر. چنانچه چندی پیش نیز یکی از نشریات معتبر خارجی در نظرخواهی از اقلیت های شیعه در برخی از کشورهای اسلامی ، نوشته بود که "بسیاری از اعضای این اقلیت ها ، تمایل دارند به دلیل شیعه بودن ، خود را ایرانی بدانند"!

نگاه کنید که در اوایل دهه 50 و در شرایطی که کارگزاران کانون های استعماری در رژیم شاه ، غوغای جداساختن ایران از اسلام را با باستان گرایی افراطی به راه انداخته بودند ، در قسمت ششم از سریال "سلطان صاحبقران"(4-1353) و در آخر ماجرای امیرکبیر ، علی حاتمی چگونه این اصلاح طلب بزرگ تاریخ ایران را با واقعه عاشورا و حماسه حسینی مربوط کرد. در بخش فوق در حالی که ملکزاده خانم (همسر امیر کبیر با بازی زهرا حاتمی) مشغول روایت چگونگی قتل امیر است ، چنین حکایت می کند :

"...بدن پاره پاره امیر را به گورستان پشت مشهد کاشان بردم ، خاک کردم ، اما می دانستم آنها از مرده امیر هم دست بردار نبودند. نعش امیر را چند ماه بعد به کربلا بردم تا این شهید هم ، جدای از شهدای کربلا نباشد..."

در اینجا تصاویری از تکیه دولت و مراسم تعزیه امام حسین (ع) نشان داده می شود ،صدای تعزیه خوان می آید :

"...رویم سوی جنگ گروه جرار

غلام و پسر را به همره بیار ..."

آوای سنج و طبل همه صحنه را فرا می گیرد.

همین علی حاتمی است که در اوج ترویج لاییسیته فرهنگی توسط عوامل فراماسونی و دیگر کارگزاران استعمار ، در شروع فیلم "سوته دلان"(1356) ، عبارت "بسم الله الرحمن الرحیم" را قرار می دهد که به شکلی طبیعی توسط میرزا حبیب ظروفچی هنگامی که اول صبح ، دکانش را باز می کند ، قرائت می شود ، چنانچه درپایان ، همچنان پناهگاه دشواری ها و نابسامانی های زندگی او و برادر عقب افتاده اش آستانه مقدس امامزاده داوود است ، اگرچه معتقد است که همه عمر به آن دیر رسیده.

بقعه امامزاده ها که در عمق فرهنگ کهن مردمی این مرز و بوم جای دارند ، در فیلم "طوقی"(1350) نیز پناهگاه آسید مرتضایی می شود که در جریان سوء تفاهمی حتی از مادرش رانده شده و از خشم و غضب دایی مصطفی و نوچه هایش به امامزاده پناه می برد . جایی که دیگر محل انتقام نیست و حتی اراذل و اوباش را هم سر براه می کند. نگاه کنید به دیالوگ های جواد و عباس (نوچه های دایی مصطفی) که در جلوی صحن امامزاده مانده اند و جرات داخل شدن ندارند:

"...عباس : ببینم چیکار می کنی ، مومن مسجد ندیده؟

    جواد   : فاتحه می خونم اوستا .

   عباس  : گربه گشت عابد و مسلمانا ...واسه کی؟

    جواد   : می خوام برسه به روح بابام.

   عباس  :  مگه خاک بابات اینجاست؟

    جواد  :   نه ، خاک بابام تخت پولاده ، اینجا قبر رفیقش تقی ساچمه ایه.

   عباس  : فاتحه را حواله کردی به تقی ساچمه ای؟

     جواد  : آره اوسا ، آره .

    عباس : ...اگه این پسره نخواد بیاد بیرون ، ما میریم تو...

    جواد   : خدا کنه به حق امام رضا ، خودش بیاد بیرون...

...مصطفی : شهیدت می کنم ، لامصب.

    جواد   : امون بده ، آسید مصطفی ، امون بده ، به امام غریب من ، دست از پا خطا نکردم ، اوسا گفت برو تو خفش کن ، چشمم که افتاد به ضریح ، پشتم لرزید ، دویدم بیرون ، دروغکی گفتم کشتمش ، آسید مرتضی زنده اس..."

 

نقبی به تاریخ معاصر

 

اگرچه علی حاتمی در 5 فیلم نخستش یعنی  "حسن کچل" ، "طوقی" ، "باباشمل" ،"قلندر" و "خواستگار" به مایه های دیرین فرهنگ  ایرانی – اسلامی کوچه پس کوچه های این آب و خاک پرداخته بود و در هرکدام به نوعی و در ژانرهای مختلف موزیکال و ملودرام و کمدی و تراژدی ، برجسته اش ساخته بود ، اما پس از آن مستقیما به سراغ تاریخ ایران رفت، تا از دل تاریخ ، ریشه ها و مصادیق آن فرهنگی که در کوچه و بازار و در دل پدربزرگ و مادر بزرگ ها و سر سفره های افطار و هفت سین  و سحری جاری بود را بیرون بکشد و ریشه های انحراف از این فرهنگ را دریابد. خودش این فراز را در دوران فعالیت سینمایی اش، نوعی جدی شدن کار می خواند. گویی پیش از آن در حرفه اش چندان جدی نبوده است!

حاتمی در گفت و گویی که پس از نمایش "دلشدگان" توسط محمد سلیمانی انجام شد و در مجله هفتگی سینما به چاپ رسید ، گفت :

"حسن کچل هم در آن زمان الگویی نداشت،ولی زبان فیلم قاطع نبود.در طوقی هم می بینید که بخشی از آن برای جذب تماشاگر ، در کنار موضوع اصلی قرار داده شده است. اما بعد از فیلم خواستگار ، کار جدی تر می شود. نمی خواهم بگویم نقش تماشاگر در سینما مهم نیست . ولی پس ار فیلم خواستگار دیگر درپی راضی کردن تماشاگر نبودم. در پی آن چیزی بودم که فکر می کردم باید به تماشاگر داد..."

در واقع بعد از فیلم "خواستگار" ، حاتمی در می یابد که بایستی مستقیما به ماجراهای تاریخی ، آن هم تاریخ معاصر ایران ورود کند تا بتواند پس زمینه های انحراف فرهنگی و سیاسی دوران پهلوی را دریابد . او وقایع مشروطیت و کاراکترهای اصلی اش همچون ستار خان و باقر خان را برمی گزیند که از چالش برانگیزترین حوادث تاریخ یکصدساله ایران به شمار آمده و هنوز هم که هنوز است ، بسیاری از واقعیات آن مورد بررسی و تحلیل قرار نگرفته است.

نمایش فیلم "ستارخان" از 20 بهمن سال 1351 سر و صدای زیادی را از سینه چاکان مشروطه در آورد ،  خصوصا آنها که برای پوشاندن نقش امثال تقی زاده ها و ملکم خان ها ، ستار خان و باقر خان را با عناوین دهان پرکنی همچون سردار و سالار ملی ، علم کرده بودند و هیچگونه جسارتی به آنان را نمی بخشیدند. گروه کثیری از این دسته را فراماسون های معروف مجلس شاهی تشکیل می دادند که بخشی از تاریخ من درآوردی شان را خدشه دار شده می دیدند. از همین رو در جلسه غیرعلنی مجلس مورخ 15 اسفند 1351 بیانیه ای از سوی عده ای از وکلای فرمایشی قرائت و امضاء شد که در آن ، فیلم "ستارخان" را کاملا مردود و تحریف علنی تاریخ معاصر به شمار آورده بودند.(7) مفاد این بیانیه به سندیکای هنرمندان که در تیول وابستگان سیاسی / هنری رژیم پهلوی بود ، کشیده شد و آنها نیز علی حاتمی را به خاطر "ستارخان" و تحریف تاریخ ، مورد عتاب و نکوهش قرار دادند و حاتمی به خاطر همین برخورد غیر منصفانه برای همیشه سندیکای هنرمندان را ترک کرد. سرانجام نیز پس از جنجال های فراوان ، کمیته امور سینمایی وزارت فرهنگ و هنر سابق در صبح روز 17 اسفندماه طی بخشنامه ای ، پروانه نمایش فیلم را لغو و به استحضار تهیه کنندگان آن رساند و در 19 اسفندماه ، فیلم "ستارخان" به طور کلی توقیف و از اکران پایین کشیده شد.(8)

علی حاتمی در فیلم فوق ، ستارخان یعنی همان سردار ملی را یک دلال عادی اسب معرفی کرده بود که اگرچه روحیه جوانمردی و سلحشوری داشت ولی از مشروطه و مشروطیت بی اطلاع بوده و در اصل به خاطر 100 راس اسب ، به صفوف مجاهدان مشروطه می پیوندد.

حاتمی در "ستارخان" ، تروریست هایی مانند حیدرعمواغلی را در پشت پرده مشروطیت به تصویر کشید که خود از وابستگان کمیته های مخفی ماسونی – بهایی بود و در سالهای پس از سلطنت ناصرالدین شاه دست به ترورهای متعددی زدند.(9) صحنه معروف پایان فیلم که اسب ستارخان بدون او می آید و حیدرعمواغلی بااطمینان می گویدکه "من سوارش را پیدا می کنم" گویا ترین صحنه ای است که پشت پرده حوادثی همچون مشروطیت را در تاریخ ایران روشن می سازد.

حاتمی در دفاع از نگرشش به تاریخ و خصوصا نقش ستارخان در وقایع مشروطه ، در همان زمان اکران عمومی فیلم و در گفت و گویی با محمد ابراهیمیان گفت :

"...درباره ستارخان ضمن مصاحبه هایی که با مردم می کردیم ، چیزهایی به دستمان آمد، منتها به دردمان نمی خورد...من سعی کردم یک سناریو بنویسم برمبنای آنچه که در تاریخ هست ، طوری که چندان هم با تاریخ بیگانه نباشد. برای رسیدن به این هدف هم سعی کردم تا حدود زیادی دامنه مطالعاتم را در این زمینه گسترش دهم. با بسیاری از محققان که تخصص ایشان در تاریخ مشروطیت بوده ، گفت و گوها داشته ام. ...من می خواستم یک کار تالیفی کرده باشم...چراکه واقعا دنبال مطالب مارک دار به آن مفهوم نیستم..."

حاتمی نشان می دهد ، حیدر عمواغلی همان گونه که ستار قره باغی را به صحنه مشروطه کشانده بود ، به همان شکل نیز وی را وادار می کند تا به سفارت بیگانه پناهنده شود و کلیت مشروطیت را زیر علامت سوال ببرد .

در اواخر فیلم این دیالوگ ها بین ستارخان و حیدرعمواغلی رد و بدل می شود:

"حیدر:انجمن می‌خواد که تو دست از جنگ ورداری . شهر می‌خواد که تو تسلیم بشی.

ستار: اگر ادامه بدم چی میشه؟

حیدر: ممکنه به این بهانه همه جارو بگیرن.

ستار: تو چیکار می‌کنی؟

حیدر: من گاوپیشونی سفید نیستم ، من قهرمان نیستم ،‌هر کاری بکنم‌ ، به جایی برنمی‌خوره . من تا اینجا تونستم ادامه بدم و حالا نمیشه ،‌میرم قاطی مردم ،‌میون اوناگم می‌شم و خودمو نگه می‌دارم تا موقع مناسب.

ستار: البته ،‌اگه عمرت به دنیا باشه.

حیدر: انجمن می‌خواد که تو بری به عمارت عثمانی پناهنده بشی. اگه تسلیم بشی،‌ اگه نجنگی، اگه خودکشی کنی،‌همه در سرنوشت این مملکت موثره. یادت باشه ،‌فقط یه جنگو باختیم ،‌خداحافظ قهرمان،‌به امید دیدار."

 

همانگونه که در تاریخ آمده است ، گروهی از مشروطه طلبان  سر از سفارت انگلیس و دیگ پلوی آن درآوردند ، در حالی که امثال آیت الله بهبهانی ترور شده و شیخ فضل الله نوری بر دار کشیده شد ، برخی دیگر از آنها در پارک اتابک خلع سلاح شده یا به قتل رسیدند و آنگونه که در فیلم ستارخان هم نشان داده می شود، خود ستارخان نیز در حالی که پایش مجروح شده ، بردوش سربازان استبداد به مسلخ می رود.

مرحوم علی حاتمی بسان سرنوشت واقعی مشروطیت ، پایانی تلخ برای فیلم "ستارخان" رقم زد که فقط از آن بوی افتخار و آزادی و ملی گرایی استشمام نمی شد و طبیعی بود که خشم سردمداران سیاست و فرهنگ طاغوت را برانگیزد. در تیتراژ انتهایی فیلم ، ترانه "مرغ سحر" که با صدای بیژن مفید بر تصاویری مستند از مشروطه خواهان می خواند : " مرغ سحر ناله سر کن ...داغ من را تازه تر کن..." بر این تلخی می افزود و به نوعی تراژدی نهضت مشروطیت را بیان می کرد.

اما ملامت ها و توقیف و تهدیدها ، حاتمی را از پرداختن به تاریخ معاصر بازنداشت و وی علیرغم شکست تجاری فیلم "ستارخان" ، همزمان با مجموعه تلویزیونی "قصه های مثنوی" ، طرح "سلطان صاحبقران" را به شبکه دوم تلویزیون ارائه داد تا به مقطع مهمتری از تاریخ معاصر ایران بپردازد. مقطعی که پای فراماسون ها و کانون های مخفی و مرموز جهانی را به حکومت و سیاست این کشور باز کرد. این در شرایطی است که همان کانون ها با تدارک کتاب هایی همچون "دایی جان ناپلئون" ( که سریال تلویزیونی اش نیز تقریبا همزمان با "سلطان صاحبقران" به روی آنتن رفت) سعی کردند هرگونه تفکر در مورد پشت پرده جریانات سیاسی این مملکت را با برچسب "توهم توطئه" و تفکر به اصطلاح "دایی جان ناپلئونی" منکوب سازند.

اما اینکه چرا علی حاتمی ، دوران قاجار و خصوصا سلطنت ناصرالدین شاه را برای ادامه کاوش خود در تاریخ ایران برگزید، خودش در مصاحبه ای چنین اظهار داشت:

"... به جرات می تونم بهتون بگم که حس من ، ریتم من و ضرب کارهای من با زندگی دوره قاجار خیلی مناسب تره تا زندگی امروز ، یعنی من در یک قصه یا فضایی که در زندگی دوره قاجار باشه خیلی به هرحال باهاش نزدیکی بیشتری احساس می کنم. شاید یکی از دلایلش این باشه که بعد از قاجاریه واقعا یک مقداری هویت ملی ما به جبر ، نه به صورت طبیعی و جریان عادی تغییر کرد..." (10)

اشاره مرحوم حاتمی به "تغییر هویت ملی ما به جبر" ، نکته ای است که شاید بتوان اساسی ترین انگیزه پرداخت وی  به تاریخ فرهنگی و سیاسی و سنت ها و آیین های کهن ایرانی دانست. در واقع حاتمی در "سلطان صاحبقران" به پیش زمینه های این تغییر هویت که در نفوذ بی حد و حصر بیگانگان در امور داخلی مملکت و حتی تاثیر در  سیاست های خارجی تبلور می یافت ، به خوبی پرداخته است. توجه داشته باشید که این سریال در اوج اقتدار رژیم ستم شاهی ساخته شد که کوس رسوایی وابستگی شاه به بیگانه و لیست های عریض و طویل فراماسون های درون حکومتش ، همه عالم را پرکرده بود.

حاتمی نفوذ استعمار خارجی و ماسونیسم را در "سلطان صاحبقران" به شکل صدارت یکی از عمال انگلیس و اعضای فراماسونی یعنی میرزا آقاخان نوری ، تصویر می کند که حتی ورقه تحت الحمایگی دولت بریتانیا را امضاء کرده بود. در قسمت های اولیه این سریال شاهدیم که چگونه میرزا آقاخان نوری با نفوذ به سفره خانه مهد علیا (مادر شاه) راه تاثیر بر تخت سلطنت را یافته و خود را با همین وسیله تا مقام صدراعظمی و قتل میرزا تقی خان امیرکبیر بالا می کشد. قتلی که ایران را از یکی از برجسته ترین اصلاح طلبان تاریخ معاصرش محروم ساخت و راه استعمار را هموارتر کرد. در "سلطان صاحبقران" شاهدیم که میرزا آقاخان ، قدم به قدم مادر شاه را برای تحریک پسرش به خلع ید امیرکبیر و سپس قتل او،هدایت می کند.میرزا آقاخان در دیدارش با مهد علیا به وی می گوید:

"...لازم نیست تظاهر کنید که راست می گویید. کلام راست بی تاثیر است. اگر شنونده را بیفکنید در بند شک ، رهاییش ناممکن است ، قبله عالم را در باب امیر نظام دو دل نگه دارید. سفره دلتان را که می گشایید ، حرفتان را به چاشنی حدس و گمان بیامیزید که شنونده برایش ، سخن مطبوع باشد. در پرده سخن بگویید. بگویید امیرکبیر دوستدار سلطان نیست، خواهان سلطنت است...گریه را فراموش نکنید که فایده عمومی دارد. هر قطره ای که فرو بریزید ، زهری است به کام امیر نظام..."

حاتمی نفوذ ودخالت ماسون های انگلیسی در امور داخلی مملکت را آنچنان شدید نشان می دهد که در صحنه ای از این سریال ، امیرکبیر در مقابل ناصرالدین شاه ، زبان به اعتراض می گشاید :

"...عرضم این است : سفارت انگلیس به میرزاآقاخان ورقه تحت الحمایگی داده. میرزاآقاخان مرد خودفروشی است که باید در تبعید باشد و نقض حکم کرده ، به دلخواه خود آمده است به تهران . دولت ما به یک آدم خود فروش گفته است برود به تبعید و سفارت انگلیس گفته است نه ، این جا باشد بهتر است."

و شاه قاجار چنین پاسخش را می دهد:

"...خودتان را برای این مقولات خسته نکنید ، بگذارید این خودفروش باشد پیش آن جماعت خودخواه ، از جهت این که کسب دولت از رونق نیفتد ، جنس باید جور باشد. ریز و درشت لازم است ، در میان زنان حرم هم اگر زن های زشت نباشند ، سوگلی جلوه نمی کند"

اما همین شاه قاجار وقتی وابستگی میرزاآقاخان به انگلیس به قول خودش "دیگر ریشش در می آید" به وی کنایه میزند و آقاخان را خود انگلیس می داند:

"...میرزا آقاخان : در این گونه موارد است که کم کم حسن نیت دولت انگلیس بر شما روشن می شود

سلطان : برای شما که زیاده از حد روشن شده ، جناب سفیر...نمی دانم چرا گاهی شما را با سفیر انگلیس اشتباه می کنم. جناب صدراعظم!"

 

نگاهی به تاریخ نشان می دهد ، در زمان ناصرالدین شاه قاجار است که نخستین لژهای فراماسونری توسط اعضای "انجمن اکابر پارسیان هند" همچون مانکجی هاتریا که بنابر اسناد و شواهد موجود به خاندان روچیلدها (از سرمایه داران اصلی امپراتوری صهیونیسم) وابسته بودند ، در ایران تشکیل شد که اولین نطفه های تشکیلات جهانی فراماسونی را در ایران بنا کرده و  نخستین دولت فراماسونی در ایران را بوسیله میرزاحسین خان سپهسالار پایه گذاری نمودند. همین میرزاحسین خان سپهسالار است که ناصرالدین شاه را به فرانسه برده و جلسه ملاقاتی با بارون فردیناند دو روچیلد و همچنین آدولف کرمیو (رییس اتحادیه جهانی اسراییلی) برگزار می کند تا پای کانون های صهیونیستی رسما به ایران باز شده و زیر پوشش مدارس صهیونیستی "آلیانس"، فعالیت خود را در ایران آغاز نمایند و از طرف دیگر با قرارداد رویتر ، خفت بارترین معامله تاریخ ایران را به منصه ظهور می رساند که خود صدراعظم انگلیس در نقل قولی اظهار می دارد :" باور نمی کردم ، مسئول کشوری ، اینگونه سرزمینش را به بیگانگان بفروشد."!!!

حبیب لوی از سران صهیونیسم جهانی در ایران در کتاب "تاریخ جامع یهودیان  ایران " به نقل از بولتن سمستر اول 1873  درباره این سفر ناصرالدین شاه و صدراعظمش میرزا حسین خان سپهسالار به فرانسه و آن دیدار می نویسد :

"... شاه با دست خود ، صدراعظم (میرزا حسین خان سپهسالار) را نشان داده و به زبان فرانسه فرمودند: این نخست وزیر حامی یهودیان است و این کار را مانند کار خودش می داند . او به قدری دوست یهودیان است تا به اندازه ای که مسلمانان کینه نسبت به وی پیدا کرده اند..."!!

با همین نگاه است که در مقابل نفوذ قدرت ها و کانون های استعماری در حکومت قاجار و وادادگی شاهان این مملکت ، مرحوم علی حاتمی شخصیت میرزارضاکرمانی و سیدجمال الدین اسدآبادی را به عنوان سمبل های آزادگی و غیرت و شرافت ملت تصویر می کند . آن هم  در شرایطی که ناقوس رسوایی فراماسون ها عالمگیر شده بود و شبکه های جهانی این تشکیلات حتی با وساطت ساواک و توسط چهره مشکوکی به نام "اسماعیل رایین" ، 3 جلد کتاب در به اصطلاح افشای  اسامی فراماسونرهای ایران انتشار دادند و در این کتاب برای خدشه دار نمودن چهره های انقلابی تاریخ یکصدساله ایران ، مبارزانی مانند سید جمال الدین اسدآبادی را هم در زمره فراماسونها به حساب آوردند. علی حاتمی در چنان حال و احوالی ، در "سلطان صاحبقران" ، سید جمال الدین اسدآبادی را  عنصر اصلی مخالفت با استبداد و استعمار و فساد دستگاه قاجار و نفوذ بیگانگان در این مملکت معرفی کرده و میرزارضاکرمانی را با انگیزه ضد ظلم و استبداد و استثمار ، مرید وی می نمایاند. او نشان می دهد که میرزا رضا در طول بازجویی خود همه انگیزه هایش در قتل شاه قاجار را ، ظلم و ستمی می داند که از سوی شاه و درباریانش از جمله کامران میرزا تحمل کرده و در این مسیر حتی زن و فرزندش را نیز از دست داده است. او در بخشی از بازجویی اش در پاسخ نظم الدوله که می پرسد چه شد به جای کامران میرزا ، ناصرالدین شاه را کشت و به قول وی "گله ای را بی چوپان کرد؟" می گوید :

"... آخر این گله‌های گوسفند شما،‌مرتع لازم دارند که چرا کنند تا شیرشان زیاد شود که هم به بچه‌های خود بدهند و هم شما بدوشید ،‌نه این که متصل تا شیر دارند بدوشید، شیرکه ندارند گوشت تنشان را ببرید . چرا باید یک آدم فقیر،‌ زن منحصر به فرد خود را طلاق بدهد ولی دیگران صدتاصدتا زن بگیرند . نتیجه ظلم همین است که می‌بینید. همه اهل این شهر می‌دانند و جرات نمی‌کنند بگویند و آن‌قدر آدم در دلش می‌ریزد که یکباره دیوانه می‌شود..."

و همین میرزا رضا در جای دیگر وقتی نظم الدوله برای تحقیر و عصبانی کردنش می گوید: "...الان سید(منظورش سید جمال الدین اسدآبادی است) داره به ریش تو می خنده ..." پاسخ جسورانه ای می دهد که :

"...اگر سید به ریش من می خنده ، لابد ریش من خنده داره.."

 پاسخی که ناشی از ارادت و تعبد میرزا رضا به رهبری مبارزه و انقلاب به نظر می آید. آنچه که همواره در طول مبارزات تاریخ ملت ایران ، سبب استحکام و پیشروی جبهه انقلاب گردیده است.

مرحوم علی حاتمی در "سلطان صاحبقران" ، برخلاف آنچه به کرات گفته و نوشته شده ، شاه قاجار را آدمی بی کفایت ، نالایق و ترسو به تصویر کشیده و دربار و هیئت وزیرانش را مکان تجمع عده ای خود فروخته ، وابسته و سرسپرده بیگانگان نمایانده است. باز یادآوری می کنم که که این سریال در موقعیتی تولید و پخش شد که در اوج اقتدار رژیم شاه بی لیاقتی و وابستگی او و دربار فاسدش نیز زبانزد خاص و عام گردیده بود. درست در شرایطی که محمدرضا و درباریانش در صدد برگزاری جشن های پنجاهمین سال سلطنت پهلوی بودند ، حاتمی نیز در "سلطان صاحبقران" به طرز مضحکه آمیز و کاریکاتوری ، تصویر جشن های پنجاهمین سالگرد سلطنت ناصرالدین شاه قاجار را به رخ کشید .

حاتمی از زبان ناصرالدین شاه ، وی را چنین توصیف می کند: "...شاید بهتر بود من نقاش می شدم. نقاش عیاش خوش نام است و سلطان کامران بدنام..."

او شاه بی اختیاری را نشان می دهد  که علیرغم علاقه وافر به امیر نظامش و واقف بودن به کاردانی و کارآیی وی ، به دلیل نفوذ بیگانگان در سفره خانه مادرخود  و همچنین نفوذ مهد علیا در تصمیم گیری های حکومتی ، نمی تواند  از امیرکبیر در پیشبرد امور مملکتی بهره جسته و در آخر نیز از سر اجبار ، حکم به قتلش صادر می نماید. نکته جالب اینکه در میان کارگزاران محمدرضا پهلوی نیز نفوذ عمله و اکره سفره خانه تاج الملوک یعنی همان به اصطلاح ملکه مادر ( یکی از همسران رضاخان و مادر محمد رضا) واضح بود. براساس خاطرات حبیب ثابت ( از عناصر بهایی و عوامل شبکه جهانی روتاری) که در اندک زمانی از شغل دوچرخه سازی و گاراژداری به مالک و صاحب سهم در 41 کارخانه و شرکت و موسسه بزرگ از جمله کارخانه پپسی کولا و همچنین تاسیس اولین تلویزیون در ایران رسید ، او و همسرش سالها در سفره خانه تاج الملوک نوکری می کردند و با توصیه همین ملکه مادر به شاه بود که جبیب ثابت ، به تاسیس تلویزیون ایران اقدام ورزید!در فصلی از "سلطان صاحبقران" که امیرکبیر مشغول دیکته نامه ای جهت ناصرالدین شاه به همسرش است ، می گوید :

"...اگر خویشان خیالتان را آشفته نکنند و بیگانگان بگذارند این غلام بلد راه باشد ، ما به شاهراه می رسیم..."

نمایش سکانس جلسه هیئت وزیران در "سلطان صاحبقران" در حالی که هریک  از وزراء در تظاهر به وابستگی بیگانه ، گوی سبقت را از یکدیگر می ربایند ، یکی از افشاگرترین صحنه های تاریخی و سیاسی در  سینما و تلویزیون معاصر ایران به شمار می آید که در سیاه ترین دوران دیکتاتوری شاه نمایش داده شد ،  این درحالی بود که وی با حزب رستاخیزش در همه عرصه های سیاسی ترکتازی می کرد . در بخشی از همین صحنه ها ، وزیر تشریفات به کنایه خطاب به یکی از وزراء که سنگ فرانسه را به سینه می زند و گستاخانه می گوید که :"هرچه باشد فرانسوی ها به گردن این ملت حق دارند" پاسخ می دهد :

"...پیداست که همه به گردن این ملت حق دارند ، جز خود ملت"!!

  حضور مشتی وزیر و وکیل عضو لژهای متعدد فراماسونری (که هریک به لژ ماسونی یکی از کشورها وابسته بودند ) حکایتی واقعی بود که علی حاتمی آن را در اثر خود با صورتی طنز آمیز به تصویر کشید. در جلد دوم کتاب "اسناد فراماسونری در ایران" ، به نقل از اسناد ساواک اسامی 857 نفر ار فراماسون های ایران در سال 1354 به همراه لژ مربوطه شان درج گردیده که اکثرا از اعضای هیئت دولت ، مجلسین شورای ملی و سنا و وزارتخانه های مختلف مثل وزارت امور خارجه و یا وزارت کشور بوده اند. فی المثل براساس همین اسناد ،  عبدالله ریاضی ( رییس مجلس شورای ملی ) عضو لژ فراماسونری ژاندارک ، امیرعباس هویدا (نخست وزیر) عضو لژ فراماسونری تهران و جعفر شریف امامی (رییس مجلس سنا) استاد  اعظم با درجه اعلای 33 در لژ بزرگ ایران بودند .(11) مدارک و اسناد بسیاری که در داخل و خارج کشور منتشر شده ، وابستگی تشکیلات مخفی و مرموز فراماسونری را به کانون های اشراف صهیونیسم آشکار ساخته است. در پروتکل چهارم زعمای صهیون (از اسناد تاریخی و انکار ناپذیر صهیونیسم) تشکیلات فراماسونری ، "سازمان مخفی یهود" نامیده شده و درباره اش آمده است :

ما در مقابل خود نقشه‏ای داریم که روی آن مسیرخطرناکی تعیین شده و...چه کسی می‏تواند یک قدرت مخفی را از بین‏ببرد؟این قدرت مخفی، قدرت ماست.فراماسونری‏خارجی فقط به منظور مخفی نگاهداشتن نقشه‏های ماست وشعاع و طرز اجرای این قدرت مخفی و محل اجراء آن برای‏همیشه بر ملت‏ها پوشیده است...با این وسیله ما به مقاصدی نائل‏ می‏شویم که مستقیما وصول به آنها امکان‏پذیر نیست و این‏سیاست اساس فراماسونری ما را تشکیل می‏دهد که دیگران به اصول آن پی‏نبرده‏اند.»(12)

پس از "سلطان صاحبقران" علیرغم تمامی انتقادات و محدودیت ها ، حاتمی طرح "انحصار تنباکو" را درباره نهضتی به همین نام به تلویزیون ارائه داد ولی از آنجا که در طرح فوق ، یکی از درخشانترین اقدامات مرجعیت شیعه در سالهای پیش از مشروطه برای مقابله با سلطه بیگانگان در جریان تحریم تنباکو  به تصویر کشیده می شد ، توسط مسئولین وقت تلویزیون رد شد. حاتمی می خواست مخاطبش را به سفری در تاریخ معاصر ایران ببرد و برخلاف تبلیغات و نوشته جات و مکتوبات آن روزها که در جامعه رواج داشت ، برخی واقعیات را که از ورای این تاریخ دریافته بود به تماشاگرش  عرضه دارد. از همین رو طرح "جاده ابریشم" را با نگاهی ژرف تر  به تاریخ معاصر ایران و از اواخر دوران قاجار تا سلطنت پهلوی دوم ارائه داد که با شرط و شروطهایی مورد قبول واقع شد. حکایت  تولید و ساخته شدن  مجموعه "جاده ابریشم" که بعدا به "طهران ؛ روزگار نو" و سپس به "هزاردستان" تغییر نام داد ، سرگذشتی طولانی دارد و خود به واقع هزار داستان است.ازاینکه حاتمی برای نوشتن متن های اولیه ، ابتدا خود را در شمال ایران و سپس در پاریس ایزوله و حبس کرد تا حذف برخی شخصیت های تاریخی سریال مانند سید حسن مدرس و میرزاکوچک خان جنگلی و تا بارها بازنویسی قسمت های مختلف آن که بعضا داستانی متفاوت با متن نخستین پیدا کردند ، همه و همه از "جاده ابریشم" یا "هزاردستان" تولیدی دگرگونه در تاریخ سینما و تلویزیون ایران بوجود آورد ، تولیدی که بیش از 10 سال و به قول خودحاتمی ، 14 سال از زندگی وی را به خود مشغول داشت.

 

در "هزاردستان" ، حاتمی به زوایا و گوشه های پنهانی از تاریخ معاصر ایران نقب زد که نشانی از آنها در کتب رسمی و انتشار یافته ، دیده نمی شد. اگرچه او گفته بود ، قصد دارد این بار تاریخ نمایی اش را از دربارها و کاخ شاهان به درآورده و به میان مردم ببرد تا تاریخ مردمی را روایت نماید و اگرچه در لحظه لحظه "هزاردستان" ، در آن کوچه پس کوچه ها و بازاری که عطر کباب و ریحان پرش کرده بود و دکان های نانوایی و کبابی و کله پاچه ای ، و همچنین آن قلیان هایی که در قهوه خانه قل قل می زد و سر و صدای فنجان و نعلبکی هایی که به هم می خوردند و...و آدم هایی که سینه کش آفتاب چرت می زدند یا شاهد ژانگولر بازی دوره گردها و رنج و تعب بارکش ها باشند ، هر یک به نوعی راوی برگی از دفتر گذشته مردمی این دیار بودند اما حاتمی این بار از کاخ ها و دربارها گذشت تا از ورای همین تاریخ مردمی به دست ها و کانون های پنهان گرداننده همان دربارها و کاخ ها برسد. دست هایی که حتی از سفارت خانه های سریال "سلطان صاحبقران" نیز نافذتر و تعیین کننده تر بودند.

از همین رو "هزاردستان" مملو از لایه های پنهان در موضوع و ساختار و حتی درون قصه های تودرتو و هزار و یک شبی اش بود که براساس فرهنگ شرقی و خصوصا ایرانی – اسلامی،  سرشار از معانی و مفاهیم پیچیده و چندگانه در ریزترین زوایا و گوشه های خود می نمایاند. چنانچه حتی عنوان "هزار دستان" نیز چنین حکایتی داشت که علاوه بر اشاره به داستان های متعددی که در این مجموعه شاهدش بودیم ،( بنابر تصاویر تیتراژ آغازینش) ، به مفهوم بلبل دستان به عنوان پرنده ای زیبا و خوش آواز نیز تعبیر می گردید.

در "هزاردستان" برای نخستین بار در عرصه تاریخ نگاری مکتوب و غیرمکتوب ایران ، شاهد تصاویری از هدایت بلامنازع سیاست و حکومت ایران عهد قجر و پهلوی توسط عناصر مرموز و ناشناخته ای بودیم که به اصطلاح حکومت سایه به حساب آمده و تمامی امور و روش مملکت را با نظر و آرای خود  رقم می زنند. خان مظفر در این سریال که علنا توسط خدمتگزارانش ، "خان حاکم" نیز خطاب می شود ، مظهر این حکومت های سایه است. او گذشته و پس زمینه ای نامعلوم و مرموز دارد. خانه ای نداشته و در اتاق 113 گراند هتل اقامت کرده است. گویی اصلا مقیم ایران نیست و همیشه چون مسافری خارجی در هتل زندگی می کند.

در نخستین دیدار کفیل نظیمه با خان مظفر ، او خان را چنین توصیف می کند:

«هر صاحب منصبی در این ملک هر چه داره از تصدق پیراعظمه.حتی جسارت کرده می‌گویم ،‌ شخص اول بندگان اعلیحضرتشما با نشستن در سایه  به ریش آفتاب نشین ها خندیده‌اید . در شرق میانه ،‌سلاطین آفتاب هم امر بر خارجی‌ها هستند. شما در ایران حکم صاحبخانه را دارید . برای هر تغییر و تحولی کلی ،‌مرجع مذاکره شمایید. شما نقطه پرگار هر دایره کوچک و بزرگید در صفحه خاور دور»

کلام و جملاتی که علی حاتمی بر زبان کفیل نظمیه گذاشته ، به خوبی وسعت و قدرت عمل حکومت های پنهان این مملکت را در عصر قاجار و پهلوی بیان می کند. به طوری که پادشاه قدر قدرت و قوی شوکت! در مقابل آنها ، بازیچه ای بیش نیست.

در فصلی از قسمت پانزدهم سریال ، رییس الوزراء به خان مظفر تلفن می زند و خان مظفر که مانند رییس مملکت با دانشجویانی عازم خارج کشور ، دیدار و ملاقات دارد ، با وی چنین صحبت می نماید :

"...خان مظفر : ها !

  نخست وزیر : اون وقت شرفیاب شدم ، سعدآباد.

    خان مظفر: شما هنوز از مقر نخست وزیری صحبت می کنید؟

 نخست وزیر: شما تکلیف بنده رو معین بفرمایید.

    خان مظفر: شما باید استعفا می دادین.

 نخست وزیر: تقدیم کردم ، به هزار زبان عذر خواستم .

    خان مظفر: قبول نمی کنن؟

 نخست وزیر: تلویحااشاره ای به صلاحدیدخان حاکم کردند،فرمودند،پس استعفاتو بده به خان.

    خان مظفر: ایشان مدتی است ، غلط زیادی می کنند.

 نخست وزیر: تکلیف ایشان با شماست یا جای دیگه ؟

  خان مظفر: استعفا!

 نخست وزیر: جرات نمی کنم.

  خان مظفر: استعفا بدین. همین."

همین خان مظفر است که در گراند هتل ، با شخصیت های خارجی دیدار و ملاقات دارد ، مانند فرد عربی که خان حاکم در هنگام کمک خواهی مفتش شش انگشتی برای رهایی از انتقام خان ، مشغول مذاکره و رطب خوری با وی است. و همین خان حاکم است که با عواملی در هند ارتباط داشته و قصد دارد اسباب سفر استاد گل بهار را برای ضبط موسیقی به هندوستان فراهم نماید. هموست که در اولین خاطرات رضا خوشنویس ، در زمان قاجار ، وی را با جماعتی می بینیم که درونش  همه تیپی از کارگزاران مملکت به چشم می خورند ، از شاهزاده معیر الدوله تا اسماعیل خان رییس انبار غله که از خان مظفر حمایت می طلبد ، تا میرزا باقر تامینات چی و تا متین السلطنه روزنامه نگار.

خان مظفر است که فراتر از اداره تامینات ، برای دستیابی به گنجینه خط رضا خوشنویس ، ماموری را استخدام می کند تا وی را در بازداشتگاههای مخصوص،  شکنجه و آزار دهد وبتواند اعترافات رضا را بدست آورد.

در یکی از صحنه های قسمت سیزدهم سریال ، رضا خوشنویس از اوضاعی که هجوم ارتش های بیگانه به تهران بوجود آورده ، ناراحت و دل آزرده است و نسبت به اظهار دوستی مفتش اظهار بی میلی می کند ، به وی می گوید :"...شما حتی از طرف حکومت زورگو هم ماموریتی برای تفتیش و جلب و دستگیری من نداشتین ، شما در استخدام شخص معینی بودین ..."

 

در واقع هزاردستان فراتر از غوغا و جنگ و جدال دنیا و ایران و درگیری حکومت با این اوضاع و احوال و تغییر و تحول دردولت ورژیم پادشاهی،سرگرم امرمهمتری است تاامور پشت پرده اش را سامان دهد و اوضاع را برای روزهای آینده ، آماده سازد و در این مسیر اختیار کامل دارد که از تمامی امکانات کشوری و لشکری بهره بگیرد از جمله تامینات و زندان و ...

 هدایت انجمن های مخفی  شهر دست اوست ، همچنانکه سرنخ اراذل و اوباش و حتی به راه انداختن تظاهرات و بلوا و آشوب برای ساقط کردن صدراعظمی و به دولت رساندن صدراعظم دیگر را از اتاقش هدایت می کند.

شاید بتوان در تاریخ معاصر ایران ، برای مصداق واقعی امثال خان مظفر ، عناصر مرموزی مانند اردشیر جی  ریپورتر  و پسرش شاپور ریپورتر را دربه تخت نشاندن رضا خان و محمدرضا و اداره پشت پرده حکومت این دو شاه پهلوی معرفی کرد.اگرچه حاتمی خود به ترکیبی از  فرمانفرما و شوکت الملک علم و مخبرالسلطنه (همگی از سران و بنیانگذاران فراماسونری در ایران)اشاره دارد.اماریپورترها،دو عامل پنهان تاریخ یکصد سال اخیرتاریخ ایران به شمار می آیند

که خودبا شبکه ای پنهان از اشراف امپراتوری روچیلد ارتباط داشته و هدایت می شدند.(13) اردشیر ریپورتر از پارسیان ثروتمند هند که سرجاسوس اینتلیجنت سرویس بود اما نفوذش را از طریق سازمان اطلاعاتی هند بریتانیا اعمال می کرد و فراتر از آن عامل اطلاعاتی شبکه روچیلدها بود ، با کمک حزب بهاییت و سازمان فراماسونری ، رضاخان را یافت و تربیت کرد و برخلاف نظر دولت بریتانیا و وزیر امور خارجه اش لرد کرزن ، به سلطنت رساند.(14) همچنانکه سر شاپور ریپورتر در ارتباط با ویکتور ناتانیل روچیلد ، شبکه مخفی "بدامن" را با کمک اسدالله علم تاسیس کرد و  در شرایطی که مامور MI6 بود سر از سفارت آمریکا درآورد و سپس عملیات کودتای 28 مرداد را طرح ریزی و هدایت کرد.(15) این در حالی است که هنوز تمام تاریخ ها از کرمیت روزولت و کریستوفر وودهاوس و شعبان بی مخ و سرلشکر زاهدی و برادران رشیدیان سخن می گویند و می نویسند! با هدایت همین شاپور ریپورتر بود که حسنعلی منصور در سال 1343 برای اجرای سیاست های تازه آمریکا به نخست وزیری رسید.

در طول سریال "هزار دستان" مشخص می‌شود که نه تنها سرنخ امورات مملکتی بلکه تقدیر افراد هم به دست خان حاکم است.وقتی پس از کشته شدن شعبان استخوانی و مفتش شش‌انگشتی ،‌غلام عمه قاتل مفتش نیز بر سردار می‌رود، ‌رضا خوشنویس خطاب به سیدمرتضی آنچنان شرح می دهد که انگار خصوصیات کامل انجمن های فراماسونی را به تفضیل می گوید:

« کانون همه این جنایات در بطن اون پیر هزاردستانه. خان حاکم به هر که از آحاد این ملت نظر کنه ، باجان و دل در صف مقربش قرار می‌گیرند و بعد از تملک کامل این بندگان مجذوب قدرت،‌ هیاکل جان فروخته اون‌ها رو تا مدتی تحت اراده خود می‌گرداند تا به مقتضای زمان، به صورت قربانی‌ ، اون‌ها رو به مسلخ بفرستهدر طبله این جادوگر پیر همه قسم اشخاص طلسم شده موجوده،‌از حکیم و ادیب گرفته تا لوطی‌و باج‌بگیر. هیچ آب باطل‌السحری هم به جادوی اون کارگر نیست . دایره قدرتش به همه چیز محیطه غلام به اراده اون سر به دار آسمونه و مفتش به دلخواه اون مدفون زمین‌،‌ شعبان  و کتابساز و متین السلطنه و مامور تامیناتم همین‌طور . هم قاتل و هم مقتول و هم مدعی

در یکی از تکان دهنده‌ترین صحنه‌های مجموعه ، خود خان مظفر برای رضا خوشنویس تعریف می‌کند که هنگام گریز ‌از دست انجمن مجازات وقتی به خیال خود در مشهد ساکن شده و مخفیانه نام و پیشه جدیدی برگزیده ‌بود ،‌ چگونه تحت‌نظر وی قرار داشته ، همچنان که انجمن مجازات نیز تحت امر خان مظفر بوده  و همه قضایای کشته‌شدن استاد او  و تغییر و تحولات زندگیش با تصمیم‌خان عملی گشته،‌بدون اینکه کوچکترین اطلاعی داشته باشد .

خوشنویس کتابی را تقریر می کند به نام "خاطرات خان مظفر" که علاوه بر گشودن راز قتل ابوالفتح و دیگران ، از آینده نیز می‌گوید که" شعبان به دست مفتش راحت شد و مفتش به وسیله غلام عمه بعدا بردار می‌گردد و بعد…" با اطلاع از این وقایع و با تمام تلاشی که رضا خوشنویس به خرج می‌دهد، نه تنها هیچ‌یک از ماجراهای فوق را نمی‌تواند تغییر دهد بلکه حتی از مرگ خود که شرحش را در پایان کتاب فوق ،‌با قلم خویش  نگاشته ، نیز قادر به ممانعت نیست.

اما در میانه این قدرت نمایی و سیطره کامل خان مظفر ، حاتمی برخلاف مورخان رسمی به حقیقت تاریخ نقب می زند و تنها مقاومت ماندگار در برابر این زرمندان و زورمندان و تزویرگران را مرجعیت شیعه معرفی می کند. او همان گونه که در "انحصار تنباکو" می خواست به نقش پویای این مرجعیت در مبارزات ملت ایران علیه تجاوز بیگانگان اشاره نماید ، این نقش را اگرچه بسیار محدود در قالب یک  روحانی به نام سید ابراهیم ، به "هزاردستان" آورد و بارقه هایی از رهبریت اصیل اسلامی را در مبارزات یکصد سال اخیر این مرز و بوم به نمایش گذارد. همان مبارزاتی که متاسفانه در تاریخ نویسی فراماسون ها ، پنهان ماند. همان گونه که در تاریخ نویسی رسمی مشروطیت به جای آخوند خراسانی و شیخ عبدالله مازندرانی و میرزا حسین خلیلی و سلطان المتکلمین و سلطان المحققین به نامهای ملک التکلمین و سید جمال واعظ و یپرم خان و فراماسون هایی همچون شیخ ابراهیم زنجانی و حسن تقی زاده می رسیم. (16)

سید ابراهیم در صحنه ای برای سربازان رانده شده از پادگان ها در زمان اشغال کشور توسط متفقین ، خطبه می خواند (خطبه ای که حاتمی خود در مصاحبه ای می گوید شکل و ساختارش را از نماز جمعه گرفته بود) و مبارزی مسلمان به نام سید مرتضی که سماور ساز نیز هست را برای زنده نگه داشتن مبارزات اسلامی زیر نفوذ دارد. در همان صحنه ای که رضا خوشنویس با هراس و وحشت از هیبت و قدرت هزاردستان می گوید ، سید مرتضی پاسخش را اینگونه می دهد:

"...به ولای مرتضی علی از میان برداشتنش ، سهل تر از انداختن برگی از درخته. پاییزش که فرا رسید ، وزش یک نسیم مختصر ، آخرین تلنگرشه..."

اعتماد و اطمینانی که در سخنان سید مرتضی هست ، گویا از اعتقاد و باوری عمیق و ایمانی سخت و محکم برمی آید که اراده الهی را فراتر از هر قدرتی در روی زمین می داند . شاید مقصود و مصداق وقت حاتمی از این تعبیر ، قدرت ظاهری شاه بود که با پشتوانه همه نیروهای جهانی و سلاح های مخرب و ارتشی تا دندان مسلح ، انگار  تاج و تختی ابدمدت داشت ولی موقعش که رسید ، به قدرت الهی و با همت سیدی جلیل القدر ، همچون برگی پاییزی گویی با تلنگری از شاخه فرو افتاد ، به نحوی که حتی نزدیکترین دوستان و یارانش باور نمی کردند. از همین روست که سید مرتضی درباره هزاردستان می گوید :

"...ابلیس کبیرم باشه ، برای بنده خدا شیطانک حقیره..."

 

و همین هزار دستان است که در آخرین نمای سریال در حالی که مانند قدرقدرت از فراز بالکن گراند هتل به جنازه رضاخوشنویس می نگرداما در مقابل نگاه منتقم سید مرتضی در می ماند و گره خوردن این دو نگاه را آخرین کلام علی حاتمی در "هزار دستان" کامل می کند که :

"...کاری که امروز به دست رضا نشد ، فردا به امر خدا ، دست مرتضی بساخت . هزاردستان بود و ابر دست ، غافل که دست خداست ، بالاترین دست هاست ..."

این همان تقدیری است که حاتمی در "سلطان صاحبقران" نیز از آن سخن راند. همان تقدیری که بازی خودش را کرد اگرچه  50 سال قبلش ، منجم باشی خاص سلطان روز قران را برای ناصرالدین شاه قاجار پیش بینی کرده بود و علیرغم همه پیش بینی ها ، شاه قاجار در همان روز و ساعتی که می بایست ، کشته شد. منجم باشی چنین می گوید:

"...من منجم باشی خاص سلطانم ، به پاس یک پیشگویی بزرگ ، عبای خلعتی سلطان را پوشیدم و هم نامه محبت آمیز سلطان به دستم رسید. سلطان مرقوم فرموده اند: قران گذشت ولی من که پنجاه سال پیش این پیشگویی را کرده ام ، می گویم تقدیر ، بازی خودش را کرده . سلطان یک روز اشتباه کرده ، قران دیروز نبود ، امروز است..."

این همان تقدیر الهی و دست خداست که فراتر از بازی های خان حاکم و شاه قاجار و دیگر شاهان و کانون های استعماری از آستین مجاهدان و مبارزان بیرون می آید و هر قدرت زمینی را با هر توانایی و ظرفیتی ، مقهور خود می گرداند،  همان گونه که حاتمی در آخرین پلان "هزار دستان" نقش نمود :"یدالله فوق ایدیهم"

اشاره دیگر علی حاتمی در "هزاردستان" به انجمن های مخفی و تاثیر گذار تاریخ معاصر ایران است که یکی از آنها به نام کمیته مجازات را در کادر دوربینش قرار می دهد. انجمن هایی که با ظاهر انقلابی و آزادی طلب ، اما با سرانگشتان همان امثال خان مظفر می چرخیدند. در تاریخ آمده است ، کمیته مجازات نیز به واقع و براساس اسناد معتبر ، توسط 3 بهایی فراماسونر به اسامی ابوالفتح زاده ، مشکات الممالک و منشی زاده تاسیس شد در حالی که همین موسسان با افرادی همچون اردشیر جی ریپورتر و امپراتوری جهانی روچیلد در ارتباط بودند و  جلسات خود را در خانه یکی ازسران لژ فراماسونری به نام ابراهیم حکیمی (حکیم الملک) برگزار می کردند که از نخست وزیران دوران پهلوی به حساب می آید.  افراد این کمیته که ابتدا  انجمن مخفی "بین الطلوعین" را تاسیس کرده و سپس انجمن مخفی دوم را با حضور اشخاصی مانند ناظم الاسلام کرمانی (مولف "تاریخ بیداری ایرانیان ") و محمد صادق طباطبایی ( از دیگر فراماسون های معروف) تشکیل دادند ، به ترور علمایی مانند آیت الله بهبهانی و شیخ فضل الله نوری اقدام ورزیدند و پس از تاسیس لژ بیداری ایرانیان بوسیله اردشیر ریپورتر و گروهی از جاسوسان بین المللی به این لژ پیوستند. (17)

علی حاتمی هم اگرچه کمیته مجازات را بیش از یک انجمن تروریستی وابسته به خان مظفر نشان نمی دهد ولی ابتدای کار آن را ناشی از انقلابیونی همچون ابوالفتح صحاف (مصداقی از همان ابوالفتح زاده ؟) دانسته و  ترور امثال متین السلطنه را با نگاهی جانبدارانه به تصویر می کشد (اگرچه در کنار عملیات ترور انجمن ، اوباشی همچون شعبون استخوانی را هم به عنوان یکی از عناصر عملیات ترور نشان می دهد). شاید این به دلیل استفاده حاتمی از کتاب "تاریخ بیداری ایرانیان" نوشته ناظم الاسلام کرمانی باشد که خود از اعضای همان انجمن "بین الطلوعین" بود! حاتمی ترور متین السلطنه را به دلیل مجیز گویی اش در نشریه "عصر جدید" از دولت و خان حاکم می داند ، در حالی که در اسناد تاریخی آمده که متین السلطنه در اصل به خاطر مقاله ای که علیه نقش اردشیر ریپورتر نوشته بود ، توسط کمیته مجازات ( که به ریپورتر وصل بود) به قتل رسید.(18) در نهایت اینکه ترورهای کمیته مجازات ، فضای وحشت و خشونت را در طی سالها پیش از کودتای 1299 رضاخان ، آنچنان تشدید کرد که شرایط برای کودتای مزبور توسط شبکه روچیلد – ریپورتر فراهم آمد.(19)

از سوی دیگر مرحوم علی حاتمی در "هزاردستان" به وجه اشغالگرانه تجدد وارداتی در دوران پهلوی اشاره دارد ، آنگاه که نشان این تجدد را از دیدگاه رضا خوشنویس با حضور ارتش های اشغالگر در سالهای پس از شهریور 1320 در تهران به تصویر می کشد. نگاهی که به خوبی از درونش ، مفاهیمی می جوشد که می تواند درونمایه سینمای ملی ما باشد.

این نگاه در اولین گفت و گوی رضا خوشنویس و مدیر داخلی گراند هتل مشخص تر است :

"مدیر داخلی: شما می توانید تمام روز شاهد یه کارناوال باشکوه باشین. نماینده ارتش های دنیا ، با اونیفورم های جالب ، در کنار ایرانی هایی که رفته رفته شبیه اروپایی ها می شن ، چهره شهر رو شاداب تر کرده.

خوشنویس : در روزهای اشغال پایتخت ، چهره شهر شاداب تره؟!

مدیر داخلی : تصور بنده اینه که ورود ارتش های بیگانه ، برای مردم ایران یک توفیق اجباریه که در رویه زندگی اجتماعی اونها تاثیر فوق العاده ای دارد. خلقیات اروپایی ها ، خصوصا آمریکایی ها که باید سرمشق ملت ما باشن ، جز از طریق برخورد میسر نبود. چون عامه مردم بضاعت سفرفرنگ رو که ندارن..."

شاید بتوان این جملات را برای همین امروز نیز صادق دانست که سردمداران آمریکا با تجاوز و اشغال سرزمین های دیگر ادعای صدور دمکراسی و حقوق بشر دارند. به نظر می آید منطق امروزشان نیز همان منطق 60 سال پیش است.

 

و بالاخره آن تجدد وارداتی ، چهره واقعی خود را با صحبت های رضا خوشنویس بیشتر نشان می دهد ، هنگامی که در بالکن اتاقش در گراند هتل به روزگار نو تهران چشم دوخته و حضور ارتش های اشغالگر را بیش از هر چیزی در آن واضح می بیند. او با حسرت می گوید:

" تهران ! ...من آمدم ، سی سال دیرتر ، سی سال پیرتر . تهران ! شهر اشغال شده ، موطن ! مادر ! کی بزک کرد تو را به این هیئت شنیع؟ ..."

نمونه دیگر از این تجدد اشغالگرانه را در سکانس حضور رضا خوشنویس و مفتش در سلمانی مشاهده می کنیم ، وقتی که سربازان آمریکایی مشغول جولان دادن هستندو یک سرباز هندی را با تحقیربیرون می اندازند ،سلمانی هم برای رعایت تجدد! شیرکاکائو تعارف می کند:

"خوشنویس: این حرکات چه معنی داره؟ اینا مثلا متمدنن.

...سلمانی : شیرکاکائوتون.

 خوشنویس: واقعا! وقت خوردن شیرکاکائو هم هست ، کاملا وقتشه. درست روزایی که اطفال معصوم از بی شیری تلف می شن.

 سلمانی : دل نگران نباشین ، آمریکایی ها کامیون کامیون شیر خشک وارد کردن.

 خوشنویس: شیر میدن که خون بگیرن..."

 

اما در طی ساخت مجموعه "هزاردستان" که حدود 10 سال به طول انجامید ، علی حاتمی 3 فیلم سینمایی جلوی دوربین برد که دو تای آنها یعنی "حاجی واشنگتن" و "کمال الملک" باز به تاریخ معاصر ایران با همان گرایش به  ناگفته های پنهان این تاریخ می پرداخت و سومی یعنی "جعفرخان از فرنگ برگشته" به دلمشغولی دیگر حاتمی ، یعنی تجدد وارداتی غرب نظر داشت.

"حاجی واشنگتن" را می توان به نوعی ادامه "سلطان صاحبقران" دانست که فرزند میرزاآقاخان نوری ( عامل کانون های استعماری در سلطنت قاجار و گرداننده واقعی سلطنت ناصرالدین شاه تا زمان میرزاحسین خان سپهسالار) به عنوان اولین سفیر ایران به آمریکا رفت و سفارت دولت شاهنشاهی را در ینگه دنیا تاسیس نمود. حاتمی خود اذعان داشت که برای ساخت این فیلم و پرداخت شخصیت حاجی حیسن قلی خان صدرالسلطنه (حاجی واشنگتن) اسناد چندانی در دسترس نداشته و تنها منابعی که در اختیارش گذارده شده ، چند گزارش صدرالسلطنه به دربار شاه بوده است و همچنین نطقش در حضور رییس جمهوری آمریکا و چند گزارش پراکنده. اگرچه به همان اسناد هم  بسنده نکرده و حتی متن نطق حاجی واشنگتن که بسیار مطنطن و همراه الفاظ مغلق بود را بنا به سلیقه خودش با کلام شاعرانه آراست.

مرحوم حاتمی در "حاجی واشنگتن"  تصویری اجمالی از  پس زمینه روابط ایران و آمریکا  و رجالی که این روابط را ایجاد کردند ، ارائه کرد. صدرالسلطنه نمونه ای از دولتمردان و رجال عصر شاهنشاهی است که خود را اینگونه معرفی می کند:

« در تبعید به دنیا آمدم ،‌تبعیدی هم از دنیا می‌روم ،‌پدرم به جرم اختلاس تبعید بود با اهل بیت به کاشان ،‌کاش مادر نمی‌زادم . عهد این شاه به وساطت مهدعلیا به خدمت خوانده شد. کارش بالا گرفت. شد صدرالاعظم ، شباب حاجی بود که به جرم دستیاری در قتل امیرکبیر، مغضوب قبله عالم شد . بنده مرتد خدا و ملعون مردم‌، هم از صدارت عزل شد ، هم تبعید. به عمرم حتی از آدم‌های خانه، عبارت خدا پدرت را بیامرزد نشنیدم . یک همچو رذلی بود بابای گور به گور افتاده حاجی ،‌تاوان معصیت پدر را پسر داد  غشی شدم . حاجی دید یا باید رعیت باشد بنده خدا، دعاگوی قبله عالم ، جان خرکی بکند برای یک لقمه نان بخور و نمیر و یا نوکر قبله عالم باشد و آقای رعیت . صرفه در نوکری قبله عالم بود . گربه هم باشی، گربه دربار!»

و علی حاتمی با همین نگرش به افشای صورت ظاهرا زیبای ینگه دنیا در نظر نخستین سفیر ایران پرداخت که چگونه به شکل خفت باری رنگ باخت. حاجی در یکی از آخرین مونولوگ هایش پس از پناه آوردن سرخ پوستی به سفارت می گوید:

"...گریختگان ممالک خارجه در آمریک جمع و طرح این دولت متحده را انداخته اند. یک نفر بومی ینگه دنیایی قدیم ، برای تماشا اینجا پیدا نمی شود ، مثل عقاب که دانه برچیند و لاشه بگیرد ، همه را خورده اند. این قوه آکله و مرض جذام اینها ، در هر جا که برسد ، همین حالت دارد. به دوستی وارد می شوند و مثل خناس در تمام دلها ، وسواس می کنند..."

حاتمی در "کمال الملک" نیز به پشت پرده سیاست و تاریخ نوشته شده در کتب پرداخت و مشروطه را نتیجه بازی بیگانگان تلقی نمود.همان نگرشی که در "ستارخان" داشت :

"...درباری: من نمی دونم این روسیه گردن کلفت بی عار ، چرا مثل نمد گلی ، دست رو دست گذاشته ، اون ضعیفه ملکه انگلیس ، به اسم مشروطه ، این مملکت رو بلنبونه؟ ..."

حاتمی در آخرین فیلم سینمایی اش یعنی "دل شدگان" نیز به گوشه ای دیگر از نانموده های تاریخ معاصر ایران یعنی تاریخ ضبط موسیقی در ایران ، البته با پرداخت و دراماتیزه نمودن ویژه خودش عنایت کرد و برای اولین بار تاریخچه موسیقی ایرانی در سده معاصر را برپرده سینما برد.

اما او در میان چند اثر ساخته نشده اش نیز دو طرح و فیلمنامه درباره تاریخ معاصر ایران نوشته بود که یکی از آنها به نام "جهان پهلوان تختی" به دلیل تشدید بیماری و فوت حاتمی ، در اوایل تولید متوقف شد و دیگری تحت عنوان "ملکه های برفی" بر صفحه های کاغذ ماند.

"جهان پهلوان تختی" یکی از چالش برانگیزترین پروژه های مرحوم حاتمی می توانست باشد. فیلمی درباره یکی از قهرمان ها و اسطوره های معاصر که بسیاری از مسائل پیرامون قتل یا خودکشی اش در پس پرده تاریخ باقی ماند ، اگرچه خود حاتمی در آخرین گفت و گویش با نگارنده که در آخرین جلسه فیلمبرداری همین فیلم "جهان پهلوان تختی" انجام شد ، گفت :

"...مطالعه و بررسی شخصیت هایی چون غلامرضا تختی در آغاز ، کار آسانی می نماید. چراکه پژوهش در مورد افراد سرشناس معاصر حداقل مدارک و مستندات زنده و تازه ای را در دسترس پژوهشگر می گذارد. اما شاید مورد تختی استثنایی و شگفت انگیز باشد. جهان پهلوان تختی در ذهن و باور توده ها نشانه قهرمانی ها و پهلوانی ها بوده. نشانی تختی در قلب مردم در همسایگی پوریای ولی بود و این باور ، اعتراضی بود در مقابل ضد قهرمانی ها ، فسادها و نامردمی ها . مردم اعم از تحصیل کرده و عامی ، سخت او را دوست می دارند و این دوست داشتن نزد مردم با هاله هایی از افسانه های زیبا پوشیده شده . شاید خود جهان پهلوان در آرزوی رسیدن به "تختی مردم" سوخت. این بچه خجالتی خانی آباد به وسیله مردم آرام آرام جهت سکوی پهلوانی هل داده شد . تختی بیشتر از "مردم" آموخت که متواضع باشد ، مردمی باشد ، پهلوان باشد و در مقابل قهرمانان ساختگی ، نمایندگی مردم را در میادین کشوری و جهانی بردوش کشد. مرگ تختی نیز داستان شگفتی است . اما آیا چیزی جز باور همگان مردم می تواند صحت داشته باشد؟" 

در واقع فیلمنامه "جهان پهلوان تختی" نیز برهمین اساس به نتیجه ای مابین خودکشی و شهادت رسیده و نشان می دهد که تختی را در واقع خودکشی می دهند! اما شاید آنچه در این فیلمنامه بیش از هر موردی رخ نموده است ، موضع گیری ملی گراها و ادعاهایشان در طول تاریخ مبارزات 50 سال اخیر و خصوصا پس از کودتای 28 مرداد 1332 است که همواره گوش فلک را کر کرده بود. در حالی که مدارک و اسناد تاریخی به جز این نشان می دهد.

علی حاتمی در "جهان پهلوان تختی" به نوعی تکلیف خود  را با این گروه نیز روشن ساخته که کاراکتر نمونه ای آن در فیلمنامه ، شخصیتی به نام دکتر کاشفی است. وی که در دورانی (بنا به ادعای خودش) در مبارزات علیه رژیم شاه حضور داشته و حتی ناچار شده که به تبعیدی خودخواسته به خارج کشور دست برود ، اما در مواجه با تختی خود را لو می دهد . طرفه اینکه وی پس از کودتای آمریکایی 28 مرداد از کشور گریخته ولی به آمریکا پناه آورده و همسری آمریکایی نیز اختیار کرده است!! همسری که الکلی و بی اخلاق معرفی می گردد. شاید اشاره حاتمی به سرنوشت تلخ ملی گرایی و مدعیان این فقره در سالهای سکوت پس از 1332 باشد.

دکتر کاشفی "جهان پهلوان تختی" که پدرش وابسته به حکومت  شاه است ، بالاخره به ایران بازمی گردد و از  عوامل رژیم دیکتاتوری می شود . او همان کسی است که تختی را به هتل آتلانتیک کشانده تا او را بین زندگی خفت بار و خودکشی مخیر گذارد!!

کاشفی در آخرین دیدارش با تختی در اتاق هتل آتلانتیک به وی می گوید :

"...خلاصه شدیم آدم اینا . آدم اینا شدن از آدم ایزا (همسرش) بودن برای من بهتر بود. این ها از ملاقات های مکرر من و تو در آمریکا مطلع بودن. از من خواستن به عنوان اولین نشانه امربری ، از دوستیم با تو در حقیقت سوء استفاده کنم و دعوتت کنم به هتل. حالا در این هتل سور بپا میشه یا ماتم ، من بی تقصیرم...این قضیه برای سیاسی کردن من بود و من به پاس دوستی گذشته و با شرمندگی از عهد شکنی خودم ، نصیحتت می کنم ، دست از مخالفت بی حاصل بردار. زندگی من می تونه عبرت تو باشه . من با اون همه توانایی ذهنی

از داخل پوسیدم. پیرمرد خدابیامرز (پدرش) راست می گفت ، سیاست چه ربطی داره به آسیایی ها؟ ...سربسته بگم ، این هتل پراز مهمان های جوراجوره ، حتی کارشناسای خارجی و یک در هتل باز میشه به اون اداره جهنمی . جهنمی بدتر از خانه ایزا. زنده بمون..."

اما علی حاتمی در "ملکه های برفی" (که تنها به صورت طرح خامی موجود است) به بهانه زندگی  3 همسر شاه ، یعنی فوزیه و ثریا و فرح ، مخاطبش را به 3 مقطع تاریخ معاصر ایران و حوادث پشت پرده اش می برد. با فوزیه (خواهر ملک فاروق) به دوران رضا خان و وقایع حول و حوش آن می رویم و اینکه چه شباهتی مابین به حکومت رسیدن خاندان فاروق در مصر و خاندان پهلوی در ایران وجود داشت. قابل ذکر اینکه یکی از اهداف کانون ها استعماری برای راه اندازی جنگ اول جهانی ، تجزیه امپراطوری عثمانی و طراحی نقشه ای جدید برای این منطقه پس از صدور اعلامیه بالفور در سال 1917(جهت تاسیس رژیم صهیونیستی در سرزمین فلسطین) و همچنین قرار دادن حکومت های دست نشانده در منطقه خاورمیانه بود که می توان به کمال آتاتورک در ترکیه ، رضاخان در ایران ، خانواده هاشمی در اردن ، ملک فیصل در عراق ، امان الله خان در افغانستان و آل سعود در عربستان و  ملک فاروق در مصر اشاره کرد.

در طرح خام "ملکه های برفی" آمده است :"...همان باوری که ملت ایران در تعویض سلطنت از قاجار به پهلوی با حربه زور و تزویر دارند ، ملت مصر هم خاندان فاروق را منسوب به ترکان می دانند و غاصب به ملکی مصر...رخداد تاریخی اجتماعی این بخش ، اشغال ایران است و خروج رضاشاه و شاهنشاهی ولیعهد تازه داماد که به دست بیگانه به تخت می نشیند..."

با ثریا به وقایع پیرامون کودتای 28 مرداد 1332 پرداخته می شود. در این بخش از طرح آمده است :"...قیام برعلیه شاه اوج می گیرد. شاه و ملکه شبانه با هواپیمایی به هوانوردی تیمسار خاتم به رم می پرند و در هتل اکسلسیور رم رحل اقامت می افکنند. از موهبت سلطنت می گذرند و در پی معیشت در رم به فکر تهیه اثاث البیت و خانه امن می افتند. پیکی مرموز از جانب آمریکایی تاج بخش ، شاه را به سلطنت می نشاند..."

و بالاخره با فرح به سالهای پس از 40 و اوج اقتدار رژیم شاه می رسیم. اقتداری که بر آتش زیر خاکستر آرمیده بود ولی به زودی دودمانش برباد رفت. حاتمی درباره آن دوران در طرح "ملکه های برفی " می نویسد:

"...یک بار آفتاب قیام 15 خرداد به لب بام کاخ مرمر می رسد و چیزی نمانده که گرمای سوزانش ، اندام ملکه برفی را آب کند...که دست های مرموزی او را در سایه امن کوشک می کشاند...سالهای بعد فروش بی رویه نفت است و برباد دادن ثروت ملی. در کارناوال جشن های دو هزار و پانصد ساله از سفره ملت ، میزبان سلاطین و امپراطوران و قدرتمندان جهان می شود و نمک گیرشان می کند برای روز مبادا!..."

پایان کار ملکه برفی سوم علیرغم همه رویاها و آرزوهایش برای نایب السلطنه بودن و برتخت نشستن و ...یک تراژدی است:

"...او هرگز نمی دانست نه با یک رخداد تاریخی اجتماعی ، نه با یک قیام سیاسی ، بلکه با یک انقلاب عظیم الهی روبروست. حتی با پیدایش شعاع آفتاب در آسمان ایران هنوز اسیر خوش خیالی بود..."

 

 

اثر واپسین درباره پیامبر خاتم(ص)

 

آخرین اثر و از آرزوهای دیرین مرحوم علی حاتمی(که آن هم به مرحله تولید و ساخت نرسید)  که می خواست وصیت نامه هنری اش باشد ، بازهم یک فیلم تاریخی بود ، منتها نه از جنس تاریخ معاصر بلکه از نوع تاریخ اسلام و درباره حضرت رسول اکرم(ص).

حاتمی می خواست با آخرین اثرش ، سیر فیلمسازی خودش را در پایان راه به یک نقطه اوج برساند که نهایت دریافتش از تاریخ و هستی و تبلور تمامی تحلیل هایش از ماهیت اصلاح و انقلاب و انسانیت به شمار آید. "آخرین پیامبر" نقطه ای بود که حاتمی می توانست ادعا کند ، همه آن نگاهش به وقایع پشت پرده ودست های پنهان و تاریخ مردمی و پوسیدگی صاحبقران ها و هزار دستان ها و دکتر کاشفی ها و ملکه برفی ها برپایه کدام باور و اعتقاد و ایمان و براساس کدامین ایدئولوژی بوده است. اینکه او در طول دوران سینماگری اش ،بدون پایه اعتقادی سخن نگفت و نساخت و نسرود. اینکه آن "بسم الله الرحمن الرحیم" ابتدای "سوته دلان" صرفا از سر قشنگی و زیبایی آغاز سکانس نبود و  همه آن سوگندها و قسم هایی که قهرمان فیلم هایش به معصومین و ائمه اطهار یاد کردند ، حرف دل خود حاتمی بود و بس.

آخرین یادداشتی که مرحوم علی حاتمی از روی تخت بیمارستان برای گزارش نگارنده از پشت صحنه "جهان پهلوان تختی" نوشت و گویا قرار بود صحنه افتتاحیه آن فیلم را آغاز کند، بحر طویلی است از ارادت آن مرحوم نسبت به خاندان پیامبر اکرم (ص) که به عنوان حسن ختام این مطلب تقدیم خوانندگانی می شود که تا اینجا ، سیاه مشق های حقیر را تحمل کردند. خداوند شفاعت نبی اکرم (ص) را در روز قیامت شامل حال آن عزیز بگرداند.

 

"زورخانه – روز – داخلی:
آفتاب از روزن سقف زورخانه ، استوانه ای از نور بر پیشانی سردم ، که مزین است به شمایل شاه مردان ، تابانده است.
صدای مرشدها به صورت هم آوایی و گهگاه تک گویی :
- بسم الله الرحمن الرحیم یا رحمان و یا رحیم ...
- نور است محمد ( صدای جمعی صلوات ) و علی هست منور .
- اول احد و بعد ، محمد (صدای صلوات)
- بعد احمد ، علی شاه فتی ، علی شیر خدا
- حیدر و صفدر ، که بود فاتح خیبر
- علی مولا و پسر در پسرش ، تا سر آخر ، همه سرور
- حی غایب ، صاحب امر و زمان
- سید عالم ، قائم و خاتم آل محمد(صلوات جمعی)
- صلواتی به نثارش که بود آخر دفتر .(صلوات جمعی)
قصور بحر طویل بر حقیر نویسنده بخشیده باد که تیمما به نیابت از طرف همه دست اندرکاران این پروژه و به نیت ابراز ارادت به اهل بیت اشرف الانبیا (ص) عرض شد . باشد دل همه ما از صفای ذکر دوست مصفا شود.
"

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

 پانویس ها:

 

1-      تحقیقات و اسناد تاریخی پس از انقلاب اسلامی– سخنرانی در همایش اسناد و تاریخ معاصر – 25 آذر 1381

 

2-      بهاییت و سرویس اطلاعاتی انگلستان (مناسبات مانکجی هاتریا با بهاییان) – موسی فقیه حقانی – نشریه "ایام" ویژه نامه روزنامه جام جم درباره تاریخ  معاصر – شماره 29 – 6 شهریور 1386

3-      تاریخ و تاریخ نگاری جدید در ایران– روزنامه ایران – بهمن 1376

4-      بهاییت و سرویس اطلاعاتی انگلستان (مناسبات مانکجی هاتریا با بهاییان) – موسی فقیه حقانی –پیشین

5-      تحقیقات و اسناد تاریخی پس از انقلاب اسلامی– پیشین

6-      شیوه های روایت قصه های شرقی در آثار علی حاتمی (گفت و گو با علی حاتمی)-  ویژه نامه هفته نامه سینما - 1371

7-      روزنامه کیهان – 16 اسفندماه 1351

8-      مقاله فریدون جیرانی - ویژه نامه هفته نامه سینما به مناسبت درگذشت علی حاتمی – 21 آذرماه 1375

9-      قسمت سوم جستارهایی از تاریخ بهایی گری در ایران (بهایی گری ، سازمان های اطلاعاتی و تروریسم) – عبدالله شهبازی – وب سایت شهبازی

10-   سال 67 با هزاردستان (گزارشی از روند و چگونگی ساخت سریال تلویزیونی هزار دستان) – حسن فرازمند -  مجله سروش - 25 اسفند 1366

11-   اسناد فراماسونری در ایران ، جلد دوم - موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی – چاپ اول ، 1380

12-   پروتکل‏های دانشوران صهیون - نوشته عجاج نویهض - ترجمه حمید رضا شیخی- انتشارات آستان قدس رضوی

13-   صفحات 133 و تا 145 جلد دوم ظهور و سقوط سلطنت پهلوی– موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی- چاپ بیست و یکم – 1386

14-   خاطرات سر اردشیر جی ریپورتر -  تهران – نوامبر 1931 (1310)

15-   سرشاپور ریپورتر و کودتای 28 مرداد 1332 (شبکه های اطلاعاتی بریتانیا و ایالات متحده آمریکا در ایران)– فصلنامه تاریخ معاصر ایران – شماره 23 ، پاییز 1381

16-   جریان‌های سیاسی در انقلاب مشروطیت ایران –روزنامه ایران - شماره‌های 16 و 17 - مرداد 1381

17-   قسمت سوم جستارهایی از تاریخ بهایی گری در ایران (بهایی گری ، سازمان های اطلاعاتی و تروریسم) – پیشین

18-   همان

19-   همان