مستغاثی دات کام

 
به بهانه هفتاد و دومین سال اشغال ایران توسط متفقین
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٢
 

 

 

... مانند گلوله برفی ذوب شد!

 


 جنگ جهانی دوم در تابستان 1318 شمسی آغاز شد. این جنگ ابتدا توسط آلمان و با حمله به لهستان آغاز گردید. در آن هنگام عده‌ای حدود هفتصد نفر متخصصان آلمانی در ایران مشغول کار بودند. با آغاز جنگ بین آلمان و روسیه ارتش هیتلر به سرعت در روسیه پیشرفت کرد به طوری که با نزدیک شدن به قفقاز ، بیم آن بود که سریعاً به ایران برسد. از طرف دیگر  انگلیس و امریکا طی نامه‌‌های متعددی از ایران خواستار اخراج آلمانها شدند و سرانجام در 3 شهریور 1320 قوای انگلیس از جنوب و قوای روس از شمال و غرب، خاک  ایران را مورد تجاوز قرار دادند به طوری که در چند ساعت نیروی دریایی ایران منهدم شد و شمال ایران نیز توسط روسها به تصرف درآمد، شهرهای تبریز، رضائیه، اردبیل و غیره بمباران‌ و تصرف شدند. در آن تاریخ ارتش ایران ظاهر 18 لشکر در اختیار داشت دو لشکر و دو تیپ در تهران مستقر بودند که از هر لحاظ کامل بودند ولی سایر لشکر‌ها تکمیل نشده بودند.

ضمن ادای احترام به شهدای آن روز ارتش ایران مانند دریادار بایندر و سربازانی که در مقابل هجوم نیروهای ارتش شوروی به بندر انزلی تا پای جان ایستادگی کردند و چند سرباز جانبازی که در مرز جلفا برای دفاع از میهن به شهادت رسیدند و همچنین افسران دلیر نیروی هوایی آن روز که در مقابل فرمان تسلیم سران ارتش رضاخانی ، مخالفت کرده و بر آن فرماندهان وابسته ، شورش کرده و بعضا نیز جان خود را فدا نمودند ، در اینجا نگاهی به چگونگی فروپاشی ارتش رضاخانی در مقابل هجوم قوای متفقین داریم. این مطلب ، بخشی از متن قسمت های 15 ، 16 ، 17 و 18 مجموعه مستند اشغال ساخته سعید مستغاثی است که در سال 1390 و در آستانه هفتادمین سالگرد هجوم متفقین به خاک ایران ، از شبکه خبر پخش شد. 


 

 

هجوم متفقین به مرزهای ایران در ساعت 4 بامداد روز سوم شهریور 1320 آغاز شد.همزمان با این هجوم بخش فارسی BBC در شهریور 1320  توسط یک بهایی ایرانی که ریاست محفل بهاییان بریتانیا را هم برعهده داشت ، به نام حسن موقر بالیوزی تاسیس گردید و برنامه هایش در جهت توجیه این حمله و اشغال و همچنین تغییر حکومت رضاخان به محمد رضا تهیه و پخش می گردید. سر ریدر بولارد ، وزیر مختار وقت بریتانیا در ایران در این باره در خاطراتش می نویسد:

"...این واقعا تاسف بار بود که درست در زمانی که ما احتیاج به همراهی و مساعدت مردم ایران داشتیم ، آنها به سرزنش ما بپردازند و از اینکه حامی شاه مورد تنفرشان بودیم ، اظهار گله مندی بنمایند. ولی این وضع دیری نپایید ، زیرا ما توانستیم با آغاز پخش برنامه های فارسی BBC از لندن و دهلی ، تا حدود زیادی بر این مشکل فائق آییم..."

نامه های خصوصی و گزارشات محرمانه سر ریدر بولارد که در سال 1991 در لندن منتشر شد ، نشان می دهد مطالبی که در آن هنگام برای توجیه حضور ارتش های متفقین از جمله نیروهای انگلیسی در خاک ایران  از رادیو  BBC پخش می شد ، قبلا به وسیله آن لمبتون ، وابسته مطبوعاتی سفارت انگلیس در تهران تهیه و به لندن ارسال شده بود و در موقع مقتضی به BBC دستور داده می شد که آنها را پخش نماید.

و شب سوم شهریور 1320 و در آستانه ورود ارتش های اشغالگر متفقین به ایران، رادیو BBC در برنامه فارسی خود ، شعری از فردوسی را قرائت کرد که دوازده سال بعد نیز در شب کودتای 28 مرداد 1332  خواند :

چو فردا برآید بلند آفتاب                   من و گرز و میدان و افراسیاب

در مقابل هجوم ارتش های متفقین ، ارتش صد و بیست هزار نفری ایران که با میلیاردها ریال هزینه از مالیات بیوه زن، دهقان زحمتکش، کارگران و کارمندان تأمین شده بود، ظرف 6 روز چون گلوله برفی ناگهان ذوب شد و از بین رفت و به دنبال آن فرمانده کل قوای خود را به اسارت و تبعید به جزیره موریس فرستاد. ارتشی که فقط برای سرکوبی مردم و عشایر و زحمتکشان به وجود آمده بود، سه روز نتوانست حالت دفاعی به خود بگیرد، یا عقب نشینی کرد یا فرار.

مرحوم دکتر عنایت الله رضا که در آن زمان از افسران نیروی هوایی بود ، در گفت و گو با مرکز اسناد ملی ایران اوضاع را چنین توضیح می دهد:

"... دراوایل جنگ سرلشگر نخجوان وزیر جنگ بود. ایشان اعلام کرد که افسران وظیفه ای که در پادگان کار می کنند، می‌توانند بروند و به این ترتیب پادگانها منحل شد. در نتیجه سربازانی که در پادگان کار می کردند، روستائیان و امثال اینها همه رفتند به طرف ولایتشان و آشفتگی عظیمی در آن موقع رخ داد که حتی جاده ها پر بود از آدم هایی که پیاده می رفتند؛ سربازانی که پول نداشتند و وسیله نقلیه در اختیار نداشتند. و آنهایی که در شهر خودشان و در تهران زندگی می کردند، برگشتند پیش خانواده های خود. تا آنجایی که بنده اطلاع داشتم وضع تهران خیلی آشفته شده بود. حتی بنده این آشفتگی را در اطراف کرج و ورامین می دیدم ..."

 

بنابراین قوای نظامی انگلیس برای حمله به ایران با نیروی کمتری مواجه می‌شد و به حساب آنها احتمالاً سی هزار سرباز مسلح ایران در مسیر آنها قرار می‌گرفت از این ‌رو برای برخورد با قوای ایران 19 هزار سرباز و پنجاه تانک سبک کافی به نظر می رسید. انگلیسیها معتقد بودند چون نیروهای آنها تعلیم گرفته و مانور دیده بودند لذا در جنگ چابکی داشتند و هر کدام می‌توانستند در مقابل چند سرباز ایرانی استقامت کنند و تحقیقاً این تاکتیک نظامی آنها صحیح و حساب شده بود. به این ترتیب طبعاً برتری دشمن چه از لحاظ نفرات و سلاحهای متعدد و آمادگی، فرصت مطالعه را از فرماندهان ایرانی سلب کرد، به طوری که بعضی امرا و فرماندهان آنچنان دستپاچه و حیران شده بودند که فقط فکر جان خود و خانوادشان بودند. ناگفته نماند قوای ایران نیز آنچنان مجهز نبود. آنچه ارتش ایران فراهم کرده بود همه را در دو لشکر تمرکز داده بود؛ دو لشکر قوی و بزرگ که می‌توانست چند روز اشغال تهران را تأخیر بیندازد. غالب لشکرها فاقد تحرک بودند و اساساً اسم بی مسمایی به نام لشکر بر آنها اطلاق شده بود ولی غالباً نفرات آنها از یک تیپ هم کمتر بود.

 امیرشاپور زندنیا در گفت و گو با مرکز اسناد ملی ایران ، استعداد ارتش رضاخان را چنین ارزیابی می کند:

"... ارتش ما در جبهه های جنگ از پا درآمده بود. برای اینکه فرمانده­های آن در رفته بودند. از روس­ها ترسیده بودند. گذشته از آن ارتش ما برای دفاع آمادگی رزمی نداشت. ما بیست و هشت تا توپ ضدهوایی برای کل مملکت داشتیم و پنجاه و دو تا مسلسل ضدهوایی. ارتش ما صد و دو تا تانک و بیست تا زره­پوش داشت و توپخانه ضد تانک آن منحصر به پنجاه و دو قبضه بود. در حالی که طبق چارت سازمانی، آن موقع واحدهای هر گردان می­بایست شصت و شش تا توپ ضد تانک و شش تا خمپاره انداز داشته باشد. ما صد و چهل و چهار تا گردان پیاده داشتیم و در حدود سی و چهار تا گردان سوار داشتیم که اینها جمعاً 178 تا می­شود. 178 تا را ضربدر شش قبضه خمپاره و شش قبضه اسلحه ضد تانک و شش قبضه مسلسل ضدهوایی بفرمائید. ببینید چقدر می­شود؟ چیزی در حدود  هزار تا می­شود. ما پنجاه و دو تا مسلسل ضدهوایی، پنجاه و دو تا خمپاره­انداز و پنجاه و دو تا توپ ضد تانک داشتیم که به این لشکرها نمی­رسید..."

 

 زندنیا ادامه می دهد:

"...از لحاظ سازمانی می­خواهم عرض بکنم ما هیچی نداشتیم و روس­ها با چهارصد تا تانک به ما حمله کرده بودند. از جنوب انگلیس­ها البته با تعداد خیلی کمی به ما حمله کرده بودند ولی مسئله اساسی این بود که ما نیروی هوایی نداشتیم، نیروی هوایی ما، هواپیمایی­هایی بود که مال جنگ بین­الملل اول بود. کارخانه هواپیماسازی شهباز را رضاشاه به انگلیس سفارش داده بود که برای ما هواپیمای هاریکن (یک باله) بسازد که هواپیمای جنگ دوم بود. ولی آن هم باز هواپیمای دو باله می­ساخت که معلوم است آنهایی که همدست بودند، حقه­بازی کرده بودند که آن طیاره­ها را بسازند. آن موقع حداکثر سرعت هواپیماهای دوباله ما، دویست و پنجاه کیلومتر بود. انگلیسی­ها هواپیماهای جنگی که به ما فروختند، مشابه آن را به مصر و عراق هم فروخته بودند. یعنی آخرین هواپیماهای ما انگلیسی بود. رضاشاه سی و پنج هواپیمای هاریکن از انگلیسی­ها خریده بود که آنها را به ما ندادند. بعد از امریکا هواپیما خرید که آن را هم انگلیس­ها برداشتند، سی تا هواپیما از امریکا خریده بود که انگلیس­ها آنها را هم در راه گرفتند. به هر حال ارتش ما آمادگی جنگی نداشت، یعنی بنده فکر می­کنم که سوم شهریور، اگر پیشگیری هم می­کردیم، مفید فایده نبود..."

 وقتی قوای روس و انگلیس و امریکا وارد خاک ایران شدند در تهران و سایر شهرهای ایران برای خود محل استقرار بوجود آوردند ؛ بسیاری از ادارات و سربازخانه‌ها و بیمارستانها در اختیار آنها قرار گرفت و غذا و خوراک آنها از شهرهای ایران تهیه شد. دو ماه بیشتر طول نکشید که ایران دچار کمبود مواد غذایی شد گرانی سرسام آور سراسر مملکت را در بر گرفت. به طوریکه در  سالهای 1321 و 1322 عده زیادی از مردم براثر فقر مردند و همه روزه در خیابانهای شهرها شاهدان و رهگذران عده‌ای را می دیدند که از بیماری جان می‌دادند واین وضع تا پایان جنگ در ایران ادامه داشت.  

 

تاسیس ارتش نوین ایران

 

پس از آنکه در روسیه انقلاب بلشویکی رخ داد و بریتانیا هم به دلیل مشکلات گوناگون داخلی و خارجی ناشی از جنگ جهانی اول، ناگزیر گردید نیروهای نظامی خود را از ایران فرا بخواند، تشکیل نیرویی نظامی برای پر کردن این خلاء و حمایت از حکومت کودتا و تأمین امنیت موردنظر بریتانیا در دستور کار قرار گرفت. بدینگونه است که رضاشاه اجازه و به بیان دیگر، مأموریت یافت که این نیروی نظامی را تشکیل و سازماندهی نماید و خود را به عنوان مبتکر بزرگ و اصلی تأسیس ارتش نوین ایران وانمود سازد. این ارتش در سرکوبی ملت ایران از جمله نابودی نیروی عشایر و تحکیم حکومت کودتا و تعمیق اختناق و دیکتاتوری موفقیت بسیاری داشت و رضاشاه در مرداد 1320، یعنی چند صباحی پیش از متلاشی شدن ارتش و خروج خود از کشور می‌گفت: " قشون من عالی‌ترین قشونی است که امروز در دنیا می‌توان نشان داد." اما این پرسش مطرح می‌شود که چرا همین ارتش در شهریور 1320 قادر به کمترین مقاومت در برابر هجوم بیگانه و دفاع از کشور نبود؟

نگاهی به پاره‌ای از خاطرات سپهبد احمد امیراحمدی ( نخستین سپهبد ارتش رضاخان و فرمائدار نظامی دوران جنگ) ، برای پاسخ به این پرسش و روشن شدن ماهیت آن ارتش مفید به نظر می‌رسد. ایشان در خاطرات خود می‌نویسد :

"... در ماجرای شهریور 20 به رضاشاه گفته بودم که اعلیحضرت باید یکی از دو راه را انتخاب فرمایند: یکی آنکه اگر تصمیم به جنگ گرفته‌اند و می‌خواهند در تاریخ زندگی سیاسی اعلیحضرت این نقطه ضعف نباشد که در برابر دیگران سر تسلیم فرود آورده‌اند ستاد ارتش را به همدان ببرند و با لشکرهای کرمانشاه و کردستان و لرستان و خوزستان در برابر نیروی انگلیس بجنگند و مرا هم به آذربایجان بفرستند که با قوای موجود تا آخرین نفر در برابر قوای روس بجنگم. با اطمینان به اینکه غلبه با آنهاست و ما کشته می‌شویم.... در آینده وقتی کتاب خدمات درخشان بیست ساله اعلیحضرت را ورق بزنند، در ورق آخر این است که سر تسلیم در برابر بزرگترین نیروی نظامی جهان فرود نیاورد و ایستادگی کرد و مردانه جان داد و نامی بزرگ در تاریخ به یادگار خواهید گذاشت... اگر مصلحت نمی‌دانید که به چنین کاری دست بزنید، شق دوم این است که راه به آنها بدهید و...».

ایشان در بخش دیگری از خاطراتش با اشاره به وضع نابسامان ارتش در روزهای شهریور 20 می‌نویسد:

"... به رضاشاه گفتم: با ترتیبی که من دیده‌ام، این پادگانها متفرق خواهد شد و همین پنجاه هزار نفر نظامی اگر اداره نشوند، ممکن است خودشان شهر را غارت کنند و اسباب هرج و مرج شوند."

امیراحمدی در جای دیگری عملکرد ارتش پس از آغاز حمله متفقین را اینگونه توضیح می‌دهد:

" ...در همه جا ارتش ایران، بدون استثناء، این عمل را کرد که فرماندهان قشون تا آنجا که توانستند نقدینه و اشیاء سبک وزن قشون را با خود برداشته و فرار کردند و سایر افسران و درجه‌داران و افراد هم اسلحه و مهمات و آذوقه موجود را برداشته و به این و آن فروختند. و اگر در چند نقطه هم زد و خورد شد، قابل بحث و نقل نیست."

 ایشان همچنین می‌نویسد که در آن روزهای سرنوشت‌ساز، فرماندهان عالی ارتش صورتجلسه‌ای تنظیم کردند « مبنی بر اینکه با قشونی که از افراد نظام وظیفه تشکیل شده نمی‌توان در برابر قشون منظم روس و انگلیس مقاومت کرد و ممکن است خود افراد برخلاف اینکه با دشمن بجنگند، با دشمن همکاری کنند.»

در این مورد امیرشاپور زندنیا که در آن زمان از شاهدان ماجرا بوده در گفت و گو با مرکز اسناد ملی ایران ، یکی از علل شکست ارتش را چنین می داند:

"... سرلشگر ضرغامی رئیس شورای عالی جنگ بود ولی چون ولیعهد در آن شرکت می‌کرد، رئیس شورا او  بود. ولیعهد آن وقت جوان بود و تازه مدرسه نظام و دانشکده افسری را تمام کرده بود. خسروانی فرمانده نیروی هوایی بود و امیر موثق وزیر جنگ بود که مردی دانشمند و قزاق قدیمی بود. امیر موثق، خسروانی معاون او و آقای ضرغامی، در شورای عالی جنگ تصویب کردند که ارتش نظام وظیفه را منحل کنند و به جای آن ارتش داوطلب سی و پنج هزار نفری تشکیل بدهند. یعنی در همان حین جنگ!  هیچ احمقی این کار را نمی­کند! ولیعهد هم رئیس شورا بود و زیرش را امضا کرده بود..."

دکتر غلامحسین بیگدلی از افسران ارتش رضاخان درمورد چگونگی انحلال ارتش به مرکز اسناد ملی ایران می گوید:

"... ما دوره دو ساله دانشکدة افسری را در سال 1319 و 1320 تمام کردیم. در آخر شهریور بیست، ما بایستی افسر می­شدیم، ولی از آن جایی که از هر طرف بر مملکت روشن شده بود که حوادثی روی خواهد داد، رضاشاه یک ماه ما را زودتر افسر کرد، یعنی نگذاشتند شهریور تمام بشود. چند روز قبل از آغاز شهریور، در میدان عمومی شهر، ما را جمع کردند. ما افسران دوره کوله­پشتی بودیم. یعنی هر دوره­ای که دانشکدة افسری، افسر بیرون داده بود، آن دوره یک اسمی داشت. ما افسران دوره کوله­پشتی بودیم. آن روز ما با کوله­پشتی آمدیم و شاه نطق مختصری کرد که :

«فرزندان من، افسران من! مملکت ما در حال تهدید است و ممکن است خطراتی به مملکت روی بیاورد، شما همین امروز بروید لباس افسری بپوشید، به واحدهایتان بروید و خدمت بکنید."

 

دکتر بیگدلی ادامه می دهد:

"...ما به این طریق از دانشکده جدا شدیم، آمدیم و لباس­های افسری­مان را پوشیدیم. من را به لشکر دوم منتقل کردند و دو سه روز بعد که وقایع سوم شهریور اتفاق افتاد، قشون­های بیگانه، ارتش روس، انگلیس و امریکا ایران را اشغال کردند. جنگ­های خیلی ناقص، ضعیف، مقاومت بسیار ضعیف، نشان داده شد، یعنی در حقیقت جنگی نبود، کسی نبود که از وطن مدافعه کند. در ظرف این بیست سال که رضاشاه در رأس حکومت بود، همه بلوف بود، این طور نبود که حس میهن­پرستی در مردم ایجاد بشود و یک ارتش منظم داشته باشیم. هرچه بوده ظاهری بوده و در ظرف سه روز، مملکت پنچر شد. آذربایجان، جنوب و کردستان اشغال شدند. بدبختی سر این بود که در این هنگام هم، افسرانی که در رأس بودند، اغلب نمایندگان انگلیس بودند، مثل خود رضاشاه. رضاشاه این اواخر عمر یک خرده داشت خودش را تکان می­داد شاید کارهایی بکند، گناهان گذشته را جبران بکند. ولی اینها نه. مثلاً سرلشگر احمد نخجوان، سرلشگر ضرغامی، اینها کسانی بودند که دست راست رضاشاه بودند ولی مثلاً سرلشگر احمد نخجوان، که رئیس هواپیمائی بود و اصلاً به او مربوط نبود، به تمام ستاد ارتش دستور داد که « ما تسلیم شده­ایم، خلع سلاح شده­ایم، سربازها به موطنشان بروند.» مقصود این است که این افسرها نه اینکه به وطن خدمت نکردند، در چنین روز فلاکت­بار و بدبختی که از سه جانب، سه نیروی نظامی قوی و مدرن مثل ارتش امریکا، انگلیس و روس تجاوز کرده بودند، عوض اینکه دردی دوا بکنند، ارتش را مرخص کردند.."

 

سرانجام امیراحمدی در جای دیگری روحیه رضاشاه و ارتش را اینگونه به تصویر می‌کشد: ".... متوجه شدم که سربازخانه متلاشی شده و فرماندهان نالایق و ناصالح سربازها را لخت کرده و از سربازخانه‌ها بیرون کرده‌اند.... . رضاشاه درنظر گرفته بود که شبانه به جانب اصفهان حرکت کند، ولی افسران ارشد و امراء ارتش همینکه بوی جنگ شنیدند، هر یک از گوشه‌ای فرار کردند. و رضاشاه در قصر سعدآباد درصدد حرکت به اصفهان بود که افسران با عجله تمام به فرار می‌پرداختند. وقتی من اول شب به باشگاه افسران رفتم، عده‌ای از افسران عالی رتبه را دیدم که آخرین چاره را فرار می‌دانستند. گفتم این مردم سالها از ما نگهداری کردند و به ما احترام گذاشتند برای چنین روزی. و اکنون اگر شما هم فرار کنید، لکه ننگی بر دامان تاریخ این مملکت خواهید گذاشت .... ساعت 12 شب که به باشگاه افسران آمدم، متأسفانه، آن عده افسری هم که در باشگاه بودند خارج شده بودند و بجز امیرموثق نخجوان که با رنگ پریده در راهروهای باشگاه افسران قدم می‌زد، و معلوم شد وسیله نقلیه‌اش را دیگران برده‌اند و پای فرار نداشته، افسرهای ارشد و امرای ارتش همه فرار کرده و از تهران خارج شده بودند.»

مرحوم نصرت الله خاذنی که در زمان هجوم متفقین به ایران ، از افسران ارتش رضاخانی بوده در مصاحبه ای با مرکز اسناد ملی ایران درمورد وضعیت آن روز نیروهای نظامی ایران می گوید :

... نه‌ تنها ارتش‌ منحل‌ شد، خیلی‌ واقعاً شرم‌آور است‌ که‌ من‌ این‌ را عرض‌ بکنم‌، انبارهای‌ خواروبار هم‌ به‌ وسیله­ی افسران‌ اکتیو غارت‌ شد. در هنگ‌ هفت که‌ محل‌ خدمت‌ من‌ بود، موقعی‌ که‌ انبار خواروبار را غارت‌ می‌کردند، لشگران‌ ستاد که‌ نزدیک‌ هنگ‌ هفت‌ است،‌ آمدند شریک‌ بشوند [در این غارتگری که] تیراندازی‌ شد از افسران‌ هنگ‌ هفت‌. یکی‌ از فرمانده­هان گروهان‌ دوم‌ به‌ طرف‌ افسران‌ ستاد تیراندازی‌ کرد که‌" فلان‌ فلان‌ شده‌ها شما آنجا غارت‌ می‌کنید، می‌دزدید؛ چرا آمدید با ما شریک‌ بشوید و..." یک‌ افتضاحی‌ شد. به‌ هر حال‌ انبارها را غارت‌ کردند..."

 

دکتر غلامحسین بیگدلی از افسران ارتش رضاخان ، اوضاع پس از انحلال ارتش را اینگونه تشریح می کند:

"...یادم می­آید ما در خمسه رعیت داشتیم. بیش از پنجاه، شصت سرباز از رعیت­های ما در تهران بودند. اینها هم همه خانة خانشان را بلد بودند. همه با جعبه­های مهمات و با تفنگ خانه ما آمده بودند. همه تفنگ و فشنگ داشتند. ما یک مقداری پول به آنها دادیم و به دهشان رفتند. همین­طور لشگر اول و دوم ارتش، سوار و توپخانه متلاشی شد. در مملکت بحران عجیبی به وجود آمد. تا رضاشاه بیاید دست و پا بکند و از نو ارتش را جمع و جور بکند، خیلی مشکل بود. کامیون­های ارتش را تا جاده­های مخصوصی راه انداختند که سربازها را پیدا کنند و جمع کنند، خلاصه در ظرف سه چهار روز ارتش در هم شدة فراری بدبخت را یواش یواش جمع کردند. در حین آن روزهایی که فرار می­کردند، اشخاص بی­شخصیت و لات و اراذل و اوباش مملکت، ریختند تمام انبارهای غله و انبارهای اسلحه را غارت کردند. از طرفی ارتش هرچه خواروبار داشت، دست مردم افتاد. از طرفی دیگر سلاح­ها دست مردم افتاد. مقصود این است که افسرانی مثل سرلشگر احمد نخجوانی، یک چنین آشوب و چنین خیانتی به این مملکت کردند..."

عبدالرحیم جعفری از سربازان ارتش رضاخان در گفت و گو با مرکز اسناد ملی ایران می گوید:

"... واقعه مهمی که در موقع سربازی من اتفاق افتاد، این بود که یک روزی، وقتی که جنگ شد، روبروی ستاد نیروی هوایی، فروشگاه ارتش بود که بر اثر اوضاع روز تق و لق شده بود، افسرها می‌آمدند و نمی‌آمدند. دم در ایستاده بودم که دیدم صدای توپ زیاد می‌آید. خیال کردیم که روس‌ها آمده‌اند و تهران را بمباران می‌کنند. همان موقع که صدای بمباران آمد، همه افسران ارتش و نظامی در فروشگاه ارتش و ستاد نیروی هوایی بودند، به سرعت از پله‌ها پایین می‌آمدند و فرار می‌کردند. منِ سرباز هم ایستاده بودم و این قُبه به دوش‌ها را تماشا می‌کردم. بمباران تمام شد، بعداً متوجه شدیم که رئیس نیروی هوایی وقتی که می‌آید برود به پادگان، وارد قلعه‌مرغی که می‌شود، سربازها می‌گیرند و دو‌، سه تا چک به او می‌زنند و حبسش می‌کنند و می‌ریزند و تمام اسلحه‌خانه را غارت می‌کنند. اسلحه‌ها را برمی‌دارند و فرار می‌کنند و به ستاد ارتش خبر می‌دهند. ستاد ارتش با تانک می‌آید و در قلعه‌مرغی را خراب می‌کند و یکی از افسران نیروی هوایی، سروان سجادی یا یک افسر دیگری، دو تا از هواپیماها را برمی‌دارند، پرواز می کنند روی آسمان تهران که فرار کنند، نیروی زمینی با توپ ضدهوایی به هواپیماها حمله می‌کند. به هواپیماها که حمله می‌شود، مردم تهران خیال می‌کنند که تهران را روس‌ها بمباران می‌کنند، نگو صدای همین حملاتی بوده که خودشان به هواپیما می‌کردند. بعداً ما فهمیدیم که رئیس نیروی هوایی را گرفته‌اند و کتک زده‌اند و حبسش کرده‌اند..."

گفته‌های سپهبد امیراحمدی ، دکتر غلامحسین بیگدلی ، مرحوم دکتر عنایت الله رضا و عبدالرحیم جعفری  به عنوان فرماندهان و افسران و سربازان ارتش رضاخانی و شاهدان عینی وضع شاه و ارتش در واقعه شهریور 1320، بیانگر واقعیت و حقیقت تلخی است که ماهیت نظام سیاسی حکومت پهلوی و قوای نظامی آن را به چالش می‌کشاند. البته چون امیراحمدی خود بخشی از سیستم نظامی ـ سیاسی ناسالم و ناکارآمد رضاشاه بود، قادر به درک ماهیت آن نبود. اگرچه او خود در جای دیگری از همین خاطرات از قول سرهنگ شهاب می‌نویسد:

"...مملکت چه و قشون چه؟ سرتاسر ایران یعنی املاک اختصاصی شاه و قشون نیز به منزله اسکورت شاه می‌باشد..."

اما گویا نمی‌تواند علل واقعی درماندگی شاه و ارتش در آن ایام را دریابد.

 

رضاخان در حال سوار شدن به اتومبیلی که او را برای خارج شدن از ایران، به اصفهان و سپس جنوب می برد

 

پر واضح است، از کسی که با طرح و دستور بریتانیا به سلطنت می‌رسد نمی‌توان انتظار داشت که همچون مدافعان فداکار مرزهای ایران، در هنگامه خطر برای کشور تن به جانبازی و فداکاری دهد و با استقبال از شهادت در راه وطن نامی بزرگ در تاریخ از خود برجای بگذارد. همچنین ارتشی که برای تحکیم چنین شخصی و چنین حکومتی سازماندهی شده باشد، نقشی بیش از سرکوبی ملت و اسکورت کردن آن شاه نداشته و در ایام بحران جز ننگ فرار و غارت مردم و اموال نظامی چیزی نصیب خود نخواهد کرد.

در طول تاریخ، همواره کسانی می‌توانستند در راه وطن از جان خود بگذرند و به افتخار سربازی و شرف جانبازی نائل آیند و نامی بزرگ در تاریخ از خود برجای بگذارند که از ملت برخاسته و با آن پیوندی ناگسستنی داشته و بدان ایمان داشته‌اند. و این همان چیزی بود که متأسفانه نظام سیاسی و ارتش رضاشاه از آن بی بهره بود. راز واماندگی و زبونی و تلاشی رژیم رضاشاه و ارتش آن در شهریور 1320 نیز در همین نهفته است.