مستغاثی دات کام

 
نگاهی به اسکار هشتاد و پنجم - بخش دوم
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

 

اسکار 85 ، ضد جنبش وال استریت

 

 

 

آنچه بیش از هر موضوعی می تواند فیلم های اسکاری و به خصوص کاندیداهای بهترین فیلم را به یکدیگر پیوند دهد ، تجلیل و تبلیغ سرمایه داری به عنوان نجات بخش و تنها راه رهایی برای مردم و اقشار مختلف است. این درحالی است که طی یکی دو سال گذشته جنبش ضد سرمایه داری موسوم به جنبش وال استریت ، مهمترین مسئله و حرکت اجتماعی در آمریکا و غرب بوده که به نمایندگی از اکثریت 99 درصدی ملت آمریکا برعلیه اقلیت یک درصدی سرمایه دار قیام کرده اند. اما رسانه های آمریکا که در اختیار همان اقلیت یک درصدی است، بی محابا اخبار و گزارشات و موجودیت این جنبش را سانسور کرده و به منافع خود را به عنوان منافع ملی آمریکا تبلیغ کرده است. سینمای هالیوود نیز در طول این یکی دو سال نه تنها به جنبش 99 درصدی وال استریت نپرداخته بلکه در مقابل ، همان اقلیت یک درصدی را به عنوان منجیان و آدم های مثبت در فیلم نمایش داده و حرکات اعتراضی و ضد سرمایه داری را به عنوان اقداماتی ابتر و بی حاصل و بعضا ضد تمدن و حتی ضد بشریت در کادر دوربین خود قرار داده است . بیشترین نشانه های این تصویر را در فیلم های اسکاری می توان رویت کرد:

 

آرگو

Argo

 

سومین فیلم بلند سینمایی بن افلک پس از "بچه رفته است ، عزیزم" و شهر ، براساس فیلمنامه کریس تریو و کتاب تونی مندز مامور CIA حکایت فراری دادن 6 آمریکایی پناهنده شده در سفارت کانادا ، پس از تسخیر لانه جاسوسی آمریکا در تهران است. فیلم براساس مصاحبه خود بن افلک با سفارش و حمایت سازمان CIA ساخته شده و بنا به گفته برخی دست اندرکاران ارشد سیاسی ایالات متحده در زمان تسخیر لانه جاسوسی آمریکا مانند جیمی کارتر ( رییس جمهوری) ، گری سیک (معاون مشاور امنیتی رییس جمهوری) ، کن تیلور سفیر وقت کانادا در تهران و همچنین شاهدان ماجرا مانند برخی دانشجویان پیرو خط امام و حتی برخی گروگان ها ، کاملا از واقعیت به دور بوده و در واقع سناریوی سازمان CIA یا همان سرویس جاسوسی و امنیتی سرمایه داران آمریکایی را به تصویر کشیده است.

در این سناریو ، هالیوود و استودیوهای آن با جعل یک فیلمنامه و تولید یک فیلم علمی تخیلی به نام "آرگو" به کمک سازمان CIA و مامور آن می رود تا بتواند 6 آمریکایی را تحت عنوان عوامل تولید فیلم یاد شده از ایران خارج کند اما نه آن فیلم ساختگی ، نقشی در فیلمنامه اصلی ایفا می کند و نه اساسا نقش پذیری 6 آمریکایی به عنوان عوامل فیلم یاد شده ، در فیلمنامه جا می افتد. معلوم نیست چگونه کاراکترهایی که به عنوان مامور ایرانی در فیلم قرار داده شده اند و کوچکترین حرکات گروه آمریکایی را زیر نظر دارند ، با این سناریوی احمقانه قانع شده و به گروه آمریکایی ، اجازه خروج می دهند.

بلاهت و بی منطقی در تمام لحظات فیلمنامه آرگو بارز است؛ از حضور کودکان و خردسالان برای چسباندن قطعات خرد شده اسناد سفارت تا گردش گروه در بازار تهران تا صحنه هایی مانند در آتش سوختن یک ماشین در خیابان های تهران در حالی که بقیه بی خیال از کنارش می گذرند!! و تا تعقیب و گریز هواپیمای حامل آمریکایی ها در باند فرودگاه ( در حالی که به راحتی و با یک تماس می توانستند برج مراقبت را از صدور مجوز پرواز برای آن باز دارند) که صحنه ای مشابه در فیلم تبلیغاتی دلتا فورس را به یاد می آورد با این تفاوت که صحنه یاد شده در فیلم دلتا فورس منطق خود را داشت ولی در این فیلم به هیچوجه قابل قبول نیست. به قول دیوید تامسون اگر منطق چنین صحنه ای را بپذیریم بایستی براساس همین منطق  و در ادامه فیلم ، ایرانی ها هواپیمای فوق را منفجر می کردند!!!

تهیه کنندگی جرج کلونی و گرنت هسلو و همچنین حضور کمپانی برادران وارنر به عنوان یکی از استودیوهای اصلی هالیوود به عنوان تولید کننده فیلم ، از نکات دیگر حضور فیلم در اسکار هشتاد و پنجم است.

 

 

زندگی پی

Life of Pi

 

بازگشت انگ لی کارگردان تایوانی هالیوود پس از فیلم کوهستان بروکبک ( که برایش اسکار بهترین کارگردانی را در سال 2006 به همراه داشت) با فیلمنامه دیوید مگی ( از او فیلمنامه در جستجوی نورلند را به خاطر داریم ) براساس نوول پرفروش یان مارتل حکایت نوجوانی به نام پی پاتل را روایت می کند که پسر یک تاجر بزرگ و مالک یک باغ وحش در هندوستان است که به دلیل فروش باغ وحش خود و زندگی در کانادا عازم این کشور می شود ولی در میانه راه گرفتار توفان شده و تنها پی به همراه یک ببر بنگال به نام  ریچارد پارکر ، یک گورخر که پایش شکسته ، یک کفتار و یک اوران اوتان به داخل یک قایق نجات می رسند. کفتار ، هم گورخر و هم اوران اوتان را می کشد و ببر هم او را از قایق بیرون می اندازد. پی و ریچارد پارکر یعنی همان ببر در قایق باقی می مانند که سفری سخت و هراسناک را از میان آب های اقیانوس آرام تا سواحل مکزیک طی می کنند بدون آنکه با یکدیگر کنار بیایند. در پایان پی داستان دیگری هم برای نمایندگان شرکت صاحب کشتی غرق شده تعریف می کند که کاراکترهایش اگرچه انسان هستند ولی سرنوشت آنها ، شباهت عجیب و غریبی به گور خر و کفتار و اوران اوتان و ببر قایق پی دارند.

فردی که به عنوان نویسنده ، نقل این ماجراها را از زبان پی پاتل می شنود ، پی می برد که گورخر در واقع ملوانی از کشتی بوده و اوران اوتان همان مادر پی بوده و کفتار ، آشپز خشن و بداخلاق کشتی و بالاخره ببر بنگال هم همان خود پی است که وی برای بازگویی ماجرایش از آنها استفاده کرده تا قصه اش ، شکل و شمایل دلپذیرتری بگیرد. چراکه در آن قایق نجات مابین آنها اتفاقاتی افتاده بوده که نقل آن خجالت آور می نموده است. مثلا اینکه آشپز ابتدا پای ملوان را به بهانه شکستگی قطع کرده و سپس او را می کشد و همینطور مادر پی را هم به قتل می رساند و پس از آن هم پی به انتقام این جنایات و یا از ترس مرگ ، او را می کشد.

انگ لی و دیوید مگی در پایان فیلم ، به وضوح دنیای انسان های امروز را به باغ وحشی شبیه می سازند که وجود یک سرمایه دار و تاجر مانند پدر پی در بالای سر آنها و به عنوان مالک و اربابشان ، ضروری و لازم می نمایاند که در غیر این صورت ، آنها مانندحیوانات به یکدیگر حمله ور شده و همدیگر را به قتل می رسانند.

از طرف دیگر پی که از ابتدا به دنیال خدا و اعتقادات الهی بوده ، پس از گذر از میلیون ها خدای هندی و بعد از یهودی و مسیحی شدن و اسلام آوردن ، در میانه دریاها و در اوج درماندگی خدا را می خواند. اما او در جزیره ای نجات پیدا می کند که خود آدمخوار است و در انتها وقتی داستانش را برای نویسنده بازگو می کند که بنا به توصیه ای برای درک خدا نزد پی آمده ، یافتن خدا را مانند قبول نمونه دلپذیرتر داستان قلمداد می کند و می گوید همان گونه که نویسنده مایل است که قصه خیال پردازانه سفر پی به همراه آن ببر بنگال را به جای ماجرای کشت و کشتار آشپز و ملوان و مادرش بپذیرد ، خدا را هم برای آرامش بیشتر باید پذیرفت. در واقع از نظر انگ لی و دیوید مگی ، خدا تنها خیالی برای آرامش یافتن است و بس!

این نوع آثار شرک آمیز و ضد باورهای الهی هم از جمله اصول نانوشته هالیوود برای زدودن افکار و اعتقادات توحیدی و گرایشات ادیان ابراهیمی است. چنانچه در طول فیلم ، همواره شاهد ادای احترام پی نسبت به خدایان متعدد هندو و برهمایی هستیم ولی ارزش ها و اعتقادات اسلامی و مسیحی به تمسخر کشیده شده و ناکارآمد جلوه داده می شودند.

دومین اسکار بهترین کارگردانی برای انگ لی به خاطر فیلم زندگی پی ، شاید منصفانه ترین جایزه اسکار امسال ( البته در میان رقبای موجود ) بود .

 

 

جنگوی آزاد شده

Django Unchained

 

کویینتین تارانتینو پس از 3 سال بازهم براساس فیلمنامه خودش ، فیلمی برای برادران واینشتاین (صاحبان قبلی میراماکس) ساخته که بار دیگر  وی را در اسکار مطرح ساخته و پس از فیلم "حرامزاده های لعنتی" که تنها یک اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد را برای کریستوفر والتز به همراه داشت ، این بار علاوه بر کریستوفر والتز (  برای ایفای نقش مکمل مرد ) ، اسکار بهترین فیلمنامه را هم برای تارانتینو به ارمغان آورد.

فیلم درباره یک سرمایه دار و جایزه بگیر آلمانی به نام دکتر شولتز است که به دنبال کشتن افراد تحت تعقیب ( اغلب آزار دهنده بردگان سیاهپوست) و تحویل جسد آنان برای دریافت جایزه دشت ها و کوها را پشت سر می گذارد. دراین مسیر برای یافتن 3 نفر از همین تبهکاران تحت تعقیب به نام برادران بریتل ، ناچار می شود تا برده ای به نام جنگو را آزاد کرده و همراه او به شکار تبهکاران بپردازد. شولتز از جنگو یک هفت تیرکش حرفه ای می سازد که پس از شکار گروهی از تبهکاران ، در پایان زمستان راهی مزرعه کالوین کندی در می سی سی پی شوند تا همسر مفقود شده جنگو را بیابند. این ماجرا تا نبردی خونین و قتل همه افراد کندی از جمله خودش و حتی دکتر شولتز پیش می رود و در آخر این جنگوست که با همسرش از مزرعه تخریب شده ، بیرون می روند.

فیلم جنگوی آزاد شده که ظاهرا به مسئله تقابل با برده داری می پردازد ، عملا بازهم  سرمایه داران را عامل این آزادی و رهایی و عصیان برده ها برای رهایی  معرفی می کند. دکتر شولتز ، یک سفید پوست سرمایه دار است که باعث آزاد شدن جنگو می شود ، سپس او را آموزش داده تا به یک تیرانداز مجرب تبدیلش سازد و پس از آن نیز این هوشمندی و نقشه های دکتر شولتز است که گام به گام جنگو را به همسرش نزدیک می کند در تمام این مسیر ، همواره دکتر شولتز ، انسانی آگاه ، متفکر ، هوشمند و زیرک نشان داده می شود در حالی که جنگو مردی عجول ، احساساتی ، بدون فکر و خودخواه تصویر می شود.

بقیه سیاهپوستان نیز اغلب آدم های دست و پا بسته مانند همه برده هایی که می بینیم و یا آدم فروش و خائن مثل استفن ( با گریم و بازی غیر معمول سمیوئل ال جکسون ) هستند ولی در میان سفید پوستان حتی ارباب خبیثی همچون  کالوین کندی ( لئوناردو دی کاپریو ) رفتاری جنتلمن گونه و عاقلانه دارد.

فیلمنامه و کارگردانی تارانتینو ، پیشرفت قابل ملاحظه وی را نسبت به آثار اخیرش مانند حرامزاده های لعنتی ، گریند هاوس و دو قسمت بیل را بکش نشان می دهد ولی در مورد اینکه اسکار بهترین فیلمنامه اریژینال را دریافت نماید ، جای حرف و سخن بسیار است.

 

لینکلن

Lincoln

 

بیست و هفتمین فیلم درباره شانزدهمین رییس جمهوری آمریکا را استیون اسپیلبرگ با فیلمنامه ای از تونی کوشنر ( که فیلمنامه "مونیخ" را هم برای او نوشته بود ) براساس قسمتی از کتاب دوریس گودوین ساخته است که در واقع سومین فیلم سال جاری درباره این رییس جمهوری مورد علاقه هالیوود محسوب می شود. دو فیلم دیگر با مایه های نیمه فانتزی ( "آبراهام لینکلن : شکارچی خون آشام" ساخته تیمور بکمامتوف و "لینکلن علیه زامبی ها") آثار قوی تری نسبت به ساخته اسپیلبرگ به نظر آمدند.

فیلم 150 دقیقه ای اسپیلبرگ تنها به تلاش های آبراهام لینکلن برای گنجاندن اصلاحیه برابری نژادی در قانون اساسی ایالات متحده و جلب نظر نمایندگان مجلس قانون اساسی می گذرد. دقایق طولانی و کسالت بار کوشش لینکلن و همکارانش برای جلب نظر سناتورهای مجلس قانون اساسی جهت رای مثبت به اصلاحیه یاد شده ، کاملا فیلم را از نفس می اندازد و این در سینمای اسپیلبرگ که بیش از هر چیز به قصه و ریتم اهمیت داده ، کاملا غیر منتظره می نماید ، گویی وی اصلا حوصله پرداخت بهتر و بیشتر داستان را نداشته و یا مطمئن بوده که فیلم در هر صورت در زمره آثار اسکاری قرار می گیرد!

اسپیلبرگی که حتی در ضعیف ترین فیلم هایش مانند "هوک" یا "همیشه" و یا "اگه می تونی منو بگیر" ، خلاقیت هایی دیده می شد اما در فیلم "لینکلن" زحمت خلق کوچکترین لحظه ماندنی در ذهن را به خود نداده است.

ضعیف ترین بخش فیلم "لینکلن" از قضا همان عنصری است که جایزه اسکار گرفته یعنی بازی دانیل دی لوییس که در دو فیلم "پای چپ من" و "خون برپا خواهد شد" ، بازی های خوبی ارائه کرده بود تا اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد به وی تعلق گرفت.

اما فیلم "لینکلن" نیز به تنها موضوعی که اشاره ندارد ، تلاش سیاهپوستان برای گرفتن حق و حقوقشان است. در واقع تنها آدم هایی که در فیلم اسپیلبرگ نمودی ندارند همانا سیاهوستان هستند که گویا فیلم درباره احقاق حقوق آنان ساخته شده است.

در فیلم "لینکلن"  نیز این سرمایه داران سفیدپوست هستند که نسبت به نژاد سیاه و برده هایشان ابراز ترحم کرده و به آنها در برابر قانون ظاهرا حقوقی برابر اعطاء می نمایند. مقوله ای که براساس اسناد تاریخی نه خود آبراهام لینکلن به آن اعتقادی داشت و نه همراهانش. در واقع آنچه امثال لینکلن را وادار کرد تا قانون لغو برده داری را اعلام نماید ، آزاد کردن برده هایی بودند که در مزارع جنوب کار می کردند و بایستی  به کارخانه های سرمایه داران شمال و همینطور خدمت در ارتش یانکی ها جلب می شدند!

 

 کتاب بارقه امید

Silver Linings Playbook

 

دیوید او راسل که فیلم هایی مانند "3 پادشاه" و "من هاکابیز را دوست دارم" را در کارنامه اش دارد و دو سال پیش هم با فیلم"جنگجو" نامزد جایزه اسکار شد، اینک براساس نوول متیو کوییک،     فیلمنامه ای نوشته و فیلمی ساخته که بازهم اشاره دیگر به عوامل قدرت نرم آمریکایی ( به قول جوزف نای تئوری پرداز معروف ایالات متحده ) محسوب می شود: فوتبال آمریکایی و شرط بندی روی آن و همچنین مسابقات رقص که در فیلم "کتاب بارقه امید" در واقع پیوند دهنده مجدد یک خانواده از هم پاشیده هستند و آرام بخش روحیه آدم هایی که تا مرز جنون و دیوانگی پیش رفته بودند.

پت سولیتانو ، که براثر مشاهده خیانت همسرش ، به بیماری روانی دچار شده ، پس از 8 ماه از کلینیک بیماران روانی بیرون می آید درحالی که بایستی تحت نظر پلیس باشد . او در کنار پدرش که برای جمع آوری سرمایه جهت تاسیس رستوران به شرط بندی برای تیم های فوتبال آمریکایی روی آورده ، سعی می کند زندگی تازه ای پیدا کرده و نزد همسرش نیکی بازگردد ولی تلاش هایش برای این بازگشت ، وی را با بیوه ای به نام تیفانی آشنا می سازد که او هم دچار تنش های روانی است. تیفانی برای رساندن پیغام های پت به نیکی ، شرط حضور وی در یک مسابقه رقص مشترک را قرار می دهد.

بالاخره سرنوشت سرمایه پدر پت به یک شرط بندی مشترک بر سر بردن تیم ایگلز و مسابقه رقصی می رسد که بایستی پت و تیفانی به طور مشترک آن را اجرا نمایند. کسب امتیاز مناسب آن مسابقه به همراه برنده شدن تیم ایگلز باعث رونق زندگی خانواده سولیتانو ، سر و سامان گرفتن پت و تیفانی و گرد هم آمدن همه افراد خانواده و دوستانشان می شود.

 

بینوایان

Les Misérables

 

یکی از محبوبترین قصه های تاریخ سینما در طول سالهای گذشته که بارها و بارها به فیلم و سریال و حتی انیمیشن و کارتون درآمده و باعث شده که انواع و اقسام ژان والژان و ژاور و فانتین و کوزت و تناردیه بر پرده سینماها نقش ببندند.

تام هوپر ( که 2 سال پیش با فیلم "سخنرانی پادشاه" اسکار بهترین فیلم را گرفت ) فیلمنامه ای از ویلیام نیکلسون ( که فیلمنامه "گلادیاتور" در کارنامه اش به چشم می خورد ) را جلوی دوربین برده  که وی نیز این فیلمنامه را براساس نمایش موزیکالی نوشته که برای اولین بار در سال 1980 در پاریس اجرا شد. نمایشی که در اصل توسط 3 نفر متخصص صدا به اجرا درآمد: آلن بوبیل ، کلود میشل شونبرگ و هربرت کرتزبرگ. شاید از همین روی باشد که موزیکال فوق به هیچوجه نتوانست حق مطلب را نسبت به ویکتور هوگو و رمان ماندگارش ادا کند.

فیلم تام هوپر از همین جهت اساسا به یک فیلم نمی ماند و ای کاش این نمایش موزیکال را به حال خود و همان  اجرای روی سن نمایش رها می کرد و خود،  اقتباس مستقلی از بینوایان ارائه می کرد. حضور بازیگرانی مانند راسل کرو و آن هاتاوی و هیو جکمن که اصلا برای موزیکال سینمایی مناسب نیستند ، صحنه های کشدار و کسالت بار و ترانه هایی که بر این کسالت فضا می افزایند ، این مدعا را تقویت می کند.

اما تام هوپر و فیلمنامه نویس و موزیکال سرایانش به رمان ویکتور هوگو هم وفادار نبوده اند و در فیلم خود ، فقط یک نیمه از قصه او را دیده اند. آنها برخلاف ویکتور هوگو اقدام  ماریوس و سایر انقلابیون را به گونه ای ابتر ، بی حاصل و سبکسرانه نشان می دهند که از کوچکترین حمایت مردمی نیز برخوردار نیست. در حالی که هوگو مابین اعمال نیک و صدقه های انسانی کشیش و ژان والژان با قیام انقلابیون، موازنه و تعادلی برقرار ساخته و اگرچه شکست قیام پاریس را روایت می کرد ولی به هیچوجه آن را ناموفق تعبیر نکرده و صرف صورت گرفتن آن را مثبت تلقی می نمود.

اصالت دادن فیلم "بینوایان" تام هوپر به سرمایه داری ( تاکید براینکه حتی رهبران انقلاب و قیام ، فرزندان سرمایه داران هستند  یا تلاش ژان والژان برای بدست آوردن سرمایه است و خدمات انسان دوستانه وی در دوران سرمایه داری اش  صورت می گیرد) تاییدی دیگر بر همین وجه به نظر می آید. تظاهرات افراد فقیر و ندار که به صورت توده های نامنسجم نشان داده می شوند و کورکورانه به این سو و آن سو کشیده می شوند یا در شکل و شمایل اطرافیان تناردیه به دزدی و غارت اشخاص پولدار می پردازند، حکایت دیگری از نگاه امروز هالیوود در حمایت از سرمایه داری و جنبش ضد وال استریت به نظر می آید.

 

 

عشق

Amour

 

پس از فیلم "روبان سفید" ، این دومین فیلم نخل طلایی میشل هانکه ، فیلمساز آلمانی است که در مراسم اسکار مطرح شده و اسکار بهترین فیلم خارجی زبان را هم دریافت می کند. فیلم "عشق" درباره زوج مسنی است که اگرچه صاحب یک فرزند دختر به نام ایوا و دامادی به اسم الکساندر هستند اما به دلیل اقامت آنها در انگلیس ، در تنهایی غریبی گرفتار آمده اند. زن به نام "آن" که زمانی استاد موسیق بوده و حال از کنسرت یکی از شاگردانش بازمی گردد دچار حمله مغزی شده و پس از عمل جراحی ، فلج می شود. مرد به نام ژرژ اگرچه خودش نیز چندان توانایی جسمی فوق العاده ای ندارد اما نگهداری و مواظبت از همسر بیمارش را برعهده می گیرد. این ماجرا در ابتدا چندان غیر قابل تحمل نیست ولی در ادامه و با حمله دوم مغزی که کاملا "آن" را از پا می اندازد، سختی های ناگوارش را بر ژرژ آشکار می سازد. تنها کمکی هم که از ایوا برمی آید ، این است که هر از چند گاهی سری بزند و به اصطلاح آمار بگیرد که همین کار هر دو زن و مرد مسن را می رنجاند. اگرچه خود ایوا هم زندگی مشترک روبراهی با الکساندر ندارد. بالاخره در اوج دردهای زن و رنج های مرد ، ژرژ در یک حرکت غافلگیرانه "آن" را خفه و راحت کرده و خودش نیز با خاطره یا روح وی، خانه را ترک می کند.

میشل هانکه در یک تراژدی تکان دهنده ، پایان غم انگیزی بر یک عمر عشق پاک و صادقانه و بنای خانواده ای که بر این عشق شکل گرفته بود ، رقم می زند. گویی در این دنیایی که پول و سرمایه تعیین کننده است ، عشق قبل از همه قربانی می شود. اما در این میان شاگرد "آن" که کنسرت برپا داشته ، از همه راضی و خوشبخت تر به نظر می آید . او توانسته با کمک یک کمپانی ، موسیقی خود را به روی سی دی آورده و  پرمخاطب و ماندگار سازد در حالی که "آن" حتی قطعات موسیقی خود را به خاطر نمی آورد تا بنوازد. یعنی بازهم این سرمایه داری است که ماندگار می کند و عشقی که به سرمایه داری تکیه ندارد ، اگرچه دیرسال و خالص اما نابود می شود.

بازی های امانوئل ریوا ( که او را از فیلم معروف آلن رنه به نام "هیروشیما عشق من" به خاطر داریم ) و ژان لویی ترینتینان ( همان بازرس شجاع و نترس فیلم "زد" ساخته کاستا گاوراس ) دیدنی است و افسوس که در اسکار امسال هیچکدام به حق خود نرسیدند و ژان لویی ترینتینان حتی نامزد دریافت اسکار بازیگر مرد هم نبود.

 

 

30 دقیقه پس از نیمه شب

Zero Dark Thirty

سومین فیلم جنگی کاترین بیگلو پس از کی-19 (2002) و محفظه رنج بار (2010) بازهم به سفارش سازمان CIA تهیه شده است. فیلم "30 دقیقه پس از نیمه شب" ظاهرا درباره شکار بن لادن توسط ماموران سازمان CIA است اما در واقع سیری اجمالی دارد بر نحوه مقابله سازمان CIA با آنچه تروریسم می خواند از 11 سپتامبر 2001 یعنی زمان حمله به برج های دوقلوی نیویورکی تا اوایل آوریل 2011 که ظاهرا اسامه بن لادن در خانه ای واقع در شمال پاکستان به دام افتاد.

پس از ناموفق ماندن تلاش های برخی ماموران سازمان CIA در یافتن بن لادن و عدم کشف عملیات بعدی آنها که منجر به انفجاراتی در شهرهایی مثل لندن شد ، مامور تازه کاری به نام "مایا" کار را پیگیری می کند و در طول 10 سال ، گام به گام به بن لادن نزدیک می شود. سرانجام با پیگیری یک سرنخ جاافتاده  و از طریق یک عملیات تعقیب و مراقبت به واسطه مامور پیغام بر بن لادن به مخفیگاه وی رسیده و بوسیله دو گروه کماندویی از افغانستان به مقر وی حمله برده و وی را به همراه تنی چند از همراهانش به قتل می رسانند و جسد بن لادن فرضی را هم به پایگاه آمریکا در افغانستان انتقال می دهند تا مایا هویت وی را تایید نماید!!

فیلم "30 دقیقه پس از نیمه شب" درباره یک دروغ بزرگ است به اندازه همان دروغ بزرگ 11 سپتامبر. این دیگر حتی بر یک دانش آموز دبیرستانی که اندکی آشنایی با ادعاهای آمریکا در طول سالهای پس از جنگ دوم داشته باشد نیز روشن است که پیدا کردن فردی مانند اسامه بن لادن برای ماهواره های جاسوسی آمریکا (که به قول استانسفیلد ترنر ، رییس اسبق CIA حتی تا نمره لیموزین برژنف را هم می توانستند بخوانند) حتی در کوههای بورا بورا کار دشواری نبوده است. آن هم بن لادنی که خویشاوندی با خاندان آل سعود داشت و خانواده اش ار همکاران نفتی جرج دبلیو بوش به شمار رفته و حتی پس از بگیر و ببند پس از 11 سپتامبر به راحتی از آمریکا خارج شدند.

اما محو کردن جسد بن لادن نیز از دیگر دروغ های دستگاه جاسوسی آمریکا بود. آنها در حالی که بارها و بارها تصاویر صدام را پس از دستگیری در رسانه ها و ماهواره ها به رخ جهانیان کشیدند، نه تنها تصویر مشخصی از بن لادن نشان ندادند بلکه گفتند جسد وی را طبق قوانین اسلام به دریا انداخته اند! جل الخالق!!

تنها تصویری که از سوی CIA به عنوان بن لادن انتشار یافت، مورد تشکیک فراوان قرار گرفت و کارشناسان مختلف از کار گرافیکی روی تصویر یاد شده پرده برداشتند. آنها براین باور بودند که تصویر فرد کشته شده دیگری با تصاویر قسمت پایین صورت بن لادن ترکیب شده است.  بعدا پایگاه اینترنتی الجوار افشاء کرد که عکس منتسب به بن لادن را در 20 آذر 1389 یعنی حدود 5 ماه پیش از مرگ بن لادن درباره فرد دیگری که در درگیری های افغانستان کشته شده ، انتشار داده بوده و عکس فوق از سوی CIA تنها با کمی تغییر به بن لادن نسبت داده شد.

چندی بعد نیز ویل هون نویسنده روزنامه دیلی تلگراف با کار گرافیکی برروی تصویر CIA  از بن لادن ، ادعای منبع آن یعنی پایگاه اینترنتی الجوار را ثابت کرد.

آنچه کاترین بیگلو براساس این دروغ بزرگ و برمبنای فیلمنامه مارک بول ( نویسنده فیلم قبلی بیگلو یعنی "محفظه رنج آور ") ساخته است در واقع یک کار تبلیغی برای سازمان جاسوسی و تروریستی CIA به شمار می آید که به قول مایکل مور گویا می خواسته فرانکشتاین آمریکایی ها را شکار کند.

در عین حال فیلم "30 دقیقه پس از نیمه شب" به شدت ضد اسلامی بوده و اگرچه در صحنه ای یکی از مسئولان سازمان CIA را در حال نماز خواندن نشان می دهد ( تا نشان دهد مخالف اسلام آن هم از نوع آمریکایی اش نیست) ولی در جای جای فیلم ، تروریست ها با مسلمان ها یکی گرفته شده اند. فرضا در صحنه ای که همکار نزدیک مایا به نام  جسیکا به هوای دستیابی به یکی از رابطین بن لادن ، مورد حمله قرار گرفته و به همراه چند مامور دیگر کشته می شوند ، فرد مهاجم قبل از انفجار بمب ، شعار الله اکبر سر می دهد یا در صحنه دیگر برای ارزیابی تعداد افراد حاضر در پناهگاه بن لادن ، به قوانین اسلام تکیه می شود که هر زن حتما بایستی یک مرد داشته باشد! یعنی بن لادن و افرادش به عنوان مهیب ترین تروریست ها را مقید به قواعد و قوانین اسلام نشان می دهد. صدای اذان در جای جای فیلم که تروریست ها حضور دارند (یادآور صحنه افتتاحیه فیلم "جن گیر" با صدای اذان) به گوش می رسد و بالاخره در همان ابتدای فیلم به ملاقات عوامل مهم بن لادن  در ایران اشاره می شود.

در طول فیلم ماموران CIA انسان هایی شریف ، مدافع آزادی و انسانیت و قربانیان راه دفاع از بشریت به تصویر کشیده می شوند. مثلا با لحنی مصیبت زده گفته می شود  جسیکا که در حمله انفجاری افراد بن لادن کشته شده ، دارای 3 فرزند بوده یا فداکاری های ماموران این سازمان تروریستی را در لحظات مختلف فیلم مشاهده می کنیم و اینکه که چگونه خود را برای نجات مردم دنیا از تروریسم ادعایی به آب و آتش می زنند غافل از آنکه همین ماموران CIA و دیگر همکارانشان در پنتاگون ، صدها هزار کودک و زن و مرد بیگناه را در همان افغانستان و پاکستان با بمب و دیگر سلاح های مخرب به قتل رسانده و می رسانند. غافل از آنکه بن لادن و اعوان و انصارش ، دست پخت همین سازمان CIA و مانند آن بودند که به جان مردم افغانستان و پاکستان و دیگر کشورهای مسلمان مثل سوریه انداخته شدند.

 

 جانوران حیات وحش جنوب

Beasts of the Southern Wild

 

اینکه چگونه می شود یک فیلم شبه تجربی از یک فیلمساز گمنام  به نام بن زیتلین ( که فقط 3 فیلم کوتاه در کارنامه اش دارد ) براساس فیلمنامه ای از یک نویسنده گمنام تر به اسم لوسی الیبر (که هیچ سابقه ای در زمینه فیلمنامه نویسی ندارد) و اقتباس از نمایشنامه ای نوشته خودش ناگهان توسط کمپانی فاکس تهیه و پخش شود و نامزد دریافت 4 جایزه اسکار از جمله اسکار بهترین فیلم و بهترین بازیگر نقش اول زن برای یک دختر بچه 9 ساله هم گردد، چندان در راه و روش آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا نمی گنجد!! اما با نگاهی به فیلم و محتوای آن ، پاسخ منطقی همه این شگفت زدگی و حیرت ها داده می شود.

اینکه فیلم درباره زندگی بازماندگان رنگین پوست توفان کاترینا در نیوارلئان و منطقه کوچکی به نام "بت تاب" Bathtub است که حاضر به ترک خانه ها و سرزمین خود و اسکان در محلی تازه نبوده و با هر سختی و دشواری زندگی ، راضی و خوشنود هستند.

در این میان یک پدر و دختری به نام هاشپاپی در کادر دوربین قرار می گیرند که مادرش  را هم گویی در جریان توفان از دست داده است. پدرش او را در سخت ترین کارها مانند مقابله با سیل های ناشی از آب شدن یخ های قطبی ، شکار ماهی و تکه تکه کردن خرچنگ های دریایی و ...شریک می کند در حالی که خود از بیماری مزمنی رنج می برد. مردم بت تاب ، برای مقاومت در مقابل نیروهای دولتی که می خواهند آنها را از خانه های مخروبه شان بیرون آورده و در مکان هایی مناسب اسکان دهند ، جشن گرفته و به شادی می پردازند و برای احقاق حقوقشان نیز راهپیمایی می کنند تا اینکه بر اثر یک بالا آمدگی دیگر آب ، خانه هایشان در زیر دریا مدفون شده و سرانجام تسلیم نیروهای دولتی شده و به کمپ هایی اعزام می شوند. پدر هاشپاپی تحت درمان قرار می گیرد اما هاشپاپی به همراه گروهی دیگر از محل کمپ می گریزد چرا که معتقدند آن مکان مانند یک آکواریوم است. آنها در جستجوی غذا ، هر جایی را در سرزمین نابود شدشان جستجو می کنند اما سرانجام هاشپاپی از همان کمپ و در ظرف یک بار مصرف برای سیر کردن پدرش غذا می آورد.

فیلم "جانوران حیات وحش جنوب" در واقع به طور نمادینی در ستایش سرمایه داری و علیه جنبش وال استریت ساخته شده است. گروهی از رنگین پوستان که در سرزمین های آب گرفته و مخروبه نیوارلئان باقی مانده اند ، آشکارا ضد دولت و ضد سرمایه داری هستند ولی همچون بربرها و جانوران زندگی می کنند. اصلا مقصود از جانوران در عنوان فیلم در نظر فیلمساز و فیلمنامه نویس ، همین   آدم ها هستند که همراه حیوانات خود در یک مکان می زیند و غذا می خورند و می خوابند و قضای حاجت می کنند. در هم آمیختگی آنها با حیوانات دیگر مانند سگ و مرغ و خوک و گراز و...آنچنان بدون مرز و تفکیک ناپذیر است که مخاطب فیلم ،  فرقی مابین انسان و حیوان در آن سرزمین نمی تواند قائل شود. آنها همچون حیوانات شکار می کنند و شکار خود را سبوعانه تکه تکه کرده و پس از آن با کمال افتخار فریاد می کشند که ما جانور هستیم. مثل حیوانی که بعد از شکار نعره سر می دهد و برای حفاظت از قلمرو خود فریاد می کشد. وقتی هاشپاپی در تکه کردن خرچنگ ها و خام خوردن آنها، موفق می شود ، پدرش به او می گوید که حالا حس می کنی چه هستی!! و بقیه نیز وی را به لقب جانور مفتخر می گردانند!!!

در طول فیلم ، بچه ها و از جمله هاشپاپی از جانوری غول پیکر و افسانه ای به نام اراکس که شبیه به گراز است، ترسانده می شوند. موجودی که در گذشته های دور وقتی همین آدم ها غار نشین بوده اند ، گویا بچه های آنان را در جلوی روی پدر و مادرهایشان ربوده و خورده اند و حالا سالهاست در میان یخ های قطبی گیر افتاده اند. اما اینک با آب شدن این یخ ها مجددا آزاد شده و به سرزمین جنوبی هجوم می برند. در تمام طول فیلم این اراکس ها ، کابوس هاشپاپی شده اند اما وی سعی دارد با قوی شدن و نترسیدن ، در مقابل حمله آنها بایستد. چنانچه در پایان فیلم حتی با این موجوات کریه المنظر و مشمئز کننده دوستی می کند و پس از آن در راهپیمایی برای احقاق حقوق رنگین پوستان وبدست آوردن سرزمین و خانه هایشان حاضر می شود!

تحقیر انسان های رنگین پوست ضد سرمایه داری تحت عنوان وحشی و بربر و ضد تمدن سالهاست در هالیوود رواج دارد. درواقع از همان ابتدای شکل گیری سینمای آمریکا ، سینماگران این کارخانه به اصطلاح رویا سازی ، انواع رنگین پوستان اعم از سرخپوست و سیاه پوست وزرد پوست و همچنین ساکنان سرزمین های اسلامی را وحشی و جانور و بربر نشان می دادند و اینک فیلم "جانوران حیات وحش جنوب" اینچنین بی پرده ترین تصویر را از این تفکر نژادپرستانه هالیوود ارائه می دهد، عجیب نیست.

پس از توفان کاترینا ، بسیاری از رسانه های خود آمریکا ، از قصور و مسامحه دولت در رسیدگی به آسیب دیدگان نیوارلئان انتقادهای شدیدی کردند و حتی این عدم توجه را به دلیل حضور جدی رنگین پوستان در این ناحیه ناشی از نگرش نژادپرستانه حاکمان آمریکا دانستند. تا روزها و هفته ها و ماهها ، هیچ گونه کمکی به سیل زدگان توفان کاترینا نرسید به طوری که بازماندگان حادثه در محاصره آب ، برای زنده ماندن ناچار از دستبرد زدن به فروشگاههای مواد غذایی سفید پوستان شدند و در جریان همین تلاش برای بقاء ، توسط سفید پوستان و نیروهای دولتی و نیروهای محافظ سرمایه داران به گلوله بسته شدند و کشته های بسیاری دادند. پس از آن نیز نجات یافتگان در کمپ های دولتی مورد آزار و اذیت های فراوانی قرار گرفتند. هنوز که هنوز است همان رسانه ها گزارش می دهند، زخم های نیوارلئان التیام نیافته است. 

به نظر می آید فیلم "جانوران حیات وحش جنوب" ، یک پروپاگاندای تبلیغاتی برای نگرش نژادپرستانه حاکمان ایالات متحده نسبت به قربانیان توفان کاترینا به عنوان تمثیلی از جنبش وال استریت است.

  صحنه پایانی فیلم که راهپیمایی بازماندگان حادثه را به جلوداری هاشپاپی نشان می دهد ، تصویر بی واسطه تری از این تعبیر است.

 ادامه دارد...