مستغاثی دات کام

 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٤
 

خاطراتی  از ایام جشنواره فیلم تهران

 

 

 

 

 

آن روزهای نوجوانی و نوروشنفکری!

 

 

پیش درآمد:  دوستان ماهنامه فیلم برای کتاب سال 1384 خود موضوع جشنواره ها را انتخاب کرده بودند و طی آن اطلاعات نسبتا جامع و کاملی درباره 3 جشنواره جهانی فیلم تهران ، سپاس و جشنواره فیلم فجر ارائه کرده بودند . از عده ای منتقدان سینمایی ازجمله نگارنده هم خواسته بودند که خاطرات خودمان را از یکی از این جشنواره ها بنویسیم . آنچه در ذیل می آید یادداشت من برای این کتاب سال است که به مناسبت روز ملی سینما انتشار یافت:

 

 

نوشتن درباره جشنواره فیلم تهران ، به روزهای نوجوانی می بردم. روزهایی که کم کم سری میان سرها در

می آوردیم و مدعی می شدیم. حالا که دقیق می شوم ، می بینیم بی خود به نسل امروز گیر می دهیم و مرتب از موضع بالا،  پر ادعایش می خوانیم در حالی که خود ما نیز در روزگارانی مثل امروز اینان(با اختلاف فاز زمانی بیش از 30 سال) ، سراپا ادعا بودیم و دیگرانی که بر سیاق ما نبودند را ناآگاه و سطحی و عوام می خواندیم.

در آن روزگار هم عین امروز همچنانکه به فوتبال چسبیده بودیم و جام جهانی 1970 مکزیکوسیتی را از تلویزیون(که برای اولین بار چنین مسابقاتی را از آن طرف دنیا به طور زنده پخش می کرد) تا سحر تماشا

می کردیم ، به جای آغاسی و سوسن  یا ایرج و بنان و گلپایگانی و یا دلکش و عقیلی و عارف هم با صفحه های 45 دور گروه هایی مثل "بیتلز" و "بی جیز" و این اواخر نوارهای کاست "آبا" و "ایگلز" و "بانی ام" و  آدم هایی مانند "فرانک سیناترا" و "شرلی بسی" و "الویس پریسلی" افه می آمدیم و از برنامه های تلویزیون هم بیشتر درباره شوهای کانال آمریکا و تلویزیون بین المللی (ان آی آر تی) همچون "شو دنی و مری آزموند" صحبت می کردیم.

صحبت کتاب که می شد به جای کتاب های ویکتور هوگو و بالزاک و موریس مترلینگ که به هر مناسبتی از سوی خانواده هدیه می گرفتیم ، در کتابفروشی ها خصوصا در هفته های کتاب آبانماه که اغلب فروشندگان،  30 درصد تخفیف می دادند به دنبال "پرواز بر فراز آشیانه فاخته "کن کیسی  بودیم و "گور و گهواره " غلامحسین ساعدی و "نامه به پدر" فرانتس کافکا و "دانه ریز برف" اینیاتسیو سیلونه و بعد کتابهای جلد سفید دکتر شریعتی از "آری چنین بود برادر" تا "فاطمه ، فاطمه است " و تا "پدر ، مادر ، ما متهمیم".

مجله هم به جای "جوانان" و "اطلاعات هفتگی" و "دختران پسران" ، هر هفته "تماشا" را می خواندیم و "تایم" را مشترک شده بودیم ، اگرچه به خاطر اینکه هر 6 شماره ، نام خود را تغییر می دادیم ، پولی هم بابتش نمی پرداختیم(مجله تایم در آن زمان تا 6 شماره برای تازه مشترکین ،  مجانی ارسال می شد و پس از آن بود که فاکتور پرداخت پول می رسید!)ولی به هرحال از نظر افه و ژست سودمندتر بود!

سینما هم برای ما از این روند به اصطلاح روشنفکر زدگی جدا نبود . روندی که هیچگاه مفهومش را به درستی درک نکردیم. می خواستم جدای از آنچه خانواده ی سینما روی مان  توصیه می کردند و یا جمعه ها مرا با خود همراه می کردند ، باشم. فراتر از فیلم هایی مثل "سرافینو" و "لایم لایت" و "اشکها و لبخندها" و "حسن کچل" و .... را می طلبیدم. به همین دلیل هم وقتی فیلم "تریستانا" لویس بونوئل را در برنامه افتتاحیه سینما شهرقصه دیدم ، انگار عرش را سیاحت می کردم و از همین رو فیلم های بعدیش یعنی "ساتیرکون" فلینی و "ایزی رایدر" دنیس هاپر را هم به هر صورتی بود ، از قلم نینداختم.

به همین دلیل بود که جشنواره تهران هم برایمان حکم وجهی از همین روشنفکرنمایی داشت و سعی می کردیم به هر صورتی ، خودمان را به آن برسانیم. اگرچه سن کم و عدم آشنایی نزدیک با جماعت سینمایی آن روز تا حدودی مانع می شد ولی به هرحال تلاش می کردیم از هر نمدی ، کلاهی برای خود درست کنیم و به هرشکل خود را به درون سالنهای نمایش فیلم آن برسانیم .تلاشی که فی المثل هیچگاه برای جشنواره سپاس به خرج ندادم ، زیرا که آن را تا حدودی از وجه روشنفکری (بخوانید روشنفکر بازی ) متمایزمی دانستم.

از آن تلاشها  تنها خاطرات جسته و گریخته ای برایم باقی مانده :

از کج کردن راه خانه به سوی سالن ها سینمای جشنواره که با اتوبوس دوطبقه های سبز رنگ(خط نارمک- میدان شهناز سابق و بعد از آنجا به میدان 24 اسفند ) فقط 2 بلیط 2 ریالی خرج برمی داشت و بعد اگر نمی خواستی به هوای تالار رودکی، ایستگاه دبیرستان البرز پیاده شوی تا  چهارراه پهلوی سابق (ولی عصر فعلی )می رفتی و از آنجا پیاده گز می کردی  به طرف سینماهای جشنواره یعنی به ترتیب :سینه موند و پارامونت(که فعلا تعطیل است) سر تقاطع تخت جمشید ، پولیدور(قدس فعلی) در میدان ولی عهدسابق (ولی عصر فعلی) و بعد امپایر (استقلال فعلی) و بالاخره آتلانتیک(آفریقای فعلی)   و تا آن پرچمهای آویخته بالای سر در سینما آتلانتیک که برایمان خیلی جذابیت داشت

و بعد از آن تماشای فیلم "ساعت ساز سنت پل"برتران تاورنیه(که در سالهای پس از انقلاب هم در جشنواره فیلم فجر و اکران عمومی سینماها نمایش داده شد) بر پرده عظیم آتلانتیک که قبلا هم فیلم های سینه راما را بر آن دیده بودیم و هم فیلم های سه بعدی با عینک مخصوص ، تا دعوای با دوستان بر سر اینکه آنها می خواستند فیلم پرحاشیه "گوزنها" را به هر شکل در تالار رودکی ببینند و من و یکی دیگر بر تماشای  فیلم "محاصره" میکلوش یانچو که همزمان در سینما سینه موند(قیام فعلی) به نمایش درمی آمد ، پافشاری می کردیم! این جور دعواها بارها و بارها در آن روزهای   جشنواره اتفاق می افتاد ، مثلا وقتی که این دوستان می خواستند فیلم "مغولها" را در سینما پولیدور"(قدس فعلی) ببینند و ما با زور و به هوای فیلم "سرپیکو" و دیدن بازی آل پاچینو  به سینما آتلانتیک بردیمشان و از بخت بد به جای "سرپیکو" ، فیلم "سلین و ژولی قایق سواری می کنند" ژاک ریوت بر پرده آمد  ، باعث شد همه غر و لندشان سر ما هوار بشود ولی برای خودم یکی از بهترین بخت بد های زندگی ام بود که علیرغم زبان فرانسوی فیلم ، انگار در همان روزها برایم دنیایی از سینمای ناب به نظر آمد.

 فیلم های متعدد دیگری از آن روزهای جشنواره تهران در خاطرم مانده که تماشای دوباره آنها در سالهای بعد و روی نوار ویدئو دیگر هیچگاه آن حلاوت اولیه را نداشت ، اگرچه در آن سالها مشکل درک زبان داشتم و تازه کلاسهای زبان موسسه خوارزمی را در خیابان آناطول فرانس (قدس فعلی) شروع کرده بودم که معلم هایش اغلب انگلیسی و ایرلندی بودند و هیچگاه فراموش نمی کنم روزهای آخر آن موسسه که ترم هفتم را می گذراندم (دوره کامل آن موسسه 9 ترمی بود)  در اوج ایام انقلاب که دانشجویان در خیابان مجاور موسسه ، شعارهای "فتح اسلام در جهاد است " و "پرچم خونین قرآن در دست مجاهد مردان" و "تا خون مظلومان  به جوش است ،آوای عاشورا به گوش است" سر داده بودند و معلم ما که خانمی ایرلندی به نام "مری" بود سعی داشت ما را از پیوستن به تظاهرکنندگان باز دارد و نصیحت می کرد که این کار ممکن است برای ادامه تحصیلتان در خارج کشور  مشکلاتی ایجاد کند و ما با آن انگلیسی تازه آموخته و به اصطلاح لفظ قلم ،  تلاش می کردیم به وی بفهمانیم ، چیزهایی در زندگی وجود دارد که خیلی مهمتر از آینده نامعلوم تحصیلی در فلان کشور خارجی است و با همین جملات آن کلاس را ترک کردیم و به قول آن ترانه معروف"نرفتیم مدرسه تا سال دیگر"!!

جشنواره تهران خاطره تماشای فیلم هایی همچون "سرزمین موعود"آندری وایدا (که بعد از انقلاب هم به جز مرور بر آثار وایدا در جشنواره فجر ، در یک بعداز ظهر تعطیل سالگرد قیام پانزده خرداد هم فرصت دیگری دست داد تا مجددا آن را به تماشا بنشینم )، "عشق و مرگ" وودی آلن ، "آلیس دیگر اینجا زندگی نمی کند" مارتین اسکورسیزی (که چندی بعد هم دوبله آن را در تلویزیون همان زمان دیدیم) را هنوز در آن کنج و گوشه های ذهنم بیدار می کند و "بری لیندن"استنلی کوبریک (که بعد از انقلاب هم نسخه دوبله آن را در خانه فرهنگ دیدم) که چه سه ساعت ضیافتی بود برای اهل سینما و البته سر و صدای بسیاری را هم درآورد . یادم هست در بحث های آن روز خیلی ها آن را "خسته کننده ترین و ملال آورترین فیلمی که تا آن موقع  بر پرده سینما رفته بود " گفتند  و بسیاری دیگر که مطلب "روژه پرفیت" را خوانده بودند ، با وی موافق بودند که کوبریک زیباترین فیلم قرن را ساخته است. همچنین باید از تجربه دیدن فیلم های "شامپو" هال اشبی و "تامی" کن راسل و "مردی که می خواست سلطان باشد" جان هیوستن و"شبح آزادی" لوییس بونوئل و.... پس از ایستادن در صف های جشنواره و یا با پارتی بازی های یکی از دبیران خوره تر از ما به نام آقای سید آبادی که در دبیرستان ما  ، مربی کارگاههای هنری بود ، یاد کنم. (و امروز هرکجا که هست یادش به خیر!).هیچگاه نفهمیدیم که چگونه او هم در سینما امپایر آشنا داشت و ما را به لطائف الحیل داخل می برد و هم در سینما آتلانتیک که گویا یکی از کنترلچی های سینما رفیق نزدیکش بود و هم در سینما پارامونت که حتی بعضی مواقع به  بلیط فروش آن کمک می کرد!!!(ای کاش آن رگ روشنفکری اجازه می داد که فیلم های "کندو " و "گوزنها" و" شازده احتجاب" و "سوته دلان" و... را هم در همان جشنواره تهران می دیدم )   

اما دوره های مختلف جشنواره تهران برایم یادآور مرگ برخی بزرگان تاریخ سینما هم هست که مثلا بعضی  در همان روزهای برگزاری یک دوره از جشنواره در تهران بودند ولی سال بعد تنها یادشان در جمع جماعت جشنواره رو بیش از همیشه جاری بود از جمله ویتوریو دسیکا که قرار بود برای نمایش آخرین فیلمش به نام "سفر" در جشنواره تهران حضور داشته باشد(همانطورکه  سال قبلش شرکت کرده بود) ولی حدود یک هفته قبل از آن خبر آمد که در کلینیکی در پاریس درگذشته است. شاید در آن دوره جشنواره ،  در بحث های بین سینما دوستان خصوصا در صف ها یا در اجتماعات جلوی سالن های نمایش دهنده فیلم های جشنواره  و یا در سالن های انتظار ، بیش از همه صحبت از دسیکا و فیلم هایش بود و آنچه در این میان بیشتر جای داشت نه آثار کمدی اش بلکه آثار نئورئالیستی وی بود که موضوع بحث بود مثل "دزدان دوچرخه" و "امبرتو دی" و "معجزه در میلان" و... و همکاری هایش با چزاره زاواتینی که در آن سالها خصوصا برای طبقه روشنفکر،  به او وجهه ای شبه انقلابی می بخشید و بحث بر سر محتوای آثارش جذابیت هایی در میان آن جماعت داشت.

و پی یر پائولو پازولینی که او هم زمانی مهمان جشنواره بود و مرور برآثارش برگزار گردید، در آستانه جشنواره چهارم تهران بود که خبر مرگش رسید و ژان گابن افسانه ای که مانند بسیاری از اسطوره های تاریخ سینما مورد عنایت جشنواره فیلم تهران قرار نگرفته بود در بحبوحه برگزاری دوره پنجم بود که دریافتیم در 72 سالگی در تنهایی و در بیمارستانی در گذشته است و بسیاری از دوستداران سینما بخصوص آنها که ژان گابن را در شاهکارهایی مانند "توهم بزرگ" و " دسته سیسیلی ها" و  "روز برمی آید"و "په په لوموکو" و... به خاطر داشتند معترض بودند که چرا جشنواره به خاطر درگذشت گابن ، برنامه ویژه ای برایش تدارک نمی بیند.

یاد روزهای جشنواره تهران یادآور خوره بازی های ما بود که در آن سالها ، عشق دیدن بزرگان سینما بودیم  و البته به خاطر حفظ همان پرستیژ روشنفکری از کارگردان جماعت هم پایین تر نمی آمدیم و برخلاف برخی دوستان به زور هم که بود خودمان را در مقابل دیدن هنرپیشه ها به اصطلاح وا نمی دادیم و به قول امروزی ها کلاس کار را حفظ می کردیم. مثلا با اینکه شایع بود که پیتر سلرز با همه شوخی می کند و حتی گفته شد هنگام دریافت جایزه بهترین بازیگر مرد برای فیلم "خوشبین ها" کلی روی سن مزاح کرده ، اما به جای امثال او یا گریگوری پک و کندیس برگن و جیمز میسن ، خودمان را خفه می کردیم تا مثلا برت هانسترا و ویسکونتی و فرانک کاپرا و رنه کلر و ... را ببینیم! حالا که فکر می کنم می بینم چقدر خام بودیم و الان اگر در آن موقعیت بودم ، حتما پیتر سلرز را به ویسکونتی ترجیح می دادم!! اگر امروز در آن موقعیت بودم حتما به جای اینکه برای وارد شدن به سالن سینما پارامونت و چپیدن در جلسه کنفرانس مطبوعاتی کامران شیردل با آنتونیونی (در غیاب همان دبیر پارتی بازمان ) برای متصدی سالن ، به قول بر و بچه های امروز ، هزارتا خالی بندی سوار هم کنم  ، می رفتم تالار رودکی تا رکس هریسن را که همراه سایر اعضای هیئت داوران ، فیلم می دید، ببینم!!!

اما در دوره آخر جشنواره کیفیت و کمیت آن ، از جهت سیاسی شدن فضای جامعه ، به شکل محسوسی افت کرد ، همین دلیل بس که جشنواره ششم فقط  در 7 بخش با 150 فيلم از 30 كشور و در بخش‌هاي جنبي جشنواره تنها  با بزرگداشت هنري كينگ برگزار شد و اگرچه یک بخش آرشیوی هم  تحت عنوان يادي از سينماي موزيكال آمريكا در برنامه ها به چشم می خورد که به دلائل مختلف از جمله نمایش اکثر آن آثار در تلویزیون یا سینماها ، کمتر کسی رغبت به دیدنشان نشان می داد.  درحالی  که سال قبل یعنی در جشنواره پنجم، 302  فیلم از 74 کشور به نمایش درآمد.

 ما هم علیرغم پیدا کردن دست و بال بیشتر برای تماشای فیلم ها ولی به تبع جامعه ، از شما چه پنهان  کمی تا قسمتی حال و هوای سیاسی پیدا کرده بودیم و دیگر چندان رغبتی به جشنواره و فیلم هایش نداشتیم .

 به قول امروزی ها جوگیر شده بودیم و دیگر ترجیح می دادیم به جای سینما آتلانتیک و پارامونت و امپایر به انجمن ایران و شوروی سابق که تقاطع تخت جمشید و وصال شیرازی بود ، برویم تا فی المثل فیلم "لالایی" م. کالیک یا "رزمناو پوتمکین" آیزنشتاین  یا 6 ساعت فیلم "دن آرام" را تماشا کنیم و یا برای حضور بازیگری به نقش ماکسیم گورکی در فیلم "منظومه پداگوژیکی" دست بزنیم! ، یا به انستیتو گوته در خیابان وزراء(خالد اسلامبولی فعلی) برویم و فیلم "پل" برنارد ویکی را ببینیم ، یا سالهای فاخته" گئورک مورس و یا "زندیق" فاسبیندر را.

چون دیگر علنا دبیر درس تعلیمات دینی  می گفت کتاب "خودآگاهی و استحمار" دکتر شریعتی را بخوانید . چون دیگر سر کلاس همین درس ، کتاب "حکومت اسلامی " امام را با جلد سفید و تحت عنوان "درس هایی از امام کاشف الغطاء" دست به دست می کردند. چون دیگر در کتابفروشی های روبروی  دانشگاه ، بطور علنی کتابهای "دفاعیات دکتر مصدق" و نسخه بدون سانسور "غرب زدگی " آل احمد را می فروختند.

حالا دیگر ترانه های به خیال خودمان ممنوعه گوش می دادیم :"کوچه قدیمی" و "بوی گندم" و "شهیدان شهر" و "زندونی" و....

حالا دیگر برای ایام محرم ، پاتوقمان مسجد قبا پشت حسینیه ارشاد بود که شمسایی  نوحه های به قول آن روزی ها انقلابی می خواند:"فرمانده ارتش آزادگانم – سقای خیل زنان و کودکانم -  بهر قرآن ، می دهم جان – حق بر باطل پیروز است" یا " هر کس که درس از شیر یزدان بگیرد – هرگز نمی باید در بستر بمیرد – هم سعادت ، هم شهادت – حق بر باطل پیروز است" و....

حالا دیگر همه چیز جشنواره فیلم تهران برایمان سوال و تردید بود : یکی می گفت چرا در کشوری که سینمایش به خاطر تکیه بر فیلم هایی همچون "عنتر و منتر" و "خانم دلش موتور می خواد" و "آقا مهدی کله پز" به ورشکستگی کامل کشیده شده و ساختارهایش فرسنگها از استانداردهای جهانی فاصله دارد ، چنین جشنواره ای با هزینه های هنگفت برگزار می شود؟ یکی دیگر می گفت  این تناقض کمتر از برگزاری اجلاس کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل در تهران نیست  که   خواهر شاه ، رییس آن شد !! و نماینده اسراییل نایب رییس!!!

 بعضی معتقد بودند سیاستی که می خواست رژیم شاه را به ژاندارم منطقه تبدیل نماید قاعدتا بایست به بخش های فرهنگی –هنری آن نیز می اندیشید که همین جشنواره جهانی فیلم تهران یکی از راهکارهای آن بود.

یکی دیگر هم می گفت این جشنواره ای که از گروه الف جهانی به حساب می آید و داورانش از معروفترین سینماگرانبین المللی انتخاب می شوند ، چگونه است که در هر دوره فردی وابسته به دربار یعنی "عبدالمجید مجیدی" را در جمع خود می پذیرد؟ و دیگری می پرسید آیا این دلیل آن نیست که  رژیم شاه همواره سعی می کرده  به نوعی سیاست های خویش را در این جشنواره دخالت دهد و از همین رو هم در همه دوره های آن کارگزار خود "عبدالمجید مجیدی" را به زور عضو هیئت داوران می نمود و هنوز این سوال در ذهن همه باقی مانده بود  که چرا فدراسیون بین المللی جشنواره ها چنین تحمیلی را می پذیرفت و هیچگونه ایرادی نمی گرفت؟!