مستغاثی دات کام

 
نگاهی به فیلم"لینکلن"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٢
 

 

آبراهام لینکلن و آخرین جنگ صلیبی

 

بیست و هفتمین فیلم درباره شانزدهمین رییس جمهوری آمریکا را استیون اسپیلبرگ با فیلمنامه ای از تونی کوشنر ( که فیلمنامه "مونیخ" را هم برای او نوشته بود ) براساس قسمتی از کتاب دوریس گودوین ساخته است.  

درباره آبراهام لینکلن مجموعه ای از فیلم های سینمایی و سریال های تلویزیونی و همچنین انیمیشن ساخته شده که اولین آنها به سال 1908 بازمی گردد و معروفترین آنها ، "آبراهام لینکلن" (دیوید وارک گریفیث- 1930) و "آقای لینکلن جوان" ( جان فورد – 1939) بود. اگرچه دو فیلم یاد شده اصل زندگی لینکلن را در قاب دوربین قرار می دادند.

اما فیلم "لینکلن" به کارگردانی استیون اسپیلبرگ در واقع سومین فیلمی است که در  سال 2012 درباره این رییس جمهوری مورد علاقه هالیوود ساخته شد. دو فیلم دیگر با مایه های نیمه فانتزی ("آبراهام لینکلن : شکارچی خون آشام" ساخته تیمور بکمامبتوف و "لینکلن علیه زامبی ها") آثار قابل قبول تری نسبت به ساخته اسپیلبرگ به نظر آمدند.


در فیلم "آبراهام لینکلن : شکارچی خون آشام" ، با لینکلنی مواجهیم که پدر و مادرش توسط خون آشام ها به قتل رسیده اند و او عهد کرده که انتقام آنها را از خون آشام ها بگیرد. در این مسیر یک خون آشام به اصطلاح خوب ( که به خاطر دفاع از همسرش ، ناخواسته خون آشام شده و همیشه هم قصد انتقام از خون آشام ها را در سر می پرورانده ) وی را یاری می رساند. از جمله اینکه رد خون آشام ها را به وی می شناساند تا با استفاده از سلاح هایی که خود در اختیار لینکلن گذارده ، آنها را نابود سازد. کاری که خودش به دلیل ماهیت خون آشامی قادر به انجام نیست. این درگیری و انتقام از خون آشام ها به زمان ریاست جمهوری آبراهام لینکلن و جنگ های انفصال نیز ادامه می یابد و در آنجاست که خون آشام اصلی با پیوستن به صفوف ارتش جنوب قصد شکست و نابودی لینکلن را دارد و حتی سلاح های ضد خون آشام ارتش شمال را نابود می سازد ولی لینکلن خود وارد میدان شده و با تدبیری هوشمندانه ، سلاح های مخصوص را ( که از قاشق و چنگال های سربی تشکیل شده اند) با قطار به میدان جنگ رسانده و با ارتش جنوب که بخش بزرگی از آنها را خون آشام ها تشکیل     می دهند ، نبرد می کند.

 

در فیلم "آبراهام  لینکلن علیه زامبی ها" ، لینکلن در جنگ های انفصال ، با کشته شدگان ارتش جنوب که به زامبی تبدیل شده اند ، مواجه است و باید با آنان بجنگد.

فیلم درباره لینکلن سال گذشته رابرت رد فورد به نام "توطئه گر" به ماجراهای پیرامون قاتلین رییس جمهوری و دادگاهی که برای محاکمه مری سورات (صاحب مهمانخانه محل جلسات گروه ترور لینکلن) تشکیل شده بود، پرداخت و به گونه ای تاثیرگذار تقابل عدالت و مصلحت را به تصویر کشید این در حالی است که  فیلم 150 دقیقه ای اسپیلبرگ تنها به تلاش های آبراهام لینکلن برای گنجاندن اصلاحیه برابری نژادی در قانون اساسی ایالات متحده می گذرد. دقایق طولانی و کسالت بار کوشش لینکلن و همکارانش برای جلب نظر سناتورهای مجلس نمایندگان جهت رای مثبت به اصلاحیه یاد شده ، کاملا فیلم را از نفس می اندازد و این در سینمای اسپیلبرگ که بیش از هر چیز به قصه و ریتم اهمیت می دهد ، کاملا غیر منتظره است ، گویی وی اصلا حوصله پرداخت بهتر و بیشتر داستان را نداشته و یا مطمئن بوده که فیلم در هر صورت در زمره آثار اسکاری قرار می گیرد!

اسپیلبرگی که حتی در ضعیف ترین فیلم هایش مانند "هوک" یا "همیشه" و یا "اگه می تونی منو بگیر "، خلاقیت هایی دیده می شود اما در فیلم "لینکلن" زحمت خلق کوچکترین لحظه به یاد ماندنی را به خود نداده است.

ورودی فیلم در میانه جنگی خونین و تن به تن مابین سربازان ارتش شمال (اتحادیه) و نیروهای جنوب (کنفدراسیون) باز می شود و سپس به بازگویی خاطرات یکی از این سربازان سیاه پوست از نبردی که سفیدپوستان جنوب تمامی سیاه پوستان اسیر را قتل عام کرده اند می رسیم که با ادامه صحنه متوجه می شویم که او و دوستش در جببه های جنگ مشغول تعریف خاطرات خود برای رییس جمهوری یعنی آبراهام لینکلن هستند. در این صحنه دوربین ابتدا از پشت سر ، تصویر لینکلن را در کادر دوربین دارد و سپس با قطع نما ، به روبروی او می رسد تا تماشاگر دریابد آنکه اینگونه ، سربازان با احترام و افتخار برایش سخن می گویند ، آبراهام لینکلن است.

این نوع ورودی سینمایی ، حکایت از ساخت و پرداخت یک شخصیت اسطوره ای در ادامه فیلم ندارد ، بلکه انتظار شخصیتی عادی و معمولی در سطح همان سربازان و افسران ارتش می رود ، به همان گونه  که در فیلم "لینکلن" ، تصویر شده است. ( اگر چنانچه دوربین با یک تراکینک جانبی از پشت سر لینکلن به روبروی او می رسید ، چنین انتظاری از پرداخت شخصیت لینکلن می رفت ).

در واقع لینکلنی که در فیلم استیون اسپیلبرگ به تصویر کشیده شده ، پیش از آنکه متکی به خود و عزم و اراده اش برای پیشبرد اهداف خود داشته باشد ، به دیگران و حتی مخالفان خود نیاز دارد. به واقع در این فیلم ، به هیچوجه شمایلی مستقل و مقتدر از آبراهام لینکلن به چشم نمی خورد . چنین شخصیت نه چندان متکی به نفس و مقتدر حتی در نوع بازی دانیل دی لوییس نیز جلوه می کند ، آنچه که به هیچوجه طرفداران این رییس جمهوری محبوب تاریخ ایالات متحده آمریکا را راضی نکرد.

به نظر می آید قصد اسپیلبرگ از ایجاد چنین شخصیتی برای آبراهام لینکلن ، خلق کاراکتری بوده که بتواند برای امروز ایالات متحده الگو و کارامد باشد و نه شخصیتی افسانه ای و دست نیافتنی که تنها به درد تاریخ و کتب تاریخی بخورد و بس! در واقع لینکلن استیون اسپیلبرگ لینکلنی کاربردی به خصوص برای این زمان دولتمردان آمریکا و در همین شرایط خاص و دشوار کنونی جهانی به حساب می آید که از جهت فرمیک شباهت هایی با دوران جنگ های انفصال آمریکا دارد.

پس از صحنه افتتاحیه ، میان نویسی حکایت از تاریخ ژانویه 1865 و گذشت دو ماه از دومین دوره ریاست جمهوری آبراهام لینکلن دارد ، زمانی که 4 سال از جنگ های انفصال گذشته و لینکلن پس از صدور اعلامیه الغای برده داری ، اینک می خواهد تا اصلاحیه ای به نام اصلاحیه سیزدهم را در این مورد به تصویب مجلس نمایندگان برساند تا برده داری به طور رسمی در قانون اساسی آمریکا ملغی گردد. آنچه که حتی همسر ( مری تاد با بازی سالی فیلد )  و دوستانش مانند ویلیام سوارد (وزیر کشور با بازی دیوید استارثیرن) نیز برنمی تابند و چنین اصلاحیه ای را مایه شکست و بدنامی لینکلن می دانند . چنانچه براین باورند اساسا این اصلاحیه که بایستی حداقل دو سوم آرای نمایندگان مجلس را بدست آورد ، هرگز نخواهد توانست به این میزان دست یابد. اما لینکلن برای ارائه و تصویب اصلاحیه سیزدهم پافشاری می کند و در مقابل دوستانش که این اصلاحیه را مانع از پایان جنگ خانمان سوز با جنوب قلمداد می نمایند ، استدلال می کند که تصویب قانون و اصلاحیه فوق ، مقدم بر پایان جنگ است.

 

اصلاحیه مقدم بر صلح

 

آبراهام لینکلن در یک جلسه نظامی که قرار است نقشه حمله دریایی به ویلمینگتن و پس از آزادی ریچموند تصویب شود در پاسخ به سوال برخی اعضای جلسه که چرا اینقدر بر اصلاحیه سیزدهم مبنی بر قانون لغو برده داری اصرار می ورزد ، چنین می گوید:

"...قانون اساسی به من قدرت جنگ می دهد ، ولی کسی نمی داند که این قدرت دقیقا چیست؟ بعضی ها می گویند وجود ندارد ولی من نمی دانم. من نتیجه گرفتم که به این قدرت نیاز دارم تا بتوانم بر سوگندم نسبت به حفظ قانون اساسی پایبند بمانم و به این نتیجه رسیدم که می توانم برده های شورشی را به عنوان اموال ضبط شده جنگی از آنها بگیرم. اما این شاید باعث گمان زنی هایی     می شد که گویا من با شورشی ها موافقم. یعنی اول از همه برده ها یک دارایی شخصی به حساب می آیند که البته اینطور نیست. من هرگز اینگونه فکر نکردم و خوشحال می شوم که ببینم همه انسان ها آزاد زندگی می کنند. ولی اگر برده ای جزو اموال کسی است یا کالای ضبط شده و غنایم جنگی نامیده شد ، براساس همان قانونی است که وجود دارد و ما در آن گرفتار آمده ایم. حالا اینجا واقعا کار دشوار می شود. من از قانون برای ضبط دارایی ها استفاده می کنم . در یک جنگ، این قانون فقط برای دارایی های دولت و مردم یک کشور شورشی به شمار می آید اما جنوب که دولت شورشی نیست. به خاطر همین نمی توانیم با آنها مذاکره کنیم. پس در واقع براساس قانون موجود ، سیاه پوستان جزو مایملک و دارایی آنان محسوب می شوند. آیا من این حق را دارم که دارایی شورشی ها را بگیرم؟ اگر اصرار داشته باشم که آنها فقط شورشی هستند و نه مردم یک کشور شورشی ، چی؟ و قضیه دشوارتر این است من مدعی بشوم این ایالات جنوبی ما نیستند که شورش کرده اند بلکه این شورشی ها هستند که در ایالات جنوبی ما زندگی می کنند! در حالی که قوانین ایالت ها معتبر می ماند . که به این معنی است : از آنجایی که این قوانین ایالات است که مشخص می کند که آیا یک سیاهپوست می تواند به عنوان یک برده و دارایی فروخته شود یا خیر  و قانون دولت متحد دخالتی در قانون ایالات جنوبی ندارد ، حداقل در حال حاضر ندارد، پس سیاهپوست ها در آن ایالت ها برده محسوب شده و جزو دارایی و مایملک به حساب می آیند ، بنابراین قانون جنگ به من اجازه می دهد که آنها را تصرف و مصادره کنم. اما من به قوانین ایالات احترام می گذارم . پس چگونه به شکل قانونی و براساس بیانیه الغای بردگی می توانم آنان را آزاد اعلام نمایم؟ مگر اینکه به باطل کردن قوانین ایالات مشغول شوم..."

به این ترتیب لینکلن، دوستان و همراهانش را قانع می کند که تصویب اصلاحیه سیزدهم بر صلح با جنوب الویت دارد. اما آنها تعداد لازم را برای بدست آوردن دو سوم آراء در اختیار ندارند. بنابراین لینکلن سعی می کند از هر راهی ، این آراء را بدست آورد. مثلا خانواده کشاورزی از جفرسون سیتی را با بازگرداندن عوارضی که از زمان رییس جمهور مونرو به آنها بخشیده شده بود ، تطمیع می کند تا از نماینده شان بخواهند به اصلاحیه فوق رای مثبت دهد یا گروهی از حزب مقابل یعنی حزب دمکرات را با بخشیدن پست و مقام به رای دادن راضی می کنند ( مثل نحوه کسب رای در فیلم "نیمه ماه مارس" ساخته جرج کلونی ) و یا حتی نفر به نفر با برخی نمایندگان دیدار کرده و نظر آنها را برای رای مثبت جلب می کنند.

لینکلن در این ماراتون کسب رای، همه قواعد و قوانین و حتی تعهدات بشری را نادیده می گیرد. تا جایی که هیئت مذاکره صلحی که از جنوب آمده را معطل نگه می دارد ولو به قیمت کشته شدن تعداد دیگری از جوانان شمالی و جنوبی و ادامه جنگ خون بار میان این دو منطقه ، تا به تصویب اصلاحیه سیزدهم برسد، چون می داند اگر صلح برقرار شود دیگر امکان تصویب اصلاحیه به صفر تقلیل پیدا می نماید. در این راه حتی از ادعای اولیه اش و همراهی با عناصر رادیکالی همچون استیونز ( که بر تساوی همه حقوق سیاه پوستان با سفید پوستان تاکید دارد ) چشم پوشی کرده و تنها به برابری حقوق همه نژادها دربرابر قانون بسنده می کند تا بخش سنتی حزب جمهوری خواه را هم به رای مثبت نسبت به اصلاحیه ترغیب نماید.

صحنه های فوق فراتر از مفهوم و جایگاهی که در فیلمنامه پیدا می کند می تواند نشانه و الگویی باشد برای سیاست های امروز حاکمیت ایالات متحده در همراه ساختن حاکمان کشورهای دیگر جهت اجرای سیاست هایی که از قضا امروز دقیقا در جهت اعمال برده داری و برده ساختن از دیگر ملت ها و اقوام عمل می کند. چنانچه خود اسپیلبرگ در مصاحبه ای پس از ساخته شدن فیلم درباره علاقه اش به تولید فیلم "لینکلن" گفته است :

"... اینکه چرا الان به سراغ این داستان و شخصیت رفتم دلیلش این بود که وقتی تصمیم به ساخت این داستان و فیلمی درباره لینکلن گرفتم فکر کردم آبراهام لینکلن شخصیتی برای همه زمان‌هاست..."

اشاره اسپیلبرگ احتمالا به همین راهکار نشان دادن برای دولتمردان امروز ایالات متحده برمی گردد که در قبال سیستم های ضد آمریکایی چگونه با اعمال انواع سیاست ها مانند همراه کردن آراء از طریق تهدید و تطمیع ، پیشنهاد مقام و موقعیت، مذاکره از طریق خریدن فرصت و زمان ، قربانی کردن همه اصول بشری و انسانی ظاهرا برای هدف مهم تر و ...عمل نمایند.

در ادامه به اسنادی اشاره خواهد شد که اساس تلاش آبراهام لینکلن برای لغو برده داری نه به خاطر ظلمی بود که بر سیاهوستان میرفت بلکه در اصل برای آزاد کردن بخشی از نیروی عظیم برده ها بود که ارتش جنوب به آنها تکیه داشت و چنین اقدامی می توانست ارتش جنوب را قبل از مذاکرات صلح در موضع ضعف شدید قرار دهد. چنانچه در صحنه ای از مذاکرات نیز شاهدیم مهمترین مسئله برای هیئت مذاکره کنندگان جنوبی این است که قبل از هر موضوعی بدانند اصلاحیه ضد برده داری تصویب شده است یا خیر!

استیون اسپیلبرگ در مصاحبه ای دیگر درباره انتخاب این مقطع از زندگی آبراهام لینکلن می گوید :

"...لینکلن شناخت کاملی از سیاست و شخصیت های سیاسی داشت و به خوبی به بازی مهره های تاثیر گذار در صحنه سیاست و البته همه جریانات پشت صحنه تماشاخانه ای که برای سرگرم کردن مردم ساخته بودند ، واقف بود..."

 

ساختار و ریتم کند

 

اما از لحاظ ساختار سینمایی ،  اکثر سکانس های فیلم در فضاهای بسته و داخلی مانند دفتر لینکلن و اتاق های کنفرانس کاخ سفید، لابی و صحن مجلس نمایندگان و سالن های مذاکرات می گذرد و به جز سکانس افتتاحیه که تنها تصویر از میدان جنگ در این فیلم است و سکانسی که نمایندگان کنفدراسیون برای مذاکره صلح ، سوار بر دلیجان مخصوص می شوند ، فقط  در چند مورد محدود،  دوربین از آن فضاهای داخلی بیرون رفته و مثلا صحنه تطمیع فلان نماینده را در خیابان یا مزرعه و یا یک مکان عمومی دیگر به نمایش می گذارد.

صحنه های پردیالوگ و کشدار ( که بخشی از یک موردش به عنوان قسمتی از صحبت های آبراهام لینکلن را در دو سه پاراگراف قبلی ملاحظه فرمودید ) و حرکات بطئی دوربین و ریتم کند صحنه ها ، همه و همه موجب شده که در کلیت فیلم "لینکلن" اثر خسته کننده و طاقت فرسایی به نظربیاید.

تنها در در لحظه اخذ شفاهی آراء از نمایندگان مجلس است که با تاکید برنماهای درشت و مکث دار سعی شده تعلیق و هیجانی به فیلم داده شود و مثلا صحنه مشابه فیلم "لیست شیندلر" تداعی گردد که در آن اسامی زندانیانی که برای کارخانه اسکار شیندلر مورد نیاز بودند، تایپ می شد و دوربین با تاکید بر تکمه های دستگاه تایپ و تصویر درشت حروفی که اسامی یاد شده را تشکیل   می داد، اهمیت جان انسان هایی که از اتاق های مرگ آشویتس نجات پیدا می کردند را به رخ     می کشید. اما سکانس خوانده شدن آرای مجلس نمایندگان آمریکا و حتی شمارش آراء به هیچوجه نتوانسته تعلیق و تاثیر آن سکانس فیلم "لیست شیندلر" را تکرار نماید، حتی در زمانی که با پخش خبر حضور مذاکره کنندگان صلح جنوب در واشینگتن ، برای دقایقی اخذ آراء کان لم یکن اعلام شده و حتی لحظاتی که در یادداشت آماری مری تاد لینکلن ( همسر رییس جمهوری ) به نظر می آید تعداد آراء مثبت کافی نیست.

ضعیف ترین بخش فیلم "لینکلن" از قضا همان عنصری است که جایزه اسکار گرفته یعنی بازی دانیل دی لوییس که در دو فیلم "پای چپ من"(جیم شریدان - 1989)  و "خون برپا خواهد شد" ( پال تامس اندرسن - 2007)، بازی های قوی ارائه داده بود و اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد نیز به وی تعلق گرفت. اما گویا امسال حدس اسپیلبرگ درست از آب در آمد و همین که دی لوییس نقش رییس جمهوری اسطوره ای آمریکا را بازی کرد برای دریافت اسکار کفایت می کرده است. این در حالی است که بازی امثال جواکین فونیکس در فیلم "مرشد" و حتی آنتونی هاپکینز به نقش "آلفرد هیچکاک" در فیلمی به همین نام ، دهها بار از کار دانیل دی لوییس قوی تر و قابل قبول تر بود.

 

سیاهپوستانی که حضور ندارند

 

اما فیلم "لینکلن" به تنها موضوعی که اشاره ندارد ، تلاش و کار سیاهپوستان برای گرفتن حق و حقوقشان است. یعنی در واقع تنها آدم هایی که در فیلم اسپیلبرگ نمودی ندارند همانا سیاهوستان هستند که گویا فیلم درباره احقاق حقوق آنان ساخته شده است. مقایسه کنید با فیلم "جنگوی آزاد شده" ( کویینتین تارانتینو )  که لااقل جنگوی سیاهپوست اگرچه توسط دکتر شولتز سفید پوست آزاد گردیده و آموزش می بیند و راه و چاه خود را پیدا می کند ولی در طول این مسیر نیز از خود شجاعت و جربزه نشان داده و در پایان نیز خود به طور مستقل تیم شکارچیان انسان را تشکیل می دهد.

اما در فیلم "لینکلن" این سرمایه داران سفیدپوست هستند که نسبت به نژاد سیاه و برده هایشان ابراز ترحم کرده و به آنها در برابر قانون، ظاهرا حقوقی برابر اعطاء می نمایند. تمام لحظات فیلم به همین جمع آوری ترحم سفیدپوستان نسبت به برده های سیاه می گذرد ( و نه احقاق حقوق برابر با سفید پوستان که گویی خود لینکلن نیز به آن اعتقادی ندارد! ).

در تمام طول فیلم "لینکلن"، این سرمایه داران و مزرعه داران و کارخانه داران سفید پوست هستند که از حقوق سیاهان دم می زنند و برای آن سخنرانی کرده و بیانیه صادر می کنند و همه ترسشان هم از این است که اگر سیاه پوستان حقوق برابر با سفیدها پیدا کنند، آنگاه 3 میلیون سیاه پوست ، مملکت را از چنگ سفیدپوستان در می آورند!! و در این میان تنها آبراهام لینکلن و معدودی از دوستان نزدیکش هستند که برای تصویب اصلاحیه ضد برده داری قانون اساسی تلاش می کنند .مقوله ای که براساس اسناد تاریخی نه خود آبراهام لینکلن به آن اعتقادی داشت و نه همراهانش.

 

نیمه پنهان تاریخ

 

اما آیا واقعا تاریخ ایالات متحده پس از آن زمان تا امروز براساس همان اصلاحیه سیزدهم قانون اساسی که رنگین پوستان را در برابر قانون ، دارای حقوقی برابر با سفید پوستان می دانست ، پیش رفته است؟

تاریخ حداقل 2-3 قرن اخیر به کلی با آنچه نتیجه گیری استیون اسپیلبرگ  و فیلمنامه نویسش از فیلم "لینکلن" بوده ، متفاوت نشان می دهد. چراکه مثلا در سالهای بعد هم علیرغم وجود قانون آزادی برده ها و لغو قوانین برده داری اما هیچگاه برای رنگین پوستان ، حقوقی برابر با سفید پوستان قائل نشدند و در شرایط مساوی ، همواره سرخ پوستان و رنگین پوستان ، مورد اجحاف قرار گرفتند.

اوج تبعیض نژادی نسبت به سیاهوستان در دهه 1960 یعنی حدود یک قرن پس از صدور اعلامیه و اصلاحیه ضد برده داری آبراهام لینکلن در آمریکا جاری شد که حتی به درگیری های شدید و نهضتی منجر شد که در تاریخ مانده است.

پیش از آن زمان هم یانکی های دمکرات و به اصطلاح آزادی طلب همچنان به قتل و غارت سرخپوستان ادامه دادند ، آنها را از زمین های خود راندند و در اردوگاههای اجباری اسکان داده و به تحقیر و تضعیف بازماندگانشان پرداختند. نکته جالب اینکه در همان سالهایی که آبراهام لینکلن برای صدور اعلامیه الغای برده داری ، تلاش می کرد ( یعنی اوایل دهه 60 قرن نوزدهم ) در پی وقوع جنگ داکوتا در مینه سوتا به سال 1862 ( یعنی یکسال پیش از صدور اعلامیه لغو برده داری در سال 1863) برای 303 مرد سرخپوست ، حکم اعدام صادر شد و 38 تن آنها بر سر دار رفتند. و یا در کشتار معروف سند کریک در جنوب شرقی کلرادو در سال 1864 ( یعنی یکسال بعد از صدور اعلامیه الغای برده داری و یکسال پیش از تصویب اصلاحیه سیزدهم که موضوع فیلم "لینکلن" است) نیز صدها تن از سرخپوستان قبایل شاین و آرایاهو  توسط سواره نظام ایالات متحده و به دستور مستقیم آبراهام لینکلن به قتل رسیدند. ( کشتاری که بخشی از آن در فیلم "پاییز قبیله شاین " توسط جان فورد به نمایش درآمد ) 

 

اما سوال دیگر این است : چرا فیلمسازانی که به آبراهام لینکلن و زندگی وی و خصوصا اقدامش در لغو قانون برده داری می پردازند و یا جنگ های انفصال را در کادر دوربین خود قرار می دهند، علاقه ای به اشاره ولو اجمالی به علل این جنگ ها نداشته (که در اغلب این آثار مانند  فیلم"توطئه گر"ساخته رابرت رد فورد و یا همین "لینکلن" حداقل در صحنه های آغازین فیلم، با بخشی از نتایج فاجعه بار آن مواجه می شویم) و چرا از علت شروع و پایان آنها سخنی به میان نمی آید؟

به نظر می آید پاسخ این سوالات اساسی و حفره هایی که از همین جهت در فیلمنامه های فوق دیده می شود به اصل ماجرای رابطه لینکلن و جنگ های انفصال جنوب و شمال و علل ترور وی مربوط گردد که بیان و تصویرش چندان به ذائقه سازندگان این فیلم ها و البته صاحبان کمپانی های  تولید کننده خوش نمی آید.

اغلب این فیلمسازان به روایات رسمی اکتفا کرده که این روایات غالبا به علل اصلی آغاز جنگ های انفصال و الغای برده داری (آنهم توسط کسانی که تا چندی قبل خود از برده داران عمده بوده اند) نپرداخته و یا از کنار آن گذشته اند. بنابر آنچه در تاریخ آمده این یک روایت رسمی بوده که آبراهام لینکلن به دلیل لغو قانون برده داری با برخی از ایالات جنوب آمریکا درگیر شد که همین موضوع به جنگ های موسوم به انفصال انجامید و در ادامه که شکست جنوب را باعث گردید ، ترور لینکلن را نیز به دست جنوبی های متعصب به همراه داشت.

اما تحقیق وپژوهش و بررسی تحلیلی این مبحث مهم تاریخ ایالات متحده براساس اسناد و مدارک معتبر، حکایتی به جز این را دربرابر ما قرارمی دهد که علل پرهیز سازندگان فیلم هایی مانند "لینکلن" و "توطئه گر" از بیان و تصویر آن وحتی خودداری از اشاره ای ولو اجمالی به آن علل و حوادث تاریخی  را روشن می سازد. در اینجا بی مناسبت نیست که به برخی از این وقایع و پس زمینه های تاریخی آنها  اشاره کنیم:

اولا ؛جنگ های انفصال یا درگیری های بین ارتش شمال (اتحادیه) و نیروهای جنوب موسوم به کنفدراسیون به دلیل تاکید و پافشاری آبراهام لینکلن بر لغو قانون برده داری نبوده است. ( نکته جالب اینکه خود بنیانگذاران آمریکا و نویسندگان قانون اساسی اش مانند جان لاک از برده داران بزرگ بوده اند!) اسناد و مدارک تاریخی حاکی از آن است که آبراهام لینکلن به عنوان نخستین رییس جمهوری از حزب جمهوری خواه ( پیشینیان همین نئو کان های امروز و اسلاف امثال جرج دبلیو بوش و رونالد ریگان) به دنبال حفظ منافع اقلیت سرمایه دار شمال و بانک داران و زمین داران بزرگ ، در پی زمین آزاد و کارگر آزاد بود که بسیاری از منابع آنها در انحصار جنوبی ها قرار داشت . از همین روی وقتی به ریاست جمهوری رسید ، هفت ایالت جنوبی از اتحادیه ایالات خارج شدند و زمانی که لینکلن تلاش کرد تا پایگاه فدرال در قلعه سامتر کارولینای شمالی را پس بگیرد ، 4 ایالت دیگر نیز عضویت اتحادیه را ترک گفتند و کنفدراسیون را تشکیل دادند. بنابراین آبراهام لینکلن برای بازگرداندن ایالات خارج شده از اتحادیه به جنگ های انفصال روی آورد. خود وی در مقابل آنانی که تصور می کردند لینکلن به خاطر الغای قانون برده داری می جنگد ، در نامه ای به هوراس گریلی ، روزنامه نگار و از حامیان الغای برده داری نوشت :

"...هدف ثابت من در این کشمکش ، نجات اتحاد ایالت هاست نه حفظ یا نابودی برده داری. اگر بتوانم این اتحاد را با آزاد کردن برده ای نجات دهم ، این کار را می کنم و اگر با آزاد کردن همه  برده ها بتوانم آن را حفظ نمایم ، این کار را خواهم کرد..."

در واقع آبراهام لینکلن هنگامی در اول ژانویه 1863 میلادی ، اعلامیه رهایی از بردگی را انتشار داد که از یک طرف نیروهای ارتش جنوب در کنفدراسیون با اتکاء برهمان برده ها به سختی مقاومت می کردند و آزاد نمودن برده ها می توانست آنها را تضعیف نماید و از طرف دیگر برده های آزاد شده به عنوان نیروی کار جدید و ارزان و یا رایگان می توانستند در کشت و زرع زمین های پهناور شمال که بدون کارگر مانده بود ، کمک شایانی باشند و غذای ارتش شمال را تامین نمایند، ضمن اینکه نیروی جدیدی هم برای این ارتش به شمار می آمدند.

واقعیت این است که برده داری پس از آن هم لغو نشد و بعد از جنگ های انفصال ، آنان که  زمین های وسیع جنوب را به چنگ آوردند ، همانا سرمایه داران و زمین خواران شمالی بودند و بازهم سیاه پوستان بی پول و فقیر(که قدرت خرید زمین و مالکیت آن را نداشتند) همچنان به بردگی در آن زمین ها ادامه دادند.

 

هویت ضاربین لینکلن

 

در آخرین سکانس فیلم "لینکلن" ، شاهد یکی از ضعیف ترین صحنه های ترور آبراهام لینکلن در تاریخ سینما هستیم. منظور این نیست که چرا صحنه تیراندازی به لینکلن مستقیما نشان داده نمی شود، بلکه مقصود تاثیر گذاری صحنه و القاء حس تاثر از به قتل رسیدن رییس جمهوری است که تماشاگر حداقل در دو ساعت و 20 دقیقه گذشته شاهد تلاش هایش برای لغو قانون برده داری بوده است.

فی المثل در فیلم"توطئه گر"ساخته رابرت رد فورد نیز صحنه تروربه طور مستقیم نشان داده نمی شود اما فضاسازی قوی قبل و بعد از ترور آنچنان تاثیر گذار است که بدون هیچ تصویر واضحی از ترور ، تاسف و تاثر مخاطب را برمی انگیزد. در فیلم "لینکلن" تنها زمینه سازی که قبل از ترور انجام می شود ، جمله ای است که آبراهام لینکلن هنگام خارج شدن از کاخ سفید برای تماشای تئاتر خطاب به حاضرین می گوید :

"...فکر کنم که دیگه وقت رفتنه اگرچه ترجیح می دهم بمانم..." و دستکش خود را که چندین بار خدمتکارش به او داده  را سرانجام روی میز اتاق جا می گذارد.

لحظه ترور ، شاهد اجرای تئاتری هستیم که در بالکن محل اجرا ، پسر لینکلن از جمله تماشاگران آن است و دوربین چند بار تصویر وی را نشان می دهد ، به طوری که تصور می شود در تاریکی کنار وی خود آبراهام لینکلن نشسته و عنقریب است که عملیات ترور در همان محل اتفاق بیفتد ولی در کمال ناباوری خبر می آورند که لینکلن در سالن تئاتر دیگری ( تئاتر فورد) مورد اصابت گلوله قرار گرفته است! در اینجا بی تابی نمایشی و گل درشت پسر لینکلن نیز بر تحمیلی بودن آن می افزاید.

شاید اگر تماشاگر پس از این فیلم ، اثر سال گذشته رابرت رد فورد درباره آبراهام لینکلن یعنی  "توطئه گر" را ببیند ، بتواند یک ادامه و پایان منطقی بر فیلم طولانی ، بی حاصل و خنثی استیون اسپیلبرگ بیابد.ادامه و پایانی که به ترور کنندگان لینکلن یعنی جان بوث و دار و دسته اش می پردازد.

اما براساس اسناد و شواهد معتبر موجود ، هیچ یک از دلائل مبتنی بر تلاش آبراهام لینکلن برای الغای قانون برده داری ، علت اصلی اقدام تروریستی جان ویلکس بوث و همدستانش نبوده است. مدارک و اسناد تاریخی حکایت از آن دارد که جان بوث در تماس و ارتباط با اعضای موثر تشکیلاتی به نام "بنی بریت" قرار داشته است. سازمان بنی بریت از سازمان های قدیمی یهودی-صهیونی است که در سال 1843 در آمریکا تاسیس شد و در ارتباط مستقیم با تشکیلات فراماسونری بود.( این سازمان از دوران رضاخان نیز در ایران شعبه ای تاسیس کرد). دایره المعارف یهود در این باره می نویسد:

"...بدون شک خصوصیاتی نظیر پنهان کاری و مخفیانه بودن بنی بریت ناشی از تاثیر پذیرفتن آن از فرهنگ ماسونی گری است..."

اسناد تاریخی حاکی است که تشکیلات بنی بریت از زمان تاسیس خود تا به امروز در راستای عملی کردن "طرح مسیح"(همان طرح آخرالزمانی مسیحیان صهیونیست) به طور دائم با لژهای ماسونی همکاری داشته است. در کتاب گروه آمریکایی EIR ( Executive Inteligence Review) با عنوان "حقیقتی زشت درباره ADL (ائتلاف مقاومت در برابر تحقیر بنی بریت) "سلسله اقدامات پلید و خبیثانه اجرا شده توسط بنی بریت از آغاز تاسیس تا به امروز را تشریح شده که از جمله آنها نقش بنی بریت در سوء قصد به جان رییس جمهوری لینکلن بوده است.

کتاب فوق در توضیح این نقش به منافع کانون های اشراف یهود در نظام سرمایه سالاری جنوب اشاره کرده و حمایت شدید تشکیلات بنی بریت از زمین داران و برده داران جنوبی را به دلیل نقش سرمایه های این کانون ها در ساختار زمین داری و برده داری جنوب دانسته است.

در کتاب فوق آمده است که به دلائل فوق ارتباطات تنگاتنگی مابین تشکل های یهودی-صهیونی شمال و جنوب برقرار شده بود و از جمله چهره های شاخص این رابطه ، شخصی به نام سیمون ولف از اعضای بنی بریت بود که در طول جنگ های انفصال در واشینگتن به امر وکالت اشتغال داشت. فعالیت های پنهان ولف در سال 1862 لو رفت و به دنبال آن فرد دیگری به نام لافایته سی بیکر که به اتهام جاسوسی در یک سازمان مخفی برای جنوبی ها دستگیر شده بود ، اعتراف کرد که سیمون ولف عضو سازمان مخفی بنی بریت است که برای جنوبی ها جاسوسی می کرده است.

پس از این واقعه ژنرال گرانت،  فرمانده ارتش شمال ( که در فیلم "توطئه گر " ادوین استنتن او را برای حفاظت از واشینگتن فرامی خواند) در یازدهمین فرمان خود ، دستور داد کلیه یهودیان موجود در ارتش در مدت 24 ساعت از مسئولیت های خویش برکنار شوند. در کتاب "حقیقتی زشت در باره ADL" آمده است که آبراهام لینکلن از وی خواست تا از اجرای دستور فوق چشم پوشی نماید و سیمون ولف و دیگر اعضای دستگیر شده بنی بریت ، پس از مدتی کوتاه آزاد شدند. اما بنی بریت و سیمون ولف این موضوع را فراموش نکردند.

حیرت انگیزترین بخش این ماجرا  که می تواند کلید دست داشتن بنی بریت و سیمون ولف در ترور آبراهام لینکلن محسوب شود ، خاطرات ولف است که در آن پرده از روابط نزدیک وی با جان ویلکس بوث ( همان ضارب لینکلن) برداشته شده و حاصل این روابط همان تروری ثبت شده که ظاهرا دستورش را بوث از سیمون ولف گرفته بود. در کتاب خاطرات ولف آمده که ملاقات او با جان ویلکس بوث چند ساعت پیش از واقعه ترور در هتل ویلارد انجام شده بوده است. قابل ذکر است که در کتاب "حقیقتی زشت درباره ADL" درباره رابطه نقش تشکیلات صهیونی بنی بریت در پدید آوردن جنبش نژادپرستانه کوکلاس  کلان ها نیز اسناد و مدارک مستندی آمده است.

 

آبراهام لینکلن محبوب !

 

اما اینکه چرا تا این حد آبراهام لینکلن در تاریخ سینمای آمریکا مورد توجه بوده که حدود 27 فیلم و سریال و انیمیشن را به خود اختصاص داده و سایر 43 رییس جمهور دیگر ایالات متحده چندان در قاب دوربین سینما قرار نگرفته اند (به جز ریچارد نیکسن که چند باری موضوع فیلم های آمریکایی قرار گرفت) ، به نظر می آید به همان دلیلی است که استیون اسپیلبرگ در علت گرایش خود به تولید چنین پروژه ای ابراز کرد ( و در همین مقاله هم آمد ) و آن هم بهره برداری برای ارائه راهکار یا توجیه سیاست های سلطه طلبانه امروز ایالات متحده در سطح جهانی است.

در واقع لینکلنی که اسپیلبرگ به تصویر می کشد ، برای دستیابی به اهدافش ، از هر اقدامی ولو قربانی کردن فرزندان خود مردم آمریکا دریغ ندارد، آنچه حاکمیت ایالات متحده در تامین منافع صهیونیسم ، در 11 سپتامبر 2001 انجام داد و به دنبال آن فرزندان آمریکا را روانه باتلاق عراق و افغانستان کرد تاعلاوه بر کشتار مردم بی گناه این دو سرزمین، گور جوانان آمریکایی را هم فرسنگ ها دور از وطن حفر نماید.

در واقع اسپیلبرگ و ردفورد و بکمامبتوف و ...از آبراهام لینکلن ، الگویی برای ارائه سیاست هایی    می سازند که می تواند امپریالیسم آمریکا و اذنابش را در جنگ صلیبی که امروز علیه اسلام و ایران به راه انداخته اند، یاری رساند. همان جنگ صلیبی که اخلاف لینکلن در حزب جمهوری خواه یعنی امثال جرج دبلیو بوش و دیک چنی و دانالد رامسفلد و ...پس از 11 سپتامبر 2001 از آن سخن گفتند و بر طبل آن جنگ کوبیده و می کوبند.

جنگ صلیبی که امروز در واقع از همان ترفندها و سیاست بازی هایی که امثال اسپیلبرگ در فیلم هایشان برای آبراهام لینکلن تصویر می سازند ، بهره می برد.

 

همچنان سرخپوست خوب ، مرده است!

 

یک سوال باقی می ماند که اگر هالیوود، برای جبران ظلمی که طی سالها در حق سیاهان روا شد ، به ساخت فیلم و سریال و انیمیشن برای به تصویر کشیدن رنج برده ها و گرامیداشت آنان که در راه الغای برده داری کوشیدند ، مبادرت می ورزد ، چرا هیچگاه چنین فیلم هایی برای ادای دین به سرخ پوستان ساخته نمی شود. چرا ظلمی که سالها در حق این رنگین پوستان ومالکان حقیقی قاره نو روا داشته شد ، جلوی دوربین و بر پرده سینما نرفته و نمی رود؟ باتوجه به اینکه پیش از سیاهپوست ها، این سرخ پوست ها بودند که هدف ظلم و جنایات آمریکایی ها قرار گرفتند، عجیب است که در هالیوود هیچ فیلمی درباره فجایعی که در حقشان اعمال شد تولید نشده و نمی شود!!

به نظر می آید قبل از هر موضوعی، این یک مسئله ایدئولوژیک است. چنانچه در ایدئولوژی صهیونیسم مسیحی حاکم بر آمریکا و سینمای این کشور، سرخپوستان و بومیان آمریکا همانند سیاهپوستان نبوده و نیستند. صهیونیست های مسیحی فاتح قاره نو ، دست یابی به قاره آمریکا را مقدمه ای برای فتح سرزمین موعود می دانستند و بومیان این سرزمین (سرخپوست ها) را کنعانی می نامیدند و به همین دلیل هم آن ها را چنانچه در کتب شبه دینی شان آمده بود ، قتل عام کردند. در منابع تاریخی آمده که فرماندهی قتل عام اکثریت سرخپوستان را کشیشان مسیحی صهیونیست برعهده داشتند و این کار را براساس فرامین شبه دینی انجام دادند. از همین روی نوام چامسکی در کتاب "501: اشغال ادامه دارد" می نویسد که  قتل عام سرخپوستان در آمریکا شبیه به کشتار مردم فلسطین در سرزمین های اشغالی بود. از این رو نیز در هالیوود هیچ گاه به مظلومیت سرخپوست ها اشاره نشده مگر مواردی خیلی معدود همچون فیلم "رقصنده با گرگ ها" که بازهم در اصل داستان ، سفید پوستی است که محوریت ماجرا را بردوش می کشد.

 

توضیح: این مطلب پس از مراسم اسکار 2013 در شماره نوروز 1392 ماهنامه فیلم نگار به چاپ رسید