مستغاثی دات کام

 
به بهانه اکران عمومی فیلم "قصه ها"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

 

حکایت شام خوردن با اورسن ولز

 

 

جمله معروفی از فرانسوا تروفو ، فیلمساز معروف موج نو سینمای فرانسه باقی مانده که نگاه و زاویه دید وی را نسبت به سینما و سینماگران بیان می کند ، خصوصا که تروفو پیش از فیلمساز شدن ، یک منتقد سینما بود، آن هم در مجله کایه دو سینما.

تروفو این جمله را در مورد کارگردانی همچون اورسن ولز می گوید که بارها در نوشته ها و مصاحبه هایش اذعان داشته بود از وی و فیلم هایش بسیار یاد گرفته است. فرانسوا تروفو در جمله ای کنایه آمیز می گوید :

"...حاضرم صدبار دیگر فیلم همشهری کین را ببینم اما یکبار با اورسن ولز شام نخورم!..."

البته بگذریم که گفته اند ولز اخلاق غیر قابل تحملی داشت و بخشی از اظهار نظر تروفو راجع به عدم هم نشینی و هم صحبتی با وی به همین اخلاق نامطلوبش باز می گشت اما وجه دیگر ابراز نظر فوق، به نگاه بدور از تعصب و احساسات یک منتقد نسبت به فیلم و فیلمسازش بازمی گردد که در واقع این فیلمساز یا هنرمند است که از اثرش اعتبار می یابد و البته آن اثر اگرچه برای فیلمساز یا هنرمند یاد شده ، نقطه مثبتی به شمار می آید اما لاجرم حلقه اعتبار ابدی برای سایر آثارش ایجاد نمی کند.


دیدگاه منتقدانه تروفو به او منحصر نماند و در نقد بسیار از فیلم ها و فیلمسازان معتبر و خوش سابقه به کار آمد و به قول معروف هیچ حاشیه امنی هم برایشان ایجاد نکرد. مثلا همین جناب اورسن ولز که برای "همشهری کین" بسیار ستایش شد، در مورد فیلم هایی مانند "بیگانه" مورد نکوهش و نقد بیرحمانه همان منتقدانی قرار گرفت که وی را مثلا برای فیلم هایی همچون "نشانی از شر" یا "آمبرسون های باشکوه" ستوده بودند. یا دوستداران فیلم های "هفت سامورایی" و "راشومون" و حتی "آشوب" و "شبح جنگجو" ، هرگز نتوانستند "مادادایو" امپراتور کوروساوا را تحمل کنند! و یا تحسین کنندگان فیلم هایی همچون "سرگیجه" و "پنجره عقبی" و "پرندگان" ، هیچوقت نتوانستند فیلم های "توپاز" یا "توطئه فامیلی" آلفرد هیچکاک را نیز در پانتئون آثار ماندگار تاریخ سینما ثبت کنند. همچنین است قضاوت درباره نابغه عالم سینما یعنی چارلی چاپلین که آخرین فیلمش یعنی "کنتسی از هنگ کنگ" ، بی پروا مورد نقد و اعتراض منتقدان و مخاطبانی واقع شد که هنوز با "عصر جدید" و "روشنایی های شهر" و "دیکتاتور بزرگ" زندگی می کردند.

این موضوع درمورد ادامه و بازسازی آثار ماندگار سینما (که شاید به این بحث ما هم ارتباط بیشتری داشته باشد) وجود داشته و دارد. مثلا اگرچه مارتین اسکورسیزی در سال 1999 سعی کرد با همکاری پل شرایدر ، ادامه "راننده تاکسی" را در فیلم "بیرون آوردن مردگان" بازسازی کند ولی حاصل کار ، اثری شعاری و سطحی از آب درآمد که به هیچ وجه نشانی از کار مشترک قبلی او و شرایدر نداشت. والبته کمتر منتقدی به خاطر حفظ حرمت استاد، از نقد فیلم تازه اش چشم پوشی کرد!!

یا اگرچه قسمت سوم "پدر خوانده" در سال 1991 ، همچنان در فهرست نامزدهای بهترین فیلم اسکار قرار گرفت اما زمین تا آسمان با آن دو قسمت قبلی که همواره در لیست برترین فیلم های تاریخ سینما قرار گرفته، فاصله داشت و از همین روی کسی به دلیل عناوینی همچون فیلمساز پیشکسوت یا استاد و مانند آن، از نقد آن نگذشت. از همین روست که سازنده پدرخوانده ها اینک جایی در سینمای مطرح امروز ندارد و حتی امثال برنادو برتولوچی و پیتر گریناوی و جین کمپیون و دیوید لینچ و چن کایگه و ...وقتی از روزهای خوب فیلمسازی شان دور شدند، از حیطه ستایش منتقدانه هم بیرون آمدند و هرگز با القابی مانند آقا و بانو و استاد و پیشکسوت خوانده نشدند که به نظر می آید چنین القاب و صفاتی ، تنها در سینمای ما رواج دارد ( القابی که بیشتر شایسته میادین ورزشی است) و وقتی با تعارف و رودربایستی های متداول هم بیامیزد دیگر هر سیاه مشق و کار آماتوری و فتو رمان و ...هم که از چنته فلان آقا و بانو و استاد و پیشکسوت بیرون بیاید، می شود وحی منزل و شاهکار دهر و صدها و هزاران توجیه و تفسیر پای آن الصاق می گردد!

حالا اینها را داشته باشید ، وای به زمانی که تعصب و احساسات هم قاطی این ماجرا بشود و ضدیت و مخالفت با فلان جریان سیاسی یا علاقه و تمایل به بهمان نحله فکری هم به میان بیاید که فی المثل بازگویی مسئله ای در فیلم، همان دغدغه و دلمشغولی ما باشد، آن وقت دیگر آن فیلم می شود بازتاب زمانه و آیینه اجتماع و عصاره هنر و ...و بی خیال سینما و بیان سینمایی و ابزار سینما و ...!!

چگونه می شود که مثلا نمایش یک عبادت در فیلمی ، شعار به حساب می آید ولی الصاق پوسترهای فلان شخصیت (که احتمالا مورد علاقه من است) بر در و دیوار فیلم دیگر ، شعار محسوب نمی شود؟! چگونه است که مثلا گویش جمله ای درباره وطن پرستی در فیلمی شعار تلقی می شود ولی اگر در فیلم دیگر 20 دقیقه درباره برخی مشکلات اجتماعی و دانشجوی ستاره دار و عقاید فلان گروه سیاسی فقط حرف زده شود (بدون کاربرد هیچ نشانه یا تمهیدات سینمایی ) شعار نیست؟! آیا در اینجا کار از حیطه سینما خارج نشده و به صورت یک نمایشنامه رادیویی درنمی آید؟!!

چگونه وقتی در یک فیلم ، فردی گروهی را به مقاومت در برابر دشمن دعوت می کند، شعار می دهد ولی در فیلم دیگر هنگامی که فرد دیگری (بدون پس زمینه های دراماتیک لازم) گروهی را به اعتراض یا شورش در مقابل مثلا کارفرما فرا می خواند، شعار نمی دهد؟!! در آن فیلم ، مقابله کلیشه ای دشمن یاد شده ، شعار است ولی در این فیلم مقابله کلیشه ای کارفرما و عواملش ، شعار نیست؟!!!

قاعده ای در سینما بارها بیان شده و حتی در کلاس های سینما نیز جزو نخستین آموزش هاست که اگر در فیلمی  موضوعی با بیان هنری دیگری به جز سینما (مثل بیان موسیقایی یا ادبی و یا خطابه) ارائه شده ، بهتر آنکه فیلم یاد شده کات شود و بقیه موضوع یا داستان با همان بیان یاد شده ، ادامه یابد. یا به معنای دیگر وقتی سوژه یا قصه و یا ماجرایی را با بیان سینمایی به مخاطب عرضه می کنیم ، نتوان آن را با ابزار هنری دیگری در آن اثر ارائه نمود.

استادی داشتیم که دوره ای ، مرور بر آثار آلفرد هیچکاک را همراه نمایش فیلم هایش ، برای شاگردان خود برگزار می کرد. او به صراحت می گفت اگرچه شخصا علاقه ای به هیچکاک و سینمایش ندارم اما نمی توانم استادی وی را در زمینه سینما کتمان کنم ضمن آنکه همچنان نقد سینمایی خود را بدور از احساسات و تعصب بر برخی فیلم هایش حفظ می کرد.

بیاییم به عنوان منتقد سینمایی ، برای نقد یک فیلم یا اثر سینمایی ، قبل از هر موضوعی ، بیان سینمایی اثر فوق الذکر را درنظر بگیریم. فیلم "لیست شیندلر" اگرچه کاملا با واقعیت و البته باورها و عقاید بنده ضدیت داشته و ناسازگار است اما نمی توان لحظات سینمایی به یاد ماندنی آن را انکار کرد مانند فیلم های "جنگ های ستاره ای" یا "ماتریکس" و یا "اطلس ابر" .

 ساخت فیلم هایی همچون "داش آکل" یا "گوزن ها" باعث نشود که هر سیاه مشق ضعیف و کسالت باری از مسعود کیمیایی را شاهکار قلمداد کنیم و ذوق زده شویم که آقا همچنان خودش را تکرار می کند! فیلم "گاو" موجب نشود که هر شکلکی  مانند "چه خوبه که برگشتی" را از داریوش مهرجویی ، تفسیر فلسفی کنیم. مسائل و عصبانیت مان نسبت به نتایج انتخابات سال 88 موجب نشود که مثلا "عصبانی نیستم" را به عنوان یک فیلم سینمایی تصور کنیم و یا اعتقادمان به دروغ تقلب در همان انتخابات باعث نشود تا شوی تلویزیونی مانند "اخراجی ها 3" را سینما بدانیم و فیلم لوس و آبکی مانند "ایران برگر" را مورد تحسین قرار دهیم و ...

... و بالاخره اینکه هر چقدر هم به آنچه در فیلم "قصه ها" از زبان کاراکترهایش بیان می شود ، باور داشته باشیم دلیل نمی شود که نگوییم و ننویسیم که اثر یاد شده از یک فتو رمان شعاری و نمایشنامه رادیویی فراتر نمی رود ولو اینکه سازنده اش را بانوی سینمای ایران بدانیم و هنوز فیلم هایی مانند "نرگس" یا "روسری آبی" از ایشان را دوست داشته باشیم !