مستغاثی دات کام

 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

نگاهی به فیلم "نفوذی"

Inside man

 

 

 

 

سرقت اسناد داغ

 

 

"نفوذی" تازه ترین فیلم اسپایک لی (فیلمساز سیاه پوست  و پر سر و صدای سینمای آمریکا) که توسط تازه کاری به نام "راسل گورتز" نوشته شده ، در نظر اول ظاهرا یک فیلم معمولی درباره سرقت از یک بانک است مانند آثار مشابهی که خیلی سریع می توان لیست طویلی از آنها نوشت.

فیلم های متفاوتی دراین باب ساخته شده که اغلب   به دلیل همان تفاوت ها ، علیرغم تشابه موضوعی ماندگارشده اند ، به طوریکه  به راحتی می توان با خاطره ای خوش در گوشه و کنار اذهان یادشان کرد؛ از "ریفی فی" زول داسن گرفته (که حقیقتا به لحاظ موضوعی و ساختاری از خاطره انگیزهاست ) تا "سرقت الماس داغ " پیتر یتس (که رابرت رد فورد به عنوان طراح سیستم های امنیتی بانک ، خودش طراح سرقت از بانک هم هست ) تا دو فیلم "یازده یار اوشن" و "دوازده یار اوشن" استیون سودربرگ و تا "بعداز ظهر نحس " سیدنی لومت( و کپی اش که چند سال بعد کاستا گاوراس تحت عنوان "شهر دیوانه" ساخت)  که گویا بیشتر منبع الهام فیلم "نفوذی" بوده است ، چنانچه در یکی از صحنه های همین فیلم ، کاراگاه پلیس به رییس سارقان بانک می گوید:"بی خیال ! تو  فیلم بعدازظهر نحس را دیده ای. داری طفره می ری !!!"

اما به راستی فیلم "نفوذی" چه شباهتی به "بعدازظهر نحس " دارد که آنها را از سایر فیلم های سرقتی متمایزمی گرداند؟ به نظر می آید که پاسخ به این سوال می تواند منظر  مناسبی برای  بررسی فیلمنامه "نفوذی" باشد.

"نفوذی" درباره یک سرقت طراحی شده از مانهاتان بانک نیویورک است. عده ای در قالب یک گروه نقاش به سرپرستی فردی که بعدا خود را دالتن راسل ( با بازی کلایو اوئن) می نامد ، وارد بانک شده و با کور کردن تلویزیون های مدار بسته و به گروگان گرفتن حدود 50 نفر مشتری و کارمند آن ، سرقت را آغاز می کنند . طبق معمول پلیس وارد کار می شود و مامور بررسی و مذاکره  هم پلیسی در حال ارتقاء درجه است به نام کاراگاه کیت فریزر ( با بازی دنزل واشینگتن) که بیش از حد متکی به نفس و مغرور و در عین حال ساده لوح است ، با یک سیبیل دوگلاسی  و کلاه  گردی که تماشاگر علاقمند را به یاد کلاه دین مارتین در فیلم "بعضی  دوان دوان  آمدند" وینسنت مینه لی می اندازد!( در صحنه ماقبل آخر که کاراگاه برای ملاقاتی داخل رستوران می شود و گارسن از وی می پرسد که می تواند کلاهش را نگهدارد؟ ،   او پاسخ می دهد:" نه. مال خودت را نگه دار !!").

در همین حال  رییس بانک ، آرتور کیسی ( با ایفای نقش کریستوفر پلامر که اخیرا او را مدام در نقش پیرمردهای پولدار منفی  دیده ایم  از جمله صاحب یک شرکت نفتی در فیلم "سیریانا" ، تا حدی که خاطره آرمان را در سینمای فارسی زنده می کند!!!) برای اطمینان یافتن از سربسته ماندن یک راز ، زن مرموزی به نام مادلین وایت ( دومین بازی جودی فاستر در چند ماه اخیر بعد از "نقشه پرواز") را استخدام می کند که گویا همه کاری از وی برمی آید و خانم وایت هم که به نظر می آید  نفوذ باورنکردی در میان مقامات دارد با کمک شهردار وارد ماجرای مذاکره می شود ولو  کاراگاه  فریزر را خوش نیاید.

ماجرا اگرچه با خشونت آغاز شده ولی برخلاف آنچه پلیس فکر می کند و البته  سارقان وانمود کرده اند ، آن طور  که تصور داریم پیش نمی رود ، یعنی در واقع پول یا شمش طلایی از بانک برداشته نمی شود ، گروگانی را نمی کشند و خسارتی هم وارد نمی آورند. گویا از ابتدا به دنبال چیز دیگری هستند ، همان چیزی که مورد علاقه آرتور کیسی  هم بوده و به همین دلیل مادلین وایت را به خدمت گرفته تا با پیشنهاد پول هنگفتی  به سارقان حتی بیش از آنچه درون بانک هست ، از محفوظ ماندن آن چیز مطمئن شود. چیزی که در صندوق امانات شماره 392  قرار دارد. صندوقی که بعدا کاراگاه متوجه می شود از سال 1948 تا کنون باز نشده و همین سرنخ ، وی را به علت گروگانگیری و عدم سرقت معمول از بانک رهنمون می سازد.

فیلمنامه اگرچه مثل آثار مشابه شروع می شود ( ورود سارقان با لباس مبدل و بعد درب بانک را بستن و اسلحه کشیدن و داد و فریادهایی که همه را به تمکین دعوت می نماید...) اما بتدریج خود را از یک سیر معمولی دور می سازد  و این دور شدن ها در هر قدم فقط  برای نمایش متفاوت بودن نیست بلکه در راهبرد و نتایج نهایی کار تاثیر انکار ناپذیری دارد.

مثلا سارقان در اولین اقدام پس از جمع آوری موبایل و دسته کلیدهای گروگان ها ، آنها را به لباس متحد الشکلی شبیه به لباس های خود درمی آورند که صورتشان نیز با نقابی پوشانده می شود.  از این جهت تا انتهای سرقت چهره هیچیک از سارقان بر گروگانها ( و تا نیمی از فیلم برای تماشاگر) مشخص نمی شود. این متحد الشکل کردن گروگانها بعدا در فرار سارقان از قائله ، کلید اصلی است ، چون همگی در میان گروگان ها از بانک خارج شده ، بدون اینکه تفاوتی با آنها به لحاظ ظاهری داشته باشند و یا حتی کسی صورتشان را دیده باشد. در طول گروگان گیری هم به دفعات خود را به لطایف الحیل در میان گروگان ها جا زده ، بدون آنکه آنها از وجودشان باخبر شوند.

رابطه سارقان با گروگان ها ، آمیزه ای از خشونت و مدارا است ، مثلا در عین اینکه  رییس شان یعنی همان دالتن راسل مردی را به خاطر موبایلش تا سر حد مرگ کتک می زنند ، اما با خانم مسنی که برخلاف دیگران برای پوشیدن لباس متحد الشکل همکاری نمی کند ، برخورد خاصی ندارد ، مرد مسن مبتلا به نفس تنگی را آزاد می کند و تنها گروگان شرقی خود که یک سیک هندی است را رها می سازد. آنها حتی یک گلوله شلیک نمی کنند و علیرغم سر و صدا و برخوردهای ظاهری فی المثل در ارتباط با پسر بچه سیاهپوستی که یک گیم پرتابل در دست دارد ، دالتن  بسیار آرام و با ملایمت رفتار میکند.

او در عین حال تا حدودی احساساتی هم به نظر می آید  و بعد از توصیه پدرانه به پسر بچه درباره افراط در بازی باگیم های کامپیوتری ، در مورد عشق و پول هم با کاراگاه مجادله می نماید.

تقریبا از همان اوایل ماجرای سرقت است که به صورت موازی شاهد بازجویی کاراگاه فریزر و همکارش از عده ای هستیم که در ابتدا احتمال می دهیم از رهگذران باشند( این نوع برخوردهای فی المجلس با اهالی خیابان های نیویورک همواره از دلمشغولی های اسپایک لی در فیلم هایش بوده است )  ولی سوالها که همگی حاکی از سرقت بانک دارد ، مشخص می نماید که تمامی بازجویی شوندگان از زمره مظنونین سرقت بانک هستند و بتدریج در دفعات بعدی رجوع به این رویدادهای موازی درمی یابیم که این بازجویی ها در واقع فلاش فورواردی به زمان پس  از پایان غائله گروگان گیری بوده  که پلیس در واقع نتوانسته سارقان را دستگیر نماید ولی اینکه آنها فرار کرده اند ، همچنان برای تماشاگر به شکل یک ابهام  باقی می ماند تا صحنه ای که سارقان همراه گروگان ها از بانک خارج شده و گروه پرتعداد پلیس های محاصره کننده بانک را در حیرت و پرسشی بی پاسخ فرو می برند که سارقین کدام از این پنجاه و اندی هستند که در کف خیابان به شکل دست بسته خوابیده اند؟

در واقع فیلمنامه  بوسیله این فلاش فورواردها از همان اوایل شکل گیری درام بر این نکته تاکید دارد که ماجرا به شکل عادی و پیش بینی شده به پایان نمی رسد  ( اگرچه در فصلی که قرار است پلیس به سرپرستی جان داریوس با بازی ویلم دافو به بانک یورش برد ، همین فلاش فورواردها لحظاتی باعث سردرگمی تماشاگر و پایان یافته قلمداد کردن ماجرا می شود) و همین غیرعادی بودن تداوم داستان ، کنش های بعدی را توجیه می نماید.

 مثلا اینکه چرا سارقان به جای اینکه شمش ها و پول ها را دسته بندی و کیسه کنند ، فقط به همان صندوق امانات 392 گیر داده اند و از داخلش تنها پاکتی را خارج می کنند؟ آن کند و کاو ها در انبار بانک برای چیست؟ چرا اینقدر وقت تلف می شود و پس از سپری شدن فرصت  زیادی  ، آنها اتوبوس و هواپیما درخواست می کنند ؟ چگونه به قول کاراگاه فریزر می خواهند با پنجاه گروگان فرار کنند؟ در حالی که این طرح  به هیچوجه با اصول یک سرقت بانک نمی خواند؟ ( شاید مثل جان تراولتا در فیلم "شمشیر ماهی" ساخته دامینیک سنا قصد دارند ، خود سوار هلیکوپتر شوند ، گروگان ها را داخل اتوبوسی ریخته و بعد بوسیله  طناب بکسل آنها را با هلیکوپتر ببرند!!).

در مقابل این عملیات عجیب و غریب سارقان ، اقدامات پلیس و خصوصا کاراگاه فریزر بسیار عادی و کلیشه ای  و همانطور که توضیح دادم حتی ساده لوحانه است. او در مقابل تمامی ترفند های سارقان تا لحظه آخر فریب می خورد. تلاشش برای مذاکره همانقدر احمقانه است که سعی اش برای ناک اوت کردن دالتن راسل در حین مذاکره و درآوردن اسلحه از دستانش! او حتی نمی تواند تشخیص دهد که اسلحه سارقان ، اسباب بازی بیش نبوده و از سوی دیگر  بعدا متوجه می شود که صحنه قتل یکی از گروگان ها فقط یک نمایش بوده است و بس!!( در اینجا به شدت به یاد فیلم "نیش" جرج روی هیل و نمایش رابرت رد فورد و پل نیومن می افتم ) .

 سارقان در مورد ملیتشان نیز او و همکارانش را به راحتی سر کار می گذارند و کلک آنها را در فرستادن گوشی مخفی  داخل جعبه های پیتزای ناهار برای شنود مکالمات درون بانک را با پخش نوار سخنرانی انور خوجه (رهبر سابق آلبانی) به خودشان برمی گردانند !( این یکی از بامزه ترین شوخی های فیلم است!!)  چنانچه تا مدتها پلیس بر این فکر می ماند  که سارقان آلبانیایی تبار هستند!! در حالی که گوشی شنود سارقان در داخل کابین فرماندهی پلیس همه نقشه های کاراگاه را تا دم آخر برملا می سازد.

صحنه ای که کاراگاه فریزر پس از تماشای صحنه  نمایشی قتل یکی از گروگان ها ، با عصبانیت  و برآشفتگی راهی ساختمان بانک شده و خطاب به دالتن راسل می گوید :" به من شلیک کن . زودباش ، من چیزی برای از دست دادن ندارم ، تو هم نداری ، پس بزن .." و در مقابل دالتن با خونسردی پاسخ می دهد :" به آنها بگو از این به بعد یک عاقل را بفرستند." به خوبی نشان دهنده وضعیت دو جناح درگیر این بازی موش و گربه از دیدگاه فیلمنامه نویس است . ضمن اینکه در این بازی ، یک طرف دیگر هم هست که نه موش است و نه گربه ، یعنی همان خانم مادلین وایت که قرار است از سوی رییس بانک یعنی  آرتور کیسی معامله ای بر سر چیز باارزشی با سارقان انجام دهد . او هم با خونسردی تمام کارش را انجام می دهد. اگرچه در ابتدا به ارزش واقعی آن شیء باارزش پی نبرد.

و در آخر ماجرای بانک هنوز آقای کاراگاه و دوستانش متوجه نشده اند قرار بوده چه اتفاقی در این مهم ترین بانک آمریکا بیفتد . چرا که به قول رییس پلیس نه پولی دزدیده شده ، نه کسی کشته شده و نه حتی خسارتی وارد آمده ، پس باید پرونده مختومه اعلام گردد. واقعا هم تا آن لحظه اتفاقی نیفتاده ، زیرا تمامی گروگانها و گروگانگیرها از بانک خارج شده ا و بازجویی ها  و بازرسی ها انجام  گردیده و هیچ چیزی بدست نیامده است .

در اینجاست که بازی آخر سارقان شروع می شود ( به یاد ساخته شدن مجسمه های برج ایفل از شمش های طلای دزدی فیلم "دار و دسته لاوندرهیل" چارلز کرایتن یا تمبرهای قیمتی فیلم "معما" استنلی دانن می افتم ).

 در واقع همه آن گروگان گیری فقط فراهم آوردن فرصتی برای ایجاد یک جاسازی داخل  بانک و قرار دادن الماس ها ( که البته کسی جز آرتور از آن خبر ندارد) درون آن بوده تا  در زمانی دیگر دالتن با عنوان تعمیرکار سراغ آن جاسازی (که اصلا در دایره امنیتی بانک هم قرار نداشته ) رفته و محموله مورد نظر را برداشته و از بانک خارج شود. یعنی درواقع سرقت اصلی بانک مانهاتان ، چند روز پس از خاتمه یافتن غائله گروگانگیری و آچمز شدن پلیس و عادی شدن اوضاع صورت می گیرد ، در حالی که جناب کاراگاه فریزر هم اگرچه سرنخ هایی بدست آورده اما  باخیال راحت از کنار رییس سارقان عبور می کند. (ماجرای گریختن هانیبال لکتر در شکل و شمایل پلیس مجروح را در "سکوت بره ها" به خاطر می آورید؟)

شاید هم این بازی آخر نبوده و راند  نهایی در پی گیری محتویات صندوق امانات شماره 392  تازه شروع شود ، وقتی در کنار یک بسته نیم خورده آدامس یا شکلات و یک حلقه انگشتر نگین دار  ، یادداشتی گذاشته اند که :" دنبال این حلقه را بگیر!" دنبال کردن حلقه ، کاراگاه  و همکارش را به آرتور کیسی می رساند ولی باعث نمی شود که آنها  از مسئله ای سردربیاورند.

فیلم حتی پس از خارج شدن اشیاء مورد نظر سارقان و مختومه شدن پرونده ، یقه تماشاگر را رها نمی کند و بدون اینکه ملال آور شود ، همچنان او را با میل به دنبال خود می کشد  تا در پی کاراگاه حتی به جلسه هپی اند شهردار و خانم وایت برود ( یعنی دست جناب شهردار هم در کار بوده ؟!!) و گوشه و کنایه ای نثار او کند و بالاخره در منزل وقتی وسایلش از جمله گواهی ارتقاء درجه و اسلحه و نشانش را کنار می گذارد و کلاهش هم بر نوک پای همسرش می چرخد ، با دقت بر آن نگین  باقی مانده و با  به خاطر آوردن یکی از دیالوگ های دالتن تازه دریابد که چگونه سارقان مقصود خود را عملی ساخته اند . در اینجا تنها کاری که از او برمی آید ، یک پوزخند است ! ( به بلاهت خود ویا هوشمندی سارقان؟)

اما فیلمنامه نویس در آخر هم آنگونه واضح به محتویاتی که از صندوق مذکور برداشته شده ، اشاره ای  نمی کند. آیا الماس هایی است که از بازماندگان یهودیان در صندوق شماره 392 نگهداری می شده است؟(اینجا دیگر از "ماراتون من" جان شله زینگر هم وام گرفته شده است.)  که خانم وایت در آخرین صحبتش با آرتور مورد اشاره قرار می دهد یا آن حلقه ای گرانبهایی است که متعلق به  همسر دوست فرانسوی کیسی بوده  و خودش از آن سخن می گوید و یا آن اسنادی که خیانت جناب رییس بانک مانهاتان نیویورک به عنوان یک یهودی ثروتمند و محترم شهر را نسبت به هم کیشان خود در طول جنگ دوم جهانی برملا می سازد  و در دیدار مادلین وایت و رییس سارقان مورد بحث است ؟

 

رضایت آرتور کیسی به هنگام ملاقات آخرش با کاراگاه فریزر در حالی که الماسی دیگر وجود ندارد و حلقه گرانبها نیز در اختیار کاراگاه است ، حکایت از اهمیت همان اسناد دارد . اسنادی که به قول دالتن راسل نشانگر ثروتمندی و بانک دار شدن جناب رییس از پول خون یهودیان دیگر بوده است.

آرتور در ملاقات آخرش با  مادلین وایت نیز ، با دلهره از جای آن اسناد می پرسد و متوجه می شود  اسناد فوق  به قول خانم وایت برای انتقام نگرفتن آرتور در دست رییس سارقان مانده است . و این سوال برای تماشاگر می ماند که چرا افشاء نشدند؟ مگر بقای همه احترام و شخصیت آرتور کیسی به گفته دالتن بستگی به همین اسناد نداشت ؟ اصلا او قرار است از چه کسی انتقام بگیرد؟ مگر از ماهیت سارقان مطلع است؟ شاید سارقان ، نازیست های کهنه کاری هستند که مانند "دکتر زل" فیلم "ماراتن من" از جای امن الماس های  بازمانده جنگ دوم جهانی مطلع بوده اند و یا اصلا یهودیانی  هستند  متعلق به قربانیان  تبانی فاجعه بار یهودیان ثروتمند امروز مانند  آرتور کیسی در زمان جنگ دوم با نازی ها!!

حالا به آن پرسش اولیه خودمان یعنی شباهت فیلم "بعداز ظهر نحس" سیدنی لومت با " نفوذی" اسپایک لی می رسیم. سیدنی لومت در فیلم خود ماجرای سه سارق بانک  (که یکی از آنها همان اول فرار می کند) را روایت می کند که به اصطلاح به کاه دان زده اند و در نتیجه به جای سرقت ، شروع به بیان مشکلات اجتماعی و برانگیختن همدلی مردم می کنند . اسپایک لی هم همچنان تمایل دارد مانند همه فیلم های قبلی اش بیانیه اجتماعی صادر کند، درست مثل فیلم "بعداز ظهر نحس" ( و این بار بنا به شرایط روز که حتی مراسم اسکار را سیاسی کرده است ، بیانیه سیاسی می دهد.)   اما بیانیه اسپایک لی برخلاف سیدنی لومت و همچنین علیرغم آثار قبلی اش چندان رو و ظاهری نیست اگرچه دالتن راسل و مادلین وایت هردو در برخورد با اسناد خیانت آرتور کیسی ،  خطاب به او کلی شعار مبنی بر پای گذاردن روی خون هم وطنان و هم کیشان سر می دهند اما در زیر لایه های فیلم می توان جریان دیگری را دید که متاسفانه علیرغم همه شعر و شعارهای دمکراسی در جریان امروز سینمای آمریکا نمی تواند چندان مطرح شود. (عصبی نشوید ، باور کنید اهل بدبینی سیاسی – تاریخی نیستم ، اما اخیرا رابرت فیسک نویسنده معروف نشريه اينديپندنت لندن ، مقاله ای انتقادی در نشريه اينترنتی "کانتر پانچ" منتشر کرده است به عنوان "ايالات متحده اسراييل". او در این مقاله ضمن اشاره به دفاع افراطی محافل آمریکایی از منافع اسراییل تا حدی که منافع خود آمریکا را قربانی می کنند ، به لغو اجرای نمايش "اسم من راشل کوری است" اشاره کرده  که بر اساس نوشته های يک دختر جوان آمريکايی تهيه شده است. دختری  که در نوار غزه توسط يک بولدوزر اسراييلی در سال 2003 کشته شد . آقای فيسک می گويد که لغو اجرای اين نمايشنامه ،  آمريکاييها را متعجب کرد و ادامه می دهد که شکايتهای آمريکاييهای يهودی تبار باعث لغو اين نمايش شد.)

اسپایک لی و فیلمنامه نویسش در "نفوذی" انگشت اشاره شان به لابی یهود حاضر در آمریکاست که در واقع سرنخ بخش مهمی از اقتصاد و تجارت آمریکا و شرکت ها و کمپانی های چند ملیتی اش را در دست دارند. افرادی مثل آقای آرتور کیسی صاحب بانک عظیم مانهاتان نیویورک که با فروختن یهودیان دیگر ، به ثروت های افسانه ای دست یافتند و در واقع جریان صهیونیسم را با حمایت های مالی خود جهانی ساختند. موسساتی مثل بانک تجارت جهانی  که اعضای برجسته لابی یهود و دایره سیاست گردانان واقعی آمریکا همچون پال ولفوویتز و امثال آنها ، حاکم وصاحب اصلی اش هستند. به این ترتیب حساب چنین افرادی که بر اجساد قربانیان جنگ دوم جهانی ، رشد  کردند  و صاحب ثروت و مکنت و مقام شدند و حالا هم برای تداوم قدرت خود ، مزورانه باز به خون آنان متوسل می شوند را از دیگر یهودیان جدا می نماید. فیلم "نفوذی" در واقع یک  بار دیگر براین واقعیت تاریخی صحه می گذارد که صهیونست های امروز در واقع شریک فاشیسم هیتلری در جنگ دوم جهانی برای قتل و غارت دیگر یهودیان بودند  و چه کنایه غریبی است که جناب آرتور کیسی یهودی هنوز علامت صلیب شکسته هیتلر را چون یادگاری گرانقدر نزد خود حفظ نموده است.

از طرف دیگر فیلم "نفوذی" به زد و بند های پشت پرده منازعات مختلف هم نظر انتقاد  آمیزی دارد که وقتی توجه همه رسانه ها و مردم و حتی پلیس به ماجرایی گرم شده ، در پشت پرده آن ، سیاستمداران و مذاکره کنندگان مرموز و ویژه عمل می کنند تا منافع همه آنان که ذینفع هستند (به جز مردم) حفظ و رعایت گردد. شاید از همین رو بود که اسناد خیانت آرتور کیسی هم نزد دالتن راسل یا به قول او فرد مورد اعتماد دیگری ، همچنان مانند صندوق امانات مانهاتان بانک نیویورک امن ماند .

و شاید این فرضیه بتواند مفهوم عنوان فیلم را هم بهتر بیان نماید. اینکه همه قهرمان های این داستان می توانند آن نفوذی مورد نظر باشند ؛ از آرتور کیسی که نفوذی فاشیست های صهیونیست در میان یهودیان بوده تا مادلین وایت که نفوذی همین جناب آرتور ، برای حفظ منافعش در دستگاه اداره امنیت شهری است  و تا خود دالتن که به نظر نفوذی جناح وابسته به سرمایه داران لابی یهود باشد که علیرغم بازگرداندن الماس ها ، آن اسناد ارزشمند را برای افشای خیانت آنها رو نکرد. به نظر تکلیف کاراگاه هم به خوبی روشن است ، چون اساسا او نمی تواندیک نفوذی باشد ، چون هوشمندی اش را ندارد! و به نظر می آید بازهم اسپایک لی و همکار فیلمنامه نویسش عمدا سیاه پوست قهرمان داستان را علیرغم همه بلاهت هایش از هرگونه آلودگی بری دانسته اند.