مستغاثی دات کام

 
درباره اسکار 2014- بخش چهارم
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩۳
 

فیلومینا

Philomena

 

بعد از موفقیت فیلم "ملکه" در اسکار سال 2007، چند سالی استیون فریرز با فیلم های کوتاه و مستند و تلویزیونی سر کرد تا اینکه امسال با دو فیلم "بزرگترین مبارزه محمد علی" و "فیلومینا" به عرصه سینما بازگشت که با این دو فیلمش، دو برخورد به کلی متفاوت صورت گرفت؛ فیلم "بزرگترین مبارزه محمد علی" کاملا بایکوت شده و از قضاوت حلقه های مختلف اسکار (به جز انجمن کارگردانان و انجمن نویسندگان) دور ماند و برعکس آن ، "فیلومنا" ، مورد توجه حلقات اسکار قرار گرفت و علاوه بر 4 نامزدی در اسکار (بهترین فیلم، بهترین بازیگر نقش اول زن، بهترین موسیقی متن و بهترین فیلمنامه اقتباسی)، در انجمن های دیگر ، 19 مورد برگزیده شد ( 9 جایزه در جشنواره ونیز ، جایزه فیلمنامه از مراسم بفتا و جایزه بهترین هنرپیشه انگلیسی از مجمع منتقدان لندن و ...)  و در 37 مورد دیگر نامزد دریافت جوایز مختلف شد  از جمله در گلدن گلوب و ...

اینکه چرا فیلم "بزرگترین مبارزه محمد علی" علیرغم ظرفیت های سینمایی بالاتر، از دور رقابت های حلقات اسکار کنار گذارده شد را در جای خود مورد بررسی قرار می دهیم اما "فیلومینا" ماجرای دختری بی سرپرست به همین نام(با بازی جودی دنچ) در ایرلند است که به دلیل روابط نامشروع، دیر راهبان، سرپرستی بچه حرامزاده اش به خانواده دیگری واگذار می کند. او سالها در جستجوی فرزند سر می کند تا سرانجام به کمک خبرنگاری، پسرش آنتونیو را که سرنوشتی پرپیچ و خم طی نموده و سرانجام در اثر ابتلا به بیماری ایدز فوت کرده و در همان دیر به خاک سپرده شده ،می یابد.


"فیلومینا" ترکیبی است از فیلم "بچه عوضی" (کلینت ایستوود) و "شک" (جان پاتریک شانلی) و براساس یکی دیگر از موتیف های فیلم های ایدئولوژیک هالیوودی، کلیسای کاتولیک را در مقابل پروتستانتیسم زیر علامت سوال می برد. خصوصا که شخصیت اصلی داستان متعلق به ایرلند به عنوان سرزمین مادری مهاجران اولیه و فاتحان آمریکاست که از نظر ایدئولوژی آمریکایی، در واقع اجداد یانکی های اصیل به شمار می آیند. همان سرزمینی که اهالی اش در قرون 17 و 18 میلادی، با عنوان پیروان فرقه پیوریتن برای یافتن سرزمین موعود و زمینه سازی ظهور عیسی مسیح به قاره نو یا آمریکا رفتند تا ماموریت آخرالزمانی یاد شده را برعهده یک امپراتوری جدید بگذارند که در آن قاره بوجود می آورند.

در "فیلومینا"، آنتونیو ، پسر گمشده فیلومینا به آمریکا و واشینگتن برده شده و تحت سرپرستی خانواده ای متمکن درمی آید تا در بزرگی به عرصه سیاست رفته و در کاخ سفید و نزد جمهوری خواهانی همچون رونالد ریگان و جرج بوش، مشاوره دهد در حالی که برخلاف سنت جمهوری خواهان همجنس گرا شده و در اثر همین روش ، به ایدز مبتلا گردیده و سرانجام می میرد. او در اواخر عمر در پی یافتن مادر اصلی اش به ایرلند و همان دیر راهبان بازمی گردد و آخرین روزهای عمرش را در آنجا سپری کرده تا سرانجام هم براساس وصیتش در همان مکان به خاک سپرده می شود.

جستجوی فیلومینا به دنبال پسر گمشده اش به همراه خبرنگاری لاییک و بحث های میان آنها ، بسیار کلیشه ای از کار در آمده که در برخی نقاط، اساسا منطق فیلمنامه و داستان را به هم می ریزد و رفت و آمدهای زمانی در قالب فلاش بک هم به کلیت ساختار اثر، لطمه وارد ساخته و آن را از یک ریتم همسان و یکدست دور کرده است.

شبه قهرمان داستان اگرچه آن آمریکایی وسترنر نیست اما بالاتر از آن، در واقع از اجداد ایدئولوژیک وی به شمار می آید که گرفتار کلیسای کاتولیک شده یعنی همان ساختار مذهبی که هم کیشانش (پیوریتن ها) برعلیه آن شوریدند و دست به مهاجرت بزرگ به قاره نو زدند ، همچنانکه او هم علیه قانون کلیسا می شورد و برای یافتن پسرش به قاره آمریکا می رود. در واقع او در "فیلومینا" نقش همان قهرمان ایدئولوژیک و تک افتاده آمریکایی را ایفا می کند که به دنبال فرزند دور شده اش، مایل ها راه را پشت سر گذاشته و سرانجام روابط نامشروع خود(به قول خودش آزادانه و عاشقانه که همچنان از یادآوری اش لذت می برد) و سبک زندگی بی بند و بار یا همان سبک زندگی و فرهنگ آمریکایی رامشروعیت می بخشد.

 

جاسمین غمگین

Blue Jasmine

 

اگر دو فیلم قبلی وودی آلن فیلمساز یهودی هالیوود، یعنی ”نیمه شب در پاریس" (که اسکار بهترین فیلمنامه را هم گرفت ) و "تا رم با عشق" (که اصلا در اسکار مطرح نشد!) به ترتیب درباره دو شهر اروپایی پاریس و رم و اهالی این دو شهر و تاریخ اجتماعی فرهنگی و سبک زندگی شان بود، فیلم "جاسمین غمگین" درباره سانفرانسیسکو است و متن و حاشیه اش. تا جایی که در ذهنم مانده، درباره نیویورک فیلم های زیادی ساخته شده که اغلب چهره جذابی از آن ارائه نکرده (مخصوصا آثار مارتین اسکورسیزی)، چند فیلمی هم درباره لس آنجلس یا به قولی همان L.A. در سالهای گذشته دیده ایم(مثل "جانبی" یا "وثیقه" ساخته مایکل مان).ولی تنها فیلمی که درباره شهر سانفرانسیسکو در سالهای اخیر ساخته شد و تصویری تاریک و سیاه هم از آن به نمایش گذارد، فیلم بی سر و صدای "زودیاک" ساخته دیوید فینچر در سال 2007 بود.

اما این فیلم وودی آلن برخلاف "نیمه شب در پاریس" که نمایی رویایی از پاریس نشان می داد (متضاد با تصاویر تلخ و تاریک رومن پولانسکی در "دیوانه وار" و "ماه تلخ" از این شهر اروپایی) از سانفراسیسکو بزرگ آمریکایی، صورت چندان خوشایندی به تصویر نمی کشد.

جاسمین (کیت بلانچث)، زنی سرخورده و شکست دیده در زندگی زناشویی، پس از ورشکستگی و خودکشی شوهرش، از نیویورک به سانفرانسیسکو و نزد خواهر ناتنی اش می رود تا شاید زندگی تازه ای را آغاز نماید. خواهرش، جینجر(سالی هاوکینز) زنی است که به لحاظ اجتماعی و رفتاری کاملا با جاسمین متفاوت است و از همین روی هم سبک زندگی کاملا متضادی با روش خواهرش نشان می دهد، از جمله اینکه علیرغم طلاق از شوهر سابقش و دارا بودن دو بچه ، هربار در صدد جلب توجه کسی است که معمولا هم از وی سوء استفاده می کند ولی با این همه هنوز مرد دلخواهش را برای زندگی نیافته است!

فیلم "جاسمین غمگین"، برداشت آزادی از "تراموایی به نام هوس" تنسی ویلیامز است (که بهترین اقتباس سینمایی از آن در سال 1951 توسط الیاکازان انجام گرفت) اما همانند سایر برداشت های تقلیدی وودی آلن، از روح اجتماعی و انسان شناسی آن اثر بی بهره به نظر می رسد.

در فیلم "جاسمین غمگین"، همه در حال نارو زدن و سوء استفاده و له کردن دیگران هستند، حتی کسی که جای میچ فیلم "تراموایی به نام هوس" (با بازی کارل مالدن در آن فیلم ) حضور دارد و قصد ایجاد زندگی متفاوت برای جاسمین می کند، نیز جز تحقیر طرف مقابل و فخر فروشی و نهایتا ضربه روحی شدید به جاسمین کار مهم دیگری انجام نمی دهد، برخلاف میچ که تا آخرین لحظه می خواست به استلای روان پریش کمک نماید.

شاید همین نگاه تلخ و بدبینانه وودی آلن به جامعه یک کلان شهر آمریکایی همچون سانفرانسیسکو ( همانند طنز تلخش در فیلم "تا رم با عشق" که او را حتی از طرح در اسکار هم محروم کرد) باعث شد که اعضای آکادمی روی چندان خوشی به فیلم "جاسمین غمگین" نشان نداده و او را به برخلاف اغلب سالها، حتی نامزد دریافت اسکار فیلمنامه هم نکنند و به یک اسکار بازیگر نقش اول زن بسنده نمایند!

 

پیش از نیمه شب

Before Midnight

 

سومین قسمت از تریلوژی ریچارد لینکلیتر (بعد از فیلم های "پیش از طلوع" در سال 1995 و "قبل از غروب" در سال 2004 ) پس از گذشت 9 سال از قسمت قبلی تحت عنوان "پیش از نیمه شب" در ادامه داستان دو فیلم قبلی  هم 9 سال از زندگی دو شخصیت اصلی و زوج آمریکایی / فرانسوی فیلم یعنی جسی (اتان هاوک) و سلین ( جولی دلپی) را پشت سر گذارده و اینک خانواده تشکیل شده این زوج را نشان می دهد که دو دختر هم دارند و تعطیلات تابستانی را به دیدار دوستان جسی در یونان می روند. همان زوجی که در قسمت اول تریلوژی، دیداری تصادفی در وین داشتند و یک روز را به صحبت و قدم زدن در خیابان های وین گذراندند و در قسمت دوم پس از شش ماه قرار خود را در وین تکرار کرده که سلین سر قرار نیامد ولی پس از آن به طور اتفاقی همدیگر را در پاریس ملاقات کردند.

به نظر می رسد، آنچه هم فیلم "قبل از غروب" و همین فیلم امسال یعنی "پیش از نیمه شب" را نامزد دریافت اسکار بهترین فیلمنامه اریژینال کرد، ارائه نشانه های کاملی از نوعی سبک زندگی بی بندبارانه و به اصطلاح باز و آزاد اروپایی در تلفیق با کاراکتر برتری حویی آمریکایی بود (با تعلق هر یک از طرفین زوج فوق الذکر به یکی از جوامع آمریکایی یا اروپایی).

لینکلیتر اگر در قسمت اول یعنی "پیش از طلوع" در واقع به یک نوع آشنایی از طرفین می پرداخت، در فیلمنامه دو قسمت بعدی، طرفین این دو جامعه ظاهرا متناقض (پرده دری و لاابالی گری اروپایی و برتری طلبی آمریکایی) را در یک زندگی مشترک به یکدیگر آمیخت و ماحصل آن رادر تمام پرگویی های جسی و سلین در کوچه پس کوچه ها یا کنار ساحل یا درون اتاق هتل و یا در جمع دوستان جسی در یونان بازگفت. جسی همان شبه قهرمان آمریکایی است که سرانجام سلین را تصاحب کرده و اینک با شعارها و سخنرانی ها و کتاب هایش ، سایر دوستان اروپایی اش را نیز تحت تاثیر قرار می دهد!

فیلم "پیش از نیمه شب"، خالی از هنر سینما و سرشار از پرگویی های خسته کننده (در حد نمایشنامه های ملال آور رادیویی) و بعضا پرده درانه است که مخاطب را در برخی لحظات حیرت زده می کند که حرف ها و بحث های تعدادی نویسنده و روشنفکر آمریکایی / اروپایی تا چه اندازه می تواند سخیف و سطحی و مبتذل و حتی حال به هم زن باشد!

 

گتسبی بزرگ

Great Gatsby

 

هفتمین برداشت سینمایی از نوول اسکات فیتزجرالد از نمونه ای ترین قصه های شبه قهرمان کلاسیک و عاشق پیشه آمریکایی است که ویژگی های زندگی پرزرق و برق ینگه دنیایی را به سبک و سیاق کاراکترهای کلیشه ای امثال کلارک گیبل ، جذاب و فریبنده جلوه می دهد ، ولی علیرغم همه پروداکشن بزرگ و پر از رنگ و نور (مانند اغلب آثار قبلی باز لورمان) نمی تواند به قوت و استحکام فیلم هایی قبلی مانند گتسبی سال 1974 ساخته جک کلایتون و با فیلمنامه فرانسیس فورد کوپولا و بازی رابرت رد فورد در نقش جی گتسبی و حتی فیلم هربرت برنان در سال 1926 با بازی وارنر باکستر برسد.

اما به هر حال گتسبی شخصیت نمونه ای یک آمریکایی قرن بیستمی است که شجاع و وفادار است، عاشق پیشه و جذاب، فعال و ریسک پذیر و از همه مهمتر پولدار و ثروتمند است یعنی همه خصوصیات جذب کننده را برای یک زندگی رویایی آمریکایی که بیشتر خیال و وهم است، عرضه کرده و در یک پایان شبه رمانتیک نیز خود را پای عشق فدا می کند، آنچه که در بسیاری دیگر از درام های به اصطلاح عاشقانه تراژیک غربی برگرفته از افسانه های یونان باستان نیز به چشم می خورد.

در واقع گتسبی الگوی کاملی از همان قهرمان ایدئولوژیک و تک افتاده یا وسترنری است که ریشه و هویت مشخصی ندارد و فقط عجیب و غریب است و حیرت انگیز و این اساس همان ساختار نرم داستانی و روایی است که در طول تاریخ پس از رنسانس ،غرب همواره تلاش داشته از طریق آن ، چهره ای افسانه ای و دروغین از قهرمان های ساختگی خود به شرق و اهالی دیگر سرزمین ها بنمایاند و همیشه هم این دروغ فریبنده را از طریق رسانه هایش و به خصوص سینما، بهتر و بیشتر، مثل یک  حقیقت تردیدناپذیر نمایش داده است.

برای مطرح کردن چنین فیلمی که نمی توانستند جوایز اصلی را به ساختار ضعیف آن بدهند، تنها اسکارهای بهترین طراحی صحنه و لباس و مو کافی به نظر می رسید!!

 

بازمانده تنها

Lone Survivor

 

پیتر برگ پس از فیلم های تبلیغاتی همچون "قلمرو" (2007) و فیلم آخرالزمانی و سوپر هیرویی "هنکاک" (2008) با فیلم "بازمانده تنها"، اثر دیگری در پروپاگاندای افراطی برای سیاست های میلیتاریستی ایالات متحده در اشغال سرزمین های دیگر و کمک به تروریسم و کشتار مردم بیگناه، جلوی دوربین برده که اگرچه خوش ساخت است (به جز شعر و شعارهایی که شخصیت های فیلم مدام فریاد می زنند و به گونه ای گل درشت در سرتاسر فیلم گسترده است) اما به قول دیوید آل راب خبرنگار نیویورک تایمز و واشینگتن پست، به عنوان کثیف ترین کار هالیوود از فاجعه بارترین عملیات نظامی آمریکا پس از جنگ ویتنام، یک تصویر آزادیخواهانه و فداکارانه می سازد که گویا نیروهای واکنش سریع آمریکایی به افغانستان رفته اند تا آزادی و رفاه را برای مردم این سرزمین به ارمغان آورند ، آنچه که امروز حتی افراطیون کنگره نیز دیگر باور ندارند!!

پس از کشتارهای فجیع کودکان و زن های افغانی در اثر بمباران های کور هواپیماهای بدون سرنشین آمریکایی و بعد از قتل عام ناجوانمردانه مردم بیگناه برخی شهرها و روستاهای افغانستان و پس از تسلیح و حمایت از گروههای تروریستی طالبان و القاعده که امروزه دیگر حتی مذاکرات با آنها را پنهان نمی سازند، ساخت فیلم هایی همچون "بازمانده تنها" که تفنگداران آمریکایی را حامی مردم افغانستان و رودروی طالبان و القاعده نشان می دهد، جز خنده و تمسخر حتی تندروترین جناح هایی حاکمان آمریکایی را در بر ندارد که امروزه برای تبرئه بوش پسر از جنایاتش در عراق ، اوباما را به خاطر قصابی مردم افغان، شماتت می کنند!!!

فیلم به سبک "غلاف تمام فلزی" استنلی کوبریک با آموزش نظامی تفنگداران نیروی دریایی آمریکا شروع می شود و برخلاف آن فیلم که حاصل آن آموزش، بعضا سربازان روانی هستند که حتی خود را با گلوله می زنند اما در فیلم "بازمانده تنها"، آموزش دیدگان نیروی دریایی که از عملیات مرگ آور و سختی بیرون آمده اند با عزمی راسخ و توانی مضاعف برای خدمت به میهنشان، به جنگ زنان و کودکان سرزمین مظلوم افغانستان می روند تا به اصطلاح دمکراسی و حقوق بشر را به آن سرزمین صادر کنند !!!!

سپس با پیکر زخمی و در حال جان دادن یک تفنگدار نیروی دریایی آمریکا مواجه می شویم و تصویری سرشار از اضطراب و دلشوره برای نجات جان تفنگدار یاد شده شکل می گیرد که با صاف شدن منحنی های سینوسی دستگاه نشانگر ضربان نبض وی، شدت می گیرد و این حس گنگ و مبهم اضطراب با یک فلاش بک به کل عملیات تروریستی تفنگداران برای کشتن سرکرده جنگجویان افغانی به نام احمد شاه گسترش می یاید. اضطرابی که در تمام طول لحظات درگیری 4 آمریکایی تیم ترور با افغانها، ادامه دارد . حتی لحظه ای که از روی حس انسان دوستانه، چوپانان افغانی را آزادمی کنند و یکی از آنها به قول فرمانده تفنگداران، حتی سریع تر از نیروهای واکنش سریع آمریکایی، جنگجویان افغانی را سروقت تفنگداران نیروی دریایی می آورد!

فیلم "بازمانده تنها" ، به سبک و سیاق فیلم های وسترن قدیمی ، افغان ها را مانند سرخپوست ها، سرشار از شرارت و پلیدی و رذالت تصویر می کند که حتی به هم وطن خویش و بچه و بزرگ و زن و مرد رحم نمی کنند و در مقابل، نظامی آمریکایی، مملو از احساسات انسان دوستانه و رافت و مهربانی نشان داده می شود که در مخاطره آمیزترین وضعیت، حتی از کودکی که کمکش کرده با تامل و مکث و تعمق، تشکر می کند و دست عطوفت بر سرش می کشد! آنچه در واقعیت درست برعکس است ولی متاسفانه سینمای هالیوود به روش طول تاریخش و همچنانکه در مورد شرقی ها و چینی ها و اعراب و مسلمان ها و رنگین پوستان وارونه نمایی کرد، آن را دگرگونه جلوه می دهد. ضمن اینکه بازهم کاراکتر اصلی فیلم "بازمانده تنها" یعنی مارکوس لوترر(مارک والبرگ)، همچنانکه از عنوان فیلم هم برمی آید، همان آمریکایی وسترنر و شبه قهرمان تک افتاده است که گویی همه بار نبرد دوستان کشته شده اش را بر دوش می کشد، منجی وار گروهی از مردم افغانستان را نجات داده و قهرمانانه به آغوش هموطنانش بازمی گردد!!

دو نامزدی اسکار بهترین صدا و جلوه های صوتی دستمزد این شوی مضحکه آمیز بود تا فیلم جدید پیتر برگ هم در اسکار مطرح شود.

 ادامه دارد...