مستغاثی دات کام

 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٤
 

معرفی 6  فیلم روز جهان

 

 

کوهستان بروکبک

Brokeback Mountain

 

یک "کابوی نیمه شب" دیگر که البته به پای آن اثر خوش ساخت جان شلزینگر برنده جایزه اسکار سال 1969 نمی رسد. و از طرف دیگر می توان آن را دنباله آثاری مانند :"خانه ای در ته دنیا" (مایکل مه یر- 2004) دانست که پایان روابط غیر افلاطونی را یک فاجعه تصویر می کرد. اما "کوهستان بروکبک" سعی دارد آن روابط غیر افلاطونی را به وادی رفاقت بکشاند ، رفاقتی که نیاز فطری زوجیت زن و مرد را از بین برده و متوجه خود می سازد و البته بازهم انجامی تراژیک و غم انگیز دارد.

فیلم ماجرای دو جوان گاوچران به نام های انیس دلمار و جک توییست (با بازی های قابل توجه هیث لجر و جیک گینلهال) است که در مزرعه ای استخدام می شوند و تنهایی بیش از حد آنها در طول زندگی باعث گرایش شدیدشان به یکدیگر می شود. گرایشی که حتی در سالهای بعد و تشکیل خانواده برای هرکدام ، دست از سرشان برنمی دارد. اگرچه از یک سو نمی توانند پاسخ فطرتشان را بدهند و خانواده را ترک گویند و از دیگر سو هم قطع آن گرایش دیرین ناممکن به نظر می رسد.

فیلم براساس یک داستان کوتاه از آنی پرولکس ساخته شده که قبلا نوول "اخبار کشتیرانی"  را (که از روی آن لاسه هالستروم در سال 2001 فیلمی به همین نام ساخت) نوشته و به خاطر آن برنده جایزه ادبی پولیتزر شده بود. 

آنگ لی کارگردان هنگ کنگی الاصل فیلم ، در طول دوران فعالیتش در هالیوود مسیر بسیار نامطمئنی را طی کرده است ، اگرچه با مساعدت برخی کمپانی های اصلی هالیوود (که دلیلش کاملا معلوم نیست ، شاید از بابت مانور روی فیلمساز جهان سومی باشد!!) دو بار به چندقدمی اسکار بهترین فیلم هم رسیده است و یک بار هم اسکار بهترین فیلم خارجی زبان را برده است.  اما هنوز فیلم هایی که در چین ساخت مثل "انگشتر عروسی" (1993) و "بخور ، بنوش ، زن ، مرد"(1994) قابل قبول ترند. او در هالیوود بوسیله فیلم "حس و حساسیت " بسیار قوی ظاهر شد و در همان سال فیلمش نامزد دریافت چندین جایزه اسکار بود. دو فیلم بعدیش یعنی "طوفان یخی" و "با شیطان بران" بیشتر در نوع سینمای حادثه ای محض ارزیابی شدند اگرچه "طوفان یخی" بابازی کوین کلاین و جون آلن و سیگورنی ویور  ارزش هایی در سینمای روانکاوانه داشت.

اما فیلم "ببر خیزان ، اژدهای پنهان" که اولین فیلم از دسته آثار رزمی – عرفانی محسوب می گردید (اگرچه فیلم "قهرمان" ژانگ ییمو زودتر از آن ساخته شد ولی دیرتر از آن به نمایش درآمد) باعث پرش جدی آنگ لی در هالیوود شد و علاوه بر نامزدیش در ده رشته ، اسکار بهترین فیلم خارجی را نصیبش ساخت. اگرچه فیلم مذکور نقاط ضعف آشکاری داشت و حتی در زمینه ای که نقطه قوتش به حساب آمد یعنی آن پروازها و حرکات محیرالعقول جنگجویان چینی ، نسبت به فیلم "ماتریکس" که برای انجام همان حرکات از مربی فیلم آنگ لی بهره گرفته بود ، بسیار عقب تر به نظر می رسید. اما تبلیغات بیش از حد رسانه ها باعث شد اینگونه نقاط ضعف ساختاری فیلم پنهان بماند . این درحالی بود که فیلم "قهرمان" به هیچوجه از چنین گاف هایی سرسری نگذشته بود.

آنگ لی بعد از "ببر خیزان ، اژدهای پنهان" و یک فیلم کوتاه ، "هالک"(که سالها پیش با نام "غول قرن بیستم" و بابازی بیل بیکسبی دیده بودیم) را به شکلی بیش از حد کاریکاتوری و کودکانه ساخت که باعث ناامیدی هواخواهانش گردید و حالا گویی می خواهد با "کوهستان بروکبک" جبران کند و جوایز گلدن گلوب و نامزدی های متعدد اسکار 2006 گویای همراهی سیستم حاکم برسینمای هالیوود با وی است . او که با این فیلم شیر طلایی جشنواره ونیز امسال را هم گرفت ، تا ششم مارس در انتظار اسکار بهترین فیلم و بهترین کارگردانی سال 2005 می ماند  ، مگر اینکه بازهم آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا مانند سال گذشته(که برخلاف انتظارها به جایی اینکه به هوانورد اسکورسیزی جایزه دهد ،  محبوب میلیون دلاری ایستوود را برگزید ) ، خرق عادت کند و به یکی از فیلم های سیاسی رقیب ، مثلا "تصادف" رای دهد!!

 

 

شب بخیر و موفق باشی

Good Night, and Good Luck

 

دومین فیلم جرج کلونی بازیگر نام آشنای امروز هالیوود ، برای اسکار امسال کاندیدای دریافت 6 جایزه از جمله بهترین فیلم و بهترین کارگردانی و بهترین فیلمنامه شده است. یکی از تهیه کنندگان  اصلی فیلم طبق معمول استیون سودربرگ  است . یعنی این فیلم هم مانند "سیریانا" از صندوق دار و دسته سودربرگ بیرون آمده و خصوصیات و ویژگی های اثار این دار و دسته را دارد از جمله ساختار بدیع ، موضوع گستاخانه ، طنز کنایه آمیز و... مانند فیلم هایی همچون :"قاچاق" و "دارو دسته اوشن" و ... و "اعترافات یک ذهن خطرناک" که کلونی  3 سال پیش ساخت.

به نظر می آید امروز آثار دار و دسته استیون سودربرگ اصلا ساز و نوایی دیگر درون هالیوود می زند که به نوعی در مقابل جریان حاکم آن قرار دارد. هر دو فیلم "سیریانا" و "شب بخیر و موفق باشی" که امسال از همین جریان در سالن های سینما به نمایش درآمدند ، به نوعی عناصر خاص فیلم های این گروه را دارا هستند.

"شب بخیر و موفق باشی" اگرچه در ظاهر به موضوع کهنه و قدیمی مکارتیسم می پردازد که بارها و بارها دستمایه فیلمسازان مختلف بوده است ولی در اصل با نگاهی نو و به روز این مسئله قدیمی را در کادر دوربین خود قرار می دهد.

داستان "شب بخیر و موفق باشی " ماجرای واقعی ادوارد مورو ، خبرنگار معروف تلویزیون سی بی اس است که در برنامه ای به نام "حالا آن را ببین" ، برای اولین بار روش های تحقیق و بازپرسی سناتور مکارتی در سنای آمریکا  را بطور جدی زیر علامت سوال برد و با او وارد یک جنگ سرد شد. دیوید استراثیرن ( که بازی کوتاه او را در فیلم "دلتنگی در آمریکا" به نقش سربازی بازمانده از جنگ ویتنام که دچار سرطان شده بود و می خواست سرپرستی دختر ویتنامی – آمریکایی خود را بر عهده گروهبان دسته شان در همان جنگ بگذارد ، دیده بودیم ) بابازی قدرتمند و بدون گاف در نقش ادوارد مورو در کنار سایر عوامل و عناصر فیلم به خوبی فضای سالهای اوایل  دهه 50 را زنده می کند و تماشاگر را در حال و هوای آن سالها فرو می برد ، درحالی که به طور غریبی با آن فضا ، مشابهاتی را نیز در سیاست امروز به ذهن مخاطب می نشاند. وقتی که ادوارد مورو در برنامه اش و در اعتراض به اتهامات مکارتیسمی می گوید : "ما نمی توانیم از آزادی در جهان دفاع کنیم وقتی در کشورمان از آن می گریزیم!".همان چالشی که آمریکا بیش از هرموردی امروزه با آن مواجه است را متظاهر می سازد . او در حالی خود را پرچمدار آزادی و دمکراسی در دنیا فرض می کند که هزاران مورد نقض حقوق بشر را در همین ایام به کارنامه خود اضافه کرده (از جمله قانون جاسوسی همگانی در کشور تحت عنوان "عمل میهن پرستانه" یا اعمال وحشیانه در زندان های گوانتانامو و ابو غریب و بازداشتگاههای سیا در اروپا که سر و صدای خود اروپاییان را هم درآورد و...) به طوریکه در مقابل اعتراضات مکرر کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل متحد ، پیشنهاد انحلال این کمیسیون و تشکیل انجمنی جدید را داده است!!

در فیلم "شب بخیر و موفق باشی" ، اگر یک طرف داستان ، ادوارد مورو قرار دارد ، طرف مقابلش هم سناتور مکارتی ، سناتور ایالت ویسکانسین است که بدون سند و مدرک قربانیانش را زیر محاکمه کشیده و آنها را متهم به همکاری با کمونیست ها کرده و محکوم می نماید. در این فیلم اگر دریک طرف ماجرا "دیوید استراثیرن" به نقش ادوارد مورو بازی می کند ، در طرف دیگر ، این خود "جوزف مکارتی" است که به جای خود ایفای نقش می کند ، چرا که جرج کلونی نخواسته با قرار دادن بازیگری به جای او ، از تاثیر رفتارش به هنگام جلسات بازجویی و محاکمه متهمان بی پناه بکاهد و چه کسی بهتر از خود مکارتی می توانست نقش خود را بازی نماید که در واقع او یک بازیگر به تمام معنا بود و به نام دفاع از آزادی آمریکایی ، هر آنچه نشانی از آزادی داشت را زیر پا می گذارد. جرج کلونی به همین دلیل بهره گیری از فیلم های سخنرانی و مصاحبه و گزارشات مستند از جلسات سنا که در آنها سناتور مکارتی  صحبت و سخنرانی داشته است ، کل فیلم را به صورت سیاه و سفید فیلمبرداری کرده و به نمایش گذارده است. علاوه براین او با این فیلم سیاه و سفید به فضای سنگین حاکم بر رسانه ها و نوع نگرش اساسا سیاه و سفید مکارتیستی در جامعه آمریکا اشاره کرده است . آنچه که بنا به معانی لایه های زیرین فیلم و براساس واقعیات موجود ، هیچگاه از جامعه و بخصوص  ذهن دولتمردان آمریکا رخت برنبست و همواره در کنار تفکر اصیل آمریکایی به چشم می خورد و  امروزه از همیشه هم بارزتر  شده  تا جایی که پس از سالها روشنفکران آمریکایی از هر دو جناح را به واکنش واداشته است.

فیلم به خوبی نشان می دهد که چگونه رسانه ها در آمریکا تحت کنترل تراست ها و کارتل ها قرار دارند که با عنوان اسپانسر ، کوچکترین مخالفت با سیاست های حاکمان را برنمی تابند ، چنانچه رییس شبکه سی بی اس  بارها و بارها به ادوارد مورو و تهیه کننده اش ، فرد فریندلی هشدار می دهد که با ادامه کارشان در جهت مقابله با سناتور مکارتی ، اسپانسر برنامه را از دست داده و ناگزیر برنامه تعطیل خواهد شد. خفقان و فشار آنچنان در این رسانه چشمگیر است که بنا به قانونی غیرعادلانه استخدام متاهلین ممنوع بوده و به همین خاطر دو تن از کارمندان شبکه (با بازی های رابرت داونی جونیور و پاتریشیا کلارکسون) ازدواج خود را مخفی می سازند و رابطه ای پنهان دارند تا هنگامی که این رابطه علنی می شود و تهدید به اخراج می شوند.

در طول این بحث و جدل ها ، در همان رسانه ها و با پول سرمایه داران ذینفع ، جو سازی غریبی علیه ادوارد مورو به راه می افتد که با کمونیست ها ارتباط دارد و زمانی هم به  روسیه رفته و فعلا هم افکار ضد آمریکایی دارد...تا اینکه سرانجام مکارتی اگرچه مغلوب این مواجهه است ولی آنچنانکه  که از صحبت های ژنرال دوایت آیزنهاور رییس جمهور وقت آمریکا در اواخر فیلم برمی آید ، تفکر مکارتی همچنان پیروز میدان سیاست آمریکا بوده و هست.

فیلم 93 دقیقه ای "شب بخیر و موفق باشی" در مراسم اسکار امسال کاندیدای دریافت 6 جایزه اسکار از جمله بهترین فیلم ، بهترین کارگردانی و بهترین فیلمنامه است.

 

 

مونیخ

Munich

 

اگرچه فیلمنامه "مونیخ" نوشته  تونی کوشنر و اریک روث براساس کتاب انتقام "جرج یوناس" درباره داستان واقعی یک تیم تروریستی اسراییل است ( این فیلمنامه یکبار دیگر در سال 1986 تحت عنوان "شمشیر گیدئون" توسط مایکل اندرسن جلوی دوربین رفته است ) اما به هرحال خود استیون اسپیلبرگ نقش اصلی را در نوشتن فیلمنامه داشته (علیرغم اینکه اسمش در زمره فیلمنامه نویسان نیست) چراکه بسیاری از عناصر همیشگی مورد علاقه اش در آن  وجود دارد ، از همان مایه همیشگی "عدم ارتباط" که در اکثر لحظات فیلم به چشم می خورد گرفته تا خانواده هایی که همواره از هم می پاشند و حتی تا سانتیمانتالیسم افراطی که در برخی لحظات مثل سکانس حمله فلسطینیان به داخل کمپ ورزشکاران اسراییلی  به شدت حس می شود. به همین دلیل فیلم سرشار از غمخواری برای ورزشکاران از دست رفته اسراییل و یهودیانی است که دل به سرزمین موعودشان خوش داشته اند.

"مونیخ" ظاهرا درباره ماجرای  گروگانگیری ورزشکاران اسراییلی در المپیک مونیخ 1972 و کشتار دسته جمعی آنان به همراه گروگانگیران شان در نهایت است اما همچنانکه آنونس فیلم هم گویا می باشد ، داستان فیلم در واقع درباره آنچه  است که بعد از آن واقعه رخ داد. درباره یک گروه تروریستی که قرار است در پی انتقام ، ظاهرا عوامل گروگان گیری ورزشکاران اسراییلی را در اقصی نقاط جهان به قتل برساند. فرمانده گروه شخصی به نام "اونر"(بابازی اریک بانا) است که قبلا بادی گارد "گلدا مه یر" نخست وزیر وقت اسراییل بوده و به همین دلیل از سوی او مجددا فرا خوانده شده تا یک عملیات حیاتی را برای اسراییل انجام دهد. در اینجا و در صحنه ای که "گلدامه یر" (با بازی  لین کوئن) برای کابینه اش خط مشی تعیین می نماید ، پنبه همه آنچه صلح طلبی از سوی خاورمیانه مطرح می گردد ، یکجا زده می شود . "گلدا مه یر" به عواملش می گوید :" صلح را برای امروز فراموش کنید . ما باید به آنها نشان بدهیم که قوی هستیم"( چقدر جملات "گلدا مه یر" در فیلم "مونیخ" به سخنان امروز جرج دبلیو بوش شبیه است . او در جایی دیگر خطاب به مامورین امنیتی اش می گوید :" امروز با گوش های جدید می شنوم !!" و یا در همان صحنه صحبت با اعضای کابینه اش می گوید : "هر تمدنی بنا به ارزش های خود ، راه مصالحه را پیدا می کند").  روی دیگر سکه "گلدا مه یر " ، مادر "اونر" است که به او می گوید : " ما باید خودمان همه چیز بدست آوریم ، دیگران چیزی به ما نمی دهند." از همین روست که "گلدا مه یر" در دیدارش با "اونر" می گوید او به مادرش شبیه تر است .

به جز این مایه ها ، فیلمنامه" مونیخ"  مانند یک متن حادثه ای مشحون از گره وتعلیق و معما و پیچش است که در هر فصل شخصیت های متفاوتی ضمن حل آنها به خط کلی اثر نیز یاری می رسانند. کلیت داستان فیلمنامه را به جز مقدمه و موخره ای درباره عملیات سپتامبر سیاه و پی آمد های آن یا  صحنه های معدود "اونر" و همسرش و یا حضور مستقیم مامور اصلی هدایت کننده عملیات با نام "ایفریم" (با ایفای نقش جو فری راش) یک سری قصه های کوچک هستند درباره شرح ماجرای هریک از عملیات ترورها که مانند رشته ای به هم پیوند می خورند. هر کدام از این قصه ها با  ساختار خاصی پرداخت شده اند که شاید موتیف آن را بتوان سکانس جلسه قبل و بعد از عملیات اعضای گروه به حساب آورد که آن هم اغلب با بحث و جدل های متفاوتی ارائه می گردد. نوع پردازش حادثه هر یک از آن قصه های کوچک که مربوط به ترورهای مختلف می شود را در بسیاری فیلم های از این دست ، مشاهده کرده ایم خصوصا آثار هیچکاک که تعلیق فصل های ذکر شده ، بیشتر به فضای آثار استاد راه می برد به ویژه همان صحنه در خطر انفجار بمب قرار گرفتن دختر بچه که از فیلم "خرابکاری" گرفته شده ، یا صحنه های هجوم و انفجار در هتل پاریس  یا برخی فصل های لندن که فیلم " توپاز" را به خاطر می آورد. به لحاظ ساختار سینمایی هم (که البته موضوع بحث این مقاله نیست) صحنه های مورد بحث ، آثاری مثل "معما" (استنلی دانن) که از قضا در پاریس می گذرد را به ذهن متبادر می سازد.

"مونیخ" ورای همه این نظرگاهها ، بیش از هر ایده ای بر واقعیت تروریسم دولتی اسراییل صحه می گذارد که همواره آمریکا و اعوان و انصارش سعی در پنهان ساختن آن دارند . تروریسمی که در اعماق حکومت صهیونیستی ریشه دوانده است . ( در صحنه حمله گروه در بیروت که کماندوهای اسراییلی هم شرکت دارند ، یکی از کماندو ها خود را "ایهود باراک " معرفی می کند ، نام همان نخست وزیر اسراییل که زمانی در گروههای تروریستی موساد حضور فعال داشته است.) ولی با حمایت آمریکا و متحدانش با خیال راحت در خاورمیانه حکومت کرده و همچنان فلسطینی ها را قتل عام می کند . "مونیخ" با این نگاه ، همه ادعاهای امروز دولتمردان آمریکا را مبنی بر مبارزه با تروریسم ، باطل می سازد و بهانه لشگر کشی هایش به خاورمیانه  را از دستش می گیرد.

اما علیرغم همه اینها اسپیلبرگ و فیلمنامه نویسانش ، به پس زمینه های گروگانگیری سپتامبر سیاه اشاره ای ندارند ، به قتل عام های فجیع صبرا و شتیلا ، به کشتار هزاران زن و مرد و کودک بیگناه  ، به آتش زدن حرص و نسل فلسطینی ها ، به حبس و شکنجه جوانان فلسطینی که اساسا گروگانگیری 1972 در مونیخ برای آزاد سازی بخشی از زندانیان فلسطینی در شکنجه گاههای اسراییل صورت گرفت و به ....

شاید تصویر کردن این بخش برعهده هنرمندان مسلمان باشد  و برای استیون اسپیلبرگ و همکارانش همین مقدار کفایت می کند.

فیلم "مونیخ" هم نامزد دریافت 5 جایزه اسکار سال 2006 است که از جمله آن را در زمره بهترین فیلم ، بهترین کارگردانی و بهترین فیلمنامه قرار داده است.

 

 

حرکت روی خط

Walk the line

 

امسال هم مراسم اسکار از یک فیلم اتوبیوگرافیک موزیکال بی بهره نماند ، اگرچه این فیلم مانند "ری" در سال گذشته نامزد دریافت اسکار بهترین فیلم نیست ولی به هرحال 5 جایزه اسکار بهترین بازیگر مرد و زن و بهترین تدوین و طراحی لباس و صدا در انتظار آن است. اگرچه در مراسم گلدن گلوب جوایز بهترین فیلم کمدی یا موزیکال و بهترین بازیگر نقش اول زن را از آن خود کرد اما گویا آکادمی نشینان امسال چندان عنایتی به فیلم موزیکال نداشته اند.

فیلم "حرکت روی خط" که حتی عنوانش از یکی از آوازهای معروف جانی کش به نام "روی خط راه می روم" گرفته شده درباره زندگی این خواننده معروف موسیقی کانتری است که در دهه60 و   اوایل دهه 70 میلادی به همراه چندتن دیگر از جمله الویس پریسلی و جون کارتر از مشهورترین آوازخوانان آمریکا بود.

جانی کش (بابازی  و آوازخوانی قابل توجه خواکین فینیکس که او را نامزد جایزه اسکار کرده است) در خانواده آشفته ای سالهای کودکی و نوجوانی اش را گذراند و تنها محبت و مهربانی مادرش رنج بدخلقی های پدر و مصیبت از دست دادن برادر را در آن سالها تا اندازه ای جبران نمود. اگرچه او از همان کودکی به موسیقی علاقه داشته و برنامه های از این دست در رادیو را از دست نمی داده اما سفرش به آلمان در زمان خدمت سربازی ، او را با دنیای موسیقی بیشتر آشنا می کند تا اینکه پس از ازدواج با خرید گیتاری شروع به خواندن آوازهای کلیسایی نموده  ولی آنچه سبب موفقیتش می شود ، پس از شخصیتی به نام سام فیلیپس که باعث ورودش به عالم موسیقی و ضبط نخستین صفحه های موسیقی اش می گردد ، نوع جدید و خاصی از موزیک کانتری بوده که  شعر و ریتم را به شکل بدیعی در هم می آمیخته است. برخی این شیوه جانی کش را مدیون هم کاری او با الویس پریسلی می دانند که سبک "راک اند رول" را اوج دوباره ای بخشید.

به هرحال جانی به سرعت معروف می شود و براساس خاصیت  اغلب میادین معروفیت در موسیقی و سینمای غرب جذب مواد مخدر و الکل شده و خانواده خود را ترک می کند (سال گذشته در فیلم "ری" هم از ری چارلز فقید همین نقطه ضعف عمده برجسته شد) و با زنان دیگر روابط نامشروع برقرار می کند که باعث می شود حتی دیگر نتواند تورهای کنسرت را همراهی نماید. اما آشنایی اش با جون کارتر ( با ایفای نقش تماشایی ریس ویترسپون که جایزه گلدن گلوب را برایش به همراه داشت و احتمالا اسکار را هم نصیبش خواهد ساخت ) زندگی اش را دستخوش تحول می سازد تا از گنداب الکل و اعتیاد مجددا به زندگی بازگردد.

نکته قابل توجه در اکثر فیلم های اتوبیوگرافیک نام آوران عرصه موسیقی غرب ، گردن کشی ، فساد و انحرافات اخلاقی آنها پس از کسب شهرت و غرق شدن در عالم هنر است که در کادر دوربین قرار می گیرد و در درجه نخست مخاطب را کاملا از این گونه افراد دلزده و سرخورده می سازد . در واقع این آثار پس از سالها که از این دسته مشهورین فقط تعریف و ثنا و داستان های عجیب و غریب اسطوره ای شنیده بودیم و گاهی آنان را تا حد قهرمانان در ذهن خود بزرگ کرده بودیم ، در درجه اول آنها را در اذهان شیفته و واله می شکند و از آسمان به زمین می آورد که نخیر آنها هم مثل بسیاری از آدم ها و شاید بدتر از بسیاری ، دچار خطا و گناه و بزه شده اند و بعضی اوقات آن آوازها و ترانه ها تنها سرپوشی بر نابهنجاری های روحی – روانی و نابسامانی های اجتماعی شان بوده است . در صحنه های متعددی از فیلم "حرکت روی خط" شاهد جنون و دیوانه بازی و میگساری جانی کش تا حد از دست دادن روح و عقل و استفاده از مواد مخدر هستیم که باعث می شود ناگهان به طرز فجیعی برروی سن ولو  شود. او وحشیانه گیتارش را می شکند و کاسه دستشویی را مانند جو سرخپوسته فیلم "پرواز برفراز آشیانه فاخته" از جا در می آورد. آشفته و در هم ریخته از همه جا حتی نزدیکترین دوستش رانده می شود و آواره کوه و جنگل می گردد ، دیوانه وار تراکتورش را به درخت ها می کوبد و اعتنایی به خانواده و حتی 3 فرزندش ندارد. اعتیاد بیش از حدش به مواد نیرو زا موجب رفتارهای غیرمعمول بیشماری از او حتی نزد آشنایان و دوستانش می گردد و...

در صحنه ای از فیلم هم که مشغول میگساری با اعضای گروهش است ، جون کارتر با خشم خطابش قرار می دهد که :"تو نمی توانی روی خط حرکت کنی" و پس از بازگشت مجددش به زندگی است که ترانه "روی خط حرکت می کنم" را می خواند.

رابرت پاتریک (همان مرد جیوه ای فیلم "ترمیناتور 2- روز داوری" ) به نقش پدر جانی ، سهم بسیاری در آشفتگی روحی وی دارد و همواره در طول سالیان وی را مسئول مرگ دردناک برادرش می داند.

و بالاخره خواکین فینیکس به طرز باورنکردنی و بدون لب خوانی (برعکس جیمی فاکس که سال گذشته در فیلم "ری" ترانه های ری چارلز را لب می زد) آوازهای معروف جانی کش را می خواند و انصافا ریس ویترسپون نیز در خواندن آوازهای جون کارتر و ایفای نقشی جذاب و تاثیر گذار از او کم نمی آورد. حالا دیگر می توان برای این بازیگر جوان ، ورای فیلم هایی مانند "قانونا بلوند" و با آثاری همچون "ونیتی فیر" و همین فیلم حساب جدیدی  باز کرد.

جیمز منگولد (کارگردان فیلم) نیز بعد از فیلم "دختر از هم گسیخته"(1999) دیگر اثر قابل توجهی نساخته بود و دو فیلم "کیت و لیوپولد"(2001) و "هویت"(2002) بیشتر آثاری تقلیدی از فیلم های دست چندم هالیوود به شمار آمدند.اما فیلم "حرکت روی خط" یک حرکت تازه برای منگولد است و شایسته بود که در لیست اسکار بهترین فیلم و بهترین کارگردانی قرار گیرد درحالی که از بسیاری فیلم های هم ردیفش که نامزد جایزه اسکار بهترین فیلم و کارگردانی شدند مثل "تقریبا مشهور" (کمرون کرو) و "ری"(تیلور هکفورد) سرتر به نظر می رسد. شاید که تاکید بیش از حدش برروی نابهنجاری های روحی و روانی جانی کش و شکستن اسطوره این خواننده معروف باعث چنین زدگی اعضای آکادمی اسکار شده ، آنچه که برای خبرنگاران خارچی مقیم هالیوود اتفاق نیفتاد و به سهولت نه تنها آن را نامزد بهترین فیلم کردند ، بلکه گلدن گلوب 2006 را هم به آن اعطا نمودند.

 

 

ماتادور

Matador

 

حضور پیرس برازنان پس از سالها در نقشی به جز جیمزباند (اگرچه در فیلم هایی مثل "قوانین جذابیت" و "خیاط پاناما" هم چنین بود) آنهم در دورانی که دیگر مسجل شده ، پایان جیمزباندی اش فرا رسیده ، برای مخاطبان سینمای امروز از چند جهت قابل توجه است.

مهمتر از همه اینکه برازنان در نقش تروریستی ایفای نقش کرده که دیگر از شغلش خسته و درمانده شده و به دنبال بازنشستگی است ولی دست از سرش برنمی دارند تا اینکه براثر بی کفایتی حتی دستور قتلش را صادر می کنند. ( او به عنوان سمبل چند سال اخیر جیمزباند ، در این نقش جدید به نوعی ماهیت و پایان واقعی مامور مخفی کهنه کار انگلیس را می نمایاند)

"جولین نابل" آدم روانپریشی است که برازنان نقشش رابازی می کند . جولین یک مامور سازمان سی آی ای آمریکاست که در سراسر جهان به ترور و آدم کشی دست می زند و حالا پس از سالها سرخورده و مستاصل به دنبال آرامش است . او خانواده ای ندارد و به دنی رایت (با ایفای نقش گرک کینیر) حسادت می کند که همسری دارد و زندگی آرامی اگرچه فرزندش را در حادثه ای از دست داده ولی فعلا بی دغدغه به تجارت مشغول است . ولی جولین هیچ جا و مکانی ندارد ، هیچ آشنا و خانواده و فامیلی ندارد و به قول خودش مانند یک کولی زندگی می کند ، یک کولی تنها . آنها به طور اتفاقی در هتلی در مکزیکو با یکدیگر برخورد می کنند ؛ دنی برای شغلش به ماموریت آمده و مرتب با همسرش در تماس تلفنی است و جولین برای یک ماموریت ترور دیگر. دنی باور نمی کند که جولین با آن شخصیت و کاراکتر یک قاتل حرفه ای باشد ، همچنانکه همسرش باور نمی کند یک قاتل حرفه ای در چند قدمی شان در اتاق پذیرایی منزلشان اتراق کرده باشد!! همه چیز گویی شوخی به نظر می رسد ولی مانند آن مسابقه  گاو بازی که جولین و دنی در مکزیکو سیتی به تماشایش می روند و ماتادور اول با گاو بازی و شوخی می کند و بعد از خسته کردن او ناگهان به قتل می رساندش ، ماجرای جولین نیز به تدریج جدی می شود و ناگهان دنی خود را در موقعیتی می یابد که باید از رفیق تازه اش در مقابل همکاران سابقش که می خواهند ترورش کنند ، دفاع نماید. موقعیتی که انگار همان وضعیت گاو خسته در مقابل ماتادورش را تداعی مینماید!

ریچارد شپرد به نویسندگی و کارگردانی فیلم "ماتادور" کنایه ای دیگر به مقوله تروریسم (موضوع باب امروز) زده و این پدیده شوم را مانند بسیاری دیگر از همکارانش ، ناشی از خود آمریکا و سازمان جاسوسی اش سی آی  ای تصویر کرده است و نه اعراب و فلسطینی ها و مسلمانان و غیره. در فیلم  "ماتادور" این یک تروریست آمریکایی است که در گوشه و کنار دنیا دست به ترور می زند و مثل آب خوردن می کشد. و وقتی که خسته و درمانده قصد کناره گیری دارد ، حکم قتلش صادر می شود.

به نظر می آید این نقش برای پیرس برازنان یک توفیق اجباری بود که نه تنها از آن کاراکتر احمقانه جیمزباند به درآید بلکه یک گام جلوتر بردارد و به ایفای نقشی روشنگرانه بپردازد ، آن هم در شرایطی که غوغای آمریکاییان و اعوان و انصارشان مبنی برمبارزه با تروریسم ، گوش فلک را کر کرده است. پیرس برازنان در فیلم "خیاط پاناما" ساخته جان بورمن نیز در نقش مامور اطلاعاتی واخورده و شارلاتان سی آی ای  ظاهر شده بود که با کمک ماموری دیگر همه سازمان های جاسوسی غرب را سرکار می گذارند.

اما فیلم "ماتادور" از سوی دیگر درباره رفاقت و دوستی های صمیمانه هم هست ، آن هم در دنیایی که کسی به کسی رحم نمی کند . دنی رایت علیرغم همه محافظه کاری و ترسویی اش بالاخره تصمیم به حمایت از دوستش ، جولین می گیرد و خانه و خانواده اش را رها می کند تا به کمک وی بشتابد.

 

 

دنیای زیرزمین : تکامل

Underworld: Evolution

 

دیگر بعد از دو قسمت "تیغ" و فیلم "ون هلسینگ" و قسمت اول همین "دنیای زیر زمینی" ، با دیدن و شنیدن داستان خون آشامان و گرگ نماها ، واقعا به قول دوستان کهیر می زنیم !!. معلوم نیست در این سینمای آمریکا ( و البته  برای تماشاگرش !!! چون اگر این فیلم ها تماشاگر نداشته باشند ، قطعا تولید هم نخواهند شد) چقدر قرار است این  گونه قصه ها تکرار شود و بدون کمترین نوآوری به خورد مخاطبش داده شود؟

بازهم داستانی در سالها بعد و بازهم درگیری بین خون آشامان و گرگ نماها بر سر تسخیر دنیا که یک خون آشام خوب !!( با بازی کیت بکینسیل) و یک گرگ نمای خوب دست به دست هم می دهند تا دنیا را از شر خبیثان خلاص کنند!!! پس این وسط تکلیف آدم ها چه می شود؟ انسان ها کجا هستند ؟

البته طبیعی است که در روزگاری که جنایتکارترین و بد سابقه ترین نیروهای نظامی تاریخ معاصر مثل ارتش آمریکا و تفنگداران دریایی اش (که هنوز ردپایشان در بسیاری از کشتارهای قرن بیستم در خاطره ها مانده است ) بخواهند برای دنیا آزادی و دمکراسی بیاورند  ، آن وقت است که خون آشام و گرگ نما هم آزادی بخش می شوند!!!

بله ، بازهم حکایت آخرسال سینمای آمریکا ست و بازار داغ آشغال های سینمایی و کارش هم نمی شود کرد.