مستغاثی دات کام

 
درباره اسکار 2014- بخش سوم
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩۳
 

 

او

Her

 

اسپایک جونز را می توان از نسل جدید فیلمسازان هالیوود به شمار آورد که همراه سینماگرانی چون  چارلی کافمن و دیوید او راسل و میشل گوندری و برادران کوئن و استیون سودربرگ و ...با الهام از سینماگران نسل پنجم چین و فیلمسازان جوان اسپانیایی و مکزیکی و برخی کارگردانان اروپایی تازه به میدان آمده، نوعی موج نو در هالیوود ایجاد کردند که فیلم هایی مانند 3" پادشاه" و "اقتباس" و "جان مالکوویچ بودن" و "آفتاب ابدی یک ذهن پاک" و ... از جمله نمونه های آنها بود. اگرچه آفتاب ظهور و بروز این نسل همچون نسل قبلی (اسپیلبرگ و لوکاس و کوپولا و اسکورسیزی و دی پالما) چندان برقرار نماند و به اصطلاح دولت مستعجل بود اما به هر حال در یک مقطع کوتاه 5- 6 سال آثار متفاوتی در سینمای غرب بوجود آوردند.

فیلم "او" ساخته اسپایک جونز را می توان سایه ای از آن حرکت به شمار آورد در دورانی که آفتاب آن گروه افول کرده و دیگر نشان چندانی از خلاقیت ها و استعداد فیلم هایی مثل "اقتباس" و "جان مالکوویچ بودن" از همین اسپایک جونز دیده نمی شود و به عبارتی آنها نیز ناگزیر در سیستم سنتی هالیوود و پروپاگاندای فرهنگ و ایدئولوژی آمریکایی غرق شدند.

نمونه اش همین فیلم "او" است  که تقریبا بازنمایی سطحی و دست چندمی از فیلم مهم استنلی کوبریک یعنی"2001: یک ادیسه فضایی"( 1968) به نظر می رسد.


برنامه هوشمندی که تئودور، نویسنده گمنام برای پایان دادن به تنهایی خود برروی کامپیوترش نصب کرده و با آن زندگی می کند، نسخه سخیفی از هال 9000 ، همان کامپیوتر هوشمند و عصیانگر فیلم کوبریک است که همه سیستم زندگی و فعالیت های فضانوردی دانشمندان سفینه عظیمی را با ماموریت ابدی مدیریت می کرد و در نهایت نیز سیستم کنترل سفینه را در دست گرفته و ضمن خارج کردن یکی از دانشمندان، رسما با دیگری درگیر شد. اما در فیلم "او"، این کامپیوتر هوشمند ظاهرا با یک سیستم جدید هوش مصنوعی ، دوست دختر تئودور می شود که قرار است همه لحظات تنهایی او را پر کرده و جای همه دوستان بشریش را بگیرد. او هم مثل هال 9000 ارتقاء یافته ولی به جای عصیان علمی و اجتماعی، با  تعداد بیشتری (حدود 8000 نفر) مرد، دوست می شود تا حدی که حسادت تئودور را برمی انگیزد و در آخر، ناچار تئودور را ترک کرده و تئودور به دنیای خود باز می گردد، اما این بار با نگاه تازه ای که منجر به ارتباط وی با آدم های دیگر می شود.

نکته ای که در فیلم فانتزی "او" هم برجسته است و شاید دلیل قرار گرفتن آن در فهرست فیلم های برتر اسکاری باشد، همان حضور شبه قهرمان ایدئولوژیک آمریکایی به نظر می رسد که در این فیلم یک برنامه هوشمند کامپیوتری است با همان ویژگی ها و خصوصیات وسترنر که صدا و لحن و نوع جملات و نحوه بیان آنها ( با صدای خش دار و البته اعصاب خرد کن اسکارلت جوهانسون)، دقیقا یک آمریکایی کول را تداعی می نماید.

یادمان باشد که منجی آمریکایی یا همان کرایست و یا مسیح در فیلم های آخرالزمانی نیز  دارای هویت های مختلف است، از لوک اسکای واکر "جنگ های ستاره ای" و نیو "ماتریکس"  و فرودو "ارباب حلقه هاگ و اصلان مجموعه فیلم های "نارنیا" و همچنین هری پاتر گرفته تا دختر نوجوان فیلم "قطب نمای طلایی" تا سوفی فیلم "رمز داوینچی" و تا رییس جمهور آمریکا در فیلم "مگی دو : امگا کد 2" .

در سری فیلم های نامزد دریافت اسکار بهترین فیلم امسال نیز تم قهرمان آمریکایی یا همان وسترنر، کاراکترها و هویت های متفاوت و بعضا عجیب و غریبی دارد که در فیلم "او"، یک برنامه هوشمند کامپیوتری است و اسکار بهترین فیلمنامه اریژینال برای این فیلم ، به خوبی می تواند نظر سردمداران هالیوود را در القاء منجی ها و شبه قهرمان های آمریکایی برآورده کند.

 

 

گرگ وال استریت

The Wolf of Wall Street

 

مارتین اسکورسیزی پس از فیلم نادیده گرفته شده "جزیره شاتر" و حتی فیلم شبه کودکانه "هوگو" ، اینک گویا دوباره به فضای پرغوغای هالیوود و آثار طویل و پر زرق و برق بازگشته و با فیلم 3 ساعته "گرگ وال استریت" باز سعی کرده تا هم نسبت به فرهنگ و ایدئولوژی آمریکایی ادای دین کند و هم نسبت به هالیوودی که در دهه 70 به همراه جرج لوکاس و استیون اسپیلبرگ و فرانسیس فورد کوپولا و برایان دی پالما از زمره پنج نفر نوسازش بود.

اگرچه سال گذشته اغلب تولیدات هالیوود و به خصوص فیلم های اسکاری، دین خود را نسبت به وال استریت و قلب سیستم سرمایه داری یا به اصطلاح همان اقلیت یک درصدی ادا کرده و آثار متعددی در مخالفت و در تضاد با جنبش 99 درصدی بر پرده سینما بردند اما اینک فیلم "گرگ وال استریت"به طور مستقیم و البته رسمی تر، یعنی بدون هیچ گونه نمادگرایی و سمبلیسم، وال استریت و سیستم وال استریتی را به عنوان ستون فقرات اقتصاد کاپیتالیستی ایالات متحده می ستاید.

ماجرای جوانی به نام جوردن بلفورت(لئوناردو دی کاپریو)که اگرچه ابتدا در یکی از موسسات وال استریت کار می کند ولی به زودی از آنجا اخراج شده و خود با یک شرکت کوچک شروع به بنیانگذاری وال استریت جدیدی می کند. پشت هم اندازی، دروغ و فریب و غلو کردن و از هیچ، سرمایه ساختن و به صورت غول تجارت یا بهتر بگوییم دلالی در آمدن، اصول اولیه این وال استریت جدید را می سازد که خیلی سریع میلیون ها دلار روانه جیب بلفورت و دوستانش کرد و از آن شرکت کوچک، جثه ای عظیم در میدان سرمایه و سرمایه داری ایالات متحده بنا کرد.

اسکورسیزی و فیلمنامه نویش ترنس وینتر با وارونه نمایی و تحریف واقعیات تاریخی ( درباره منشاء و منبع سرمایه های وال استریت ) و  با داستان کودکانه ای برگرفته از کتاب به اصطلاح خاطرات جوردن بلفورت (که واقع نمایی آن در هنگام انتشارش هم زیر علامت سوال رفته بود و بیشتر قصه ای پریانی می نمایاند) حضور فعال در صحنه سرمایه سالاری وال استریت را برای هرکسی ممکن دانسته،  به گونه ای که هر فردی با کمترین هوش و استعداد درمورد خرید و فروش و با مقداری تلاش و خلاقیت می تواند در سال دهها میلیون دلار کسب کند!(صحنه معروف فیلم درباره فروش یک خودکار و استعدادی که هر کس درمورد آن بروز می دهد، کلید اصلی این خرید و فروش است که در سکانس پایانی فیلم نیز تکرار می شود). در این رویا پردازی،  هیچ کس هم کاری به کارش ندارد و درحالی که نان دیگر رقیبان گردن کلفت را آجر کرده ، سایر رقبا هم برایش فرش قرمز هم پهن می نمایند!!

این قصه خیالی، ماحصل آنچه است که مارتین اسکورسیزی و ترنس وینتر در فیلم "گرگ وال استریت" به نمایش درآورده اند. قصه ای پریانی مانند همه داستان های هالیوود درباره مثلا وسترنرها و مهربانی سرمایه داران (مثل بروس وین فیلم های "بت من" که موسسات خیریه پرشماری برای مستمندان برپا می سازد!) یا  بشر دوستی سرویس های تروریستی امنیتی همچون CIA (در فیلم هایی مانند "30 دقیقه پس از نیمه شب" و"آرگو"ومجموعه Homeland) و یا آزادیخواهی پنتاگون و اشغالگران آمریکایی (در فیلم هایی مثل "بازمانده تنها" یا "محفظه رنج" و یا "کاپیتان فیلیپس" ) و ...

این در حالی است که حتی یک دانش آموز دبیرستانی رشته اقتصاد با کمی مطالعه درباره سرمایه داری، می تواند بفهمد که در طول تاریخچه فعالیت غول های اقتصادی مانند وال استریت، چگونه همواره شرکت ها و کمپانی های بزرگ ، کوچکترها و شرکت های جزء را بلعیدند در حالی که هیچ رقابت سالمی در سیستم فوق وجود نداشته و ندارد تا امثال جوردن بلفورت و دوستانش بتوانند در مدت زمان کوتاهی از هیچ به همه چیز برسند و دیگر موسسات وال استریت را به اصطلاح آچمز کنند!!

برخلاف دو فیلم الیور استون درباره وال استریت که تقریبا در آن قهرمانی وجود  نداشت و نگرشی انتقادی نسبت به سیستم سرمایه سالاری وال استریت دارا بود و آن را نابود کننده ماهیت انسانی افراد نمایش می داد اما در فیلم "گرگ وال استریت"علاوه بر آنکه حرکت و سیستم وال استریت بخش اجتناب ناپذیری از زندگی امروز آمریکایی تلقی می شود ، حضور در عرصه آن ، نوعی هوشمندی و استعداد و گریز از سکون و درماندگی و وادادگی شغلی نمایانده می شود. چنانچه وقتی آن پیشخدمت رستوران در اولین برخوردش با بلفورت، متوجه می شود که وی در طول یک هفته یا یک ماه ، چندین میلیون دلار کاسب بوده، بدون تردید شغل گارسونی را رها کرده و به دنبال سرمایه بازی و پول و دلالی می رود.

در فیلم "گرگ وال استریت"هم به سبک و سیاق آثار اسکاری امسال ، یک شبه قهرمان ایدئولوژیک آمریکایی داریم با دارا بودن تمام خصوصیات ویژه وسترنر یعنی همان فرهنگ کول و بی بندبار و لاابالی و زن بارگی و میخوارگی و ...شبه قهرمانی که با تکیه بر فردیت خود، هسته ای تجاری را شکل داده و سپس آن را به یک غول سرمایه ای بدل می سازد تا به اصطلاح ناجی زندگی عده ای از فعالان عرصه سرمایه و تجارت باشد.

اما فیلم "گرگ وال استریت" به لحاظ ساختاری، بسیار کشدار و طولانی و ملال آور و سرشار از صحنه های اضافی است که می تواند حذف آنها ، 180 دقیقه کنونی فیلم را حداقل به 90 دقیقه کاهش دهد. ضمن اینکه فیلم بازگشتی تاسف بار برای اسکورسیزی است از فیلم های متفاوتی همچون "جزیره شاتر" به فیلم های مملو از بددهنی و فحاشی و ابتذال اخلاقی مانند "دوستان خوب"و "کازینو" و ...

 

 

نبراسکا

Nebraska

 

می توان گفت الکساندر پین پس از فیلم هایی مانند درباره اشمیت (2002) ، راههای فرعی ( 2004) و خصوصا فیلم قابل توجه "نسل ها" (2011) اینک با فیلم "نبراسکا" ، گام مهمی در زمینه هنر سینما به جلو برداشته است. او با فیلمی تماما سیاه و سفید ، بدون ایجاد هرگونه جلوه گری یا خود نمایی ، بخش هایی از زندگی آمریکایی امروز را در چنبره دنیایی از لاتاری و بیکاری و شرارت و تلویزیون و ...به تصویر کشیده است. تصویر پیرمردی به آخر خط رسیده به نام وودی گرانت که از زندگی اش تنها آگهی شرکت در یک قرعه کشی یک میلیون دلاری برایش مانده و با این تصور که واقعا برنده یک میلیون دلار شده، از مونتانا راهی مکان دریافت جایزه در لینکلن می شود ولی در میانه راه در زادگاهش و شهر کوچکی در مرکز نبراسکا می ماند.

در واقع در "نبراسکا" ، شاهد یک جامعه در حال اضمحلال هستیم؛ خانواده هایی که بیکار و بی تفاوت، فقط به تماشای تلویزیون مشغول هستند(نگاه کنید به خانواده عمو ری و دو پسر خلافکارش)، آدم هایی که با شنیدن موفقیت یکی از همشهریان قدیمی خود، فقط به فکر وصول طلب های خیالی و در واقع سرکیسه کردن و سهم خواهی از وی می افتند، پیرزنی که تنها دلخوشیش، تعریف گذشته ای خیالی است در باره اینکه مورد توجه اغلب مردان بوده و بالاخره مردی که در توهم بدست آوردن یک میلیون دلار برای خریدن یک کمپرسور هوا (که سالها پیش توسط یکی از همان همشهریان طلبکارش دزدیده شده بود) و یک وانت است تا بقیه پول را به پسرانش ببخشد.

به نظر می رسد ساختار سیاه و سفید و ساکن ، مناسب ترین فرم سینمایی بوده که الکساندر پین برای فیلمش انتخاب کرده و میزانسن های خنثی و بی روح هم به این سکون فضایی درباره محیطی که روبه سقوط است ، کمک کرده است.

اما سینمای هالیوود برای چنین فضای در حال فروپاشی هم ، قهرمان می سازد و این قهرمان همان وودی است که همچنان امید به تغییر و تحول دارد و در اواخر عمر خود (در حالی که دچار بیماری مرگ آوری است) برای بدست آوردن جایزه ای خیالی، همه خانواده و همشهریانش را به تکاپو و فعالیتی جدید ولو بعضا منفی وا داشته و از حالت سکون و خموده به در آورده است. او نمونه ای دیگر از وسترنرهای تک و تنهایی هستند که گویا در فصل پایانی سرنوشت خود، دست به یک خود ویرانگری می زنند تا جامعه یا حداقل پیرامون خود را متحول کنند، همچون "تیرانداز چپ دست" یا "بیلی د کید و پت گارت" و یا "جسی جیمز"  و ...

شمایل بارز این نوع قهرمان سازی را در سکانس پایانی فیلم مشاهده می کنیم که دیوید، پسر وودی، برایش وانت و کمپرسور خریده و اجازه داده تا در خیابان اصلی شهر و درست مقابل چشم همشهریان رانندگی کند در حالی که خود در کنارش پنهان شده و مخفیانه وی را هدایت می کند. چنی صحنه ای مخاطب را به یاد صحنه آخر فیلم "ال سید"می اندازد که جسد ال سید را به طور مصنوعی بر روی اسبش نگاه می دارند تا انسجام سپاهیان در مقابل دشمن حفظ شده و از هم نپاشند. عبور سرافرازانه وودی در حین رانندگی با وانتی که آرزویش بود از برابر دیدگان هم شهری هایش(تا در توهم جایزه بردن وودی بمانند و با تصور اینکه سرانجام زندگیش را علیرغم همه سختی ها و ناتوانی ها، سر و سامان تازه ای بخشیده، روحیه تازه ای بگیرند)، در واقع همان حضور ابدی و جاودانه قهرمان ایدئولوژیک آمریکایی به سبک و سیاق ال سید است که حتی در سخت ترین شرایط و ناتوان ترین حالات، بازهم موقعیت شبه قهرمانی خود را حفظ کرده و نقش منجی گرایانه خویش را ایفا می کند.

 

ادامه دارد...