مستغاثی دات کام

 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٤
 

نگاهی به فیلم "مونیخ"

 

Munich

 

 

... و حالا این است تروریسم دولتی 

 

 

بعد از فیلم هایی مانند "تصادف"(پال هیگیس) ، "ارباب جنگ" (اندرو نیکول) ، ""سیریانا" (مارک فورستر) و "شب بخیر و موفق باشی" (جرج کلونی) ، استیون اسپیلبرگ با فیلم "مونیخ" حلقه فیلم های سیاسی امسال را کامل کرد. و اگر فیلم "کاپوتی" را هم به نوعی درباره نابسامانی های جامعه امروز آمریکا در نظر بیاوریم ، 4 فیلم از 5 نامزد دریافت اسکار بهترین فیلم سال 2005 ، آثاری هستند که به نوعی سیاست های مورد بحث روز را در کادر خود قرار داده اند.

موضوعاتی همچون "تروریسم" ، "آزادی و دمکراسی" ، "حقوق بشر"  ، "نژاد پرستی" و "مسئله فلسطین و اسراییل" از جمله مسائل چالش برانگیز دنیای سیاست امروز جهانی است که در فیلم های "تصادف" و "مونیخ" و "شب بخیر و موفق باشی" (هر 3 فیلم کاندیدای اسکار بهترین فیلم ، بهترین کارگردانی و بهترین فیلمنامه سال  2005 هستند) و "سیریانا" (نامزد اسکار بهترین فیلمنامه) درونمایه اصلی است و تقریبا به اتفاق ،  همه آثار نامبرده ، هریک به نوعی سر و صداها و ادعاهای دولتمردان آمریکا را زیر علامت سوال برده اند. در فیلم "تصادف" به عینه می بینیم که چگونه حقوق شهروندی با توجیهات نژادپرستانه قرن بیست و یکمی در کلان شهر به اصطلاح تمدن امروز یعنی "لس آنجلس" پایمال می شود و ادوارد مورو (ژورنالیست جسور فیلم "شب بخیر و موفق باشی") به درستی در مقابل فجایع ضد حقوق بشری مکارتیسم می گوید : "ما نمی توانیم از آزادی در جهان دفاع کنیم وقتی در کشورمان از آن می گریزیم!".همان چالشی که آمریکا بیش از هرموردی امروزه با آن مواجه است و در حالی خود را پرچمدار آزادی و دمکراسی در دنیا فرض می کند که هزاران مورد نقض حقوق بشر را در همین ایام به کارنامه خود اضافه کرده (از جمله قانون جاسوسی همگانی در کشور تحت عنوان "عمل میهن پرستانه" یا اعمال وحشیانه در زندان های گوانتانامو و ابو غریب و بازداشتگاههای سیا در اروپا که سر و صدای خود اروپاییان را هم درآورد و...) به طوریکه در مقابل اعتراضات مکرر کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل متحد ، پیشنهاد انحلال این کمیسیون و تشکیل انجمنی جدید را داده است!!

اما به نظر می آید فیلم "مونیخ" بیش از رقبایش اثری به روز ، قابل تامل و بحث برانگیز باشد که تاحدودی بدون تعصب و نسبتا با واقع بینی به یکی از دیرینه ترین معضلات جامعه سیاسی معاصر یعنی زخم کهنه "فلسطین و اسراییل" نگریسته است . این درحالی است که نمی توان از دیده پنهان داشت که سازنده فیلم یعنی استیون اسپیلبرگ خود یهودی و از قضا متهم به حضور در لابی یهود هالیوود است. چنانچه کارنامه فیلمسازی اش چنین نشان می دهد . او با ساختن فیلم "لیست شیندلر" دین خود را به هولوکاست یهود در جنگ دوم جهانی ادا کرد و در این راستا فیلم های دیگری همچون مستند "آخرین روزها" را تهیه کرد. اما به هرحال او با ساخت آثاری همچون "شوگرلند اکسپرس" ، "رز ارغوانی" ، "نجات سرباز وظیفه راین" ، "آمیستاد" و "گزارش اقلیت" نشان داد که در صف روشنفکران یهود قرار دارد و در این مسیر  به انحاء  مختلف اغلب ادعاهای دمکراسی و حقوق بشر غرب را مورد انتقاد قرار داده و  آن سوی این ادعاها را به تصویر کشیده است . تا اینکه بالاخره در فیلم "مونیخ" ، مرزبندی روشنی با متعصبین صهیونیست نشان داده و اساسا اصل وجود کشوری یه نام اسراییل را در مقابل فلسطین به چالش کشانده است ، علیرغم اینکه سعی کرده نوعی مصالحه بین دو ملت فلسطین و اسراییل بوجود آورده و  آنها را قربانی اصلی همه جنگ و جدال موجود بنمایاند  که عاملین مستقیم بوجود آمدنش را سران هر دو طرف درگیر و قدرت های خارجی حامی آنها دانسته  ولی آنچه که از فحوای فیلم دستگیر تماشاگر می شود ، تاکید بر تجاوز بی چون و چرای دولت صهیونیستی به حقوق حقه ملت فلسطین  است که در این تجاوز ، در واقع مردم اسراییل از جمله سربازان و حتی معتقدان به آرمان یهود فقط یک  آلت دست هستند.

 از سوی دیگر فیلم "مونیخ" مهمترین بحث امروز حاکم بر جهان یعنی "مبارزه با تروریسم" را که در بوق سردمداران آمریکا ، گوش جهان را کر کرده ،  در سایه حقیقتی به نام "تروریسم دولتی اسراییل" کم رنگ می سازد . از همین روست که پس از نمایش فیلم  ، برخی محافل یهودی در آمریکا و اسراییل ، اسپیلبرگ  را متهم به خیانت به آرمان یهود کردند .

 

اگرچه فیلمنامه "مونیخ" نوشته  تونی کوشنر و اریک روث براساس کتاب انتقام "جرج یوناس" درباره داستان واقعی یک تیم تروریستی اسراییل است ( این فیلمنامه یکبار دیگر در سال 1986 تحت عنوان "شمشیر گیدئون" توسط مایکل اندرسن جلوی دوربین رفته است ) اما به هرحال خود استیون اسپیلبرگ نقش اصلی را در نوشتن فیلمنامه داشته (علیرغم اینکه اسمش در زمره فیلمنامه نویسان نیست) چراکه بسیاری از عناصر همیشگی مورد علاقه اش در آن  وجود دارد ، از همان مایه همیشگی "عدم ارتباط" که در اکثر لحظات فیلم به چشم می خورد گرفته تا خانواده هایی که همواره از هم می پاشند و حتی تا سانتیمانتالیسم افراطی که در برخی لحظات مثل سکانس حمله فلسطینیان به داخل کمپ ورزشکاران اسراییلی  به شدت حس می شود. به همین دلیل فیلم سرشار از غمخواری برای ورزشکاران از دست رفته اسراییل و یهودیانی است که دل به سرزمین موعودشان خوش داشته اند.

"مونیخ" ظاهرا درباره ماجرای  گروگانگیری ورزشکاران اسراییلی در المپیک مونیخ 1972 و کشتار دسته جمعی آنان به همراه گروگانگیران شان در نهایت است اما همچنانکه آنونس فیلم هم گویا می باشد ، داستان فیلم در واقع درباره آنچه  است که بعد از آن واقعه رخ داد. درباره یک گروه تروریستی که قرار است در پی انتقام ، ظاهرا عوامل گروگان گیری ورزشکاران اسراییلی را در اقصی نقاط جهان به قتل برساند. فرمانده گروه شخصی به نام "اونر"(بابازی اریک بانا) است که قبلا بادی گارد "گلدا مه یر" نخست وزیر وقت اسراییل بوده و به همین دلیل از سوی او مجددا فرا خوانده شده تا یک عملیات حیاتی را برای اسراییل انجام دهد. در اینجا و در صحنه ای که "گلدامه یر" (با بازی  لین کوئن) برای کابینه اش خط مشی تعیین می نماید ، پنبه همه آنچه صلح طلبی از سوی خاورمیانه مطرح می گردد ، یکجا زده می شود . "گلدا مه یر" به عواملش می گوید :" صلح را برای امروز فراموش کنید . ما باید به آنها نشان بدهیم که قوی هستیم"( چقدر جملات "گلدا مه یر" در فیلم "مونیخ" به سخنان امروز جرج دبلیو بوش شبیه است . او در جایی دیگر خطاب به مامورین امنیتی اش می گوید :" امروز با گوش های جدید می شنوم !!" و یا در همان صحنه صحبت با اعضای کابینه اش می گوید : "هر تمدنی بنا به ارزش های خود ، راه مصالحه را پیدا می کند").  روی دیگر سکه "گلدا مه یر " ، مادر "اونر" است که به او می گوید : " ما باید خودمان همه چیز بدست آوریم ، دیگران چیزی به ما نمی دهند." از همین روست که "گلدا مه یر" در دیدارش با "اونر" می گوید او به مادرش شبیه تر است .

"اونر" برای گروه تروریستی اش 4 عضو می پذیرد : یک سازنده بمب که متخصص در ساخت اسباب بازی است (همان اسباب بازی هایی که کودکان فلسطینی را ناجوانمردانه قتل عام کرد؟) ، یک تیرانداز ماهر ، یک جاعل اسناد و مدارک و یک تمام کننده . آنها در شهرهای مختلف جهان از پاریس و نیویورک تا لندن و بیروت به کشتار و ترور و انفجار دست می زنند  تا 11 نفری را که تصور می کنند در عملیات گروگانگیری سپتامبر سیاه دست داشته اند ،  به سزای اعمالشان برسانند.  اما آیا واقعا این قربانیان ، عاملان اصلی هستند؟ فیلم جواب صریحی در این مورد نمی دهد ، اما از شواهد امر چنین برمی آید که هدف های تعیین شده نمی توانسته اند از طراحان عملیات یاد شده باشند و عامل اصلی فردی با نام "علی حسن سلامه" است که در همان جلسه اول طراحی عملیات ، عکسش به "گلدا مه یر" نشان داده می شود. کسی که گویا غیر قابل دسترسی است و بعدا مشخص می شود طی معامله ای با سازمان سیا که در عملیات گروگانگیری به دیپلمات های آمریکایی آسیبی نرسد ، مورد حمایت مامورین آمریکایی قرار گرفته است !! و همچون هزاردستان در حین دسترسی به او اکثر افراد گروه کشته شده و گروه از هم می پاشد . صحنه هایی که برای این حمایت نوشته و طراحی شده ، کاملا هوشمندانه است ؛ در همان اولین قدم که "اونر" در یک قدمی ترور "علی حسن سلامه" است ، 3 نفر به ظاهر ولگرد خیاباتی او را منحرف می کنند و بعدا هم در کافه ای با زنی جذاب مواجه می شود که در واقع رد آنها را برای کشتن شان و باز داشتن از ترور "سلامه" می گیرد. شاید که اصلا اطلاعات اصلی حضور "اونر" و گروهش در لندن از سوی فردی باشد که نشانی افراد  لیست ترور را در اختیار گروه مرگ می گذارد.

 

کسی که اطلاعات به "اونر" و گروهش می فروشد تا آنها بتوانند رد قربانیانشان را بیابند، یک فرانسوی به نام "لوییس" است که برایش کشور و سازمان مهم نیست ، فقط پول اهمیت دارد. پدر او که "پاپا" می نامندش و منبع اصلی تامین اطلاعات است ، یکی از مبارزین مقاومت فرانسه در مقابل آلمان نازی بوده و حالا فقط به حفظ خانواده اش فکر می کند . به نظر او ، آنها در جنگ دوم بهایی سنگین پرداختن تا نازی ها بروند و گلیست ها جایشان را بگیرند و این هیچ چیز را عوض نکرد ! او می گوید که هنوز ملت فرانسه تاوان آن خیانت را می دهد . در اینجا بدبینانه ترین نگاه و ایده فیلم ارائه می شود که "فروش اطلاعات"برای ترور ، زندگی شرافتمندانه تری از مقاومت در برابر آلمان هیتلری بوده است . شاید اسپیلبرگ هیچگاه تا این حد ، تلخ به وقایع تاریخی و اجتماعی نگاه نکرده بوده ، به حدی که هیچ راه مفری هم برای گریز از آن باقی نگذارد.

 آدم هایی که در این میان قربانی می شوند ؛ یک مترجم کتاب های عربی در اروپا ، یک کارمند ساده که خویشانش را در قتل عام اردوگاههای فلسطینیان از دست داده ، و همچنین افراد دیگری که در اثر انفجار بمب ها و یا مقاومت در برابر یورش های مسلحانه گروه تروریستی جان خود را از دست می دهند ، هستند. اگرچه افراد گروه در ابتدا برای ترور هدف های مورد نظرشان  با دقت و وسواس عمل می کنند که تنها فرد هدف کشته شود ( در صحنه پر تعلیق هدف انفجار قرار گرفتن دختر بچه ای به جای پدرش که باعث توقف عملیات می شود یا پرسش از هویت قربانیان پیش از انجام ترور و یا تطبیق دادن عکس آنها با فرد هدف گیری شده )  ولی به تدریج این دقت و وسواس از بین می رود ، نخست در صحنه انفجار بمبی که زیر تختخواب مرد فلسطینی قرار گرفته به دلیل شدت انفجار چند اتاق مجاور آن نیز منهدم می شود و تکه ها و پاره های بدن ها که در سراسر صحنه ، دوربین بر رویشان زوم می کند ، نشان از عمق فاجعه دارد و در عملیات ترور 3 فلسطینی دیگر در بیروت ، افراد حاشیه ای زیادی به قتل می رسند. از همین روست که بمب ساز گروه به نام رابرت (با بازی متیو کاسوویتس ) در موقع عزیمت به یکی از عملیات ها ، از رفتن باز می ماند و به "اونر" می گوید :" ما عادل و پرهیزکار فرض شده بودیم ولی حالا احساس می کنم که روحم را از دست می دهم ! وقتی من عدالت و وجدان را از دست بدهم ، احساس می کنم که همه چیز را از دست داده ام ." و از همین روست که "اونر" به تدریج دچار نوعی پارانویا شده و دیوانه وار اتاق و محل خوابش را به تصور بمب گذاری می کاود و وحشت ترور شدن و مرگ ، لحظه ای آرامش نمی گذارد.

 

به جز این مایه ها ، فیلمنامه" مونیخ"  مانند یک متن حادثه ای مشحون از گره وتعلیق و معما و پیچش است که در هر فصل شخصیت های متفاوتی ضمن حل آنها به خط کلی اثر نیز یاری می رسانند. کلیت داستان فیلمنامه را به جز مقدمه و موخره ای درباره عملیات سپتامبر سیاه و پی آمد های آن یا  صحنه های معدود "اونر" و همسرش و یا حضور مستقیم مامور اصلی هدایت کننده عملیات با نام "ایفریم" (با ایفای نقش جو فری راش) یک سری قصه های کوچک هستند درباره شرح ماجرای هریک از عملیات ترورها که مانند رشته ای به هم پیوند می خورند. هر کدام از این قصه ها با  ساختار خاصی پرداخت شده اند که شاید موتیف آن را بتوان سکانس جلسه قبل و بعد از عملیات اعضای گروه به حساب آورد که آن هم اغلب با بحث و جدل های متفاوتی ارائه می گردد. نوع پردازش حادثه هر یک از آن قصه های کوچک که مربوط به ترورهای مختلف می شود را در بسیاری فیلم های از این دست ، مشاهده کرده ایم خصوصا آثار هیچکاک که تعلیق فصل های ذکر شده ، بیشتر به فضای آثار استاد راه می برد به ویژه همان صحنه در خطر انفجار بمب قرار گرفتن دختر بچه که از فیلم "خرابکاری" گرفته شده ، یا صحنه های هجوم و انفجار در هتل پاریس  یا برخی فصل های لندن که فیلم " توپاز" را به خاطر می آورد. به لحاظ ساختار سینمایی هم (که البته موضوع بحث این مقاله نیست) صحنه های مورد بحث ، آثاری مثل "معما" (استنلی دانن) که از قضا در پاریس می گذرد را به ذهن متبادر می سازد.

اگرچه فیلمنامه نویسان ، عملیات تروریستی گروه اسراییلی را در قاب قرار داده اند اما برای کور جلوه دادن این عملیات که به هر صورت حتی مسئله مورد نظر سردمداران رژیم صهیونیستی یعنی ابراز قدرت را هم حل نمی کند ، بعد از هر عملیات ترور ،  از طریق رادیو ویا تلویزیون عملیات متقابل فلسطینیان را هم به رخ می کشند. و همه این کنش و واکنش "من تو من " را در صحنه ای که گروه تروریستی اسراییلی با گروهی از رزمندگان سازمان آزادیبخش فلسطین مواجه می شوند ، به نقطه سنتز خود نزدیک می سازند . مکانی که برای گروه تروریستی "اونر" یک خانه امن معرفی شده و برای اعضای سازمان آزادیبخش فلسطین هم "خانه امن" است !! در همین خانه است که "اونر" نه با هویت اسراییلی بلکه به عنوان یک آلمانی مثلا عضو گروه "بادرماینهوف" با یک فلسطینی به نام "علی" وارد گفتمان می شود. صحنه غریبی است ، هرکس حرف خودش را می زند. هر دو از سرزمینی به عنوان "خانه" سخن می گویند  ، اگرچه "اونر" به همسرش گفته که هر جا تو باشی ، خانه من آنجاست و بالاخره هم ناچار می گردد همان سرزمینی که برایش فداکاری می کرد را رها کند و به خاطر حفظ جانش به همراه خانواده اش در نیویورک مقیم شود . ولی علی مهمترین مسئله ملت فلسطین را سرزمین و خانه می داند. او می گوید که صدها سال است فلسطین اشغالی به ملت فلسطین تعلق دارد ولی آلمان و اسراییل چند سال است که بوجود آمده اند؟!!

 علی که "اونر" را یک آلمانی می پندارد در مقابل دفاع او از اسراییل می گوید : " از این جهت با آنها نرم شده اید که زمانی به کوره های آدم سوزی سپردید شان. ولی پدر من هیچ یهودی را با گاز نکشت ، چرا ما باید تاوان شما را بدهیم."  علی از تاریخچه ملت و سرزمین فلسطین می گوید و "اونر" به مفقود شدن و زندان پدرش اشاره می نماید . بحث این دو بی نتیجه خاتمه می یابد و فردای آن روز در یک عملیات تروریستی گروه "اونر" رو در روی هم قرار می گیرند و علی کشته می شود.

اگرچه اسپیلبرگ و فیلمنامه نویسانش سعی می کنند در هیچ موضع جانبدارانه ای نیفتند (اشاره تصویری به عکسهای قربانیان حادثه گروگانگیری سپنامبر سیاه را به یک اندازه و با تاکید مساوی و یک مونتاژ موازی در کنار هم نشان می دهند تا همه را قربانیان یک جنگ تصویر نمایند و یا عکس العمل خانواده های گروگان ها و گروگان گیران در مقابل خبر مرگ آنها ، تقریبا در نماهایی مشابه با تاثیر گذاری همسان نمایانده می شوند. و همچنین رفتار فلسطینی ها و اسراییلی ها نسبت به پخش خبر گروگانگیری در پلان های هم تراز تصویر می شود.) ولی به نظر می آید مظلومیت ملت فلسطین و مبارزاتش و ظلمی که در طول این بیش از نیم قرن از سوی صهیونیست ها متوجه آنها بوده ، سازندگان فیلم را هم علیرغم یهودی بودن ، تحت تاثیر قرار داده که  ناخودآگاه در صحنه هایی به طرف آنها چرخیده اند. فی المثل در طول فیلم این اسراییلی ها و جوخه های مرگشان است که با خشونت کشتار می کنند و وحشت می آفرینند.  و فلسطینی ها بدون هرگونه دفاعی ، قربانی می شوند. فلسطینی ها علیرغم آوارگی در زندگی آرام تر و بسامان تری نشان داده می شوند  ( دختر بچه  فلسطینی در حالی پیانو می نوازد  و به رابرت  لبخند می زند که او در حال تدارک بمب گذاری در آپارتمان آنهاست) . کلمات و حرف هایی هم که از فلسطینی ها شنیده می شود ، اغلب درباره صلح و آرامش و خانواده است و صحبت های اسراییلی ها راجع به قتل و کشتار و ترور و وحشت. رباینده فلسطینی هواپیمای خطوط هوایی لوفت هانزا هم در تلویزیون می گوید :" آنها (اسراییلی ها) در همه جا ، در مصر و لبنان و سوریه و اردن و اروپا ما را می کشند"  . که این خود تایید مستندی بر وقایع و رخداد های فیلم است .حتی در عملیات گروگانگیری (که از فصل های سانتیمانتال فیلم است و در نظر اول ، کمی سطحی پرداخت شده ) آنجا که متوجه می شویم ، همه آن تصاویر از نگاه و ذهنیت "اونر" براساس شنیده هایش بوده ، شعاری بودن صحنه های اولیه و بعد واقع نمایی صحنه های نهایی در فرودگاه مونیخ که نقش پلیس آلمان در به فاجعه کشیده شدن ماجرا برجسته می شود ، توجیه پذیر می گردد چراکه خود "اونر" به تدریج نسبت به ماهیت عملیات تروریستی شان دچار تردید شده و اینک به حرف "پاپا"(که در پاریس به او اطلاعات می فروخت) رسیده که با نگاه به دستان او  گفت :" ما آدم های غم انگیزی هستیم ؛ دستان خونریز و روح نجیب و لطیف!!" . اینک به حرف دوست "تونی آندره آس" ایمان آورده که:" بالاخره روزی این خونریزی ها دامن ما را خواهد گرفت "و شاید این دست تقدیر و مجازات الهی بوده که رابرت در حین درست کردن بمب ، خود قربانی آن شد .

روانی شدن "اونر" در صحنه هایی که دیوانه وار اتاقش را به دنبال بمب می کاود و دقیقا محل ها و مکان هایی را جستجو می کند که خود و همکارانش با بمب گذاری انسانهایی را به قتل رسانده اند ، نوعی دیگر از دیدگاه مذهبی اسپیلبرگ است که به نظر می آید بر بازتاب اعمال و مجازات دنیوی از سوی خداوند تاکید دارد. نگرانی او از مرگ و سوءقصد به خانواده اش ، هر روز بارها و بارها ، مرگ را در جلوی چشمانش پرواز می دهد و از "اونر" که یک یهودی و صهیونیست با ایمان و وطن پرست و فداکار بود ، آدمی به شدت ترسو و محافظه کار می سازد. این تراژدی در صحنه پایانی فیلم بسیار برجسته جلوه می کند ، آنگاه که او فرسنگها دور از سرزمین موعودش ، به آنچه آمریکایی ها برایش تعیین کرده اند ، گردن می نهد و تصویر ، حقارت او را بیش از پیش در مقابل ساختمان های سربه فلک کشیده شهر نشان می دهد . او دیگر بایستی تا آخر عمر به صورت مخفی و با نام جعلی در این گوشه دنیا به سر برد ، چون به قول "ایفریم" خیلی ها به دنبال کشتنش هستند.

 

نگاه اسپیلبرگ و تونی کوشنر و اریک روث به حضور آمریکایی ها در این میدان بی سرانجام ، بسیار کنایه آمیز است ؛ در همان سکانس نخست ،  این ورزشکاران آمریکایی هستند که (اگرچه ناخودآگاه ولی با طعنه ای آشکار از نگاه اسپیلبرگ) به فلسطینی ها کمک می کنند تا وارد اقامت گاه ورزشکاران اسراییلی  در دهکده المپیک مونیخ شوند و بعد از آن هم این سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا) است که در مقابل اجرای مرحله پایانی و نهایی طرح عملیات تروریستی گروه "اونر" می ایستد و با به قتل رساندن برخی اعضای گروه ، مانع ترور "علی حسن سلامه" عامل اصلی طراحی گروگانگیری سپتامبر سیاه می شود.( شاید از همین جا باشد که برخی از بخش های سازمان آزادیبخش فلسطین به تدریج جذب سیاست های آمریکایی شده و به آنجا می رسد که به یک تکه  عاریتی از خاک فلسطین اشغالی تحت عنوان حکومت خود گردان بسنده می کنند.)

 گذاردن برخی کلام مشهور جرج بوش در دهان "گلدا مه یر" نخست وزیر وقت اسراییل نیز از دیگر ظرافت های سازندگان فیلم "مونیخ" در برخورد با سیاست های امروز آمریکا است.

"مونیخ" ورای همه این نظرگاهها ، بیش از هر ایده ای بر واقعیت تروریسم دولتی اسراییل صحه می گذارد که همواره آمریکا و اعوان و انصارش سعی در پنهان ساختن آن دارند . تروریسمی که در اعماق حکومت صهیونیستی ریشه دوانده است . ( در صحنه حمله گروه در بیروت که کماندوهای اسراییلی هم شرکت دارند ، یکی از کماندو ها خود را "ایهود باراک " معرفی می کند ، نام همان نخست وزیر اسراییل که زمانی در گروههای تروریستی موساد حضور فعال داشته است.) ولی با حمایت آمریکا و متحدانش با خیال راحت در خاورمیانه حکومت کرده و همچنان فلسطینی ها را قتل عام می کند . "مونیخ" با این نگاه ، همه ادعاهای امروز دولتمردان آمریکا را مبنی بر مبارزه با تروریسم ، باطل می سازد و بهانه لشگر کشی هایش به خاورمیانه  را از دستش می گیرد.

اما علیرغم همه اینها اسپیلبرگ و فیلمنامه نویسانش ، به پس زمینه های گروگانگیری سپتامبر سیاه اشاره ای ندارند ، به قتل عام های فجیع صبرا و شتیلا ، به کشتار هزاران زن و مرد و کودک بیگناه  ، به آتش زدن حرص و نسل فلسطینی ها ، به حبس و شکنجه جوانان فلسطینی که اساسا گروگانگیری 1972 در مونیخ برای آزاد سازی بخشی از زندانیان فلسطینی در شکنجه گاههای اسراییل صورت گرفت و به ....

شاید تصویر کردن این بخش برعهده هنرمندان مسلمان باشد  و برای استیون اسپیلبرگ و همکارانش همین مقدار کفایت می کند.