مستغاثی دات کام

 
به بهانه اسکار 2014
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٢
 

 

 آنچه همیشه می خواستید درباره اسکار بدانید

ولی می ترسیدید بپرسید!

 

 

وقتی در شب 16 ماه مه سال 1929 ، پس از مراسم نخستین جشن اهدای جوایز آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا که با حضور 270 نفر در هتل روزولت هالیوود برگزار شد و اصل مراسم تنها 15 دقیقه به طول انجامید ، از میان تمامی تولیدات سینمایی سالهای 1927 و 1928 که برپرده سینماهای لس آنجلس رفته بودند ، فیلم تبلیغاتی و پروپاگاندای " بالها " ساخته ویلیام ولمن اسکار بهترین فیلم سال را دریافت کرد و فرانک بوزریچ و لوییس مایلستون برای فیلم های "آسمان هفتم" و "دو دلاور عرب " اسکارهای کارگردانی را گرفتند و همچنین امیل یانینگز ( برای فیلم "آخرین فرمان " ) و جنت گینور ( برای فیلم " آسمان هفتم " ) جوایز اسکار بازیگری را به خود اختصاص داده و به این ترتیب در واقع اسکارهای اولین دوره مراسم اهدای جوایز آکادمی مابین 2-3 فیلم متوسط و تبلیغاتی آمریکایی از 2 کمپانی اصلی هالیوود یعنی پارامونت و فاکس قرن بیستم تقسیم گردید، به خوبی مشخص شد اهداف و مسیری که در بیانیه  مراسم سالیانه آکادمی در مراسم 11 مه 1927 در خانه لویی بی مه یر ( رییس کمپانی مترو گلدوین مه یر ) تعیین شده بود ، به طور کامل به اجرا درآمده است. در آن بیانیه بر حمایت از صنعت سینمای آمریکا و ترویج ایدئولوژی آمریکایی تحت عنوان رویای آمریکایی و فرهنگ و اندیشه لیبرالی تاکید شده بود.


شاید از همین رو بود که در اولین مراسم اهدای جوایز آکادمی اسکار خبری از اغلب فیلم ها و آثار سینمایی برتر و معتبر سالهای 1927 و 1928 نبود. در آن مراسم اگرچه چارلز چاپلین برای فیلم "سیرک " نامزد دریافت اسکار بهترین کارگردانی شده بود ، ولی هیچ یک از جوایز اصلی را کسب نکرد و اعضای آکادمی برای جبران این نقیصه حیرت آور ( که اساس جایزه اسکار را در همان نخستین دوره زیر علامت سوال می برد ) یک اسکار افتخاری برای چاپلین در نظر گرفتند. اسکاری که اولین و آخرین جایزه چارلی چاپلین ( یعنی همان که نابغه عالم سینما خواندندش ) در مقابل خیل فیلم های به یادماندنی و  برجسته اش محسوب گردید و چارلی برای هیچ یک از شاهکارهایش ( همچون "روشنایی های شهر"،" عصر جدید" ، " پسر بچه " ، " جویندگان طلا "،  " موسیو وردو "، "سلطانی در نیویورک "و ... ) حتی کاندیدای دریافت اسکار هم نشد و تنها برای بازیگری در فیلم "دیکتاتور بزرگ" و موسیقی فیلم "لایم لایت " در سالهای 1940 و 1972 نامزد دریافت اسکار بود که البته نصیبی از آن نبرد.

در نخستین مراسم اسکار همچنین فیلم قابل توجه "جمعیت " کینگ ویدور که نامزد دریافت اسکار کارگردانی شده بود هم توفیقی کسب ننمود و از آثار مهمی مانند "طلوع " ساخته فریدریش ویلهلم مورنا ( یکی از فیلم های ماندگار تاریخ سینما ) ،"مارش عروسی " ( اریش فون اشتروهایم )، "متروپلیس"(فریتز لانگ) از آثار اساسی سبک اکسپرسیونیسم ، "ناپلئون"( ابل گانس ) از فیلم های مثال زدنی امپرسیونیستی و سینمای صامت ، " کشتی بخار بیل جونیور " ( باستر کیتون ) یکی از ماندگارترین فیلم های چهره سنگی مشهور تاریخ سینما ، " اکتبر " ( سرگئی آیزنشتاین ) از مطرح ترین آثار حماسی در سبک رئالیسم سوسیالیستی ، " باد " (ویکتور شوستروم ) از ملودرام های مهم سینمای صامت ، "باراندازهای نیویورک " اثر قابل ذکر جوزف فون اشترنبرگ ، " ترز راکن" برداشت قوی ژاک فدر از رمان امیل زولا ، "سقوط خاندان آشر " اثر سوررئالیستی ژان اپستاین ، " مصائب ژاندارک " کارل تئودور درایر از 10 فیلم برتر تاریخ سینما به انتخاب منتقدان و نویسندگان و فیلمسازان حتی جایی در میان نامزدهای هیچ یک از رشته های اسکار نیافتند!

در حالی که همگی این فیلم ها بنا به نوشته و اظهار نظر تقریبا اغلب کارشناسان و سینماروها و تماشاگران حرفه ای سینما ، بارها و بارها از امثال "بالها " و "آسمان هفتم " و "آخرین فرمان " و ... (یعنی همان آثار متخب اولین مراسم اسکار ) برتر و قوی تر و سینمایی تر و جذاب تر بودند.

 

شاید بتوان گفت در هیچ یک از دوره های برگزاری مراسم اهدای جوایز آکادمی، به اندازه دوره نخست، دست اعضای آن برای انتخاب آثار برجسته تاریخ سینما باز نبود ولی آنها با کج سلیقگی و کوته بینی و تنگ نظری از تمامی آن فیلم های مهم چشم پوشیدند، برروی همه عناصر و کارشناسی ها و واقعیات سینمایی پا گذاردند، هیچ یک از معیارها و اندازه های هنری و حتی   ملاک های تولیدات صنعتی را در نظر نیاوردند تا مقصد و مقصود آکادمی علوم و هنرهای سینمایی و گردانندگان سینمای آمریکا را جامه عمل بپوشانند.

در واقع مراسم اسکار، رسمی ترین برنامه سینمایی آمریکا و غرب است که به نوعی اعلام سیاست های هنرهفتم در دنیای غرب به شمار می آید. چنانچه بین برگزیدگان این مراسم و سایر مراسم مشابه همچون بافتا در انگلیس، سزار در فرانسه، گویا در اسپانیا و یا گلدن گلوب (از سوی روزنامه نگاران خارجی مقیم هالیوود)...شباهت های بسیاری وجود دارد و اشتراکات لیست جوایز مراسم یاد شده و حتی سایر انجمن های نقد در سراسر آمریکا و اروپا و همچنین اتحادیه های صنفی و هنری، این فرضیه را تقویت می کند که گویا همه این مراکز و آکادمی ها و نهادها وانجمن ها و اتحادیه ها از یک هسته مرکزی خط گرفته و تغذیه می شوند وگرنه چطور امکان دارد در سینمایی با تولید بیش از 1000 فیلم در سال، تا این حد انتخاب ها و گزینش ها به یکدیگر شباهت داشته باشد!( اگرچه واقعیت این است که برخلاف تصور رایج، آن هسته مرکزی، یک نهاد یا سازمان و یا ارگان رسمی نیست، بلکه مجموعه ای از رسانه های مکتوب و دیداری و شنیداری است که توسط همان صاحبان کمپانی های سینمایی هدایت و کنترل می شوند که اغلب از گردانندگان کارتل و تراست های اقتصادی و مسئولین تینک تانک های استراتژیک و صاحبان کارخانه های اسلحه سازی نیز بوده و به نوعی دولت غیر متمرکز ایالات متحده را تشکیل می دهند. افرادی مانند جرج سوروس ، رابرت مرداک و تد ترنر که به عنوان نمونه ای از مردان همین دولت غیرمتمرکز علاوه بر بنیانگذاری شبکه های CNN, WTBS, TNT ، کانال های تلویزیونی TCM و غول رسانه ای VOL شامل مجموعه TIME WARNER و کمپانی برادران وارنر را هم می شود و در برخی کارخانه های تسلیحاتی هم شریک بوده و سال گذشته نیز به طور رسمی اعلام شد که از مشاوران موسسه استراتژیک CSIS گردیده است!

متاسفانه  این نوع نگاه ، نگرش و رویکرد ایدئولوژیک و تنگ نظرانه ، به اولین دوره اهدای جوایز اسکار محدود نشد و در همه هشتاد و سه دوره بعدی نیز ادامه یافت.

مثلا سال بعد در حالی که فیلم های برجسته و مهمی همچون "آرسنال" الکساندر داوژنکو ، "حق السکوت " آلفرد هیچکاک ، "سگ آندلسی" لوییس بونوئل ، "کهنه و نو" سرگئی آیزنشتاین ، "مردی با دوربین فیلمبرداری" ژیگا ورتوف و ...تولید و اکران شده بودند که هر یک در تاریخ سینما جایگاهی ویژه داشته و از فیلم های نمونه ای این تاریخ محسوب می شوند ، اما اعضای آکادمی بازهم چشم خود را به روی چنین آثار ارزشمند سینمایی بستند و برای تحقق همان ایدئولوژی آمریکایی در برگزیدگانشان ، فیلم های زیر متوسطی همچون "نوای برادوی " ساخته هری بومانت و محصول مترو گلدوین مه یر یا "میهن پرست" به کارگردانی ارنست لوبیچ و یا "بانوی آسمانی " فرانک لوید و "آریزونای قدیم" ایروینگ کامینگز را مورد لطف و عنایت خود قرار دادند.

پس از آن سال هم ، آلفرد هیچکاک 0 یعنی فیلمسازی که به تصریح اغلب منتقدان و فیلمسازان و کارشناسان سینما ، از اساتید مسلم هنر هفتم به شمار آمده و 53 اثر بلند سینمایی اش ، همچنان به عنوان الگوهای فیلم و سینما در دانشکده ها و آکادمی ها و کانون های سینمایی تدریس شده و مورد بررسی و تحلیل قرار می گیرند، هیچگاه جایزه اسکار دریافت نکرد. اگرچه 5 بار در سالهای 1940 برای فیلم "ربه کا" ، 1944 برای "قایق نجات" ، 1945 برای فیلم "طلسم شده" ، 1954 برای "پنجره عقبی" و 1960 برای "روح" نامزد دریافت این جایزه در رشته کارگردانی شد ولی اعضای آکادمی ترجیح دادند برای رعایت اصل ایدئولوژی آمریکایی ، جایزه را در 1940 به جان فورد برای فیلم "خوشه های خشم" ( که به توصیه سرویس جاسوسی OSS صورت گرفت ، در حالی که در همان سال جایزه بهترین فیلم را به دیوید سلزنیک تهیه کننده همین فیلم "ربه کا" داده بودند!) ، در 1944 به لئو مک کاری برای فیلم "به راه خود می روم" ، در 1945 به بیلی وایلدر برای فیلم " تعطیلی از دست رفته " ، در 1954 به الیا کازان برای "دربارانداز" و در 1960 بازهم به بیلی وایلدر برای فیلم "آپارتمان" دادند!!

این در حالی بود که در دهه 1930 ، فیلمسازان بسیار معمولی مانند فرانک لوید ، فرانک بوزریج ، لئو مک کاری هر یک دوبار جایزه اسکار کارگردانی را دریافت کردند و فرانک کاپرا  3 بار آن را به خود اختصاص داد ولی فیلمسازان بسیار برجسته در همان دهه برای تعداد متنابهی از تولیدات ارزشمند تاریخ سینما ، نصیبی از آن جایزه نبردند. امثال:

 مروین لروی برای فیلم "سزار کوچک" ( یکی از 3 اثر مانیفست سینمای گنگستری )، جوزف فن اشترنبرگ برای فیلم های "فرشته آبی " ( که به قول ژرژ سادول اثر فناناپذیر نام گرفت ) ، "قطار سریع السیر شانگهای"و "مراکش"، رنه کلر برای فیلم های  ماندنی "آزادی از آن ماست" و "میلیون" ، فریدریش ویلهلم مورنا و رابرت جی فلاهرتی برای فیلم "تابو" و پس از آن "مردی از آران" ( از آثار  نمونه ای مستند داستانی بزرگ تاریخ سینما) ، ویلیام ولمن برای "دشمن مردم " ( یکی دیگر از سه گانه مانیفست سینمای گنگستری)، گئورک ویلهلم پابست برای فیلم "رفاقت" ( از نخستین آثار روانکاوانه رئالیستی تاریخ سینما)، فریتس لانگ برای یکی از تکان دهنده ترین و برانگیزنده ترین اثرش به نام "ام" و همچنین فیلم معروف "وصیت نامه دکتر مابوزه " ، ژان رنوار برای فیلم های "بودوی نجات یافته از غرق" ، "تونی" ، یکی از بی نظیرترنی فیلم های تاریخ سینما به نام "توهم بزرگ" و همچنین فیلم "قاعده بازی" (یکی از قله های به نوشته برخی منتقدین دسترسی ناپذیر تاریخ سینما)، ارنست لوبیچ برای فیلم "دردسر در بهشت"، هاوارد هاکس برای "صورت زخمی" ( سومین فیلم از سه گانه مانیفست سینمای گنگستری و از کلاسیک ترین آثار این ژانر) ، ژان ویگو برای فیلم هایی که از آثار ماندگار تاریخ سینما لقب گرفته مانند"نمره اخلاق صفر" و "آتالانت"، ژولین دوویه برای فیلم مهم"په په لوموکو "، سرگئی آیزنشتاین برای یکی از تجربه های نادر سینما در زمینه تلفیق صدا و تصویر به نام "الکساندر نوسکی" ، مارسل کارنه برای فیلم به یادماندنی "بندر مه آلود" و ...

 

اکثر نویسندگان و منتقدان و فیلسازان و حتی تماشاگرانی که آثار فوق الذکر را دیده اند ، بارها و بارها در مصاحبه ها و نوشته ها و نظرسنجی ها و اظهار نظرهای مختلف بر قوت هنری و سینمایی و حتی صنعتی و تجاری آنها متفق القول بوده و قطعا چنین آثاری را نسبت به فیلم هایی مانند "اسکیپی" ، "دختر بد" ، "رژه" ، " گراند هتل" و "حقیقت اسفبار" و ...که در همان دهه 1930 اسکار های بهترین فیلم یا کارگردانی و یا هردو را برای سازندگانشان به ارمغان آوردند، برتر می دانند. اما اینکه چرا مثلا در سال 1937 فیلم متوسطی همچون "زندگی امیل زولا " ساخته ویلیام دیترله، برترین های سینمایی مانند " په په لوموکو" و "توهم بزرگ " و "فقط یک بار زندگی می کنید" ( فریتس لانگ) و ... را پشت سر گذارده و در حالی که فیلم های یاد شده برای هیچ جایزه ای حتی نامزد هم نمی شوند ، "زندگی امیل زولا" نامزد دریافت 8 جایزه اسکار شده و 3 تای آن را دریافت می کند ، دقیقا به همان مسئله ایدئولوژی آمریکایی بازمی گردد. فیلمی که بیش از زندگی امیل زولا بر داستان افسانه ای دریفوس یهودی و ادعای مظلومیت او در مقابل گرایشات ضد یهودی تاکید دارد!!!

نمی توان در طول سالهای بعد از فیلم های مهمی نام نبرد که علیرغم وجود هیچگونه تردید تاریخی از سوی اهل فن و تماشاگران و مخاطبان اما حتی در یک مورد هم نامزد دریافت جایزه اسکار نشدند، بخشی از لیست طویل این دسته از فیلم ها عبارتند از :

"قاتل در شماره 21 زندگی می کند" (هانری ژرژ کلوزو) ، "گوپی سرخ دست" ( ژاک بکر) ، "جنوبی" (ژان رنوار) ، "خانم های جنگل بولونی" ( روبر برسون) ، "رم ، شهر بی دفاع" 0 روبرتو روسلینی) ، "پاییزا" ( روبرتو روسلینی ) ، " خواب بزرگ" ( هاوارد هاکز) ، "دروازه های شب" ( مارسل کارنه) ، "رود سرخ" ( هاوارد هاکس) ، "زمین می لرزد " ( لوکینو ویسکونتی) ، "آنان در شب زندگی می کنند" (نیکلاس ری) ، "برنج تلخ " ( جوزپه دسانتیس) ، "داستان لوییزیانا" ( رابرت جی فلاهرتی) "آخر بهار" ( یاساجیرو اوزو) ، "چه ساحل کوچک قشنگی " (ایو آلگره) ، " روز جشن " ( ژاک تاتی) ، "مرد سوم" ( کارول رید) ، "اورفه " ( ژان کوکتو) ، "در مکانی خلوت"(نیکلاس ری) ،"خاطرات یک کشیش روستا" (روبربرسون) ، "سانست بولوارد" ( بیلی وایلدر) ، "فراموش شدگان" ( لوییس بونوئل) ، "معجزه در میلان" (ویتوریو دسیکا) ، "دوشیزه اویو"( کنجی میزوگوچی) ، " امبرتو د " ( ویتوریو دسیکا) ، "زندگی اوهارو" (کنجی میزوگوچی)،"اوگتسو مونوگاتاری"(کنجی میزوگوچی)،"جیب برخیابان جنوبی"(ساموئل فولر)، "داستان توکیو" (یاساجیرو اوزو) ، "دروازه دوزخ" ( تینو سوکه کینوگاسا) ،"پاتر پانچالی"(ساتیا جیت رای) ، "اردت" ( کارل تئودور درایر) ، "لولا مونتز"( ماکس اوفولس) ، "ورای شک معقول"(فریتس لانگ) ، "لوکوموتویو ران" (پیترو جرمی) ، "یک محکوم به مرگ فرار کرده است"( روبر برسون) ، "دروازه پاریس"( رنه کلر) ، "راههای افتخار" (استنلی کوبریک) ، "آسانسور به سوی سکوی اعدام" ( لویی مال) ، "نشانی از شر"(اورسن ولز) ،"جیب بر" (روبر برسون) ،"ریوبراوو" ( هاوارد هاکس) ،"هیروشیما ، عشق من"( آلن رنه) ،"آخر پاییز" (یاساجیرو اوزو ) ،"حفره "( ژاک بکر)،"سایه ها"(جان کاساواتیس) ، "شب" ( میکل آنجلو آنتونیونی ) ، "بعداز ظهر پاییزی" (یاساجیرو اوزو) ،"خاموشی دریا" ( ژان پی یر ملویل) ،"کریدور شوک" ( ساموئل فولر )، "فارنهایت 451" ( فرانسوا تروفو) و ...

همچنین در طول سالهای برگزاری مراسم اسکار ، هیچگاه از این اساتید سینما نامی به میان نیامد:

ایو آلگره ، کلود اوتان لارا ، یاساجیرو اوزو ، ماکس اوفولس ، سرگئی آیزنشتاین ، روبر برسون ، ژاک بکر ، گئورک ویلهلم پابست ، آندری تارکوفسکی ، سام پکین پا ، آرتور پن ، وسوالد پودوفکین ، ژاک تاتی ، الکساندر داوژنکو ، کارل تئودور درایر ، ژولین دووویه ، روبرتو روسلینی ، ساتیا جیت رای ، نیکلاس ری ، داگلاس سیرک ، دان سیگل ، ویکتور شوستروم ، رابرت جی فلاهرتی ، مارسل کارنه ، رنه کلر ، گریگوری کوزینتسف ، ژان کوکتو ، باستر کیتون ، ابل گانس ، فریتس لانگ ، مروین لروی ، سرجئو لئونه ، آنتونی مان ، فریدریش ویلهلم مورنا ، کنجی میزوگوچی ، رائول والش ، لوکینو ویسکونتی و ....

فیلمسازانی که تاریخ سینما بر اهمیت نقششان در شکل گیری و رشد هنر هفتم صحه گذارده و آثار آنها برگ های زرینی بر تارک این تاریخ به حساب می آیند.

اما در مقابل حذف این اساتید تاریخ سینما ، آکادمی اسکار به سینماگران متوسط الحالی همچون دلبرت مان ،مایکل آندرسون، لئو مک کاری ، مایکل کورتیز، الیا کازان، رابرت راسن ، تونی ریچاردسون ، نورمن جویسون ،جان شله زینگر ، ویلیام فرید کین ، جرج روی هیل ، جان آویلسون ، مایکل چیمینو ، رابرت بنتون، جیم هادسون، ریچارد آتن بورو ، سیدنی پولاک و مایک نیکولز و ...و فیلم های پیش پا افتاده ای همچون "به راه خود می روم"، " همه مردان شاه "، " مارتی "، " دور دنیا در 80 روز"، "ژی ژی"،"تام جونز"،"در گرمای شب"،"ارتباط فرانسوی"،" نیش"، " راکی" ، "شکارچی گوزن"، " ارابه های آتش" و "گاندی" و ...اسکار داد و با تبلیغات سرسام آور ، آنها را به عنوان فیلم های برتر سینما جلوه داد.

آکادمی حتی به آثار مهم فیلمسازان محبوبش همچون جان فورد ( که مغایر با اهداف ایدئولوژیک و سیاسی اش بودند) روی خوش نشان نداد. مثلا فیلم های " دلیجان "، "کلمانتین عزیزم "، " مردی که لیبرتی والانس را کشت"، "جویندگان" و "پاییز قبیله شاین" از بهترین فیلم های فورد ، هیچگونه راهی به اسکار نیافتند ودر مقابل، فیلم "مرد آرام" که  از فیلم های سفارشی ریچارد هلمز ( دوست نزدیک جان فورد ) از مسئولان سازمان CIA بود ، اسکار بهترین کارگردانی را برای فورد به ارمغان آورد که در تیتراژ پایانی نیز از هلمز تشکر شده بود. یا فیلم "دره من چه سرسبز بود" که در میان فیلم های جان فورد ، اثر متوسطی محسوب می شود ، فقط به خاطر ستایش از سرزمین آمریکا به عنوان سرزمین موعود ، اسکارهای متعددی را تصاحب کرد!

یا اینکه سالهای سال ، فیلم های قوی مارتین اسکورسیزی از قبیل : راننده تاکسی ، خیابان های پایین شهر ، گاو خشمگین ، دوستان خوب ، تنگه وحشت ، بیرون آوردن مردگان ، دار و دسته نیویورکی و ...مورد تحسین منتقدان و کارشناسان سینما قرار گرفت اما هیچیک نصیبی از اسکار نبردند و با اینکه این دسته از فیلم ها و خود وی بارها نامزد دریافت جایزه شده بودند اما اوضاع به  گونه ای بود که گویا اسکار گرفتن مارتی ، به یک طلسم تبدیل شده بود تا اینکه در سال 2007 یکی از معمولی ترین فیلم ها او یعنی "مردگان" ،  اسکار بهترین فیلم و بهترین کارگردانی را نصیب وی کرد. این اتفاق آنچنان برای خود اسکورسیزی غیرمترقبه بود که وقتی برای دریافت اسکار بهترین کارگردانی به روی سن کداک تیاتر رفت تا جایزه را از دست دوستان قدیمی اش ، اسپیلبرگ و کوپولا و جرج لوکاس بگیرد، در ابتدا گفت که یک بار دیگر پاکت حاوی اسم برنده را کنترل کنید شاید که اشتباه شده باشد!!

 

این در حالی بود که در همان سال فیلم هایی که بوی سیاست های معترض  و منتقد می دادند را  کنار گذاشته و یا تنها در رشته های جنبی نامزد کردند، مانند :"چوپان خوب"(رابرت دونیرو) که درباره شکل گیری سازمان سیا از یک جمعیت سری ماسونی ، متعصب و مخوف به نام "جمجمه ها و استخوان ها" بود ، "پرچم های پدران ما" (کلینت ایستوود) که قهرمان سازی های جعلی در تاریخ آمریکا را زیر ذره بین می برد ، "یک گلوله را بگیر"(فیلیپ نویس) که به جنایات رژیم نژادپرست آفریقای جنوبی در دوران حمایت های آمریکا و انگلیس می پرداخت ، "الماس خونین" (ادوارد زوییک) که تجارت خونین الماس توسط سفیدپوستان از آفریقا به لندن را در کادر خود قرار می داد ، "کوکب سیاه" (براین دی پالما) و "هالیوود لند" (آلن کولتر) که هر دو فیلم ، روی دیگر سکه هالیوود را در خانه های بدنام و همچنین قتل ها یا خودکشی های فجیع  را به تصویر می کشیدند ، "نفوذی" (اسپایک لی) که به همکاری صهیونیست ها با نازی های آلمانی در جنگ دوم جهانی برای لو دادن یهودی ها و کمونیست ها اشاره داشت ، "مرد سال"(بری لوینسن) که در آن یک کمدین شوهای تلویزیونی ، رییس جمهوری آمریکا می شد و ماجراها وتقلبات معمول پشت پرده  انتخابات ودست های نامریی شرکت هایی که در سایه قرار دارند را برملا می ساخت ، "فساد میامی" (مایکل مان) که درباره فساد پلیس آمریکا بود، "پالس" (جیم سونزرو) که به خطر افزاینده ابررسانه هایی همچون اینترنت و موبایل بر زندگی بشر می پرداخت، "بابی" (امیلیو استوز) که با پرداختی قوی ماجراهای پیرامون ترور رابرت کندی را در سال 1968 نشان می داد ، "مرگ یک رییس جمهور" که اثری هوشمندانه در به تصویر کشیدن تخیلی یک مستند گونه درباره ترور جرج بوش در آینده بود ، "آپوکالیپتو"(مل گیبسن) که مقایسه ای تاریخی تصویری بر سر شباهت های  تمدن مضمحل شده  مایا و حکومت کنونی آمریکا به عمل آورده بود (ضمن اینکه فراموش نکنیم که گیبسن بعد از ساختن فیلم "مصائب مسیح " مورد تنفر یهودی ها و البته آکادمی اسکار قرار گرفت!) ، "نلسن نصفه " که دیپرس شدن یک معلم جوان تاریخ را از تاریخ کشورش آمریکا نشان می داد به دلیل آنکه این کشور به اصطلاح  مهد دمکراسی هیچگاه  در طول تاریخ خود  به  آرای مردمی احترام نگذاشته  و نتایج آن را همواره لگد کوب کرده است و ...

این اتفاق در مورد بسیاری دیگر از برندگان اسکار نیز در طول تاریخ این مراسم افتاده که فیلم های قابل قبول و مهم و قوی آنها جایزه را دریافت نکرده و برخی از پیش پا افتاده ترین آثارشان به دریافت اسکار نائل آمده اند.

اعضای آکادمی اسکار و یا بهتر بگوییم ، آنان که تبلیغات ذهنی این اعضا را برعهده داشتند(بخش های توزیع و تبلیغات کمپانی ها و همچنین رسانه های متعلق به صاحبان آنها ) ، همچنان در انتخاب و گزینش فیلم های برتر خود ، مهمترین اصل بیانیه مهمانی خانه لوییس بی مه یر در 11 مه 1927 را سرلوحه کار خود قرار دادند که ترویج ایدئولوژی آمریکایی یا به قول خودشان نمایش تصویر رویای آمریکایی از سرزمین فرصت ها بود.

اما آن ایدئولوزی آمریکایی چه بود که در تمامی دوره های اسکار مد نظر جایزه دهنده ها قرار داشته است؟ 

سمیر امین اقتصاددان مصری ـ فرانسوی، در مقاله ای به سال 1381(2002) در روزنامه الاهرام در توضیخ دیدگاه خود در باره ایدئولوژی آمریکایی می نویسد:

"اصلاحات دینی در مسیحیت ، [مشروعیت] عهد عتیق را احیاء کرد، همان [مشروعیتی] که کاتولیسیسم و کلیسای ارتدوکس آن را به حاشیه رانده بودند. به حاشیه راندن عهد عتیق توسط کاتولیسیسم ، هنگامی صورت گرفت که مسیحیت با قطع رابطه با یهودیت تعریف شد. اما پروتستانها بار دیگر جایگاه مسیحیت را به عنوان جانشینِ راستین یهودیت احیا کردند. شکل مشخص پروتستانتیسمی که به آمریکا آمد [در نیوانگلند ، شمال شرقی آمریکا] تا همین امروز ایدئولوژی آمریکایی را شکل می بخشد. ابتدا، این ایدئولوژی، با رجوع به نصّ کتاب مقدس ، مقهور کردن قاره جدید را مشروعیت بخشید.(در گفتار [فرهنگی[آمریکای شمالی، مضمون توراتی ـ انجیلیِ تسخیرِ خشونت بارِ ارض موعود توسط اسرائیل مدام تکرار می شود.) سپس ، آمریکا مأموریتی را که از سوی خدا به آن محول شده بود به سراسر پهنه عالم تعمیم داد. مردم آمریکای شمالی خود را «قوم برگزیده» به شمار می آورند ـــ در عمل مترادف اصطلاح فاشیستی نژاد برتر ("هِرن فولک") در زمان نازی ها در آلمان. این همان خطری است که ما امروزه با آن روبرو هستیم. و به همین دلیل است که امپریالیسم آمریکایی (نه "امپراتوری") به مراتب درنده خوتر از امپریالیسم های پیشین است که اکثرشان هرگز مدعی نبودند که مأموریتی الهی را به اجرا گذاشته اند."

 

براساس همین تئوری و ایدئولوژی بود که همپای سینمای آمریکا و غرب ، مراسم اهدای جوایز آکادمی نیز از دهه 90 ، آرایش آخرالزمانی گرفت. فیلم هایی همچون "ترمیناتور 2: روز داوری" ، "ماتریکس" ، "فهرست شیندلر" ، "تایتانیک" ، "ارباب حلقه ها" ، "نارنیا" و "هری پاتر" و ... اغلب جوایز اسکار را در رشته های مختلف درو کردند و جالب اینکه پس از فیلم "بن هور" که با 11 جایزه اسکار ، موفق ترین فیلم تاریخ آکادمی محسوب می شد ، دو فیلم آخرالزمانی "تایتانیک" و " ارباب حلقه ها : بازگشت پادشاه" هم در سالهای 1998 و 2003 از سوی آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا ، 11 جایزه اسکار گرفتند!

اما ایدئولوژی آمریکایی ( که تبیین مختصری از آن به قلم یک متفکر امروز ارائه شد ) در طول این سالها ابعاد مختلفی داشته که بخشی از آن تحت عنوان "سبک زندگی " ، ملل مختلف را مورد هجوم قرار داد. ریک آلتمن ، استاد دانشگاه پرینستن آمریکا در کتاب خود به نام "فیلم های موزیکال آمریکایی" که در سال 1987 (صدمین سال سینما) انتشار داد ، ایدئولوژی آمریکایی را با عنوان "فرهنگ آمریکایی" این گونه تعریف کرده و تاثیر آن را در فرهنگ و آداب و رسوم دیگر سرزمین ها ، توضیح می دهد:

"... بیش از نیم قرن آثار سینمای هالیوود ، نقش بزرگی را در تحکیم و قوام جامعه آمریکایی ( البته براساس فرهنگ و ایدئولوژی آمریکایی ) ومعرفی آن به دنیا ایفا کردند. سینما به عنوان یکی از پرخرج‌ترین تولیدات، خصوصا در ژانرهایی که پیوند بیشتری با دیگر آداب و سنت های فرهنگی آمریکایی داشت، به طور مرتب برای تبلیغ اهداف فرهنگی و هنری و همچنین اقتصادی و اجتماعی سردمداران آمریکای پس از جنگ (که قصد تسلط بر جهان در سر داشتند) به کار گرفته شد...فیلم‌های هالیوودی آنچنان نفوذی در زندگی روزمره جماعت عاشق سینما  داشت  که ناخودآگاه رسوم آمریکایی را در دیگر جوامع گسترش می داد...فیلم هالیوودی همیشه نگاهها را از معضلات عمیق جامعه بشری به دلمشغولی‌های جامعه آمریکایی سوق می داد و به شکلی آرمان شهر فرهنگ یانکی‌ها را به  تماشاگران ساده‌لوح  حقنه می‌کرد (و می‌کند) که آنها حتی در دورترین جوامع نسبت به آمریکا هم دغدغه‌های فرهنگی غربی را مسئله خود به حساب می‌آوردند. ‌آنها قانع شدند که همچون قهرمانان همان  فیلم‌ها زندگی کنند، لباس بپوشند و حتی موی سر خود را آرایش کنند که همه و  همه در واقع تقلیدی از زندگی اسطوره‌ای آمریکایی بود و بس..."

این سبک زندگی که طراحی و تئوریزاسیون آن به دوران رنسانس و نهضت به اصطلاح اصلاح دینی و جنبش ظاهرا روشنگری بازمی گشت ، واجد فقراتی ایدئولوژیک بود که از همان فرهنگ آخرالزمانی پیورتانیسم ناشی می شد و تفکر اومانیسم و سکولاریسم و همچنین نظام لیبرال سرمایه داری (به عنوان نتیجه سیاسی آن ) ، فقرات تئوریک آن را تشکیل می داد تا درونش فضاهای بی بند و باری و اباحه گری و تفکرات فمینیستی و مادی گرایانه در کنار طرح اسطوره ها و افسانه های آمریکایی شکل بگیرد.

آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا نیز براساس همان بیانیه نخستین در سال 1927 و پایبندی به ایدئولوژی آمریکایی مورد نظرش ، به قضاوت و گزینش درباره فیلم ها پرداخت تا با ایجاد فضای لازم ، زمینه های تولید آثاری مشابه را فراهم سازد و این افزون بر طرح و برنامه هایی بود که توسط کمپانی های متعلق به مروجان ایدئولوژی آمریکایی برای تولید فیلم های سینمایی ، در نظر گرفته می شد.

نگاهی اجمالی به برگزیدگان حداقل 3 سال اخیر اسکار ، می تواند اثبات این مدعا باشد:

 

در هشتاد و یکمین مراسم اهدای جوایز آکادمی در سال 2008 :

 به جز فیلم "میلیونر زاغه نشین"( یا با ترجمه درست تر، "میلیونر زاغه سگی") ساخته دنی بویل که نگاهی تحقیرگرایانه و نژادپرستانه به رنگین پوستان ارائه می کرد ، فیلم "ماجرای عجیب بنجامین باتن" ( دیوید فینچر) به یک نوع تقدیر گرایی اوانجلیکی می پرداخت (در اوایل فیلم، کسی که بنجامین خردسال پیر گونه را به راه می اندازد و موجبات تکامل و پیشرفت های بعدی اش می شود ، یک کشیش اوانجلیست و در یک مراسم آیینی است) ، "کتاب خوان"( استفن دالدری)  اشاره ای شعاری و سطحی و تکراری به ماجرای هلوکاست داشت ، "شک" ( جان پاتریک استنلی ) هجمه ای دیگر بر کاتولیسم و کلیسای کاتولیک در توجیه و تجلیل از پروتستانتیزم و اوانجلیسم  به نظر می آمد ، "فراست / نیکسون" ( ران هاوارد ) گامی دیگر در خرد کردن ریچارد نیکسون بود(مثل فیلم های "همه مردان رییس جمهور" و "نیکسون" و "ترور ریچارد نیکسون" و ...)  ، رییس جمهوری  که در اواخر دوران ریاستش بر کاخ سفید برخلاف مقاصد صهیونیست های حاکم ، قصد بیرون کشیدن ارتش آمریکا از ویتنام را داشت. "میلک" (گاس ون سنت) فیلم تهوع آوری بود که علنا به تبلیغ همجنس گرایی( از عناصر مهم ترکیب فرهنگ آمریکایی و تفکرات مفسده آمیز صهیونی ) و تجلیل از بانی اصلی جنبش همجنس گرایی در آمریکا در دهه 70 به نام هاروی میلک می پرداخت و این گرایش انحرافی و ضد اخلاقی و غیر انسانی را در حد و اندازه تحرکات آزادیخواهانه و استقلال طلبانه به شمار می آورد. هاروی میلک خود یک یهودی بود که به شدت جامعه را به سمت و سوی انحرافات اخلاقی و رفتاری سوق داد و تشویق کرد. قابل ذکر است همجنس گرایی و سایر انحرافات اخلاقی در یکی از متون معتبر صهیونیست ها به نام "پروتکل های زعمای صهیون" به عنوان یکی از راههای اضمحلال اقوام غیر یهود(با تاکید بر جوانان مسیحی)  ، مورد توجه قرار گرفته است. جالب اینکه فیلم فوق به لحاظ ساختاری از نظر برخی منتقدین و کارشناسان در حد و اندازه متوسط  ارزیابی شده ، اما در کمال شگفتی به عنوان یکی از فیلم های برتر 2008 کاندیدای دریافت چندین جایزه از جمله اسکار بهترین فیلم سال گردیده است!

در آن مراسم که مملو از فیلم های ایدئولوژیک بود، جای بسیاری از فیلم های خوش ساخت و متفاوت سال 2008 خالی به نظر می رسید: از جمله دو فیلم درخشان کلینت ایستوود ؛ "بچه عوضی" که به یکی از معضلات تکان دهنده جامعه آمریکا اشاره داشت   و "گرن تورینو" که نگاهی دیگرگونه به مقوله کهن و کهنه نژاد پرستی در همان جامعه به شمار می آمد. از آثار قابل قبولی مانند فیلم جاناتان دمی به نام "ریچل ازدواج کرده" یا "کله چرمی ها"ی جرج کلونی که به پشت پرده مسابقات ورزشی و تبانی با رسانه های مربوطه می پرداخت  یا  فیلم دو قسمتی و پر زحمت استیون سودربرگ در باره انقلابی آمریکای لاتین ، ارنستو چه گوارا تحت عنوان "چه" یا فیلم اپیک باز لورمان درباره قاره پنجم به نام "استرالیا" یا فیلم هجو گرایانه برادران کوئن درباره سازمان سیا به نام "پس از خواندن بسوزان" یا اثر افشاگرانه استیوارت تاوزند یعنی "جنگ در سیاتل" یا فیلم "کوری" که براساس قصه معروف خوزه ساماراگو ساخته شد یا قصه ابسورد میشل گوندری در "لطفا نوار را برگردان" یا فیلم تکان دهنده "نجات داده شده" با بازی لیام نیسن که به ماجرای قاچاق زنان و دختران در کشورهای غربی نگاه دارد یا "هفت پاوند" گابریل ماچینو یا "رودخانه را بچرخان" ساخته کریس ایجمن یا حتی فیلم "دبلیو" ساخته الیور استون درباره زندگی و دوران حکومت جرج دبلیو بوش و یا اثر هوشمندانه مایک لی یعنی "بی خیال " نیز در میان نامزدان جوایز اسکار خبری نبود.

نکته قابل توجه دیگر اینکه در سالهای اخیر و در هریک از دوره های مراسم اسکار ، شاهد پروپاگاندا برای یک فیلم همجنس گرایانه ( علیرغم ضعف های ساختاری و هنری آن ) بوده ایم که باعث شده فیلم یاد شده در یکی از رشته های اصلی اسکار نامزد و یا برنده جایزه اسکار گردد. فی المثل در سال 2006 ، فیلم "کوهستان بروکبک" ساخته انگ لی این نقش را برعهده داشت و نامزد دریافت 8 جایزه اسکار بود که 3 تای آنها از جمله بهترین کارگردانی و بهترین فیلمنامه را دریافت کرد. ضمن اینکه شخصیت اصلی فیلم "کاپوتی" (ساخته بنت میلر) که در همان سال نامزد 5 جایزه اسکار و برنده اسکار بهترین بازیگر مرد شد ، نیز یک همجنس گرا بود!

سال بعد و در اسکار هفتاد و نهم ، مجری مراسم یعنی "الن دی جنرس" خود یک همجنس گرا بود و برای همین مسئله هم کلی خود نمایی کرد ، از جمله در سخنرانی ابتدایی خود گفت که اگر یهودیان و همجنس گرایان نبودند ، اسکاری وجود نداشت!!! ایشان علیرغم اجرای خشک و خسته کننده و بی مزه ، امسال هم مجری مراسم اسکار بود!

در اسکار 2009 ، فیلم "میلک " نماینده ، گروه همجنس گرایان بود و در سال 2010 فیلم "پرشس" (لی دانیلز ) زندگی همجنس گرایانه را بر تشکیل خانواده و زندگی انسانی برتر نشان می داد و نامزد 6 جایزه شد که دو اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل زن و بهترین فیلمنامه اقتباسی را از آن خود کرد.

در هشتاد و سومین مراسم اسکار ، فیلم "بچه ها همه خوبند" ( لیزا کولودنکو) که نامزد دریافت 4 جایزه اسکار از جمله بهترین فیلم بود ، برتری زندگی همجنس گرایانه را حتی پس از شکست در زندگی مشترک معمولی و بچه دار شدن ، به تصویر می کشید!!

 

اما در هشتاد و دومین مراسم اهدای جوایز آکادمی که در سال 2010 برگزار شد و برای نخستین بار 10 فیلم نامزد دریافت اسکار بهترین فیلم بودند، در میان آنها برنده اصلی یعنی "محفظه رنج بار " ساخته کاترین بیگلو ، پروپاگاندا برای حضور اشغالگرانه آمریکا در عراق بود، "آواتار " جیمز کامرون یک فیلم کابالیستی (فرقه ای صهیونیستی) تمام عیار و مروج دین نوین جهانی به شمار آمد، "مرد جدی" برادران کوئن ستایش جامعه یهودی در آمریکا ، "آموزش " و "500 روز تابستان "نمایشی از به اصطلاح مظلومیت یهودیان در میان دیگر اقشار ، "حرامزاده های لعنتی " تارانتینو درباره هلوکاست و فیلم "پرشس " در تحسین زندگی همجنس گرایانه محسوب شد . پیرمرد و پسربچه کارتون "بالا " نیز در جستجوی سرزمین موعود به پرواز در میان دیگر سرزمین های دیگر درآمدند...

 

در هشتاد و سومین اسکار یعنی سال 2011 فیلم برنده یعنی "سخنرانی پادشاه " در تجلیل از امپراتوری غرب براساس زمینه های سلطنت بریتانیا و با نتیجه ای به ظاهر فانتزی ولی درونمایه ای جنگ طلبانه از نوع امپریالیستی بود، "شبکه اجتماعی " تبلیغ وب سایت صهیونیستی "فیس بوک "، "True Grit" و "داستان اسباب بازی " نمایش و تقدیس اسطوره های آمریکایی یعنی کابوی ها و وسترنرها به عنوان منجیان همیشگی ، "قوی سیاه " ترویج افکار شیطان پرستانه و نوعی راه حل های فاوست منشانه برای رسیدن به هدف، "همه بچه ها خوبند " تبلیغ زندگی همجنس بازانه ، "جنگجو " بازهم در مدح قدرت و هوشمندی اسطوره های آمریکایی، "سرآغاز " نمایشی از شیوه جنگ نرم برای نفوذ در اذهان، "127 ساعت " و "استخوان زمستانی " تبلیغی دیگر برای تفکرات اومانیستی بودند...

در هشتاد و چهارمین مراسم اهدای جوایز آکادمی نیز در واقع همان روندی دنبال شد که طی هشتاد و سه سال پیش در این مراسم اتفاق افتاده بود. همانند سالهای پیش انجمن ها و حلقه ها و اتحادیه های نقد و هنرمندان مختلف در اقصی نقاط آمریکا مانند بوستون و نیویورک و سانفرانسیسکو و لس آنجلس و شیکاگو و سایر شهرهای مهم غرب مثل لندن و برلین و تورنتو و مونترال و ...و انجمن بازیگران و اتحادیه کارگردانان و نویسندگان و تهیه کنندگان و ...منتخبین سال خود را اعلام کردند ، سپس گلدن گلوب در کالیفرنیا ، بافتا در انگلیس و سزار در فرانسه و ...نامزدهای برگزیده خود را در همان رشته های موررد نظر آکادمی از میان فیلم های آمریکایی اعلام نمودند و بازهم شبیه به روش آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا تنها در یک رشته فیلم خارجی ، به تولیدات دیگر کشورها ، توجه نشان دادند (معلوم نیست چرا سایر انجمن ها و حلقات نقد فیلم یا مراسم اهدای جوایز در دیگر کشورهای غربی و حتی منتقدان به اصطلاح مستقل از همان قوانین و ضوابطی پیروی می کنند که آکادمی اسکار خود را ملزم به رعایت آن می داند یعنی همان ایدئولوژی آمریکایی !!!)

در آن سال به جای 10 فیلم ، 9 فیلم نامزد دریافت اسکار بهترین فیلم شدند به علاوه دو فیلم دیگر که با اسکار بهترین بازیگر مطرح شدند و یک انیمیشن که اسکار بهترین کارتون سینمایی سال را گرفت.

اما یک وجه مشترک ، درونمایه همه این فیلم ها را به یکدیگر پیوند می زد : حفظ و گرامیداشت میراث گذشته آمریکا و غرب . تقریبا در همه فیلم های یاد شده ، به نوعی به میراث فرهنگی ، اقتصادی ، سیاسی ، تاریخی ، اجتماعی و نظامی غرب و آمریکا اشاره می شد که چگونه در فراز و نشیب های زمانه ، حفظ شده و بایستی همچنان حفظ گردد. از هوگو گرفته تا آرتیست (هنرمند) و نسل ها و اسب جنگی و نیمه شب در پاریس و ... موضوع پاسداشت و حفاظت از میراث غرب و آمریکا بود که در ابعاد گوناگون خود را به رخ می کشید. مثلا در دو فیلم هوگو و هنرمند ، میراث سینمای غرب و ارزش های فرهنگی آن در امثال ژرژ ملی یس (در فیلم هوگو ) به عنوان بنیانگذاران سینما و حفظ ارزش های سینمای صامت و هنرمندان این نوع سینما ( در فیلم هنرمند ) مد نظر بود و در فیلم نسل ها این میراث ، زمین هایی بود که بایستی در جزیره هاوایی حافظت شده و  از فروش آنها جلوگیری می شد . در فیلم اسب جنگی ، یک اسب و گذشته پدر قهرمان فیلم حکایت این میراث بود که در پایان فیلم ، همچنان پابرجا ماند و در نیمه شب در پاریس ، فیلمساز برای حفظ این میراث به ریشه های آن در تاریخ غرب تا زمان رنسانس ، نقب می زد.

"خدمتکار" از بقای روابط نژادپرستانه به عنوان دیرپاترین اصول ایدئولوژیک غرب سخن می گفت ، "درخت زندگی" نیز به یکی از بنیادی ترین تفکرات زیربنایی غرب صلیبی/صهیونی یعنی کابالا می پرداخت و مانی بال بخشی دیگر از به اصطلاح قدرت نرم غرب یعنی ورزش هایی همچون فوتبال آمریکایی و راگبی و بیس بال به رخ می کشید و برخلاف بسیاری از آثار مشابه به سیاهی های آن نپرداخت بلکه تصمیم یک مربی بیسبال را در حفظ و نگهداری سرزمین مادری خود در اوکلند که همان میراث پدران است ، به تصویر می کشید.

و بالاخره فیلم "در نهایت بلندی و به طور باورنکردنی نزدیک" ، با پس زمینه واقعه 11 سپتامبر ، نوجوانی را به دنبال دستیابی به وصیت پدرش که در همان حادثه 11 سپتامبر کشته شده ، به سرزمین گمشده ای می رساند که در واقع همان به هم پیوستگی مردم آسیب دیده از آن حادثه بود و حفظ اتحادی که از گذشتگان به ارث باقی ماند.

 

و بالاخره  در اسکار هشتاد و پنجم یعنی سال گذشته ، آنچه بیش از هر موضوعی می توانست فیلم های اسکاری و به خصوص کاندیداهای بهترین فیلم را به یکدیگر پیوند دهد ، تجلیل و تبلیغ سرمایه داری به عنوان نجات بخش و تنها راه رهایی برای مردم و اقشار مختلف بود. از فیلم "بینوایان" گرفته که حتی رسما دست به تحریف رمان معروف ویکتور هوگو زده و اصالت کار را به سرمایه داران داده بود تا "جانوران حیات وحش جنوبی" که به گونه ای نمادین جنبش 99 درصدی مردم آمریکا را با زندگی بدوی مردم جنوب نیو اورلئان یکسان دانسته و آنها را به شدت تحقیر کرده و زیستشان را با زیست جانوران وحشی یکی دانسته بود تا فیلم "زندگی پی" که دنیا را باغ وحشی توصیف کرده بود که نیاز به سرپرستی سرمایه داران دارد تا فیلم "لینکلن" که لغو برده داری در آمریکا را نتیجه ترحم و مهربانی سرمایه داران سفید پوست کنگره آمریکا دانسته بود و تا ...

این درحالی است که طی چند سال گذشته جنبش ضد سرمایه داری موسوم به جنبش وال استریت ، مهمترین مسئله و حرکت اجتماعی در آمریکا و غرب بوده که به نمایندگی از اکثریت 99 درصدی ملت آمریکا برعلیه اقلیت یک درصدی سرمایه دار قیام کرده اند. اما رسانه های آمریکا که در اختیار همان اقلیت یک درصدی است، بی محابا اخبار و گزارشات و موجودیت این جنبش را سانسور کرده و به منافع خود را به عنوان منافع ملی آمریکا تبلیغ کرده است. سینمای هالیوود نیز در طول این سالها نه تنها ، به جنبش 99 درصدی وال استریت نپرداخته بلکه در مقابل همان اقلیت یک درصدی را به عنوان منجیان و آدم های مثبت در فیلم نمایش داده و در مقابل حرکات اعتراضی و ضد سرمایه داری را به عنوان اقداماتی ابتر و بی حاصل و بعضا ضد تمدن و حتی ضد بشریت در کادر دوربین خود قرار داد . بیشترین نشانه های این تصویر را در فیلم های اسکاری می توانستیم رویت کنیم!

 

امسال نیز همین اتفاق افتاد و همه نامزدها و برنده ها و انتخاب ها از میان 10-15 فیلم صورت گرفت  و این سوال همیشگی باقی ماند ، پس تکلیف دهها و صدها و هزاران فیلم تولیدی دیگر که در آمریکا و سایر کشور های جهان تولید گردیده چه شد که به دلائل مختلف از جمله ناهماهنگی با همان ایدئولوژی آمریکایی یا سیاست های جاری غرب و با شکستن تابوهای غربی ، توفیق جلب حمایت کمپانی های اصلی هالیوود را برای توزیع و پخش و تبلیغات نیافته یا در سالن های حلقات اصلی سینماهای آمریکا ، به خصوص لس آنجلس ، شانس اکران را نداشته و یا اسطوره ها و تفکر آمریکایی را زیر علامت سوال برده اند؟

امسال مانند هر سال و در یک اقدام نه چندان غیر معمول همه این مجموعه حلقات اسکار (بدون هر گونه لاپوشانی و تعارف) ، فیلم های "12 سال یک برده" و "جاذبه" را برگزیده و در کنار آن به فیلم هایی مانند  "حقه بازهای آمریکایی" ، "گرگ وال استریت" ، "کاپیتان فیلیپس" ، "او" ، "نبراسکا" و "کلوپ فروشندگان دالاس" هم پرداختند که اغلب به لحاظ سینمایی و ساختار فنی و هنری در حد آثار متوسط و معمولی سینما هستند و حتی به اذعان بسیاری از منتقدین غربی، فیلم های بسیار قویتر وجود دارند که اساسا در لیست های اسکار و حلقات آن قرار ندارند. نکته طنز آمیز و کمدی آنجاست که مثلا لیست نامزدهای منتقدان آمریکا ( یا یکی دو تفاوت جزیی) تقریبا همانند فهرست کاندیداهای تهیه کنندگان آمریکایی بود! و نامزدهای جایزه اسپریت یعنی جوایز فیلم های مستقل تفاوت چندانی با جوایز بافتا یا گلدن گلوب و حتی خود اسکار نداشت!! معلوم نیست در اینجا "مستقل"چه معنا و مفهومی می یابد؟! درحالی که جوایز منتخبان و برگزیدگان این مراسم که ظاهرا بایستی به فیلم های مستقل از کمپانی ها و استودیوهای بزرگ تعلق گیرد چگونه به فیلم هایی همچون "12 سال یک برده" از فاکس قرن بیستم یا کیت بلانچت فیلم "جاسمین غمگین" از سونی پیکچرز و وارنر برادرز و پارامونت یا بازیگران اصلی فیلم "کلوپ فروشندگان دالاس" از کمپانی یونیورسال و یا "نبراسکا" از پارامونت اعطاء می شود!!!