مستغاثی دات کام

 
به بهانه نمایش سه گانه پدر خوانده از شبکه نمایش
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ مهر ۱۳٩٢
 

 

نیویورک در خیابان ها متولد شد

مارتین اسکورسیزی در فیلم "دار و دسته نیویورکی" پس از نمایش درگیری ها و زد و خوردهای خونین مهاجران ایرلندی و سایر ساکنین نیویورک اولیه ، جمله ای دارد به این مضمون که "نیویورک در خیابان ها متولد شد". اما بنا به روایات و اسناد تاریخی ، بعد از آن بود که با مهاجرت دو گروه یهودیان شرق اروپا و کاتولیک های جنوب خصوصا از ایتالیا ، نیویورک در اوایل قرن بیستم شکل واقعی و امروزین خود را یافت. یهودیان مهاجر ، شاکله اقتصادی آن را در بانک ها و تراست ها و کارتل ها و در وال استریت ساخته اند که ریشه های کلیت اقتصاد ایالات متحده آمریکا را شکل می دهد و آنچنان در بافت و ساختار سیاسی نیویورک نفوذ پیدا کردند که عنوان دیگر نیویورک، را "یهودیه" خواندند.

از طرف دیگر مهاجران جنوب به خصوص ایتالیایی ها، شاکله به اصطلاح اجتماعی شهر را فرم دادند که در نوعی ساختار مافیایی تبلور یافت و به دنبالش برای حفاظت از آن ساختار اجتماعی همانند قاضی روی بین آمریکای اولیه ، پلیس و دستگاه قضایی و دیگر نهادهای اجتماعی که در واقع با پول و سرمایه همان یهودیان مهاجر وال استریت    می چرخیدند، بوجود آمدند. یعنی اصلا همه آن اسلحه و وسایل مخرب این باندهای مافیایی را همان تاجران یهودی تامین کردند و در مقابل، باندهای مافیایی وظیفه قاچاق و توزیع گسترده مشروبات الکلی در آمریکا را ( که آنهم توسط سرمایه داران مهاجر یهودی در سطح وسیع وارد می گردید) برعهده گرفتند در شرایطی که اساسا فروش این نوع مشروبات در بسیاری از ایالات آمریکا در آن زمان ممنوع بود و از همین روی آن ایالات را ایالات خشک لقب داده بودند.

"پدر خوانده" بخشی از حکایت این دسته است که در کشاکش درگیری های خود و دیگر باندهای موسوم به مافیا، در زیر پوسته آمریکای قرن بیستم رشد کردند و ماریو پوزو ( نویسنده کتاب) و فرانسیس فورد کوپولا (کارگردان) علیرغم واقعیات موجود سعی دارند ، اضمحلال و فروپاشی آن باندهای قدیمی را روایت کنند در حالی که همان واقعیات در هنگام ساختن فیلم به سراغشان رفته و مانع از آن می شود که به اصطلاح پای از گلیم خود دراز تر کنند!!


"پدر خوانده" در شرایطی ساخته شد که هالیوود وارد دوران تازه ای شده بود و پوست انداخته بود ، سیستم استودیویی کهنه مضمحل شده  و سیستم جدیدی حاکم شده بود که می خواست مابین کارگردان سالاری و تئوری مولف اروپایی با  صنعت سینمای هالیوود مصالحه ای بوجود بیاورد،  غول های قدیمی کنار می رفتند و فیلمسازان جدیدی پا به عرصه می گذاشتند که تحت تاثیر کارگردانان برجسته دهه 50 و 60 اروپا قرار داشتند (اگر موج نو سینمای فرانسه و جنبش جوانان خشمگین انگلیس ملهم از فیلمسازان مهم دهه 40 و 50 آمریکا مانند جان فورد و هاوارد هاکس و آلفرد هیچکاک و اورسن ولز بودند ، این سینماگران تازه به میدان آمده و جوان هالیوود آمال سینمایی خود را در امثال فرانسوا تروفو و اینگمار برگمان  و میکل آنجلو آنتونیونی و لوییس بونوئل و ژان رنوار و امثال آن می دیدند )، فیلمسازانی مانند استیون اسپیلبرگ و براین دی پالما و مارتین اسکورسیزی و جرج لوکاس و فرانسیس فورد کاپولا به تدریج در آن سالها قدم به میدان گذاردند و کم کم به غول های تازه هالیوود بدل گشتند.

هالیوود اوایل دهه 70 دیگر دیوید سلزنیک و لوییس ب مه یر و سیسیل ب دومیل را فراموش کرده بود ، دوران طلایی وسترن و موزیکال سپری شده بود و آخرین فیلم های فورد و هاکس یعنی "هفت زن" و "ریولوبو" دیگر نشانی از اسطوره های وسترن نداشت، آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا هم که به قولی ویترینی برای یکسال سینمای هالیوود به حساب می آمد دیگر از فیلم های سانتی مانتالی همچون :"بانوی زیبای من" (جرج کیوکر) و "آوای موسیقی" (رابرت وایز) و "الیور" (الیور رید) و ... خسته شده بود و حتی وینسنت مینه لی با فیلم "ژی ژی" به پایان راه موزیکال هایش رسیده بود. دیگر خبری از ستاره های هالیوود مثل  مریلین مونرو و سوزان هیوارد و الیزابت تیلور و گریگوری پک و گری کوپر و برت لنکستر و کرک داگلاس و ....نبود. فیلم ها حالا دیگر حال و هوایی دیگر پیدا کرده بودند که می خواستند با فضای خاص سیاسی آن روز دنیا بخوانند؛ فضایی که آمریکا مردم ویتنام را قصابی می کرد، جنبش های آزادیبخش در سرتاسر دنیا علیه امپریالیسم آمریکا پرچم بلند کرده بودند و مبارزه ضد امپریالیستی در کشورهایی همچون شیلی و اروگوئه و کوبا و آرژانتین و ...به اوج خود رسیده بود. حالا دیگر فیلم های احساسی و رمانتیک خریداری نداشت وقتی تبلیغات رسانه های مستقل جهان از کودتاهای خونینی می گفتند که پی در پی توسط سرویس جاسوسی آمریکا در کشورهای دیگر به کمک سرمایه داران زالو صفت می رفت.

از همین روی فیلم هایی مانند :"کابوی نیمه شب" جان شله زینگر و "ارتباط فرانسوی" ویلیام فرید کین ( آنهم در حالی که فیلم موزیکال و پرخرجی مثل "ویلن زن روی بام" نورمن جویسن رقیب آن بود) جوایز اسکار بهترین فیلم را گرفتند و سیدنی لومت در فیلم "سرپیکو" از فساد در پلیس آمریکا گفت. چهره های جدیدی به میدان می آمدند همچون "ال پاچینو" و "جک نیکلسن" و "باب دنیرو" و... که هریک چند سال بعد به سوپر استارهای جدید هالیوود بدل شدند ، منتها نه سوپر استارهایی که مانند "کلارک گیبل" و "گری کوپر" و "کری گرانت"  در هیچ فیلمی ترکیب چهره و موها و میزانسن آنکادر لباس هایشان  به هم نخورد و هیچگاه در نقش منفی قرار نگیرند.

"پدر خوانده"در چنین شرایطی ساخته و اکران شد،"ماریو پوزو"که داستان های جعلی برای نشریات فکاهی می نوشت ، نوول "پدر خوانده" را براساس زندگی و پیشینه خانواده های ایتالیایی الاصل نیویورک نوشت و از طریق یکی از دوستانش به کمپانی پارامونت ارائه داد ، آنها حقوق نوول را خریدند و به پوزو پیشنهاد دادند تا فیلمنامه را هم خودش بنویسد. قصد پارامونت اولا این بود که با ساخت یک فیلم کم هزینه، واقعیت تاریخی رواج گنگستریسم در ایالات متحده دهه 20 و 30 که ناشی از همان تجارت های غیرقانونی مشروبات الکلی و مواد مخدر اشراف یهود مهاجر بود را به مافیای مهاجر ایتالیایی محدود سازند و از طرف دیگر داستان این گروههای مافیایی را تمام شده اعلام نمایند. به همین دلیل به عنوان کارگردان، فرانسیس فورد کاپولا را انتخاب می کنند. فیلمساز جوانی که در کنار راجر کورمن تجربه اندوخته و فیلمنامه هایی همچون "آیا پاریس می سوزد؟" و "انعکاس در چشم طلایی" را نوشته و چند فیلم نه چندان معروف هم از جمله "حالا تو پسر بزرگی هستی" (1967) و "مردم باران" (1969) را هم ساخته بود.

 اما گویا ماریو پوزو اصلا قبل از فروختن حقوق نوولش به پارامونت، آن را برای مارلون براندو فرستاده و خواسته بود که در نقش دون کورلئونه بازی کند که براندو هم بعد از چند تست شخصی از خودش موافقت کرده بود، اما پارامونت به هیچوجه موافق بازی مارلون براندو نبود ، چراکه خاطره تلخ ادابازی ها و خرابکاری هایش سر ساخت فیلم "شورش در کشتی بونتی" را به خاطر داشت که باعث ضرر هنگفتی بر کمپانی شده بود.

 خیلی ها برای نقش دون کورلئونه کاندیدا بودند، از "فرانک سیناترا" گرفته (که برای سومین بار بعد از فیلم های "در بارانداز" و "جوانان و عروسک ها" جایش را به براندو می داد) تا "لارنس اولیویه" و "ارنست بورگناین" و "ادوارد جی رابینسن". اما بالاخره رابرت ایونس مدیر تولید کمپانی راضی می شود که با براندو قرار ببندند. با جلو رفتن پیش تولید مشخص می شود که قضیه از یک فیلم کم هزینه خیلی فراتر است. پیشنهاد  کاپولا درباره "کارمین کارادی" برای نقش "سانی" از طرف رابرت ایونس رد می شود و به جای آن "جیمز کان" جایگزین می شود و به جای همه پیشنهادهای پارامونت مبنی بر بازیگر نقش "مایکل کورلئونه" از "وارن بیتی" و "آلن دلن" گرفته تا "برت رینولدز" و "رابرت ردفورد" و "جک نیکلسن" و "داستین هافمن" و تا حتی "جرج سی اسکات" و "اورسن ولز" ، کاپولا کاندیدای خودش ، بازیگر برادوی برنده جایزه تونی یعنی "ال پاچینو" را به کرسی می نشاند .

 اختلافات به جایی می رسد که مدیریت اصلی کمپانی تصمیم به تعویض خود کارگردان یعنی فرانسیس فورد کاپولامی گیرد و می خواهد "الیا کازان" را جانشین کند ، غافل از اینکه مارلون براندو از زمان اعترافات کازان در کمیته فعالیت های ضد آمریکایی سناتور مکارتی با وی مشکل دارد ،بنابراین  براندو تهدید می کند که اگر کاپولا برود او نیز خواهد رفت.

ساخت فیلم آغاز می شود و جرج لوکاس بدون هیچگونه اسم و عنوانی به دوستش کاپولا کمک می کند، از جمله مونتاژ سکانس مهم مذاکرات و کشته شدن "سولوزو" و "مک کلاسکی"  توسط مایکل در رستوران را انجام می دهد تا کاپولا  هم فیلمنامه نخستین فیلم بلند مستقلش یعنی "دیوارنوشته های آمریکایی " را بنویسد.

خبراینکه فیلم درباره مافیای ایتالیایی ها در نیویورک است، خیلی زود پخش می شود و مافیای اصلی را نگران می کند. نمایندگان آنها با مسئولان کمپانی پارامونت و ماریو پوزو و خود کاپولا دیدار کرده و از آنها می خواهند که در فیلم نامی از "مافیا" نیاید و از همین رو در طول فیلم هیچ کلمه ای درباره مافیا ادا نمی شود. آنها همچنین نماینده ای سر فیلمبرداری فیلم قرار می دهند و چند تن را نیز در نقش های مختلف فیلم به تهیه کننده و کارگردان تحمیل می کنند. کمپانی ناچار از پذیرفتن است، چون نفوذ مافیا در جامعه آمریکا به حدی بوده و هست که به راحتی ، هر پروژه ای را در هر مرحله ای از ساخت می توانستند متوقف نمایند.

مارلون براندو در این باره در کتاب "آوازهایی که مادرم به من آموخت" می گوید :

"...وقتی که فیلم در حال ساخته شدن بود ، یعنی در اوایل دهه 70 ، صحبت راجع به مافیا ممنوع بود. یعنی درباره آمریکا و خیلی چیزهای دیگر هم نمی توانستیم حرف بزنیم . راستی مابین گنگسترهای فیلم با آنهایی که مثلا در عملیات نظامی فونیکس آدم های زیادی را در ویتنام قتل عام کردند ، چه فرقی هست؟ مافیا هم یک شرکت تجارتی و بازرگانی بوده و هست ولی اگر درست نگاه کنیم ، می بینیم که با این شرکت های چند ملیتی که سلاح شیمیایی کشنده درست می کنند ، تفاوتی ندارد . اگر مافیا در خیابانها آدم ها را می کشت ، "سی آی ای" هم مردم را در کشورهای مختلف شکنجه کرد و به قتل رساند  و با قاچاق مواد مخدر از طریق "مثلث زرین" بسیاری را در سرزمین های مختلف به این گرد مرگ دچار کرد ، آنچه که دون کورلئونه حاضر به انجامش نبود. من که تفاوت چندانی بین قتل گنگسترهایی مثل جو گالو و کشتن برادران دیم در ویتنام نمی بینم. جز اینکه دولت ما  همیشه با نیرنگ و فریب کارهایش را به انجام می رساند..."

وقتی "پدر خوانده" به نمایش در آمد، خیلی ها غافلگیر شدند. باب تازه ای در تلفیق صنعت و هنر سینما در هالیوود باز شده بود. فیلم ، قصه آل کاپونی را روایت می کرد که عملیات گنگستری اش به خاطر حفظ خانواده ای بزرگ بود در جامعه ای غریب که برای آنها یعنی مهاجرین ایتالیایی و بچه هایشان به شدت تهدید کننده به نظر می رسید. او حاضر بود به خاطر حفظ این خانواده به هر عمل خلافی دست بزند و به خاطر حفظ اخلاقیات که از قاچاق مواد مخدر پرهیز کرد، مورد غضب رقبایش قرار گرفت و به اتهام اینکه قدیمی فکر می کند ، ترور شد. دون کورلئونه نماد سلطان کوچکی بود که قلمروی کوچکی یعنی خانواده  و همه وابستگان و فامیلش را سرپرستی و اداره می نمود، برایشان کار پیدا می کرد، زن می گرفت، از حقوقشان دفاع می کرد و آنها نیز همه مشکلاتشان را نزد او می گفتند و اطمینان داشتند دون کورلئونه مشکل گشای آنهاست.

فیلم "پدر خوانده" با چنین صحنه ای باز می شود. در اتاقی نیمه تاریک یکی از اعضای فامیل از اینکه دخترش دیگر به سنت های فامیلی اعتنایی ندارد، نزد دون ویتو عارض است. دوربین با آرامی مقتصدانه ای دون کورلئونه را به تدریج در کادر خود قرار می دهد.

کاپولا هنگام ساخت فیلم تغییرات بسیاری در فیلمنامه داد و از همین رو نام وی نیز به عنوان یکی از نویسندگان فیلمنامه درج شد. ساختار سینمایی اثر و سبک بصری کاپولا بخشی از کلیت فیلمنامه را تشکیل می دهد که بدون آن اساسا، "پدر خوانده" چیز دیگری می شد. تنش ها و به هم ریختگی جامعه ای که به ظاهر آرام است و متین و با قاعده به خوبی با شوک هایی که جا به جا در میانه فضای آرام صحنه ها و حرکات نرم دوربین جاری می شود القا شده و بر تصاویر تاریک و روشن فیلم که نوعی حس تهدید کنندگی را دائما می پراکند ، جای می گیرد. به خاطر بیاورید فصلی که کارگردان مورد غضب دون ویتو با کله اسب محبوبش در ویلای آرام و ساکتش مواجه می گردد یا وقتی دون کورلئونه در حال خرید میوه به سادگی ترور می شود و یا صحنه سوراخ سوراخ شدن سانی پس از یک تعقیب خیلی ساده و معمولی .

اصلا آرامش دون کورلئونه با ایفای نقش مارلون براندو و همچنین  کاراکتر مایکل و بازی ال پاچینو ، خود به تنهایی همه آنچه است که  که "پدر خوانده" در هر 3 قسمتش قصد بیان دارد. از همین روست که کاراکتر مایکل خصوصا در قسمت اول، پر از رمز و راز و سکوت و معنا ست. چه کسی می تواند تصور کند که آن افسر بازگشته از جنگ که برخلاف قواعد خانواده دوست دختری آمریکایی دارد و می خواهد با او ازدواج کند و بارها و بارها از سوی برادر بزرگترش، سانی با عنوان "بچه" خطاب می شود (که گویا عرضه کاری ندارد)، ناگهان پس از ترور پدر و مرگ دلخراش برادر ، با هوشمندی یکی از رقبای اصلی و حامی آمریکایی اش در پلیس نیویورک را بدون باقی  گذاردن ردی به قتل برساند و سپس برای حفظ فامیلی که پدرش برای حفظ آن زحمت فراوانی کشیده بود، تمامی رقبای دون کورلئونه را در یک زمان از دم تیغ بگذراند و چه تمثیل گویایی است آن مونتاژ موازی  صحنه های مختلف قتل  رقبا و مراسم غسل تعمید فرزند یکی از اعضای فامیل  در کلیسا که زیر پوسته ای  آرام و متین،  خشونتی افسارگسیخته را بارز می سازد. آنچه که در قسمت های دوم و سوم هم از مایکل شاهدیم.

 مایکل در قسمت دوم تقریبا هر آنچه در درونش وجود دارد را بروز می دهد، حتی در آن هنگام که باید برادر خطاکارش را علیرغم همه تردیدهایش فقط به خاطر وظیفه پدر خواندگی مجازات نماید. شاید به دلیل اینکه پوزو و کاپولا ما را به او نزدیکتر ساخته اند. نمی دانم  آیا  می توان گفت مقداری از این برون گرایی مایکل در "پدر خوانده 2" ناشی از زدوده نشدن کاراکتر سرپیکو (که پاچینو  فیلمش را یکسال قبلتر برای سیدنی لومت بازی کرده بود) از ذهنیت بازیگری اوست. چراکه به قول خود پاچینو، نقش سرپیکو در شکل دادن نوع بازی های آینده اش بسیار موثر بوده است. به هر حال پس از این دیگر کمتر نقشی از پاچینو می بینیم که آن درونگرایی راز آمیز مایکل فیلم "پدر خوانده" را با همه حرکات و سکناتش بروز دهد.

اما به نظر می آید"پدر خوانده 2" به لحاظ شخصیت پردازی،کشش فیلمنامه ای و کنش صحنه ها و همینطور ساختار سینمایی پخته تر از قسمت اول از آب درآمده است. به جرات بگویم که بازی رابرت دونیرو در نقش جوانی دون ویتو، اگر نگوییم بهتر ولی تاثیرگذارتر از ایفای نقش مارلون براندو ست.(نمی دانم اگر براندو راضی می شد نقش جوانی دون کورلئونه را هم بازی کند چه اتفاقی برای قسمت دوم می افتاد!)  دون ویتو کورلئونه دونیرو خیلی پیچیده تر و عمیق تر از  کاراکتر براندو به نظر می آید. او نقش کسی را بازی می کند که در شکل گیری نیویورک اولیه با تشکیل گنگ های مختلف و باج گیری و اخاذی و در صورت لزوم قتل و غارت در کنار دیگر هم پالکی هایش ، نقش مهمی دارد و در این میان تنها حفظ خانواده را مهم می داند ، حفظ خانواده ای به بهای از هم فروپاشی دهها و صدها خانواده دیگر می شود. دقیقا این همان شیوه و روشی است که پس از دون ویتو ، مایکل کورلئونه هم در پیش می گیرد و همه را حتی اعضای خود خانواده اش را فدای چیزی می کند که از نظر او ، حفظ تمامیت خانواده است! ولی یک مسئله که در تفاوت شخصیت دو پدر خوانده یعنی دون ویتو و مایکل در دو قسمت به چشم می خورد، نحوه ویران شدن آنهاست، چون اساسا "پدر خوانده" درباره ظهور و سقوط و ویرانی امپراطوری های سنتی سرمایه داری است. امپراطوری هایی که در شکل و شمایل خانواده های مافیایی نمود یافته اند. ویرانی دون کورلئونه وقتی است که به سهولت در هنگام میوه خریدن و در بازار با چند گلوله از پای درمی آید و بعد از آن دیگر قدرت روی پاایستادن ندارد. اینکه به چه آسانی آن هیمنه از هم می پاشد، نشان سست بنیادی چنین سیستم هایی است. سیستم هایی که نظیرش در جهان سلطه امروز به وفور یافت می شوند.

نکته جالب اینکه خود مارلون براندو که به خاطر ایفای نقش دو کورلئونه برنده جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد شد ولی برای دریافت جایزه در مراسم حضور نیافت و به جای خود سرخپوستی را فرستاد (براندو سالها از مدافعان حقوق پایمال شده سرخپوستان در آمریکا بود) در کتاب خاطراتش می نویسد:

سرخپوستی که به جای مارلون براندو برروی سن مراسم اسکار ظاهر شد و اعتراض براندو نسبت به نژادپرستی آمریکایی را اعلام کرد

 

"... برایم خیلی مضحک بود که به مراسم اسکار بروم. برپایی مراسم جشن برای مجموعه فیلم هایی که شش دهه سرخپوستان را آدم هایی وحشی و درنده خوتصویر کرده است، به راستی که مسخره بود. شاید در همان موقع سرخپوستهای بسیاری درحال شکنجه شدن بودند. اما فکر کردم اگر اسکار را ببرم، می توانم برای اولین بار در تاریخ باعث شوم که یک سرخپوست بتواند با میلیون ها مردم جهان صحبت نماید و دروغ و فریب این همه سال از سوی هالیوود را افشا و خنثی کند. یکی از دوستان سرخپوستم با متنی که برایش نوشته بودم به مراسم رفت . متنی که اعتراض به نژاد پرستی حاکم بر جامعه آمریکا بود. اما تهیه کننده برنامه آن مراسم اسکار نگذاشت که دوستم آن متن را بخواند و او تنها توانست در زیر فشاری که از سوی برگزار کنندگان تحمل می کرد ، چند کلمه ای حرف بزند. چند کلمه ای که دیگر در تاریخ اسکار تکرار نشد..."

اما شکستن مایکل در قسمت دوم مانند از پای افتادن دون کورلئونه در قسمت اول،  فیزیکی و واضح نیست ، او در واقع وقتی همسرش را برای فامیل ترک می کند، آشفته می شود و پس از قتل برادرش (بازهم به خاطر بقای خانواده) حقیقتا فرو می ریزد و ویران می شود مثل تونی لامونته در فیلم "صورت زخمی" (هاوارد هاکس) که پس  از کشتن نزدیکترین دوستش و بعد هم خواهرش به راستی ویران شد و به طور خود خواسته خود را به دم رگبار گلوله های پلیس داد.

و قسمت سوم در واقع همان مصداق پژواک اعمال است. در این فیلم هردو نفر پوزو و کاپولا به نوعی تقدیری نشان می دهند. گویا از همان اول قرار است سرنوشت دون ویتو برای مایکل هم تکرار شود با این تفاوت که مایکل حتی موفق به حفظ کامل خانواده و قدرت آن هم نشده و فامیل در حال فرو پاشی است که دختر مایکل (بابازی سوفیا کاپولا که در قسمت اول هم نقش کوچکی داشت) به اصطلاح روی مین کاشته شده پدر می رود  و در کنار آن مایکلی دیگر پیدا می شود به نام دون وینسنت ( بابازی اندی گارسیا) که پسر سانی است و برخلاف مایکل سرکش و یاغی که حاضر نیست زیر بار قواعد فامیل برود. ولی به همان سبک مایکل در قسمت اول با  قلع و قمع رقبا (و با چراغ سبز مایکل) وارد صحنه می شود و مایکل هم سرانجام مثل پدرش آرام روی صندلی بازنشستگی جان می دهد.

شاید به همین خاطر است که اگر "پدر خوانده" از 11 نامزدی اسکارش فقط 3 جایزه (بهترین فیلم و بهترین بازیگر نقش اول مرد و بهترین فیلمنامه ) برد ، "پدر خوانده 2" از 11 کاندیداتوری ، 6 جایزه از جمله بهترین کارگردانی و بهترین موسیقی متن و بهترین بازیگر نقش مکمل مرد و بهترین مدیریت هنری را هم نصیب خود کرد ولی "پدرخوانده 3" اقبال دوقسمت قبلی را نداشت و از 7 مورد نامزدی ، هیچ جایزه ای از آن خود نکرد.

فرانسیس فورد کاپولا از قبل موفقیت "پدر خوانده" پولدار شد و در قسمت دوم ، خود هم در زمره تهیه کنندگان فیلم قرار گرفت و بعد از آن کمپانی "زئوتروپ" را تصاحب کرد و به تهیه فیلم های مورد علاقه اش پرداخت . اما گویا، هم کارگردانی،  هم تهیه کنندگی و هم کمپانی داری کاپولا ، هر سه ، دولت مستعجل بودند چراکه وی علیرغم ساخت آثار برجسته ای چون "و اینک آخرالزمان"، "کاتن کلاب"، " ماهی پر سر و صدا" و بالاخره  " دراکولای برام استوکر"، معلوم نیست چرا به ورطه ساخت فیلم های ضعیف و سخیفی  مانند "جک" و سرانجام "باران ساز" (در سال 1996) و در سالهای اخیر جوانی بدون جوانی(2007) و توییکس (2011)  غلطید ، آثاری که در آنها دیگر نشانی از کارگردان "پدر خوانده" ها نبود. فقط آنچه از فرانسیس فورد کاپولا نشانی باقی گذاشته ، فیلم هایی است که گاه و بیگاه تهیه می کند  که می توان به "گمشده در ترجمه" (2003) ساخته دخترش سوفیا  یا "کینزی" (2004) و یا چوپان خوب (2006) اشاره کرد.

اما ماریو پوزو بعد از "پدر خوانده" فیلمنامه های دیگری هم نوشت که اصلا در حد و اندازه آن درنیامدند و بعضا باور اینکه نوشته خالق پدر خوانده ها هستند ،دشوار است . آثاری که به فیلم سینمایی هم برگردانده شدند ، همچون :

"سوپر من " ، " زمانی برای مردن " ، "سیسیلی" ، "آخرین دون"  و...

او در دوم جولای 1999 در نیویورک درگذشت.