مستغاثی دات کام

 
نگاهی به فیلم "پرومته"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱
 

Prometheus

 

در جستجوی خدایان المپ !

 

پس از اینکه جرج لوکاس در سالهای 1978 تا 1982، 3 قسمت از فیلم "جنگ های ستاره ای" را برپرده سینما برد و ناگهان در اواخر دهه 90 ، قسمت چهارم آن را در یک فلاش بک به قبل از قسمت اول تحت عنوان "شبح تهدید" ساخت و در سال 1999 به اکران عمومی درآورد، این نوع بازگشت به عقب و در واقع نمایش  پیش از آغاز در میان آثار هالیوودی باب گردید.(پاسخ به یک دغدغه همیشگی مخاطبان فیلم ها  و داستان ها که همواره علاقمند بودند، بدانند قبل از شروع واقعه و روایت اصلی، چه اتفاقاتی روی داده و شخصیت های ماجرا در شرایطی بوده و چگونه به موقعیت آغازین داستان رسیدند؟)

برخی براین باورند که نخستین فیلمسازی که به این دغدغه پاسخ داد، فرانسیس فورد کوپولا بود که در فیلم "دراکولای برام استوکر"(1992) ، برگشتی به چگونگی خون آشام شدن کنت ترانسیلوانیایی داشت. اما از آنجا که او در یک قسمت همه داستان از زمینه و شروع و انتها را بیان کرده بود، نتوانست لقب اولین روایتگر پیش از آغاز را کسب نماید.

اما جرج لوکاس پس از فیلم "شبح تهدید"، دو فیلم دیگر هم به اسامی "حمله کلون ها" و "انتقام سیث" را در سالهای 2002 و 2005 به نمایش درآورد تا به آغاز فیلم اول جنگ های ستاره ای در سال 1978 برسد که اینک در بازپخش خود، عنوان "یک امید جدید" را هم یافته بود.

این نوع دنباله سازی جدید بر آثار پرفروش که در واقع می توان آن را "عقبه ساری "نام نهاد ، به جهت آشنایی مخاطب با قهرمانان و ماجراها، از قضا بسیار جذاب و تماشایی می نمایاند. اینکه مخاطبین قصه های سینمایی که سالها با قسمت های دنباله دار هریک از آنها پیش آمده بودند، اینک سر از پیشینه آن قهرمانان و ماجراها درمی آوردند. از همین روی مورد استقبال کمپانی ها و صاحبان آنها قرار گرفت تا بازهم کاراکترهای محبوب خود را به خورد تماشاگران بدهند.

بعد از جرج لوکاس، این کمپانی کلمبیا بود که در سال 2001 سام ریمی (فیلمساز خوش قریحه فیلم های ترسناک مانند "مرده شریر " ) را وادار کرد تا به آغاز "مرد عنکبوتی" بپردازد که از سال 1967 دهها فیلم و سریال و انیمیشن درباره اش ساخته شده بود. پس از آن نیز در سال های  2004 و همین امسال یعنی 2012 ، کلمبیا و ریمی دو فیلم دیگر به عنوان دنباله "اسپایدر من" برروی پرده سینماها بردند.

پس از فیلم های "سکوت بره ها"(جاناتان دمی-1990) و "هانیبال "(ریدلی اسکات-2000) که به دنبال هم بودند، دینو دولارنتیس(تهیه کننده) و کمپانی های متروگلدوین مه یر و یونیورسال(سازندگان فیلم) هم ابتدا با برت راتنر (کارگردان) و همان تیم نویسنده قبلی (تامس هریس نوولیست و تد تالی فیلمنامه نویس) در سال 2002 به ساخت عقبه "سکوت بره ها" با نام "اژدهای سرخ" دست زدند که انتهایش به ابتدای "سکوت بره ها "می رسید و سپس در سال 2006 باز هم با تامس هریس (و البته بدون تد تالی ) و این بار با پیتر وبر کارگردان به سراغ گذشته دکتر هانیبال لکتر از زمان نوجوانی رفتند و اینکه چگونه وی به یک آدمخوار بدل شد را در فیلم "طلوع هانیبال "به تصویر کشیدند.

کمپانی برادران وارنر نیز پس از 4 فیلم "بتمن" در سالهای 1989 تا 1997، در سال 2005 با کریستوفر نولان به اینکه بتمن چگونه بتمن شد بازگشتند و فیلم "بتمن آغاز می کند" را جلوی دوربین بردند. این حرکت در مورد سوپرمن و مرد آهنی نیز انجام شد و فی المثل برگشت به پیش از آغاز مرد آهنی که از سال 1931 با فیلم تاد براونینگ برپرده سینماها بوده، در سال 2008 با فیلمی تحت عنوان "مرد آهنی" به کارگردانی جان فاورو انجام گرفت و فیلم "سوپرمن بازمی گردد" در سال 2006 به کارگردانی برایان سینگر نشان می دهد که آن سوپرهیرو افسانه ای چگونه و از کجا آمده است.

یکی از عظیم ترین و پرهزینه ترین فیلم های پیش از آغازی که اینک در حال آخرین مراحل تولید بوده و گفته می شود از دسامبر همین سال جاری ، برپرده سینماها می رود ، فیلم "هابیت: یک سفر غیرمنتظره" به کارگردانی پیتر جکسون است که ماجراهای قبل از قسمت نخست سری فیلم های "ارباب حلقه ها" را روایت می نماید.

اما تازه ترین بازگشت به پیش از آغاز، جدیدترین فیلم ریدلی اسکات است به نام "پرومته" که عقبه سری فیلم های "بیگانه" را ترسیم می کند. سری فیلم هایی که آغازگرش در سال 1979، خود ریدلی اسکات بود.

پس از اسکات، جیمز کامرون در سال 1986 تحت عنوان "بیگانه ها"، دنباله اش را ساخت و دیوید فینچر در سال 1992 به عنوان نخستین فیلم بلند سینمایی اش ، قسمت سوم آن را جلوی دوربین برد که در پایانش، شخصیت اصلی داستان یعنی سرگرد ریپلی (با بازی سیگورنی ویور) که پس از فراز و نشیب های بسیار، وقتی یک بازمانده بیگانه را در وجود خودش حس می کند، با یک عملیات انتحاری و برگرفته از عهد عتیق و افسانه عبرانی سامسون، خود و بیگانه درونش را به فضای لایتناهی پرتاب می نماید.

قسمت چهارم بیگانه تحت عنوان "احیاء"، توسط ژان پی یر ژونه در سال 1997 اکران شد که در آن فیلم، برای مقابله با خطر بیگانگان که همچنان بقایای آنها، حیات بشری را تهدید می نمود، 200 سال پس از مرگ سرگرد ریپلی، او را مجددا احیاء کرده تا این بار به صورت موجودی مرکب از انسان و بیگانه به حیات بازگشته و در این هیبت جدید، با بازماندگان بیگانگان به مبارزه بپردازد. آنچه که از اسطوره های یونانی و افسانه هایی مانند هرکول یا جیسون و یا دیوزیس می آمد.

اگرچه در سالهای 2004 و  2007 نیز به ترتیب پل دبلیو اس اندرسن و سپس برادران اشتراوس، دو قسمت "بیگانه علیه نابودگر " را ساختند اما ماجرای سرگرد ریپلی و مبارزه علیه بیگانه ها در آن دنبال نشد و تنها مورد مشترک این فیلم ها با قسمت های پیشین بیگانه ، حضور آن هیولای بیگانه با آن شکل و شمایل خاص بود که البته در دام نبردی مرگبار با نابودگر گرفتار می آمد.

اما  ماجرای "پرومته" (که گویا از سالها قبل، ریدلی اسکات در فکر ساختن آن بوده) به پیش از اولین فیلم "بیگانه" باز می گردد که داستانش در سال 2122 می گذشت. سال 2089 در جزیره اسکای اسکاتلند، توسط دکتر الیزابت شاو و دکتر چارلی هالووی، نقش هایی بر دیواره غاری کشف می شود که بسیار شبیه به نقش های کنده شده بر دیوار غارهای دیگر و متعلق به تمدن های متفاوت اعم از سومری ها ، کلدانیان و بابلی ها و مصری ها و ...است و همه این نقش ها، ترکیب یا منظومه ای از سیارات را نشان می دهد که گویا مردم به پرستش و ستایش آنها مشغول بوده اند. در نظر چارلی و الیزابت، شباهت نقش های فوق با توجه به دورافتادگی تمدن های یاد شده از یکدیگر و غیرممکن بودن ارتباط مابین آنها در زمان باستان، نشان از یک رابطه فرازمینی مابین آن تمدن ها دارد. تحقیقات بعدی نشان می دهد که تنها در یک کهکشان دور دست، چنین ترکیبی از سیارات وجود دارد که از قضا یک خورشید هم در آن منظومه به چشم می خورد و سیاره ای هم وجود دارد با شرایط اتمسفری زمین.

تئوری دکتر شاو و دکتر هالووی این است که مردمان نخستین در تمدن های باستانی، نقش مکان خدایان خود را بر دیواره غارها نگاشته بوده اند و موجوداتی که از آن منظومه به زمین آمده بودند، طراحان یا مهندسان انسان ها بوده اند.

در واقع ریدلی اسکات نیز ورای همه فرضیات و باورها و آنچه در طول فیلم به گونه ای نسبی و سوال برانگیز مطرح می شود، در همان سکانس ابتدایی فیلم براین باور شرک آمیز چارلی و الیزابت صحه می گذارد. در صحنه فوق موجودی که ردایی به تند دارد (به سبک و سیاق راهبان و کشیشان)دیده می شود که به کنار آبشاری آمده و ردا از خود برمی گیرد(چهره اش شبیه به موجوداتی شبه انسان و غول آساست که بعدا در فیلم مترادف همان مهندسان یا طراحان انسان تلقی می شوند).

او ماده ای را از درون ظرفی می خورد و سپس دچار تغییر و تحولات وحشتناکی در بدن و عروق و حتی DNA خود شده و پس از سقوط در آبشار، همه اجزای بدنش از هم جدا و تجزیه شده و سپس در آب های پایین آبشار مذکور، مجددا به یکدیگر می پیوندند تا به گلبول های قرمز تبدیل شده و در اینجاست که طرح عنوان فیلم یعنی "پرومته" بر صفحه تکمیل می شود و صحنه بعد انسان هایی را می بینیم (همان گروه کاوشگر دکتر الیزابت شاو و چارلی هاووی ) که گویی نتیجه آن ترکیب جدید DNA در پای آبشار فوق الذکر هستند.

با سرمایه شرکت بزرگی متعلق به پیتر ویلاند(که پیرمردی است بسیار مسن و می داند از عمرش چیزی باقی نمانده)سفینه ای به نام پرومته عازم سیاره شبیه زمین در همان منظومه هدف می شود که اینک LV-223 نامگذاری شده است. در سفینه پرومته که سفرش بیش از 2 سال 4 ماه به طول انجامیده، 17 نفر به صورت خواب انجمادی نگهداری می شوند(مانند فضانوردان فیلم "2001: یک ادیسه فضایی" اثر استنلی کوبریک در سال 1968) و تنها یک روبات پیشرفته به نام دیوید، همه چیز را تا رسیدن به نزدیکی مقصد تحت کنترل دارد.(دیوید نام یکی از فضانوردان سفینه فضایی فیلم "2001: یک ادیسه فضایی " بود که تا آخر با توطئه های کامپیوتر سفینه به نام هال مقابله کرد و سرانجام آن را از کارانداخته و خود به سوی ابدیت و ماورای آن رفت!)

21 دسامبر 2093، سفینه پرومته به نزدیکی سیاره مقصد یعنی LV-223 رسیده و به تدریج همه سرنشینان خواب سفینه بیدار می شوند :

مردیت ویکرز (با بازی شارلیز ترون) که بعدا متوجه می شویم دختر پیتر ویلاند هم هست، فرمانده سفینه که خشک و انعطاف ناپذیر به نظر می رسد ، آنقدر که در یکی از صحنه ها ، کاپیتان سفینه به وی می گوید که آیا یک روبات است؟!

یانک (کاپیتان سیاه پوست سفینه)، با تمام خصوصیات وسترنر آمریکایی حامل فرهنگ Cool  با روح شجاعت لاابالی گری یانکی ها و کابوی ها همراه با نگاه منجی محور که ورودیه اش به فیلم او را در حالی که کلاه لباسش را بر سر خود کشیده و در حال برپایی درخت کریسمسی است، همزمان مشغول شراب خواری و سیگار کشیدن در محیط بسته سفینه هم هست. اما در پایان کار، او همان منجی اصلی جهان است. در واقع اوست که باز هم با یک عملیات انتحاری سامسون وار ، سفینه اش را به سفینه حاوی کپسول های بیگانه ها زده و کره زمین را از خطر بیگانه ها  نجات می بخشد.

فیفلد (یک زمین شناس)، میلبورن (زیست شناس)، چنس و ریوال (دستیاران کاپیتان)، دکتر شاو و دکتر هالووی(تئوریسین های جستجوی مهندسین طراح انسان ها)، فورد(دستیار دکتر شاو)، خود پیتر ویلاند( که برطبق گفته اش در ویدئوی معرفی ماموریت سفینه، فکر می کردیم مرده ولی در اواخر فیلم، وی را زنده می یابیم) به علاوه  4 محافظ مزدورش و همچنین 4 مکانیک سفینه .

آنها در نخستین برخوردشان با موجودات روی سیاره LV-223، در غارهای محل احتمالی ساکنین سیاره با تصاویر هولوگرافیکی متحرکی مواجه می شوند که از طریق وررفتن دیوید با حروف باستانی کنده شده بر تابلوهای روی دیوارها (به دلیل آشنایی دیوید به تمامی زبان های باستانی) نمایش داده شده و حکایت از واقعه ای مرگبار برای اهالی آنجا می کنند. واقعه ای که گویا 2000 سال پیش اتفاق افتاده و همه ساکنین که همان مهندسین طراح بوده اند را نابود ساخته و اینک جز بقایای اجسادشان، چیز دیگری باقی نمانده است. اجسادی که تحت شرایطی بازهم زنده شده و خود به خود نابود     می شوند.

به دلیل این اتفاقات، فیفلد و میلبورن قصد بازگشت به سفینه را دارند اما در تونل های تو در توی مکان زندگی مهندسین ، گم می شوند. این درحالی است که دکتر شاو و چارلی هالووی و دیوید به دنبال راهیابی به یکی از سالن های این تونل ، با عجایب مختلفی مواجه می شوند ؛ از جمله تندیس سر غول آسایی که بسیار شبیه انسان هاست ، کپسول های بسیاری که به طور مرتب چیده شده اند و بعدا از آنها ماده سیاه رنگ لزجی بیرون می آید که به موجودات کرم مانند و سپس مارهای مهاجمی بدل می شوند که به درون آدم ها رسوخ کرده و قربانی خود را به صورت یک زامبی در می آورند. این بلایی است که در همان شب اول حضور گروه برروی LV-223 بر سر فیفلد و میلبورن می آید و فیفلد در کمال ناباوری اعضای گروه به شکل حیوانی درنده خو در می آید و چند تن از اعضای سفینه را ناکار کرده و سرانجام توسط کاپیتان یانک از بین می رود.

پس از گذراندن لحظات خطرناک ناشی از طوفان مرگباری که به سفینه نزدیک شده و بقیه افراد ، فرصت کمی دارند تا به پرومته بازگردند، اما دکتر شاو و همکارش فورد، یک سر از مهندسین طراح را به سفینه آورده و دیوید هم یکی از کپسول ها را با خود به داخل سفینه می برد و آن را از بقیه پنهان می سازد.

دکتر شاو و دکتر هالووی با آزمایش ژنتیکی برروی سر ، متوجه می شوند که DNA آن با DNA انسان کاملا مشابه و یکسان است. از طرف دیگر دیوید نیز که کپسول یاد شده را باز کرده به مایع سبز و لزجی می رسد که برای آزمایش قطره ای از آن را در نوشابه دکتر چارلی هالووی می ریزد. قطره ای که وضعیت دکتر را از این رو به آن رو می سازد. او در سفر اکتشافی دوم به داخل تونل های سیاره LV-223 ، به تدریج به یک زامبی بدل گردیده که در بازگشت اضطراری به سفینه با ممانعت ویکرز مواجه شده و عاقبت نیز توسط وی با اسلحه آتشین کشته می شود.

اما ماجرا به همین جا ختم نشده و آزمایشات دیوید، موجودی را درون دکتر شاو نشان می دهد. این درحالی است که گویا شاو 10 ساعت قبل، از چارلی هالووی باردار شده اما سن آن موجود اینک 3 ماهه به نظر رسیده و به سرعت هم در حال رشد است.

دکتر شاو با دستگاه اتوماتیک جراحی، موجود یاد شده را که (شبیه اختاپوس است)را از شکمش خارج می سازد . ضمن اینکه پس از این با گروه پیتر ویلاند (که تازه به زنده بودنش پی برده ) ، دیوید و محافظان ویلاند راهی سالنی از تونل های فوق الذکر می شوند که قبلا دیوید توانسته کشف کند ، تنها بازمانده خدایان در آنجا و در جعبه ای تابوت مانند، هنوز زنده است. او همچنین به طراحی کرات و سیارات مختلف توسط این موجودات از طریق تصاویر هولوگرافیک ضبط شده، پی برده و دریافته که ماموریت آتی آنها، سفر به زمین بوده است. اما ویلاند قصد دارد تا با مذاکره با تنها خدای باقیمانده ، عمر جاودانی از وی بگیرد.

ولی همه محاسبات فوق اشتباه بوده و تنها خدای باقیمانده ، پس از جدا کردن سر دیوید ( که  صحبت های ویلاند را برای او ترجمه می کند ) و سپس کشتن خود پیتر ویلاند ، پشت دستگاهی نشسته و تونلی که اینک دریافته ایم یک سفینه بزرگ فضایی است را برای پرواز به سوی کره زمین آماده می سازد.(البته قبلا در صحنه ای کاپیتان یانک با بررسی تصاویر ارسالی از سنسورهای اتوماتیک فهمیده بود که با یک سفینه غول پیکر مواجه هستند اما کسی حرف های او را جدی نگرفت)!

مهندس طراح غول پیکر اینک عازم زمین است تا نسل انسان ها را از طریق میلیون ها کپسول بیگانه که در آن سفینه جاسازی شده، نابود سازد. به هر طریق شده، الیزابت شاو، خودش را به پرومته رسانده و کاپیتان یانک و ویکرز و سایرین را از این واقعیت مطلع می سازد که اگر آن سفینه غول پیکر ، از سیاره LV-223 خارج شود، دیگر کره زمینی باقی نمی ماند تا آنها بتوانند به آن بازگردند و تنها راه، نابود کردن سفینه فوق به هر روش است. ویکرز به خیال بازگشت به زمین سوار سفینه های کوچک نجات شده ولی بر روی LV-223 سقوط می کند و کاپیتان یانک نیز با یک عملیات انتحاری، خود و پرومته را به سفینه غول پیکر کوبیده و آن را زمین گیر می کند.

حالا فقط الیزابت شاو باقی مانده و سر جدا شده دیوید که هنوز کار می کند و الیزابت را از وجود سفینه های کوچک دیگر برای خارج شدن از LV-223 باخبر می سازد و اینکه دکتر شاو به وی نیاز دارد ، چراکه تنها او می تواند سفینه های یاد شده را به کار انداخته و برای خارج شدن از آن سیاره هدایت نماید. این در شرایطی است که مهندس طراح فرمانده سفینه غول پیکر ، پس از سقوط سفینه اش ، به سراغ دکتر شاو رفته که در سفینه پرومته به دنبال راهی برای گریز است. سفینه ای که اینک اختاپوس متولد شده از شاو در آن به موجود هراسناکی بدل گشته است. شاو ، مهنس طراح     انتقام جو را به چنگال اختاپوس وحشی می اندازد و خودش همراه دیوید( که سر و بدنش جدا هستند) راهی فضای بیکران شده تا دریابند که چرا مهندسان طراح انسان ها در صدد نابودی آنها برآمده بودند. اختاپوس وحشتناک نیز درون آخرین مهندس طراح نفوذ کرده و حاصل کار ، شکافته شدن شکم طراح و بیرون آمدن موجودی خوف انگیز است که در واقع به شکل همان موجود خاص سری فیلم های بیگانه است.

به نظر می آید این آخرین فیلم ریدلی اسکات، کامل ترین اثر او به لحاظ مفهومی و بیان ریشه های ایدئولوژی امروز غرب باشد که از دل تاریخ باستان می آید. اسکات در طول دوران فیلمسازی اش به سینماگری مشهور شده که در جهت پروپاگاندا برای تاریخ و ایدئولوژی و سیاست های دیروز و امروز غرب صلیبی / صهیونی فیلم ساخته و می سازد. به جز فیلم اولش یعنی "دوئل کنندگان" در سال 1977 که به ماجرای دو افسر ارتش در دوران ناپلئون می پرداخت، فیلم بعدی اش اولین قسمت از سری فیلم های "بیگانه " بود که حدود 3 ماه پس از پیروزی انقلاب اسلامی، برپرده سینماهای  آمریکا نقش بست. فیلمی که در آن نشانه های متعددی از هراس غرب نسبت به ورود مجدد اسلام  به عرصه سیاست و مدیریت جامعه پس از قرن ها دیده می شد. بیگانه، هیولایی باستانی بود که از عمق تاریخ می آمد در دل و مغز میزبان خود یعنی انسانها وارد شده و در عروق مغزی نفوذ می کرد تا از اکسیژن مغز تغذیه نماید. در واقع مانند یک باور ذهنی درون میزبان رشد می کرد و سرانجام با قربانی کردن وی، به عنوان موجودی جدید متولد می شد. در واقع انسانی که میزبان بیگانه شده و او را درونش می پروراند، گویی که درونش یک دیو با خود حمل می نمود. اینگونه به انسان غربی هشدار داده می شد که با یک خطر به شدت مرگبار مواجه است. خطری که بررسی و تحلیل و پژوهش درباره آن، مرگبار بوده و تنها اقدامی که انسان ها بایستی انجام دهند،آن است که فقط موجود بیگانه را در هر شرایطی که هست، نابود سازند. (کنایه از یک ایدئولوژی کهن که سیستم حاکم بر غرب را تهدید نموده است و برخی از آن به ایدئولوژی اسلام تعبیر کرده اند و از همین رو سری فیلم های "بیگانه" که همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی برروی پرده رفتند را نگرش نوین غرب نسبت به نظام ایدئولوژیک معارضشان یعنی اسلام می دانند).

"Blade Runner" فیلم بعدی ریدلی اسکات بود که به ماجرایی آخرالزمانی از نگرش ایدئولوژی آمریکایی می پرداخت، فیلم "افسانه" که اسکات بعد از "Blade Runner" به آن رسید نیز موضوعی آخرالزمانی مانند فیلم قبلی اش داشت. ریدلی اسکات در سال 1992 با فیلم "1492: فتح بهشت" ماجرای چالش برانگیز فتح آمریکا و شکل گیری پایه های به اصطلاح نظم نوین جهانی را بازهم از دیدگاهی نژادپرستانه و جانبدارانه جلوی دوربین برد. فیلم های گلادیاتور (2000)، "قلمرو بهشت" (2005) و "رابین هود" (2010) در واقع ادای دین ریدلی اسکات بودند نسبت به اخلاف تاریخی ایالات متحده یعنی روم باستان و صلیبیونی که 200 سال فاجعه به تاریخ بشریت تحمیل کردند.

اسکات در فیلم "جی آی جین" (1997)، "سقوط شاهین سیاه" (2001) و "مجموعه دروغ ها" (2008) به تبلیغ برای منجی گری سرویس های جاسوسی و ارتش آمریکا دست زد.

اما او در هیچیک از آثارش به این وضوح و آشکارا به موشکافی در ایدئولوژی شرک آمیز و شیطانی شکل دهنده ساختار تاریخی و سیاسی ایالات متحده  نپرداخته بود. پنهان نیست که ایدئولوژی آمریکایی همواره از سوی بنیانگذاران و متولیانش، به شدت خود را مدیون یونان باستان و سپس امپراتوری روم دانسته و می داند. کشورهای اروپایی بعد از دوره رنسانس و به دنبال آنها آمریکا در جهت هویت‌سازی، همیشه خودشان را فرزندان یونان و روم مطرح کرده‌اند. تأیید این مسله را در نام‌گذاری مجلس آمریکا (سنا) که از روم گرفته شده، نوع حکومت آمریکا (جمهوری) که از «رس-پوبلیکا» (مسأله ملی) لاتین گرفته شده، ادعای فرهنگ سیاسی آمریکا (دموکراسی) یا حکومت اقشار که نام دولت آتن بوده، می‌توان دید. امروز مسئله تبلیغات علاوه بر بعد سیاسی، بعد فرهنگی هم پیدا کرده و ماجرای نژادپرستی در حال تبدیل به فرهنگ‌پرستی است که در این فیلم هم رد پای آن را می‌توان دید.

ماجرای هالیوود و پیش زمینه های آن نیز ارتباط تنگاتگی با اسطوره های یونان باستان دارد. البته اینکه سخن از یونان باستان می آید، منظور نه یونان زمان ارسطو و افلاطون بلکه دوران شرک آمیز پیش از آنهاست. روزگاری که افسانه های خدایان المپ، حاکم بر آن جامعه باستانی بود. از همین رو مشاهده می کنیم که تپه مشهور هالیوود در لس آنجلس، شباهت غریبی به تپه المپ یونان (و البته کوه موسوم به صهیون در جنوب غربی بیت المقدس یا اورشلیم ) دارد و مغولان هالیوود و نظام ستاره سازی و اسطوره محور هالیوود نیز به ارباب المپ و خدایان و تایتان ها راه می برند. اگرچه ستاره یا استار از افسانه عبرانی و صهیونی "استر" می آید.

به جهت همین نوع نفوذ فرهنگی است که متاسفانه شاهدیم بسیاری از ساختارهای روایی (که بعضا توسط هالیوود به سینما تحمیل شده) براساس همان نگرش های شرک آمیز یونان باستان قرار گرفته که از آن جمله می توان به مقوله "36 وضعیت نمایشی" اشاره کرد یا شخصیت پردازی و درام ارسطویی و تراژدی یونانی (یعنی مبارزه نافرجام انسان با تقدیر ناگزیر و شومی که از سوی خدایان رقم خورده)  که در کمال تاسف عنوان درسی دانشکده ها و مراکز آموزش سینمایی  ما نیز قرار گرفته است و نفی آن مترادف نفی سینما فرض می شود. موقعیت های نمایشی که اغلب براساس صفات رذیله مانند خیانت و جنایت و فریب و اعمال خلاف اخلاق و ضد انسانیت استوار است و متاسفانه بسیاری از دست اندرکاران سینمای ما(علیرغم گنجینه پایان ناپذیری از قصه و درام و موقعیت های نمایشی انسانی در فرهنگ و ادبیات ایرانی و اسلامی) هنوز گرفتار همان فرمول های شرک آمیز باستانی باقی مانده اند تا جایی که مسئول سینمایی ما با همه اعتقادات و باورهای دینی اش ، ساده لوحانه ابراز می کند که مگر می توانیم عنصر " خیانت" را از درام سینمایی حذف کنیم! و آن را به طور جسارت آمیزی با قصه حضرت یوسف(ع) که در قرآن کریم نقل شده، مقایسه می نماید!!

اما اگرچه پیش از در برخی آثار سینمایی غرب ، بعضا به خدایان یونانی پرداخته شده بود، همچون ماجرای هرکول یا اولیس و ...اما نگاه ریدلی اسکات در فیلم "پرومته" به این اسطوره ها و افسانه ها ، نگاهی کاملا ایدئولوژیک و از منظر استراتژیک به نظر می آید.

این نگاه ایدئولوژیک از همان نام فیلم یعنی "پرومته "(نام یکی از تایتان های کوه المپ) آغاز می شود که سفینه حامل شخصیت های اصلی فیلم را به سیاره هدف می برد و قرار است در نجات بشر از غضب خدایان نقش محوری ایفا نماید. ( که در لحظه تعیین کننده فیلم ، همین سفینه با برخورد به سفینه عظیم الجثه مهندسان طراح ، آن را از ماموریت نابودکننده خویش باز می دارد).

پیتر ویلاند در بخشی از فیلمنامه "پرومته "( که در فیلم وجود ندارد) در توضیح پرومته ، پس از نمایش تصاویری از فیلم "لارنس عربستان" ( که در خود فیلم، دیوید مشغول تماشای آنهاست ) با اشاره به آتشی که سر تامس لارنس در مقابل دیدگان سربازانش،به دور انگشتان خویش می گرداند،می گوید:

"...آتشی که در انتهای کبریت، شعله ور است، در واقع موهبتی است از سوی تایتان پرومته که او از خدایان کوه المپ ربوده بود. پرومته برای این عملش از سوی خدایان المپ دستگیر و به دست عدالت سپرده شد. خب، شما ممکن است که بگویید این کمی هم نمایشی است. پرومته به یک صخره بسته شد و عقابی هر روز ، سینه اش را می شکافت و بخشی از جگرش را می خورد. این مجازات فقط بدان خاطر بود که او به ما ، آتش را هدیه داده بود ، اولین قطعه حقیقی تکنولوژی ..."

البته ویلاند از سرنوشت پرومته نمی گوید که بالاخره هرکول ، عقاب یاد شده را کشته و پرومته را آزاد می کند و پرومته از کوه المپ می رود. در صحنه ای از فیلم "پرومته " که پیتر ویلاند از طریق تصویر هولوگرافیک درحال صحبت با سرنشینان سفینه و تشریح ماموریت آنهاست، این گونه از ارتباط این ماموریت با پرومته یاد می نماید:

"...تایتانی به نام پرومته می خواست که به انسان ها ، جایگاهی برابر خدایان بدهد. به خاطر همین از کوه المپ تبعید شد. خب، دوستان من ، زمان آن فرا رسیده که او به المپ بازگردد..."

باور شرک آمیزی که بر فیلم سایه افکنده به هیچوجه از سوی فیلمساز مورد تردید قرار نمی گیرد. هدف ماموریت که از سوی دکتر شاو و چارلی هالووی و پیتر ویلاند، بارها تکرار می شود، آن است که ردپایی از خالقان یا طراحان و یا مهندسان انسان یافته شود. همان طور که توضیح داده شد، ریدلی اسکات و فیلمنامه نویس معروفش یعنی دمون لیندلوف (از نویسندگان اصلی سریال LOST که بسیاری از نمادهای یونان باستان در شخصیت ها و پدیده ها و اتفاقات آن سریال قابل رویت بود) نخستین صحنه فیلم (بعد از تیتراژ) را به مراسم آیینی انتحار یکی از همان خدایان یا طراحان و مهندسانی اختصاص می دهند که ادعا می شود ، انسان ها را طراحی کرده و در فیلم "مهندس" عنوان می شوند. ( یعنی راه و رسم عملیات انتحاری سامسون که در مکتوبات عهد عتیق روایت شده ، در اصل از اسطوره ها و افسانه های یونان باستان می آید یا به آنها تحمیل شده است!)

اگرچه الیزابت شاو یک صلیب به گردن خود آویخته و به آن حساسیت هم دارد ؛ یک بار هنگام آزمایش بارداری توسط دیوید که می خواهد آن را به بهانه آلودگی از گردنش جدا سازد، واکنش منفی نشان می دهد و باردیگر هم زمانی که در آخرین فصل فیلم برای در اختیار گرفتن سفینه ای جهت خروج از سیاره LV-223 به سراغ سر جدا شده دیوید رفته ، در اولین کلام با وی سراغ صلیبش را می گیرد و آن را مجددا به گردن خود می آویزد و علاوه بر این ها در آخرین جمله فیلم ، همین دکتر شاو در بخش پایانی پیامش برای زمینیان، سال خروج از سیاره  LV-223را 2094 بعد از میلاد سرورش عیسی مسیح ذکر می کند. ولی علیرغم همه این تاکیدات اعتقادی ، در آخرین مکالمه خود با دیوید ، پیش از آنکه سر او را درون کیفی قرار دهد، در پاسخ دیوید که می پرسد از جستجوی بیشتر مهندسین چه قصدی دارد ، می گوید :

"...آنها ما را خلق کردند، بعد سعی کردند ما را بکشند، یعنی نظرشون عوض شد، من حق دارم بدانم چرا این تصمیم را گرفتند..."

در میان سرنشینان پرومته، فقط برای ویکرز، بود و نبود خدایان تفاوتی نمی کند، از آنجا که وی فقط به دنبال منافع مادی برای شرکت ویلاند است که به زودی و پس از مرگ پیتر ویلاند، ریاستش را برعهده می گیرد.

از طرف دیگر ماجرای فیلم، شباهت های فراوانی با اثر معروف جان میلتون یعنی "بهشت گمشده " دارد، به حدی که در ابتدا قرار بوده ، عنوان آن "بهشت گمشده " باشد که ریدلی اسکات مخالفت  می کند، زیرا احتمال لو رفتن داستان فیلم را می داده است. کتاب "بهشت گمشده" جان میلتون در باب عصیان شیطان و رانده شدنش از بهشت و ساختن جهنم توسط اوست که در ادامه به اغوای آدم و حوا پرداخته تا آنها نیز عصیان کرده و به کره خاکی تبعید گردند و بهشت برآنها ممنوع گردد. در این کتاب ، آدم وحوا به دنبال بهشت گمشده هستند و آن را سرزمین موعود خود  می دانند.

این داستان در فیلم های متعدد هالیوود به کار گرفته شد، از جمله سری فیلم های"سیاره میمون ها" در سال های 1968 و 2001 ساخته فرانکلین جی شافنر و تیم برتون که در آن فیلم نیز، گروهی دانشمند و کاشف در پی یافتن سیاره ای موعود شبیه به زمین ( که توسط ژورنالیستی به نام اولیس کشف شده) ، پس از صدها سال به کره زمین باز می گردند که اینک در تسخیر میمون های هوشمند است. ( در سومین قسمت از این فیلم که دو سال پیش با نام " طلوع سیاره میمون ها" برپرده رفت ، گروه میمون های تکامل یافته شبه انسان اینک بر ضد آدم ها می شوریدند تا زمین را در اختیار خود بگیرند. همان موضوع پدید آمدن موجوداتی از دل تاریخ که نسل بشر ( البته غربی ) را تهدید کرده و سرزمین موعود آنها را اشغال می کنند. یا فیلم "سیاره ممنوع" ساخته فرد ام ویلکاکس در سال 1956 که یک گروه تحقیقاتی به سیاره ای می روند شبیه به زمین که قبلا دانشمندانی برآن پژوهش می کردند اما همگی به جز پدر و دختری نابود شده اند و آن پدر و دختر نیز گروه تحقیق را به هیولایی رهنمون می کنند که در واقع نمونه نسل جدیدی از موجودات سیاره به نظر می آید که از انسان ها بوجود آمده و دیگر ادم ها را مورد هجوم قرار می دهد.

اما وجه دیگر شباهت فیلم "پرومته " و نوشته جان میلتون درکتاب بعدی اش یعنی "بهشت بازگردانده شده" دیده می شود که به نوعی مکمل و در واقع ترجمان "بهشت گمشده" به نظر می رسد. یعنی وی آنچه را که در کتاب اول با زبان اساطیر و روایات شبه مذهبی بیان نموده ،با نگرش امروزی معنا کرده است.

جان میلتون در کتاب"بهشت بازگردانده شده"، به طور صریح و رک، بهشت مورد نظرش را با "اسراییل" مقایسه می کند و در قصیده ای مشهور از بازگرداندن اسراییل به قوم یهود سخن می گوید. میلتون در بخشی از قصیده ای مذکور چنین می نویسد:

"...شاید خداوند که زمان مناسب را خوب می داند، نوادگان ابراهیم را به یاد خواهد آورد و آنها را پشیمان و درستکار بازخواهد گرداند و همانگونه که دریای سرخ و رود اردن را وقتی پدرانشان به سرزمین موعود بازمی گشتند، شکافت، برای آنها نیز که سریع و شتابان به وطنشان بازمی گردند ، دریا را بشکافد...من آنها را به عنایت و توجه خدا و زمانی که انتخاب می کند، ترک می کنم..."

بنابراین، باوری که فیلم "پرومته" منادی آن است، ترکیبی از افسانه ها  و اسطوره های شرک آمیز یونان باستان و اندیشه های صهیونی است که در اوج خیزش دوم غرب صلیبی / صهیونی طی هزاره دوم میلادی، یعنی رنسانس و نهضت به اصطلاح روشنگری توسط نویسندگان و متفکرانی مطرح شد که علنا آرزوی تشکیل اسراییل بزرگ را داشتند، همچون جان میلتون (در دو کتاب "بهشت گمشده" و "بهشت بازگردانده شده")،  فرانسیس بیکن(پیشاهنگ علم گرایی پوزیویتیستی) در کتاب "آتلانتیس جدید" ،جان لاک ( واضع نظریه لیبرالیسم) در کتاب "تعلیقاتی بر نامه های قدیس پولس"، اسحاق نیوتن (کاشف قانون جاذبه) در کتاب "ملاحظاتی پیرامون پیشگویی های دانیال و رویای قدیس یوحنا"، ژان ژاک روسو (فیلسوف قراردادهای اجتماعی ) در کتاب "امیل" و ...

این شاید برای نخستین دفعه باشد که پیوند تفکر شرک آمیز یونان باستان و اندیشه های صهیونی را در یک اثر سینمایی شاهد هستیم تا جایی که شبهه تغذیه تبلیغاتی آن تفکر باستانی توسط این اندیشه حاکم بر جهان امروز سلطه به شدت تقویت می شود. گویی که همه این بازی های باستانی و باستان گرایی و پروپاگاندا برای خدایان و الهه ها و داستان سرایی های بسیار در موردشان، ریشه در شرک آمیز بودن اندیشه صهیونی دارد به هر صورت در صدد زدودن افکار و ادیان توحیدی و ابراهیمی از جامعه بشری و مشغول داشتن آنها به خرافاتی است که دیگر امروزه حتی در میان خود طرفداران فلسفه باستان هم خریدار ندارد.

برای اولین بار این سر کارل رایموند پوپر، همان فیلسوف معروف غربی بود که دو تفکر مشرکانه چند خدایی یونان باستان و صهیونیسم را مترادف به کار گرفت و در کتاب "حدس ها و ابطالها" ، آنها را واجد سرنوشت مشترک دانست. آنجا که هر دو گروه خدایان کوه المپوس و ریش سفیدان کوه صهیون را قربانی تئوری توطئه (که خود مبدع آن بود) معرفی نمود. 

اما اسکات و لیندلوف ، این اندیشه و باور شرک آمیز یونان باستان / صهیونی را در همان قوالب آشنای سینمای هالیوود و کاراکترهای آشنا و موقعیت های نمایشی مرسوم، به تصویر می کشند. کاراکترهایی که در اوایل این مطلب نام برده شدند ، هر یک تداعی ، تیپ های آشنای سینمای غرب هستند. از ویلاند که امثال چارلز فاستر کین و جان هاموند فیلم "پارک ژوراسیک" را به خاطر می آورد تا مردیت ویکرز که در او، هم می توان "نینوچکا"ی ارنست لوبیچ را دید، هم النور شاو فیلم "کاندیدای منچوری" و هم ایلین فیلم "هیولا" که همین شارلیز ترون نقشش را بازی می کرد.

کاپیتان یانک هم تداعی گر همه وسترنرها و منجیان آمریکایی است که نظم و قاعده ای نمی پذیرند به قولی دارای خلق و خوی بی خیالی جنوبی هستند و در واقع ناشر همان فرهنگ اندویدوالیسم Cool که می توان از نقش های مختلف ارول فلین و داگلاس فرنبکس در دهه های 20 و 30 مثال زد تا امثال دانیل بون و بت ماسترسون و جیم وست در فیلم ها و سریال های دهه 50 و 60 و تا کاراگاه کوجک و کلانتر مک کلاود و ماوریک و بالاخره تا همین هنکاک و شرلوک هلمز قرن بیست و یکمی گای ریچی با بازی رابرت داونی جونیور!

داستان پردازی و ساختار روایتی فیلمنامه، هم سبک وسیاق جدید و خارق العاده ای ندارد، مثل و مانند دهها وصدها فیلم به اصطلاح علمی – تخیلی یا حادثه ای و یا معمایی / پلیسی که گروهی برای کشف ماجرایی پیچیده و مبهم به ماموریت غیرممکنی دست می زنند. فرمول ها همان است و فراز و نشیب ها و اوج و فرودها هم همان.

مثلا اینکه سرنوشت غم انگیز فیفلد  و میلبورن، کاملا قابل پیش بینی است که کلید ویرانی تصور یک ماموریت علمی/اکتشافی را زده و آغاز برخورد با پدیده هایی فوق هراسناک می شود. یا معلوم است که از آن جهنم باستانی، سرانجام یک نفر می گریزد.( این به جز اطلاع از آن پالس مشکوکی است که در ابتدای قصه نخستین فیلم "بیگانه "باعث می شود که گروهی به سرکردگی سرگرد ریپلی عازم LV-223 شوند. چون آن ماموریت در سال 2122 صورت می گیرد ، درحالی که الیزابت شاو و دیوید در سال 2094 سیاره مزبور را ترک کرده و پیغام مورد بحث را می فرستند. شاید هم واقعا 28 سال طول کشیده تا آن پیام به دست زمینی ها رسیده است!!) و این یک نفر قاعدتا بایستی از دانشمندان پروژه باشد ( مانند دیوید در "2001: یک ادیسه فضایی" ).

سرنوشت ویکرز و ویلاند هم براساس نمونه های متعدد تکرار شده در فیلم های مشابه، کاملا قابل پیش بینی است.

اما اشاره فیلم به مسلمانان به عنوان کسانی که می توانند ما به ازای بیگانه ها باشند، بسیار   واضح تر از 4 قسمت سری بیگانه است.در فصل ابتدای فیلم (بعد از تیتراژ) که به درون سفینه پرومته می رویم، دقایقی را با دیوید و اعمال روزانه اش می گذرانیم (سکانسی مشابه با فصل اول بعداز تیتراژ فیلم "2001: یک ادیسه فضایی" ) از جمله ساعات آموزش زبان های باستانی، سرکشی به مسافران در خواب انجمادی، بازی های روزانه و ...و در دو قسمت او را درحال تماشای فیلم "لارنس عربستان"(دیوید لین – 1962)می بینیم که همان صحنه بازی با آتش لارنس در میان انگشتانش نمایش داده می شود (قبلا توضیح داده شد،در فیلمنامه این صحنه توسط پیتر ویلاند به قضیه پرومته و آتشی که به انسان هدیه کرد،مربوط شده). در این صحنه که شگفتی سربازان لارنس را برانگیخته، یکی از دوستان لارنس به نام مایکل هارتلی به لارنس می گوید :

"شما خیلی از این کارها می کنید ؟ این فقط خون و گوشته ...

لارنس : تو یک فیلسوفی ...

مایکل هارتلی : ... و شما یک مصلح "

یکی دیگر از دوستان لارنس به نام ویلیام پاتر بعد از اینکه نمی تواند مانند لارنس با شعله آتش، بین انگشتانش بازی کند و انگشتش می سوزد به وی  می گوید :

" ... این که خیلی درد داره ..."

لارنس : خب ، معلومه که درد داره...

پاتر : پس رمزش تو چیه؟

لارنس : رمزش اینه که به دردش توجه نکنی ! "

 

دیوید که دقیقا به این صحنه ها دقت دارد و حتی هنگام تماشای آن ، موهایش را به شکل موهای لارنس،شانه کرده و مدل می دهد، جملات فیلم را چند بار با خود تکرار می کند و این تکرار در طول انجام کارهای دیگرش نیز وجود دارد.

او در هنگامی که سفینه پرومته به سیاره LV-223 نزدیک شده و آماده فرود آمدن برروی آن است، جمله ای دیگر از تامس لارنس در فیلم "لارنس عربستان" را زمزمه می کند :

"...هیچی در این بیابان نیست و هیچکس ، هیچی نمی خواد..."

این عین همان جمله ای است که لارنس هنگام ورود به عربستان و سرزمین مسلمانان با خود زمزمه می کند و حالا گویی سیاره LV-223 همان سرزمینی است که جمله لارنس برایش مناسب به نظر می رسد.

نگاهی اجمالی به تاریخ نشان می دهد (تا حدودی هم در فیلم دیوید لین مشخص است)، سر تامس لارنس ، افسر اطلاعاتی ارتش بریتانیا با ماموریتی از طرف کانون های مشخص ، در اوج جنگ جهانی اول و در جریان طرح خاورمیانه جدید از سوی محافل غربی، به سرزمین حجاز تحت سلطه عثمانی رفت تا در آنجا و در جهت پروژه فروپاشی امپراتوری عثمانی و تاسیس حکومت های دست نشانده ، حاکمیتی جدید بوجود آورد که تحت سلطه و زیر نظر سرویس های اطلاعاتی غرب باشد. و مناسب تر از هر کس خاندان آل سعود و وهابیونی بود که از 2 قرن پیش ، جاسوس دیگر بریتانیا به نام مستر هامفری، سرکرده شان یعنی عبدالوهاب را به مزدوری گرفته بود.

در واقع از نظر ریدلی اسکات و دمون لیندلوف، سر تامس لارنس برای سرزمین حجاز حکم همین خدایان فیلم "پرومته " را داشته که حاکمان قبلی یعنی عثمانی ها را نابود ساخته و به جای آنها وهابیون (در نظر آنان مترادف مسلمانان) را جایگزین کرد!! در اسناد منتشره وزارت امور خارجه انگلیس به سال 2000 آمده بود که رونالد استورس یهودی، لارنس را با شبکه جاسوسی نیلی به ریاست آرونسون مرتبط کرد که در تاریخ معاصر از معروف ترین شبکه های صهیونیستی به شمار آمده است. لارنس براساس نقشه ای طراحی شده در این کانون های صهیونیستی، همراهی فیصل( از سرکردگان آل سعود) را جذب کرده و او را وادار  به همکاری با ژنرال ادموند آلنبی (فرمانده نیروهای انگلیسی در خاورمیانه) در هدایت شورش عرب ها علیه ترک های عثمانی با وعده برپایی امپراتوری عرب نمود. به این ترتیب حکومتی توسط لارنس در شبه جزیره عربستان برپا گردید که به عنوان یکی از متحدین استراتژیک امپراتوری جهانی صهیونیسم و ایالات متحده آمریکا در سالهای بعد نقش مهمی را برای تجاوزات امپریالیسم آمریکا در منطقه خاورمیانه ایفا کرد.