مستغاثی دات کام

 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٤
 

مروري بر فيلم‌هاي به نمايش درآمده پس از اسكار

 

 

 آشغال‌هاي آخر سال!

 

 

نكته جالبي است كه در سينماي صنعتي و پيشرفته آمريكا نيز زمان مرده اكران وجود دارد. يعني زماني كه نه اميدي براي فروش‌هاي آنچناني هست و نه آرزويي براي جايزه اسكار. اين زمان دقيقا پس از اعلام اسامي نامزدهاي جوايز اسكار و از اواسط ژانويه آغاز مي‌شود و تا اوايل ژوئن كه شروع فصل تعطيلات تابستاني است ادامه دارد. كمپاني‌هايي كه محصولات هنري و به اصطلاح جايزه بگير خود را در ماه‌هاي آخر سال ميلادي يعني حداكثر تا نوامبر و دسامبر اكران كرده بوده‌اند و فيلم‌هاي پرفروش خود را نيز براي تابستان نگه داشته‌اند، در اين دو ـ سه ماه مارس و آوريل و مه توليدات بي‌خاصيت و يا به قول خودشان فيلم‌هاي «Trash» (آشغال) را به پرده‌هاي سينماها سرازير مي‌سازند. فيلم‌هايي كه اغلب در ديگر فصول سال فرصت اكران نمي‌يابند و از هر دو وجه هنري و تجاري تقريبا بي‌بهره‌اند. البته همواره استثناهايي هم وجود داشته و دارد.

خلاصه اين فصل اگر چه در آغاز سال نو ميلادي است ولي در واقع آخر سال سينمايي آنها محسوب مي‌شود و سال سينمايي جديد از همان تعطيلات تابستاني و ماه ژوئن آغاز مي‌گردد. (برخلاف سينماي ايران كه سال جديدش با سال نو همزمان است). تا پيش از اين‌‌كه تاريخ مراسم اسكار حدود 3 هفته جلو كشيده شود و از اواخر ماه مارس به اوایل این ماه  انتقال يابد اين دوران آخر سال سينمايي با احتساب زمان اعلام نامزدها، تقريبا 2 ماه بود ولي اينک به 3 ماه افزايش يافته و از همين رو ضررهاي بسياري را متوجه كمپاني‌ها نموده است. از همين روست كه صاحبان كمپاني‌ها اصرار دارند زمان برگزاري مراسم اسكار به همان زمان قديم خود بازگردد.

به هر حال امسال نيز تعداد متنابهي از همين آثار به اصطلاح آشغال! در آخر سال سينمايي به روي پرده رفت كه بد نيست اشاره‌اي به آنها داشته باشيم!!

 

 

آناپولیس

Annapolis

 

فیلمی از جاستین لی که از سال 1996 که وارد دنیای سینما شده ، به هر کاری یک ناخنکی زده ؛  از فیلمبرداری و تدوین  گرفته تا بازیگری و نویسندگی و تهیه کنندگی و کارگردانی ، اما در میان آثارش هیچ فیلم قابل بحثی به چشم نمی خورد.

فیلم "آنا پولیس" درباره ورود جوانی تنها به نیروی دریایی آمریکاست ، به دلیل آنکه مادر متوفایش وصیت کرده که تفنگدار دریایی شود. او در ابتدا با خلاف آنچه انتظار داشت روبرو می شود . تحقیر و توهین و .... اساس آموزش افراد را تشکیل می دهد. او که از قبل در مسابقات مشت زنی شرکت می کرده ، سعی می کند با این وسیله خود را مطرح کرده و در مسابقات مشت زنی نیروی دریایی مقام کسب کند ...

بیشتر زمان فیلم بر روی دستمایه هزاران بار تکرار شده تمرینات مشت زنی و مسابقات مربوط به آن می گذرد  و کسب شخصیت از این راه ، در حالی که صحنه های ابتدایی فیلم همچنان بیننده علاقمند را با خاطره فیلم "غلاف تمام فلزی" استنلی کوبریک گمراه می کند ولی بعدا به مسیر تکرار و کسالت فیلم های مشابه می کشاند. طبق معمول هم یک سیاه پوست ضعیف و مظلوم وجود دارد و یک سیاه پوست ظالم و آنکه در این میان تعادل برقرار می کند ، همان سفید پوست قهرمان داستان است !! هنوز نژاد پرستی در عمق فیلم های آمریکایی بیداد می کند و در این باب فیلم "تصادف" حق مطلب را بیان کرده بود.

شعار آخر فیلم هم توی ذوق می زند و به قول امروزی ها خیلی خفنه که همان سیاه پوست ظلم کننده (که بالاخره معلوم می شود قصد خیر داشته !! اگرچه باعث خودکشی آن سیاپوست مظلوم می گردد!!!) وقتی عازم ماموریت است در مقابل پیشنهاد رقیب سفید پوستش برای مسابقه ای دیگر می گوید :"بهتر است به تفنگداران نیروی دریایی بپیوندی!!"

 

 

مقصد نهایی 3

Final Destination 3

 

سومین قسمت فیلم "مقصد نهایی" را اگرچه دوباره جیمز وونگ کارگردانی کرده ، اما به هیچوجه نشانی از آن بدعت ها و هوشمندی های قسمت اول ندارد . فیلم کاملا از آن وجه تقدیری اصل ماجرا فاصله گرفته و به ماجرایی تین ایجری – هراس معمولی بدل گشته که دیگر حتی  در سینمای رایج آمریکا  هم تقش درآمده . اگر در قسمت اول ماجرا بر سر پیش بینی سقوط یک هواپیما بود و مردن به ترتیب نجات یافتگان از آن حادثه که به نوعی ناگزیری مرگ را القا می کرد و همین نقطه قوت فیلم در میان آثار مشابه محسوب می گشت چرا که قاتل زنجیره ای یا روح خبیثی در آن  وجود نداشت  و در قسمت دوم ماجرا حول و حوش  تصادف در یک بزرگراه و قصر در رفتن افرادی بود که بعدا یکی یکی شان به غضب خدا گرفتار می آمدند. (اگرچه در آن قسمت ، بازی با تعلیق حادثه ای که در کمین هریک از  نجات یافتگان بود بیشتر ذهن فیلمساز را مشغول داشته بود و می خواست از اشراف بیننده آشنا با قسمت اول نسبت به کشته شدن بقیه سوءاستفاده نماید) اما در قسمت سوم نه آن تقدیر قسمت اول وجود دارد و نه تعلیق قسمت دوم .

این بار ماجرا در یک قطار هوایی شهربازی روی می دهد و طبق معمول یکی از تین ایجرها ناگهان خواب نما می شود که این دستگاه بازی دچار نقص فنی شده و عده ای از آن سقوط کرده و می میرند اما می تواند خودش را و یکی از دوستانش را نجات دهد. ولی در این قسمت همه آنهایی که وی در آن شب  عکسشان را با دوربین عکاسی اش برداشته ، دچار مرگ می شوند.(بدون هیچ منطقی! فقط به دلیل بوجود آوردن یک سری قتل های فجیع )

در صحنه پردازی رخ دادن مرگ ها هم هیچ ظرافتی (مانند دوقسمت قبلی ) به خرج داده نمی شود و اغلب تمهیدات به جای رهنمون ساختن تماشاگر به علت طبیعی مرگ ها ، او را سردرگم می کند.

این هم از دنباله سازی های رقت انگیز که امروزه در هالیوود به صورت یک سندرم در آمده است و حتی آثار بعضا قابل تامل را کاملا از حیض انتفاع می اندازند.

 

 

پلنگ صورتی

The Pink Panther

 

علیرغم  اینکه مجموعه فیلم های "پلنگ صورتی" ساخته بلیک ادواردز و بابازی پیتر سلرز (همچنین کارتون های پلنگ صورتی) را بسیار دوست دارم و از بازیگری همچون استیو مارتین هم خوشم می آید ، اما به هیچوجه نتوانستم از این بازسازی شاون لوی قانع شوم و به نظرم در این فیلم کلا ظرافت های بلیک ادواردز و بازی هوشمندانه و خلاقانه پیتر سلرز بیشتر به دلقک بازی های مستر بینی تبدیل شده است.

شاون لوی یک کارگردان ذاتا تلویزیونی است که در کارنامه اش فقط 3 فیلم سینمایی "دروغگوی چاق بزرگ" و دو قسمت "Cheaper by the Dozen" را ساخته است که آثار سطحی و غیر قابل بحثی به شمار می آیند. انتظار نمی رفت بازسازی فیلم های درخشانی همچون پلنگ صورتی را برعهده او بگذارند.

جمع کردن عواملی مثل بیانسه (خواننده معروف گروه "دستینیز چایلدز") و ژان رنو و کوین کلاین و امیلی مورتیمر  نیز کمکی به فیلم نکرده است و اغلب شوخی های فیلم بسیار تکراری و همانطورکه گفتم از نوع شوخی های سبک برنامه های مستر بین است. به نظرم متاسفانه بیانسه و استیو مارتین از حالا خودشان را برای تمشک طلایی سال آینده کاندیدا کرده اند!! جالب اینکه قرار بوده در این فیلم ، "دیوید بکهام" انگلیسی هم بازی کند که به خاطر بازی هایش در رئال مادرید نتوانسته در فیلم بازی نماید ! جای شکرش باقی است که لااقل محبوبیت این بازیکن تیم رئال با بازی در این فیلم خدشه دار نشد.

 

 

دیوار محافظ

Firewall

 

یک کارگردان تلویزیونی دیگر (ریچارد لان کارین)  پس از فیلمی به نام "ویمبلدون" (یک رمانس ابلهانه باشرکت کریستین دانست) حالا به سراغ یک تریلر به سبک و سیاق "ساعات ناامیدی" رفته تا یک بار دیگر جناب هریسن فورد را در دفاع متعصبانه و تا پای جان از خانواده و کشور بیازماید! مثل اینکه از دیگر خصوصیات این ماههای پس از مراسم اسکار ، میدان داری کارگردان های تلویزیونی هم هست !!

به هرحال طبق معمول خانواده هریسن فورد به گروگان می روند(پارسال در همین مواقع فیلم "گروگان" را با بازی بروس ویلیس و با همین مضمون نخ نما خاطرتان هست؟) و ایشان باید پول هنگفتی را از شرکت خود به حساب ربایندگان  واریز نماید تا زن و بچه اش آزاد شوند. اما قضیه به همین جا ختم نمی شود و رگ غیرت آقای فورد تا آخر فیلم را همراهی می کند. تاسف دیگر از بازیگری همچون ویرجینیا مدسن است که با ایفای نقش زن گروگان گرفته شده خاطره بازی های خوب خود در "راههای فرعی" و "کار هنر" را از اذهان زدود.

همه فراز و نشیب های فیلم را حتی تماشاگر معمولی هم بارها و بارها در فیلم های مختلف تجربه کرده و تا آخرش را به راحتی می تواند حدس بزند. حتی یک خلاقیت و بدعت جزیی هم در این فیلم به چشم نمی خورد الا حرام کردن 105 دقیقه از وقت هر تماشاگرش را با یک اسم غلط انداز!!

 

 

فیلم قرار مداری

Date Movie

 

این دیگر  از آن فیلم های اعصاب خورد کن است که حسابی تماشاگرش را احمق و هالو فرض کرده است. دو فیلمنامه نویس 3 فیلم "فیلم وحشت" یعنی "جیسن فرایدبرگ" و "آرون سلتزر"  به اتفاق این فیلم به واقع بی سر و ته و واقعا آشغال را نوشته و  به عنوان نخستین تجربه کارگردانی شان ساخته اند. تقریبا می توان آن را "فیلم وحشت 4" دانست با این وصف که چون هیچ هجوی نسبت به فیلم های سینمای هراس نداشته است ، بهتر است آن را "فیلم هجو4" دانست!

دختر چاق و چله ای (به سبک و سیاق "هال ساده لوح و "خاطرات بریجیت جونز") می خواهد دوست پسر بگیرد و به هر ترفندی دست می زند و طبق معمول مثل فيلم ؛هيچ ؛ در سال گذشته ُ سر و کله يک دلال محبت هم (البته اين دفعه کوتوله!) با همان نام هيچ پيدا می شود تا اینکه هوش از سر بنده خدایی می رباید که شاید همچون "هال ساده لوح"  او را زیبا و دلربا می بیند.

در این فیلم شلم شوربا اثر بسیاری از فیلم های معروف اخیر را به نوع خیلی سخیفی می بینیم ؛ از "ارباب حلقه ها" (که وقتی دختر و پسر می روند تا حلقه عروسی بخرند ، ناگهان در حلقه فروشی با فرودو و یارانش روبرو می شوند که آمده اند حلقه خود را آب کنند) تا " ملاقات با خانواده فاکر" (که حتی نعل به نعل صحنه های فیلم را با شوخی های به شدت ضعیف و سطحی بازسازی کرده اند) و تا "بیل را بکش" (که به نظرم تقلید آن در فیلم "اسپاگتی در 8 دقیقه " قابل تحمل تر بود) تا "وقتی هری سلی را ملاقات کرد " و  تا " طراح عروسی" و " عروسی بهترین دوستم " و "آقا و خانم اسمیت" و...

فقط باید گفت برای پرفروش شدن چنین فیلم هایی در سینمای آمریکا باید برای تماشاگر آن سینما بطور جدی متاسف شد چراکه واقعا یک پلان همین "شارلاتان" خودمان با همه نقاط ضعفش به سرتاپای  "فیلم قرار مداری" می ارزد.

 

 

هشت تا کمتر

Eight Below

 

حقیقتا  این فیلم برای فرانک مارشال آن هم پس از 11 سال انتظار خیلی تعجب آور بود. فرانک مارشال تهیه کننده همه فیلم های استیون اسپیلبرگ از اولین " ایندیانا جونز"  در سال 1981 تا "هوک" یعنی تا سال 1990( همراه کاتلین کندی که هنوز تا همین فیلم "مونیخ" هم در تهیه کنندگی با اسپیلبرگ شریک بود)  و فیلم های مهم دیگری مانند "بازگشت به آینده" و " تنگه وحشت " و... و سازنده فیلم "کنگو" در سال 1995.

به نظر می آید "هشت تا کمتر" هم تقریبا از همان علائق مارشال  به طبیعت و راز و رمز آن است که البته در فیلم "کنگو" درباره گوریل ها به وجه بهتری نمود یافته بود. ولی در فیلم "هشت تا کمتر" که قرار است به 8 سگ سورتمه ران قطبی و ماجرای6 ماهه تنها گذاردن شان درون بوران برف و سرما بپردازد ، در واقع تنها فیلمی بی در و پیکر در مقابلمان قرار می گیرد که تنها بایستی در آن شاهد شیفتگی مارشال نسبت به فیلمبرداری از طبیعت قطبی باشیم و بس. گویی مثل هاوارد هاکس که صحنه هایی در آفریقا  را  فیلمبرداری می کند و بعد آنها را در فیلمی به نام "هاتاری" سرهم می کند ، فرانک مارشال هم گویا صحنه هایی را در قطب گرفته بوده و  تصمیم می گیرد که از آنها فیلمی هم بسازد تا مغبون نشود!!

در فیلم نه تنازع بقای سگ های قطبی در آمده و نه حتی علاقه صاحب ظاهرا فداکار آنها که 6 ماه ، سگ های محبوبش را در برف و طوفان رها می سازد و برای خود در اتاق های گرم جا خوش می کند. البته تلاشکی برای بازگشت و نجات آنها انجام می دهد ولی با هر کلام ناامیدانه از سوی مسئولین گویا خودش آماده تر برای شنیده جواب منفی است ، سریعا جا زده و دوباره به همان اتاق گرمش باز می گردد!! زنده ماندن سگها و روابطشان هم  همانقدر  آبکی است که زنده شدن سگ ششم در صحنه پایانی فیلم !!!. یک هنر فرانک مارشال آن است که هرگاه فکر می کنیم شاید با رخ دادن حادثه ای ، فیلم جانی بگیرد و کشش لازم را دارا شود ، با کج سلیقه گی کارگردان ، صحنه هدر رفته و ماجرا تمام می شود. تنها مایه های به اصطلاح موتور ماجراهای بعدی فیلم قاعدتا باید دو سکانس در خطر قرار گرفتن یکی از جویندگان قطبی باشد که در معرض سقوط درون شکاف های یخ قرار می گیرد که متاسفانه آن جان لازم را برای تقویت درام اثر نداشته و از دست می روند.

در اخر باید اعتراف کنم تماشای دو ساعت تمام فیلم "هشت تا کمتر" واقعا عذاب الیم بود!!

 

 

سرزمین آزاد

Freedomland

 

جو روث تهیه کننده اغلب فیلم هایی بوده که موضوعات قابل پرداخت را ضایع کرده اند از "قتل هالیوودی" تا "لبخند مونالیزا" و تا "فراموش شده" و "زندگی ناتمام" (لاسه هالستروم) . شاید بتوان ساخته های خودش مثل " کریسمس با خانواده کرانک" و " دلبندهای آمریکایی" را نسبت به آثاری که تهیه کرده ، قابل تحمل تر دانست.

به هرحال به نظر می رسد "سرزمین آزاد" نیز از جمله فیلم هایی است که موضوع و داستان خوبی دارد ولی در دستان بی کفایت آقای جو روث از دست رفته است. قصه بچه ربایی در آمریکا که حالا با مسئله نژادپرستی دیرین این کشور نیز ترکیب شده و مایه بسیار جذابی می تواند به فیلمساز بدهد. ولی متاسفانه جو روث با استفاده غلو آمیز از بازی جولین مور (به نظرم از فیلم "فراموش شده " که در آن جا نیز بچه اش را گم کرده بود  ) که از فرط بغض کردن ها و گریه کردن های مفرط تماشاگر را از احساسات فیلم به شدت زده می کند ، دیالوگ های طولانی و تکراری (فرضا بارها کارگاه لورنزو (با بازی سمیوئل ال جکسن ) از مادر بچه گمشده می خواهد که داستان خودش را بگوید که آن تعریف کردن های بغض آلود و کشدار جولین مور که گاه تا ده دقیقه می رسد ، بعضا مخاطب را ذله می نماید!

فقط باید به دیوید فینچر آفرین گفت که هنوز بعد از گذشت 11 سال از تیتراژ فیلمش "هفت" استفاده می کنند و فضاهای سیاه و تاریک و زوایای دوربینش را مورد استفاده قرار می دهند.

به نظرم آقای جو روث به همان فیلم های به اصطلاح "کمدی رمانتیک" مثل "کریسمس با خانواده کرانک" بپردازد ، مطلوب تر است که شاید در برخی لحظات نیشخندی بر لبان تماشاگر بیاورد که در آثار تریلر روانشناختی مثل "سرزمین آزاد" فقط باعث آزار مخاطب می گردد و بس!!

 

 

 

خونه مامان بزرگه 2

Big Momma’s House 2

 

یکی دیگر از دنباله سازی های تهوع آور هالیوود امروز که به راحتی اگر سرسوزنی هم شیرینی در قسمت قبلی حس می شد را به تلخی غیرقابل تحملی تبدیل می سازد. بعضی وقتها از خودم هم متعجبم که چگونه به تماشای چنین فیلم هایی می نشینم! مسئله اصلا زن پوش شدن نیست . در تاریخ سینما زن پوشی های دیدنی داشته ایم از تونی کرتیس و جک لمون در "بعضی داغشو دوست دارند" تا داستین هافمن  در "توتسی" تا جری لوییس در "سه نفر روی نیمکت" و حتی تا ادی مورفی در "پروفسور نخاله " . اما اگر این مارتین لارنس مادر بزرگ نما در قسمت اول "خونه مامان بزرگه" تا حدودی قابل تحمل بود  و در یک قصه شنل قرمزی وار ، مادر بزرگ دختری می شد که سالهای سال بود ، مامان بزرگش را ندیده بود ، در این قسمت دوم واقعا سوهان روح و حتی مشمئز کننده است . نمی دانم سرنوشت سینمای کمدی هالیوود به کجا رسیده و چه سرانجام تراژیکی پیدا کرده است . شما یک لحظه تامل بفرمایید از نوابغی مثل چارلی چاپلین و لورل و هاردی و برادران مارکس و باسترکیتون و حتی دنی کی و رداسکلتون تا امروز امثال مارتین لارنس !!

به هرحال در این قسمت دوم بازهم آقای لارنس کارگاه ناچار می شود در قالب مامان بزرگه و پرستاری خانگی از بچه ها به سروقت یک پرونده جنایی برود! البته این بار به ابتکار خود دست به زن پوشی یا بهتر بگویم پیرزن پوشی می زند و حتی در جایی با مخالفت و مقابله اف بی آی هم مواجه می گردد اما چه می توان کرد که وظیفه شناسی اش !! باعث می شود همه خطرات را به خود بخرد تا متجاسرین را به دام بیندازد.!!!