مستغاثی دات کام

 
نگاهی به اسکار هشتاد و پنجم - بخش سوم
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

 

فیلم هایی نه برای اقلیت یک درصدی

 

 مرشد

The Master

 

پال تامس اندرسن پس از گذشت 5 سال و فیلم "خون برپا خواهد شد" مجددا با فیلمنامه ای از خودش به بخشی دیگر از سیستم فرهنگی و اجتماعی غرب نگاه می کند.

لنکستر تاد ، رهبر و مرشد یک فرقه شبه معنوی و نوپدید به نام "هدف" است که با سرمایه فراوان سعی در جذب آدم ها و بوجود آوردن فضایی دارد که در آن بتواند عقاید خود را ترویج دهد. عقایدی در نفی ادیان ابراهیمی و توحیدی و بسط افکار شرک آمیزش مبنی بر تناسخ و سفر در زمان و ...که در تجسم واقعی خود به فساد اخلاقی و روانی نیز می انجامد. فیلم همراه با سفر تصادفی ملوانی قدیمی به نام فردی (جواکین فونیکس )  با کشتی لنکستر تاد ، مخاطب را به درون فرقه مزبور برده و در پس یک ظاهر فریبنده ، وی را به عمق شرایط خشن و ضد انسانی درون فرقه ها رهنمون می سازد.

سخت گیری و اجرای آیین های غیر معمول لنکستر تاد که تا حدودی رفتار شارون فالکونر در فیلم "المر گنتری" ( ریچارد بروکس) را به خاطر می آورد ، وی را بیشتر تحت تسلط همسر مرموزش ، پگی نشان می دهد . از طرف دیگر رفتار عجیب و غریب اعضای فرقه "هدف" در به دام انداختن و سوء استفاده از فردی ، فیلم "بچه رزماری"( رومن پولانسکی ) را تداعی می نماید که در باره یک فرقه شیطان پرست بود.

اگرچه بازی متفاوت جواکین فونیکس و فیلیپ سیمور هافمن ، می توانست در اسکار 85 برنده جایزه شود اما به دلیل همین داستان تکان دهنده از یک فرقه شبه معنوی نوظهور (که امروزه امثال آن، بنیاد فرهنگی و فکری غرب را برای دوری از تفکرات ادیان ابراهیمی شکل می دهد) فیلم مرشد مورد توجه آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا واقع نشد.

هیچکاک

Hitchcock


 

سکا گراوسی ، فیلمساز جوانی است که پیش از این فیلمنامه های "ترمینال" ( که اسپیلبرگ در سال 2004 از آن فیلمی با بازی تام هنکس ساخت )  و "جنایت هنری" را نوشته است. اینک براساس فیلمنامه جان جی مک لاگین (نویسنده فیلمنامه هایی چون "قوی سیاه" و "مردی در خانه") برگرفته از کتاب "آلفرد هیچکاک و ساختن فیلم روانی" نوشته استفن ربلو ، فیلمی درباره فیلمساز مشهور تاریخ سینما ساخته که انصافا هم بد از کار در نیامده است.

"روانی" اولین فیلم آلفرد هیچکاک بود که وی نتوانست سرمایه کمپانی های بزرگی همچون پارامونت را برای ساخت آن جلب نماید . از همین رو با فروش خانه و ویلا و سرمایه شخصی ، آن را جلوی دوربین برد. گراوسی در فیلم "هیچکاک" به خوبی فراز و نشیب دوران فعالیت یک فیلمساز مشهور برای مستقل کار کردن در هالیوود و همچنین سر و کله زدن با محیطی که اساسا ضد خانواده و اخلاق و انسانیت به نظر می رسد را به تصویر کشیده است.

شاید از همین روست که فیلم در هیچ رشته ای در مراسم اسکار کاندیدای دریافت جایزه نشد اگرچه بازی های آنتونی هاپکینز در نقش آلفرد هیچکاک و هلن میرن به نقش آلما ( همسر هیچکاک ) قابل توجه بود.

فیلم مانند بسیاری از فیلم های ضد هالیوودی (همچون "اینلند امپایر" یا "مالهالند درایو" دیوید لینچ و یا "کوکب سیاه" براین دی پالما )، استودیوها و کمپانی های هالیوود را به چالش می کشد که در آنها هویت آدم ها مسخ شده و انسانیت انسان ها محو می گردد.

رابطه تردید آمیزجنت لی با شوهرش تونی کرتیس ( که تنها در یک دیالوگ می آید ) ، چشم پوشی ورا مایلز از ستاره شدن به خاطر حاملگی و به دنبال آن انتقاد و سرزنش همیشگی هیچکاک از او که برای یک بچه همه دنیای معروفیت را از دست داد   و بالاخره شک و سوء ظن های پایان ناپذیر آلفرد هیچکاک و همسرش به یکدیگر به خاطر روابط نامشروع جاری در هالیوود ( که نمونه اش را خود آلما در صحنه ای غافلگیر کننده از دوست قدیمی و مورد اطمینانش یعنی ویتفیلد کوک مشاهده می کند) از این کارخانه به اصطلاح رویا سازی جهنمی برای اخلاق و خانواده می سازد که کابوسش برای هیچکاک از آن قتل های زنجیره ای اد گین ( همان بیمار روانی که فیلم "روانی" براساس زندگی او ساخته شد) تکان دهنده تر است. به طور یکه حتی در یکی از این کابوس ها ، خود اد گین ،      نشانه های خیانت احتمالی آلما را به هیچکاک نشان می دهد.

اما در انتهای فیلم، بعد از اینکه نوشته می شود آلفرد هیچکاک پس از فیلم "روانی" ، 6 فیلم دیگر ساخت، این جمله نقش می بندد که "او هیچگاه جایزه اسکار نگرفت"! بازهم انتظار دارید که فیلم "هیچکاک" در مراسم اسکار امسال مورد تجلیل قرار می گرفت؟!!

 

 پرواز

Flight

 

رابرت زمه کیس  پس از یک سری انیمشن و فیلم کارتونی مثل "قطار سریع السیر قطبی" ، "بیوولف" و "سرود کریسمس" که حدود یک دهه از فعالیت وی را اشغال کرد، دوباره به ساخت فیلم زنده (نه از نوع "بازگشت به آینده" ) روی آورد و براساس فیلمنامه ای از جان گتینز ( نویسنده آثار سطحی مانند "مربی کارتر") ، فیلم "پرواز" را جلوی دوربین برد.

داستان خلبانی به نام  ویپ ویتاکر که در یک پرواز داخلی آمریکا ، با نقص فنی هواپیما روبرو شده و با وارونه کردن هواپیما در لحظات آخر سقوط ، جان بیشتر مسافرین را نجات داده، به طوریکه تنها 6 نفر در حادثه سقوط کشته می شوند. اگرچه ویپ ویتاکر به عنوان قهرمان معرفی می شود، اما چندی بعد به دلیل شانه خالی کردن شرکت هواپیمایی و کارخانه سازنده مربوطه از تقصیر خود در ساخت و نگهداری سیستم هیدرولیک هواپیما و وسایل ایمنی پرواز ، ویپ را متهم به مصرف مشروبات الکلی و مواد مخدر در هنگام پرواز می کنند و همین امر خلبان قهرمان را با مشکلات جدی مواجه می سازد.

داستان فیلم "پرواز" اگرچه ظاهرا از ماجرایی واقعی اقتباس شده که چند سال پیش در پرواز شماره 261 خطوط هوایی آلاسکا اتفاق افتاد و هواپیمای مربوطه به همین صورت دچار نقص فنی در سیستم هیدرولیک خود شد و خلبان هم در لحظات آخر سقوط ، آن را بصورت وارونه در آورد ولی مانند آنچه در فیلم "پرواز" اتفاق می افتد ، نتوانست آن را فرود آورد و در اثر سقوط آن ، کسی از مسافرین یا خدمه پرواز، جان سالم به در نبرد.

اما زمه کیس و فیلمنامه نویسش با استفاده از این داستان واقعی به معضل عدم مسئولیت پذیری کارخانه های صنایع هوایی و شرکت های هواپیمایی پرداخته و ضمنا مشکل اعتیاد به مواد مخدر و مشروبات الکلی را نیز در کادر دوربین قرار می دهد که از نابهنجاری های عمده امروز جوامع غربی و به اصطلاح مدرن امروزی است.

فیلم علیرغم ساختار قابل قبول به جز یک مورد نامزدی دنزل واشینگتن برای اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد ، در رشته دیگری کاندیدا نشد.

 

 

کلمات

The Words

 

یک فیلم جمع و جور و تکان دهنده از دو فیلمساز جوان به اسامی رایان کلوگمن و لی استرنتال که قبلا فیلمنامه "افسانه ترون" را نوشته بودند و فیلم "کلمات" نخستین تجربه کارگردانی براساس فیلمنامه ای از خودشان است.

یک "داستان در داستان" حیرت انگیز درباره نوشتن و نویسندگی و ارتباط آن با واقعیت و تجربه و حس و حال و حقیقت.

کلی هاموند ( دنیس کواید )، نویسنده ای ظاهرا موفق، برای تبلیغ تازه ترین کتابش در جلسه ای صفحاتی از داستان را می خواند . داستان درباره نویسنده ای ناموفق به نام روری جانسن (برادلی کوپر) است که به زمین و زمان چنگ می زند تا نوشته ای قابل قبول را به چاپ برساند اما همه تلاش او فقط باعث می شود تا در یک موسسه انتشاراتی به عنوان عامل خدماتی به کار گرفته شود. جانسن به طور اتفاقی و در یک خانه قدیمی به نوشته هایی دست پیدا می کند که سرگذشت غم انگیز و تراژیک خانواده دیگری را نقل می کند. خانواده ای که به دلیل اشتغالات فراوان مرد ، فرزندشان را از دست داده و زن علیرغم همه عشق خود به همسرش ، پس از یک دوره بیماری وی را ترک می کند تا اینکه سالها بعد، همسر عاشق،  وی را با بچه ای دیگر در کنار مردی دیگر می بیند.

روری جانسن این نوشته ها را به کتاب تبدیل کرده و آن را به چاپ می رساند. کتاب موفقیت شگفت انگیزی پیدا کرده و روری را به شهرت می رساند. اما در همین هنگام است سر و کله صاحب اصلی آن نوشته ها که مرد پیری ( جرمی آیرونز ) است، پیدا شده و روری و همسر و سپس مدیر انتشاراتی که کتاب را به چاپ رسانده بود ، دچار مشکلات عدیده ای می گردند.

فیلم کلمات با بازی های قابل توجه دنیس کواید ، برادلی کوپر و جرمی آیرونز ، فاصله بین واقعیت و خیال و تفاوت آنها با حقیقت را به خوبی در ادبیات و هنر دنبال می کند و فراتر از فیلم "حقه" با بازی ریچارد گر، به نتیجه ای تعمق برانگیز می رسد. متاسفانه این فیلم نیز در اسکار 85 به هیچوجه در نظر اعضای آکادمی نیامد ، شاید به این دلیل که سرمایه داری و کمپانی های انتشاراتی در آن نقش منفی و فریبکارانه ایفا می کنند!!

 

 خرید و فروش ( دلالی )

Arbitrage

 

Arbitrage"" در مفهوم اصلی کلمه به معنای بدست آوردن سود از طریق خرید و فروش جنسی است که در آن هیچ دخل و تصرفی به عمل نیاید. در واقع به زبان  خودمان همان دلالی یا واسطه گری است.

فیلم "خرید و فروش" را یک کارگردان جوان به نام نیکلاس جرکی براساس فیلمنامه ای از خودش ساخته که پیش از این فقط یک فیلم کوتاه و یک مستند در کارنامه اش دیده می شود.

فیلم درباره یک تاجر موفق به نام رابرت میلر (ریچارد گر) است که خانواده خود را نیز در شرکت   تجاری اش سهیم کرده است. بلند پروازی او باعث می شود تا سعی کند با دلالی ، دست بردن در حساب ها و مخدوش ساختن آنها ، به سرمایه بیشتری دست پیدا کند ولی یک رابطه نامشروع ، یک قتل ناخواسته و روشدن حقه بازی ها ، همه چیز را به هم می ریزد.

فیلم خوش ساخت و افشاگرانه ای از رشد سرمایه داری در آمریکا که با زد و بند و فساد مالی و اخلاقی همراه است که در این راه پلیس هم از عهده برنمی آید و دستگاه قضا و وکلا و ... هم به کمک آن می آیند و تنها این خانواده است که از هم می پاشد.

طبیعی است که چنین فیلمی ( اگرچه در مراسم گلدن گلوب نامزد دریافت جایزه بهترین فیلم درام گردید ) ولی اساسا در اسکار مطرح نشد!!

 

 تا رم با عشق

To Rome with Love

 

تازه ترین  فیلم وودی آلن مثل فیلم سال گذشته اش ( نیمه شب در پاریس ) درباره زندگی اجتماعی و فرهنگی در یکی دیگر از شهرهای عمده اروپاست .

آشنایی "هایلای" یک توریست آمریکایی در رم با یک وکیل محلی به نام میکلانجلو به دوستی نزدیک و عشق و سپس قرار ازدواج می انجامد و باعث ملاقات پدر هایلای به نام جری (وودی آلن) که یک تهیه کننده موسیقی است با پدر میکلانجلو، به نام جیانکارلو می شود که یک متصدی کفن و دفن است. و همین ملاقات موجب کشانده شدن جیانکارلو که در حمام مانند پاوروتی  می خواند به عرصه اپرا و برگزاری کنسرت می شود!!

از طرف دیگر آتونیو و میلی، زوج جوانی هستند که برای دیدار خانواده آتونیو به رم می آیند ولی هر کدام گرفتار یک معضل اخلاقی شده و در روابط نامشروع گیر می افتند .

و بالاخره لئوپولدو یک کارمند ساده است که یک روز صبح در خیابان مورد هجوم خبرنگاران قرار گرفته و به عنوان یک فرد معروف در تیتر روزنامه ها و دیگر رسانه ها قرار می گیرد، بدون آنکه خودش دلیل آن را بداند. شهرت، وی را دچار فساد اخلاقی می کنند. اما به همان سادگی که آمده بود ، به همان سادگی نیز می رود و لئوپولدو مجددا به همان کارمند ساده بدل شده و خبرنگاران و رسانه ها سراغ کس دیگری می روند!!

این بار وودی آلن معضلات اخلاقی و رفتاری و نقش پول و سرمایه داری را در تخریب خانواده ها ، فریب کاری موسسات هنری و همچنین فضای آلوده هنر اعم از موسیقی و سینما و از طرف دیگر فرصت طلبی و دروغ پروری رسانه ها را در کادر دوربینش قرار داده و با لحن طنزآمیز همیشگی اش و کلیت ساختار فرهنگی اجتماعی غرب و اروپا را به گونه ای متضاد با آنچه در "نیمه شب در پاریس" به تصویر کشیده بود ، روایت می کند. دیگر شهر رویایی وجودندارد و یک عقبه پر هیمنه فرهنگی هم آن را حمایت نمی کند. هرچه هست دنیای ظاهر فریب و مملو از کلک و فریب و دو رنگی و شارلاتانیسم است که باعث شده آکادمی اسکار را از آلن ناامید گرداند و یکی از نادرترین سالهای اسکار بدون وودی آلن و فیلمش پشت سر گذارده شود.

نکته جالب اینکه فیلم "تا رم با عشق" برای جوایز آکادمی فیلم آرژانتین و همچنین روزنامه نگاران ملی ایتالیا نامزد دریافت جایزه شد!!!

 

  وحشی ها

Savages

 

تازه ترین فیلم اولیور استون پس از قسمت دوم "وال استریت" ، درباره باندهای موادمخدر در آمریکا و همکاری آنها با کارتل های مواد مخدر در مکزیک و خاور دور است که حمایت پلیس را هم به دنبال دارد. این درحالی است که وی امسال مجموعه مستند افشاگرانه ای به نام  "تاریخ ناگفته ایالات متحده" را نیز ساخته است.

فیلمنامه"وحشی ها" را الیور استون با همکاری شان سالرنو  و دان وینسلو براساس نوولی از وینسلو نوشته است که هر دو در اصل ، فیلمنامه نویس سریال های تلویزیونی بوده اند.

دو دوست قدیمی به نام های بن (که در تایلند، مزرعه ماری جوانا را اداره می کند) و شون (یک ملوان سابق نیروی دریایی آمریکا) ، با یک تراست مواد مخدر در مکزیک وارد معامله می شوند تا محصولات مزرعه تایلندشان را به قیمت خوب به فروش برسانند.

براثر اختلافی در معامله ، تراست یاد شده به سرکردگی النا (سلماهایک) دوست دختر بن و شون به نام افلیا را دزدیده و آزاد شدن و آسیب نرسیدن به وی را ، به اجرای تمام خواسته هایشان موکول می کنند. از این پس بن و شون وارد ماجراهای ناخواسته ای می شوند که یک پلیس اف بی آی به نام دنیس را نیز درگیر می سازد تا جایی که دختر النا را می ربایند.

سرانجام ماجرا به تبادل گروگان ها در صحرایی دورافتاده می رسد که استون پایان خوب و بد را برایش رقم می زند. در پایان اول ، همه کشته می شوند ودر پایان دوم همه دستگیر شده که قهرمان ماجرا ، دنیس همان پلیس اف بی آی است!!!

الیور استون بازهم به فساد موجود در جهان سرمایه داری و توحش ناشی از آن می پردازد که کلیت سیستم اجتماعی و امنیتی غرب را در برگرفته است. فیلم فراتر از آثاری مانند "قاچاق"(استیون سودربرگ) نظام سرمایه داری امروز غرب را زیر علامت سوال برده و با فیلمی  خوش ساخت ، بر جنبش وال استریت مهر تایید می زند.

طبیعی است که چنین فیلمی علیرغم ساختار حرفه ای و بازی های خوب هنرپیشگانی مانند بنسیو دل تورو ، هیچ جایی در میان جوایز متععد اسکار و حلقات آن نداشته باشد!!

 

تجارت در کنار ایدئولوژی

 

اسکای فال

Skyfall

 

بیست و سومین فیلم جیمزباند ، بعد از مایکل آپتد و جان فورستر بالاخره یکی دیگر از کارگردانان معتبر امروز سینمای آمریکا یعنی سام مندس ( سازنده فیلم هایی چون "زیبای آمریکایی" ، "راهی به پریدیشن" و "جاده رولوشنری" ) را هم به دام انداخت تا با فیلم "اسکای فال" به جمع جیمزباندسازان بپیونند.

فیلمنامه ای از رابرت وید و نیل پورویس (که از دوره ایفای نقش پیرس برازنان ، فیلمنامه های جیمزباند را نوشته اند) و همکاری جان لوگان (با سابقه ای پربار از نوشتن فیلمنامه هایی مانند "گلادیاتور"، "ماشین زمان"، "آخرین سامورایی"، "هوانورد"، "سویینی تاد"، "رنگو"، "هوگو" و ...) که توانسته فیلمنامه را از آن حالت تخت و یک بعدی سایر آثار جیمزباند بیرون آورده و فیلمی متفاوت با آثار قبلی از کار بیرون آید. فیلمی که در آن جیمزباند با همکاری افراد دیگر به قلع و قمع بدمن قصه می پردازد؛ یکی از ماموران MI6  که براثر مصلحت طلبی M در مبادله وی با چند جاسوس اسیر اینتلیجنت سرویس گرفتار تروریست ها شد و حالا در صدد انتقام برآمده است. از همین روی تا راس سازمان امنیتی بریتانیا نفوذ کرده و یک لیست بلند بالا از مامورین MI6 را به تروریست ها لو داده است. حالا مامور 007 که از قضا در همان شروع ماجرا به دنبال تعقیب و گریز با یک به اصطلاح تروریست، مورد اصابت گلوله همکارش قرار گرفته و تصور می رود که مرده ، وارد قضیه شده و با همکاری یک Q  جدید که متخصص کامپیوتر است به اضافه همان همکار خطاکارش و یک M جدید و همچنین دوستی قدیمی در محل زادگاهش که اسکای فال نام دارد ، به جنگ مامور خائن و تروریست های همکارش می رود.

حالا دیگر MI6 که تا همین چند سال پیش اساسا موجودیتش از سوی دولت بریتانیا تکذیب می شد، سوژه اصلی آخرین فیلم جیمزباند قرار گرفته که در مقابلش همان به اصطلاح تروریست هایی قرار دارند که بیش از 10 سال است، به مسلمانان منتسب می شوند. به این ترتیب تمام فیلم در ستایش و دفاع و جانبداری و برانگیختن حس همذات پنداری مخاطب با یک سرویس امنیتی و جاسوسی  MI6)) صرف می شود که یک تاریخ فعالیت ضد بشری در اقصی نقاط جهان و کارنامه ای مملو از جنایت و ترور و به دام انداختن آزادیخواهان و قتل و شکنجه آنان دارد.

"اسکای فال" از معدود فیلم های جیمزباند است که در اسکار مطرح شده ؛ نامزد 5 جایزه و برنده 2 اسکار بهترین آواز و بهترین تدوین جلوه های صوتی. در حالی که 23 جایزه را از انجمن ها و مراسم و نهادهای دیگر سینمایی دریافت کرده و در 44 مورد هم نامزد دریافت جایزه شده ، رکوردی که در طول تاریخ ساخت جیمزباند بی سابقه است! در حالی که به لحاظ ساختار سینمایی ، "اسکای فال" برتر از دیگر فیلم های جیمزباند نیست و تمام قوانین و قواعد آن از قبیل سکانس افتتاحیه ، تیتراژ موزیکال ، فراز و فرودهای کلیشه ای و کاراکتر همیشگی این شخصیت افسانه ای را حفظ کرده و جیمزباند آن حتی بیشتر از دو فیلم قبلی که دانیل کریگ نقش وی را ایفا کرده بود ، به کاراکترهایی که شان کانری و راجر مور بازی می کردند ، نزدیک شد با همان خصوصیان بی خیالی ، زن بارگی و استفاده از وسایل الکترونیکی Q به جای زور بازو و سانتی مانتالیسمی که در دو جیمزباند قبلی به وضوح به چشم می خورد!

 

 هابیت : یک سفر غیر منتظره

The Hobbit: An Unexpected Journey

 

پیتر جکسون پس از سه گانه ارباب حلقه ها،دو فیلم "کینگ کنگ" و "استخوان های دوست داشتنی" را به علاوه چند مستند درباره فیلم های قبلی اش ساخت و چند فیلم از جمله "ماجراهای تن تن" اسپیلبرگ را نیز تهیه کرد ولی همواره در فکر ادامه ساخت سری ارباب حلقه ها بود که هنوز برخی کتاب های جی آر آر تالکین ( نویسنده ارباب حلقه ها ) باقی مانده بود. از این رو به سبک وسیاق جرج لوکاس در سری جنگ های ستاره ای ، به زمان پیش از اتفاقات قسمت اول ارباب حلقه ها ( یاران حلقه ) یعنی زمان چگونگی دستیابی بیلبو بگینز (که در ابتدای همان قسمت اول، جشن تولد 111 سالگی خود را برگزار می نمود) به حلقه برگشت کرده و اتفاقات پیش از آن را از زمان 51 سالگی بیلبو نقل می کند که چگونه 12 کوتوله به سرکردگی پادشاهشان ، ثورین از نسل ثرور و ثرین با راهنمایی گندالف ( جادوگر مثبت سری فیلم های ارباب حلقه ها ) به خانه محقر بیلبو در شایر آمده و وی را به عنوان یک هابیت ، ترغیب می کنند تا آنها را در انتقام از اسماگ ، اژدهایی که سالها پیش سرزمین آنها ، اربور را در کوهستان تنها ، به دلیل طلاهایش اشغال کرده ، یاری کند.

سفری واقعا غیر منتظره و البته فانتزی به سبک و سیاق خود ماجرای ارباب حلقه ها آغاز می شود و این گروه بر سر راه خود با ترول ها، گابلین ها و دیوهای سنگی عظیم الجثه مواجه شده و از شرشان خلاص می شوند تا اینکه هابیت در یک عقب افتادگی از گروه به گولام ( که او را از قسمت دوم ارباب حلقه ها به خاطر داریم ) برخورد کرده و در یک غافلگیری ، حلقه را از او بدست می آورد. آنها پس از تجدید قوا در ریوندل، سرزمین الف ها و برخورد با الروند و گالادریل و سارومان ( که همه این   شخصیت ها را  هم از سری ارباب حلقه ها به یاد داریم ) راهی "کوهستان تنها" شده و آماده برخورد با اسماگ می شوند.

در این فیلم اقتباس شده از آثار تالکین توسط پیتر جکسون ، بازهم با یک اثر طولانی 3 ساعته مواجهیم که البته اتفاقات عجیب و غریبی که رخ می دهد ، باعث می شود آن را راحت تر از فیلم هایی مانند "لینکلن" و "بینوایان" و حتی "جانوران حیات وحش جنوب" تحمل نماییم.

همچنان فران والش (همسر پیتر جکسون) و فیلیپا بوینس که درنوشتن فیلمنامه تمامی قسمت های قبلی ارباب حلقه ها ، جکسون را همراهی کرده بودند، در نوشتن فیلمنامه "هابیت : یک سفر غیر منتظره" نیز با وی همکاری داشته اند به اضافه اینکه این بار گیلرمو دل تورو ( سازنده سری "هل بوی" و "هزارتوی پن" ) هم این گروه را یاری رسانده است.

اما گویا فعلا دیگر صلاح نیست آکادمی به فیلم های جکسون / تالکین روی خوش نشان دهد ، شاید مثل ارباب حلقه ها ، قسمت سوم آنها بازهم اسکارها را درو کند. عجالتا 3 نامزدی اسکارهای بهترین آرایش مو ، طراحی تولید و جلوه های تصویری کفایت می کند . اما یک موضوع دیگر هم وجود دارد ، علیرغم گرایشات واضح صهیونیسم مسیحی جی آر آر تالکین که در سری ارباب حلقه های هم به وضوح حضور داشت و علیرغم نوشتن کتاب هابیت در سال 1937 ( 11 سال پیش از تشکیل اسراییل ) که آشکارا اشاره به بازپس گیری سرزمین مادری و نشانه هایی که وجود دارد حکایت سرزمین مادری همان فلسطین اشغالی است اما در شرایط فعلی که رژیم صهیونیستی ، سرزمین فلسطین را اشغال نموده و این فلسطینی ها هستند که از سرزمین مادری خویش به دور افتاده اند ، اینک نشانه های فیلم و داستان و به خصوص آن سروده ای که در ابتدا و انتهای فیلم درباره بدست آوردن و بازگشت به سرزمین مادری خوانده می شود ، بیش از هر موضوعی آوارگی و بی خانمانی و دوری از وطن فلسطینیان را معنی می دهد و اژدهایی که برروی طلاها خیمه زده ، بیش از هر چیز اسراییل و رژیم صهیونیستی را به ذهن متبادر می سازد . از این رو فیلم "هابیت: یک سفر غیر منتظره" در واقع حکم تف سربالا را پیدا کرده و به خواست خدا ، ساختار و محتوایی در جهت آرزوهای مردم فلسطین یافته ، بدون آنکه سازندگان آن چنین قصد  و عزمی داشته باشند!!