مستغاثی دات کام

 
نگاهی به فیلم های اسکار 2015 - بخش دوم
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

 

فضیلت غیر منتظره جهالت

 

پسربچگی

Boyhood

 

می توان گفت که فیلم "پسر بچگی" محوری ترین فیلم امسال سینمای هالیوود بود. فیلمی که از نخستین روزهای نمایش خود در اوایل سال 2014 در جشنواره ساندنس و اولین اکران عمومی اش در اوایل تابستان (5 ژوئن) تا روزی که مراسم اسکار برگزار شد، تقریبا یک سال متوالی اکران های مختلف در کشورهای گوناگون و جشنواره های ریز و درشت را تجربه کرد. در حالی که آخرین اکران عمومی اش چند روز پس از برگزاری مراسم اسکار در شیلی آغاز شد. فیلم "پسربچگی" در طی سال 2014 علاوه بر 120 نامزدی دریافت جایزه، حدود 150 جایزه دریافت کرد که رکورد قابل توجهی در عرصه جایزه و جایزه بگیری سینمایی به ثبت رساند. فیلمی که رکوردهای دیگری هم برجای گذاشت از جمله طولانی ترین زمان تولید که در حدود 12 سال به طول انجامید.

اما "پسربچگی" را می توان نمونه ای کامل از نئورئالیسم در سینمای امروز دانست که یادآور آثاری همچون "امبرتو د" ویتوریو دسیکاست  تا آن حد که حتی گره های دراماتیک فیلم هایی همچون "دزد دوچرخه" یا "رم شهر بی دفاع" و یا "وسوسه" (که از آثار نمونه ای نئورئالیسم ایتالیا به شمار می آیند) را نیز ندارد.

می توان گفت  ریچارد لینک لیتر ( نویسنده و کارگردان فیلم) پس از آن تجارب پرگویانه و شخصی 3 گانه "پیش از طلوع"  (1995) ، "قبل از غروب" (2004) و "پیش از نیمه شب" (2013) در فیلم "پسربچگی" ، لحن بیانی و ساختار مورد نظر خویش را یافته و از یک قصه معمولی و یک خطی ، اثری بیرون کشیده که می تواند سبک سینمایی دقیق، هماهنگ و متناسب  با به روزترین موضوع سینمای هالیوود باشد. آنچه که  در طی این سالها، تولیدکنندگان و فیلمسازان این کارخانه رویاسازی از ابداعش عاجز مانده بودند و برای بیان تم های محوری خود، ناگزیر به ساختارهای کهنه و هزاران بار تجربه شده متوسل می شدند و سعی می کردند موضوعات جدید را  درون آن فرم های کلیشه ای بسته بندی نمایند که اغلب پاسخ مناسبی هم دریافت نمی کردند.

اما اینک ریچارد لینک لیتر، در سینمای هالیوود کاری کرده است کارستان. فرم سینمایی که او برای موضوع ظاهرا ساده اما بسیار عمیق و تاثیر گذارش به کار گرفته می تواند مبدع سبکی جدید وحتی ژانری تازه باشد که اساسا با آن نئورئالیسم فیلم "امبرتو دی" نیز تفاوت های بنیادین دارد که دسیکا در آن فیلم به روایت جزییات زندگی بسیار ساده و کسالت بار مردی تنها و گوشه گیر می پرداخت که در سالهای پس از جنگ و در بحران اقتصادی ناشی از آن، درون زندگی محقرانه خود غرق می شد و حتی مرگ نیز جوابش می کرد. دسیکا و زاواتینی ( فیلمنامه نویسش ) در آن روزگار یعنی اوایل دهه 50 میلادی و در اوج بحران های پس از جنگ در اروپا گفتند که فقط یک زندگی را روایت کرده اند اما یک زندگی به غایت تلخ و سیاه و ترحم برانگیز.

اما لینک لیتر اگرچه به همان اندازه معمولی، حکایت یک زندگی ساده و عادی امروز در آمریکا را بازگفته اما این زندگی به گونه ای واقع گرایانه،  پویا و سرحال و با نشاط است ، نه اینکه فراز و نشیب و تلخ و شیرین و سختی و دشواری نداشته باشد، که در آن صورت با واقعیت فاصله می گرفت. لینک لیتر ماجرای خانواده ای را در طی 12 سال به گونه ای نقل می کند که تلخی و شیرینی ها و فراز و نشیب ها در عبورشان از مراحل مختلف زندگی تاثیری ندارد و آنها راه و مسیری را که باید بروند، می روند و زندگی معمولی خود را به جاهایی که می خواهند، می رسانند.


ماجرای زندگی پسربچه ای به نام میسون و مادر و خواهرش که از پدر جدا زندگی می کنند. قصه از 12 سالگی میسون آغاز می شود؛ مادر سخت کار می کند و زندگی محقرانه ای می گذراند. پسربچه و خواهرش به مدرسه می روند و پدر نیز که در شهرهایی دور از هیوستن (محل زندگی میسون) مثل آلاسکا کار و زندگی می کند، گاه گاهی به آنها سر زده و بچه ها را به گردش می برد. مادر درس می خواند و با استادش روابط نزدیکی برقرار کرده و سپس با او ازدواج می کند اما این ازدواج آخر و عاقبت ندارد و به دلیل بد رفتاری ناپدری با بچه ها، به جدایی می انجامد. ازدواج سوم با یک سرباز کهنه کار که از جبهه جنگ عراق بازگشته و اینک نگهبان است نیز به همان دلیل قبلی نافرجام است اما در این میان بچه ها بزرگ می شوند و مادر، خود در دانشگاه درس می دهد و پدر، ازدواج دیگری کرده و بچه دار شده است. خواهر به دانشگاه می رود و میسون هم دوران تحصیلی اش را با موفقیت طی می کند و به دانشگاه می رسد و ...

شاید تا اینجا بتوان شباهت هایی مابین این فیلم و فیلم معروف مارتین اسکورسیزی در سال 1973 یعنی "آلیس دیگر اینجا زندگی نمی کند"، یافت. آن فیلم هم داستان زنی به نام آلیس بود که با تنها پسرش تام، آمریکا را زیر پا می گذاشت تا بتواند زندگی دلخواهش را پیدا کند و در این راه یکی دوبار هم ازدواج می کرد و هر بار به دلیل بدرفتاری همسرش با  تام ، جدا می شد.

اما لینک لیتر به گونه ای همه این ماجراها را روایت می کند، گویی شاهد نوعی روزمره گی جذاب و غیر کلیشه ای هستیم! (و همین نقطه تفاوت فیلم "پسر بچگی" با "امبرتو دی" است). او به عمد همه گره ها و تعلیق ها و درگیری ها و فراز و نشیب ها و نقاط دراماتیک که می تواند آن روزمره گی را برهم بزند، از روال فیلم خارج می کند و حتی صحنه هایی که ممکن است اندکی هیجان و اضطراب ایجاد نماید، از فیلمنامه بیرون می آورد یا اصلا نمی گذارد، بوجود آید (مانند مثلا درگیری مادر با ناپدری ها بر سر رفت و آمد میسون یا دعواهای میسون با آنها یا هیجان قبولی دختر در دانشگاه و یا ... برخوردهای فیزیکی که در فیلم "آلیس دیگر اینجا زندگی نمی کند" وجود داشت).

 فی المثل در صحنه ای ناپدری اول به دنبال نوشیدنی است و هنگامی که آن را می یابد و میسون را نیز به نوشیدن دعوت می کند، متوجه می شویم چند سال سپری شده و اتفاقات بسیاری بر خانواده گذشته است. یا در صحنه ای دیگر که میسون در آستانه بلوغ ، دیر وقت به خانه آمده و با ناپدری دوم درگیری لفظی پیدا کرده و با تهدید او، برای خوابیدن داخل خانه می شود، صبحی که بیدار شده و به مادرش صبح بخیر می گوید و می خواهد صبحانه بخورد ، معلوم می شود که روزها از آن شب جر و بحث با ناپدری گذشته ، مادر از او جدا شده ، خانه شان عوض شده و خواهر نیز برای دانشگاه به شهری دیگر رفته است. یعنی به استیلیزه ترین حالت یک ماجرای دراماتیک روایت شده تا خللی به اصل فیلم وارد نسازد.

چنین شبه جامپ کات هایی که نقاط ملودرام قصه را نادیده می گیرند، باعث می شود مخاطب برروی روند عادی زندگی خانواده میسون متمرکز شده و آنچه در این روند می گذرد ، مورد توجه قرار گیرد. مسیری که از دل آن آدم هایی بیرون می آیند که در زندگی شان موفق هستند، با آن کنار می آیند، پله های ترقی را طی می کنند و اگرچه از هم دور شده یا تنها می شوند و یا در روابطشان شکست می خورند اما آن دوری ها و شکست ها و تنهایی ها را با ابعادی دیگر از جذابیت های همان زندگی جبران می کنند.

می توان در یک کلام گفت که ریچارد لینک لیتر در فیلم "پسربچگی"، خیلی سرراست و بدون لکنت و شسته و رفته، یک سبک زندگی عادی آمریکایی را به نمایش می گذارد. همان روالی که در زندگی معمولی آمریکاییان می تواند وجود داشته باشد و آنها از خلال آن رشد کرده و به آرزوهایشان برسند. این سبک زندگی، ویژگی ها و خصوصیاتی دارد که برخی از آنها را به اختصار می تواند فرموله کرد: خانواده بدون پدر، ازدواج و طلاق های مکرر، روابط بی بند و بار، ارتباطات نامشروع ، افراط در خوردن مشروبات الکلی ، استعمال مواد مخدر و ...و سرگرمی هایی مانند فونبال آمریکایی ، راگبی ، موسیقی جاز و کانتری ، پارتی های مختلف و ...

آنها شرک و بت پرستی و میهن پرستی افراطی را از همان دوران دبستان می آموزند. در یکی از صحنه های اولیه فیلم که دوربین ما را به مدرسه می برد، در ابتدا، ادای سوگند دانش آموزان را برای وفاداری به رییس جمهوری آمریکا شاهدیم و بعد موضوع انشایی درباره خدایان و الهه ها به آنها داده می شود و قرار می شود که هریک درباره یکی از این خدایان بنویسند!

...و گویا همه اینها در کنار تحصیل و عشق و کار و ...آدم ها را رشد داده و ظاهرا کسی را به بدبختی و خسران و حضیض دچار نمی سازد. این خلاصه آنچه است که لینک لیتر و تهیه کننده ها و کمپانی های حامی اش یعنی یونیورسال و پارامونت و یونایتد پپکچرز و ...که همگی از کمپانی های اصلی هالیوود به شمار می روند ، در فیلم "پسربچگی" بیان می کنند.

سبک زندگی آمریکایی که در فیلم "پسربچگی" روایت می شود را شاید کم و بیش تقریبا در اغلب آثار سینمای هالیوود در طول این حدود 100 سالی که برآن گذشته، بتوان یافت اما در دل موضوعات و سوژه ها و تم های دیگر که توسط انواع و اقسام ابزار بیانی سینما، مورد تاکید قرار گرفته یا برجسته شده اند. اما لینک لیتر همه آن موضوعات و سوژه ها و تم ها را در فیلم "پسربچگی" حذف کرده تا همان موضوع سبک زندگی یا Life Stile برجسته شود. آنچه که در ایدئولوژی و فرهنگ آمریکایی جایگاه و تاثیر بسیار خاصی داشته و به روایتی در واقع همه زور و ضرب آمریکاییان در طول حداقل 250 سال حیات ایالات متحده و به خصوص در این 70 سال پس از جنگ دوم جهانی، برای زمینه سازی حضور فیزیکی خود در سرزمین های دیگر ( در اشکال مختلف سیاسی و نظامی و اقتصادی و فرهنگی و ...) قبولاندن و حقنه کردن همین سبک زندگی به دیگر ملت ها بوده،  با این عنوان که تنها راه یک زندگی مرفه و شاد و آسوده، از طریق همین سبک زندگی حاصل می شود! و بقیه اشکال رفتاری و فرهنگی و زندگی که خصوصا با این Life Stile  آمریکایی سر عناد دارند ، نه تنها راه به جایی نمی برند که سر از فلاکت و نیستی درخواهد آورند!!

فیلم "پسربچگی" سعی دارد نشان دهد همه آن عقاید و باورها و افکاری که خانواده های از هم گسیخته و طلاق های مکرر و روابط نامشروع و بی بند و بارانه و مشروبات الکلی و مواد مخدر و سرگرمی های دیوانه وار و ... را موجب سقوط زندگی و برباد رفتن آینده فرزندان و نسل های آینده می داند، متوهم بوده و جز یاوه هایی کهنه و اعتقاداتی پوسیده و تاریخ گذشته نیستند! در حالی که شخصیت های فیلم "پسر بچگی" با تجربه همه این عواملی که از سوی فرهنگ های ضد آمریکایی ، غیر ارزشی و نامطلوب و کژراهه خوانده می شود، به هرآنچه می خواهند می رسند و حتی دچار سرخوردگی و یاس و ناامیدی نیز نمی شوند.

اما در مورد اینکه آیا آنچه فیلم "پسربچگی" روایت می کند واقعیت دارد یا خیر ، به نظر می آید از بسیاری آثار مستقل سینمای آمریکا هم می توان غیر واقعی بودن آنها را دریافت. از جمله همان فیلم مارتین اسکورسیزی در دهه 70 و یا فیلم های مشابه که در همان سالها ساخته شد مانند "دختر خداحافظی" (هربرت راس) که چالش های پایان ناپذیر سبک زندگی آمریکایی و رفتارهای بی بندبارانه آن  با زندگی خانوادگی را به نمایش می گذاشت. چالش هایی که در نهایت منجر به تنهایی و درماندگی آدم ها شده و می شود و حاصلش خیل زنان و فرزندانی است که پدرشان مشخص نیست یا ترکشان گفته و یا از آنها جدا شده (انواع کمدی که این نوع معضلات را به تصویر کشیده نیز در طی این سالها ساخته شد که از معروفترین آنها می توان به "روز پدر" ساخته ایوان ریتمن در سال 1997 و "مامامیا" به کارگردانی فلیدا لوید در سال 2008 اشاره کرد) و همین مسئله سالهاست که نگرانی سازمان های اجتماعی و موسسات غیر دولتی مشابه را برانگیخته است.

آزار جنسی در جامعه غرب و آمریکایی که حاصل مستقیم روابط بی بندبارانه و ارتباطات نامشروع محسوب گردیده، در آخرین آمار وزارت آموزش آمریکا و در مورد دانشگاههای این کشورکه منتشر شده تکان دهنده است. این آمار منحصر به دانشجویان دختر نیز نمی‌شود. 62 درصد از دانشجویان دختر و 61 درصد از دانشجویان پسر در آمریکا تا کنون گزارش داده‌اند که مورد تجاوز جنسی قرار گرفته‌اند. این آمار بی‌شک شامل افرادی نمی‌شود که مورد آزار قرار گرفته، اما از گزارش این موضوع خودداری کرده‌اند. 39 درصد از این دانشجویان گفته اند که در خوابگاه‌های دانشجویی مورد سوء استفاده جنسی قرار گرفته‌اند و سوء استفاده ، اثرات بسیار مهلک روحی و روانی برآنها باقی گذارده که شاید تا پایان عمر ، دست از سرشان برندارد.

همچنین رادیو سوئد در مارس سال 2013 از ارتکاب بی سابقه تجاوزات جنسی گروهی گزارش داد که موجب ترس و وحشت بیش از حد دختران جوان در آن کشور شده است. به گفته لوتی هلسترم (Lotti Helström) سرپزشک بخش اورژانس ویژه زنان قربانی تجاوز در بیمارستان سودرا (Södersjukhuset) در استکهلم، قربانیان تجاوز گروهی در مقایسه با قربانیان تجاوز فردی وضعیت جسمی و روحی به مراتب بدتری پیدا کرده و دچار اضطراب و افسردگی بسیار بیشتری می شوند:

- اضطرابی که قربانیان تجاوز به آن دچار می شوند از نوعی است که معمولا افرادی که با خطر مرگ مواجه شده اند به آن دچار می شوند. حداقل یک سوم قربانیان تجاوز دچار این نوع اضطراب می شوند. و احتمال دچار شدن قربانیان تجاوزهای گروهی به این نوع بیماری باز هم بیشتر است.

طبق گزارش موسسه خیریه موسوم به راهنمای دختران انگلیس Girlguiding UK تبعیض جنسیتی و آزار جنسی به بخشی از زندگی روزمره دختران انگلیسی تبدیل شده است، حتی کار به جایی رسیده که دختران 7 ساله نیز از متلک‌های جنسی پسران، بی‌بهره نمی‌مانند. مطالعات این موسسه نشان می‌دهد متلک‌های جنسی که در میان سنین کودکی دختران انگلیسی رو به گسترش است، در ایام نوجوانی به آزار و اذیت‌های جنسی تبدیل می‌شود. بر اساس آمارهای اعلامی از سوی این موسسه، حدود 60 درصد از دختران 13 تا 21 ساله انگلیسی حداقل یک بار آزار جنسی را در مدرسه یا دانشگاه، تجربه کرده‌اند. این تحقیق که بر اساس نظرسنجی از  دختران 7 تا 21 ساله در سراسر انگلستان صورت گرفته، نشان می‌دهد فراگیر شدن وضعیت آزار زنان و دختران جوان به حدی است که این موضوع به یک جنبه طبیعی زندگی زنان انگلیسی تبدیل شده است. نکته نگران‌کننده دیگر آن است که بیش از نیمی از دختران 11 تا 16 ساله‌ای که مورد مطالعه قرار گرفته‌اند، گفته‌اند که معلمان به آنها می‌گویند وقایع آزار جنسی را جدی نگیرند و آن را در حد شوخی نگاه کنند.

در صحنه ای از  فیلم "پسربچگی" که پدر بچه ها، آنها را به گردش و تفریح برده ، در رستورانی که مشغول غذا خوردن هستند سعی دارد به دخترش طریقه روابط جنسی نامشروع با پسران را شرح دهد و این موضوع را بخشی از روابط اجتماعی جلوه دهد که هر دختری ناگزیر بایستی به آن تن دهد! همچنانکه نشانه بلوغ میسون ، مشروب خوردن و استعمال مواد مخدر و روابط جنسی نامشروع تلقی می شود!!

به نظر می آید اکران مداوم فیلم "پسربچگی" در طول یکسال و جوایز متعددش و تجلیل ها و تحسین هایی که در طول یک سال 2014 از فیلم یاد شده به عمل آمد ، به نوعی تم اصلی آثار سینمایی سال گذشته سینمای هالیوود را تعیین کرد.

 

 

مرد پرنده ای یا فضیلت غیرمنتظره جهالت

 (Birdman or (Unexpected Virtue of Ignorance  

 

پس از اینکه فیلم "مرد پرنده ای" جوایز اصلی اسکار 2015 (بهترین فیلم و کارگردانی و فیلمنامه و فیلمبرداری) را دریافت کرد، برخی آن را شگفتی اسکار ذکر کردند و آن را برخلاف انتظارها که حول و حوش فیلم "پسربچگی" می گشت ، دانستند و برخی هم ناآگاهانه به دلیل حضور فیلمسازی همچون ایناریتو که به زعم آنها زمانی سینماگری مستقل بوده ، جایزه اسکار بهترین فیلم برای "مرد پرنده ای" را پیروزی مستقل ها در اسکار ذکر کردند!

درحالی که آلخاندرو گونزالس ایناریتو همان نخستین فیلم بلند خود یعنی Amores Perros که نامزد اسکار بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان سال 2001 بود با کمپانی های اصلی هالیوود مانند برادران وارنر و لاین گیتز همکاری می کرد تا فیلم "21 گرم" که با همکاری یونیورسال توزیع کرد و فیلمش برخلاف فیلم اول در دورشته بهترین بازیگری مرد و زن، در انتظار دریافت اسکار ماند و دیگر فیلم ایشان یعنی "بابل" که کمپانی پارامونت رسما وارد تولید آن شد و بازیگرانی همچون براد پیت و آنجلینا جولی در آن ایفای نقش کردند ، علاوه بر دریافت اسکار بهترین موسیقی متن برای دریافت 6 جایزه دیگر از جمله بهترین فیلم سال کاندیدا شد.

اما فیلم "مرد پرنده ای" که با همکاری چند کمپانی بزرگ هالیوود همچون فاکس قرن بیستم ، برادران وارنر و نیوریجنسی ساخته شده برای نخستین بار در کارنامه ایناریتو یک تهیه کننده معروف اسراییلی به نام آرنون میلچان را با خود همراه دارد که سال گذشته نیز فیلم "12 سال یک برده" وی ، اسکار بهترین فیلم را دریافت کرد. تهیه کننده ای که در واقع  یک مامور اطلاعاتی و مدیر تدارکات برنامه هسته ای و تولید بمب اتمی اسراییل از دهه 60 بوده است.

اما "مرد پرنده ای" به لحاظ نمایش سبک زندگی ، یک پله بالاتر از فیلم "پسربچگی" به نظر می رسد. در واقع آنچه به عنوان سبک زندگی آمریکایی در فیلم "مرد پرنده ای" نمایش داده می شود، برخورد دو نوع سبک زندگی در جامعه رسانه ای آمریکا به خصوص بخش محوری یهودی گرای آن است که دو سمت شرق و غرب ایالات متحده را در تسخیر خود دارند. در واقع از همان زمان که اشراف یهود مهاجر کشورهای شرقی ، نیویورک را ترک و به کالیفرنیا کوچ کردند و استودیوهای هالیوودی را در غرب آمریکا بنا کردند، این برخورد آغاز شد. گروهی که در شرق ماندند و به خصوص در نیویورک متمرکز شدند، در کنار بانک های بزرگ این شهر برای خود نوعی فرهیختگی و روشنفکری و به اصطلاح واقع بینی قائل گردیدند و بیرق برادوی و تئاترهای معروف آن را برافراشتند و گروهی که به غرب رفته و در لس آنجلس ساکن شدند، در زیر لوای هالیوود گردآمدند. دعوا و کرکری برادوی و هالیوود در طی این حدود 95 سال گذشته ادامه داشته است. اهالی برادوی ، هالیوودی ها و فیلم ها و به ویژه اسکارشان را پدیده هایی لوس و سطحی و مبتذل خوانده و می خوانند و کمتر حاضر به شرکت در آنها هستند ، حتی اگر مانند وودی آلن برنده جایزه هم شده باشند!!

و از آن طرف هم هالیوودی ها، همیشه نیویورکی ها و جماعت برادوی را آدم هایی از دماغ فیل افتاده و برج عاج نشین معرفی کرده که فقط حرف می زنند و می بافند و از هنر و سینما هم هیچ نمی فهمند!

این دو تفکر  و دو نحله فرهنگی در واقع دو نوع سبک زندگی را نمایندگی می کنند، دو نوع سبک زندگی که از همان سبک زندگی اصلی آمریکایی نشات گرفته است : یکی به اصطلاح واقع گرا و اندیشه ورز و عمیق و قاعده مند که در برادوی جلوه کرد و دیگری رویاپرداز و فردگرا و خونسرد و بی خیال و قاعده گریز که بیشتر با فرهنگ وسترنرها و کابوی ها (لااقل آنگونه که سینمای آمریکا روایت کرده) سازگار است که در هالیوود بروز کرد.

حالا در فیلم "مرد پرنده ای" گروهی هالیوودی به سرکردگی یکی از کاراکترهای معروف تاریخ گذشته به نام ریگن تامسون که نقش مرد پرنده ای او معروفیت داشته (و البته دیگر فیلم ها و داستان هایش خریداری ندارد)  به نیویورک و برادوی آمده اند تا در دوران جدید خود ، تئاتر برروی صحنه ببرند و برای نخستین تجربه شان هم نمایشنامه ای از ریموند کارور را انتخاب کرده اند. اما در این مسیر چالش های متعددی برسر راهشان قرار گرفته ؛ از هزینه های سرسام آور تهیه کار که بارها آن را تا مرز تعطیلی پیش می برد تا مصدوم شدن بازیگر مرد نفش اصلی که جای وی را یکی از بازیگران جنجالی به نام مارک (با بازی ادوارد نورتون) می گیرد تا درگیری های ذهنی ریگن و تردیدهایش مابین کاراکتر خیالی مرد پرنده ای (که دست از سرش برنمی دارد) و کاراکتر تلخ و واقع گرایانه نمایش کارور که باید نقشش را بازی نماید وتا ... و تا نقد و تحلیل منتقدی که به قول معروف می تواند تئاترش را به زمین بزند و یا از زمین بلند کند به نام تابیتا دیکنسون ( با بازی لیندسی دوکان)

تابیتا دیکنسون که منتقد تئاتر و سینماست و نماینده تفکر برادوی  به شمار می آید، در صحنه ای از فیلم که شب اجرای تئاتر ریگن تامسون و گروهش است، خطاب به وی که پیش آمده تا نظرش را بداند همه عقده های صد سال گذشته برادوی را ( آن هم در شرایطی که اینک هالیوود ، پایش را در کفش برادوی کرده و از آن سوی آمریکا به این سو آمده تا سبک زندگی خود را اینجا نیز نمایش دهد ) نسبت به هالیوود باز می کند و می گوید :

"...من نمایش را ندیده ام ولی آن را نابود می کنم. از تو متنفرم  و از تمام کسانی که مانند تو هستند؛  خود بزرگ بین ، خودخواه ، لوس ، بچه گانه ، سرخوش ، خام ، ناموزون و ناآماده که حتی نمی تواند با هنر حقیقی روبرو شود. به همدیگر برای کارتون و فیلم های پورنوگرافی جایزه می دهید و ارزش های خودتان را در مجلات با هم مقایسه می کنید. ولی اینجا تئاتر است و تو نمی توانی بیایی اینجا وانمود کنی که هم می توانی بنویسی ، هم کارگردانی کنی و هم بازیگری ، آن هم در داستان محبوب خودت بدون اینکه از فیلتر من عبور کنی! پس بزن به چاک!! "

و ریگن تامسون هم در پاسخ ، همه تفکرات هالیوودی ها درباره نیویورکی ها و برادوی و منتقدینش بیان می کند:

"...در زندگی آدم ها چه اتفاقی می افتد که سرانجام یک منتقد می شود؟! اصلا این تئاتر را دیدی؟ نمایشنامه را خواندی؟ شما فقط برچسب می زنید: بی تجربه ، بی ارزش ، حاشیه نویس ... فقط برچسب می زنید... تو فقط یک عوضی تنبل هستی . تو تنبلی! ...تو فکر می کنی همه افکار توی کله ات، دانش حقیقی و برتر هستند. اینجا ( اشاره به دفترچه یادداشت دیکنسون می کند) هیچ چیز از تکنیک کار ننوشتی. هیچ چیز درباره ساختار آن ننوشتی. هیچ چیز از داستان ننوشتی. فقط یک مشت نظر بی ارزش که همه آنها به تضادهای بی ارزش تری وصل هستند. فقط چند پاراگراف سر هم می کنی ، درحالی که هیچ کدام از آنها برایت خرج برنداشته. تو هیچ چیزت را به خطر نمی اندازی. هیچی ، هیچی ، هیچی. ولی من یک بازیگر لعنتی هستم و این نمایش به قیمت همه زندگیم تمام شده. پس حالا این مزخرفات چرت و پرت لعنتی را بزدلانه نوشتی تا آدم را خراب کنی..."

در واقع می توان "مرد پرنده ای" را از یک طرف تسویه حساب هالیوود با برادوی دانست و از سوی دیگر نمایش سبک زندگی برتر در میان دو شاخه ای که از سبک زندگی آمریکایی منشعب شده اند.

چنانچه علیرغم همه سنگینی برادوی و مشکل پسندی تماشاگران و منتقدین و رسانه هایش اما ریگن تامسون و گروهش با همان سبک هالیوودی ، تئاتر کارور را به یکی از پر مخاطب ترین و جنجالی ترین تئاترهای برادوی تبدیل می کنند ؛ از واقعی بازی کردن مایک روی صحنه تا برهنه دویدن ریگن در میان تماشاگران منتظر برادوی تا شلیک واقعی او به سرش و تا...

اما ایناریتو، براودی را سرشار از عقده و مشکلات روانی ، پریشانی و استعمال مواد مخدر و رشوه و رانت و ...نشان می دهد درحالی که گروه هالیوودی ریگن تامسون علیرغم همه درهم ریختگی و آشفنتگی اما یک صداقت و صمیمیت قابل ترحمی دارند که مخاطب را در هر صورت به سوی خود می کشد. 

و بالاخره سنتز همه این برخوردهای ریز و درشت و سبک و سنگین ، غالب شدن لحظه به لحظه خیال مرد پرنده ای است که همواره به دنبال ریگن تامسون است تا مجددا وی را به عالم رویاپردازی هالیوود بازگرداند.

تا در صبحی که ریگن، شبش را در خیابان و همراه کارتون خواب ها گذرانده ، مرد پرنده ای رویایی به وی تشر می زند و می گوید :(به تعاریف او از برادوی و تئاترهایش و سینما و ستاره هایش و تاثیرشان در سبک زندگی مردم دقت کنید)

"پاشو مرد ...تو از همه این آشغال های تئاتری بالاتری ... تو یک ستاره سینمایی ، یک نیروی جهانی ...ما باید برگردیم ...آنها (مردم) در انتظار یک سورپرایز هستند و تو باید آن را بدهی . تو یک شخصیت اصیل هستی. تو از بقیه آن دلقک ها بالاتری. به مردم همان چیزی را که می خواهند بده. برو و یک قیامت برپا کن...."

در اینجا ریگن برمی خیزد و با قدرت و سرخوش در خیابان راه می رود. در کنارش همه چیز تغییر می کند ؛ انفجار رخ می دهد ، اتومبیل ها به هم برخورد می کنند ، آدم ها با هم درگیر می شوند...

مرد پرنده ای رویایی ادامه می دهد:

"...تو مردم را از زندگی فلاکت بارشان نجات می دهی. باعث می شوی که بخندند ، گریه کنند و ..و بپرند..."

در اینجا ریگن به هوا بلند می شوند و بربام بلندترین ساختمان فرود می آید. وقتی برلبه پشت بام آن ساختمان ایستاده ، شخصی به خیال اینکه ریگن قصد خودکشی دارد ، سعی در منصرف کردنش می کند اما ریگن مثل مرد پرنده ای پرواز می کند...

این صحنه های آمیخته واقعیت و خیال سرانجام در صحنه نهایی فیلم به نقطه اوج خود و نهایت خیال و رویای محض می رسد. ریگن از پنجره اتاق بیمارستانی که در آن بستری است به تحریک مرد رویایی ذهنش، به بیرون می پرد. آیا او به پرواز درآمده  و یا بر زمین سقوط کرده؟ وقتی دخترش پس از لحظاتی به اتاق بازمی گردد ، پدر را در اتاق نمی یابد و با دیدن پنجره باز اتاق ، لحظه ای مضطرب شده ، با نگرانی به بیرون و پایین پنجره نگاه می کند، گویی منتظر دیدن صحنه تلخ جسد وی بر کف خیابان است اما چهره اش نشان می دهد که ریگن سقوط نکرده، سپس به بالا نگاه می کند و لبخندی می زند انگار پدر را در حال پرواز و برفراز آسمان می بیند.

این همان است که هالیوود می خواهد به مخاطبانش ارائه دهد؛ رویا پردازی ، منجی گرایی ، خیال و توهم و ...با الگو قراردادن همان آدم غربی فردگرا و بی خیال و به قول خانم دیکنسون سرخوش که بتواند آدم های دیگر را از آن واقعیت رنج و فلاکتی که دچارش هستند، دور کند. این همان سبک زندگی است که فیلم "مرد پرنده ای" ارئه می کند، افقی بالاتر از آنچه لینک لیتر در فیلم "پسربچگی" نمایش می داد.

در عین حال ، ایناریتو و همکارانش در فیلم "مرد پرنده ای" همه به اصطلاح فرهیختگی و هنر و روشنفکرنمایی برادوی را در قالب ابتذالی غیر معمول و دیوانه وار له می کنند. هنرمندان برادوی گویی مانند کرم در لجنزاری غوطه می خورند که از آن خلاصی ندارند و شاید همه هنرشان لایق همان جمله رکیکی باشد که ریگن در انتهای گفت و گوی خصمانه اش با دیکنسون به وی می گوید!

 

ادامه دارد...