مستغاثی دات کام

 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٤
 

نگاهی به فیلم "سیریانا"

 

وقتی جرج کلونی

 

 فارسی حرف

 

می زند ...!

 

 

 

 

حدود 4 دهه پیش یعنی حوالی اواخر سالهای  60 میلادی کمتر کسی در میان مردم آزاد اندیش دنیا وجود داشت که نسبت به امپریالیستی بودن حضور آمریکا در ویتنام و وارونه بودن ادعای حمایت او از دولت آزاد ویتنام جنوبی در مقابل ویت کنگ ها شک و تردید داشته باشد. کمتر کسی بود که آمریکا را در سرکوب بسیاری از نهضت ها و انقلابات آزادیبخش آسیا و آفریقا و آمریکای جنوبی گناهکار نداند؛ از دخالت در ظفار و درگیری با جنبش مردمی آن گرفته تا مقابله با حرکت های ملی مردم صحرا و کنگو و اتیوپی و زیمباوه و ...تا قتل آزادیخواهانی همچون قوام نکرومه و پاتریس لومومبا و ارنستو چه گوارا و....وتا برپا کردن رژیم های نظامی در اروگوئه و شیلی و آرژانتین و ....

در هریک از این وقایع ،  به اصطلاح دست آمریکا و ایادی اش هویدا بود. تقریبا نیم قرن پیش از آن که خود مقامات آمریکایی اعتراف کنند در کودتای 28 مرداد 1332 علیه دولت دکتر مصدق شرکت داشته اند ، کمتر کسی تردیدی بر این دخالت داشت.

کمتر مدعی آگاهی سیاسی در تحلیل هایش درباره تبیین و تشریح این سلسله حرکت های به قول آن روزها جهانخوارانه ، حمایت بی چون و چرا از منافع کمپانی های بزرگ نفتی را لحاظ نمی کرد. این پارامتر را واضح تر از آن می دانستند که اساسا بر سر آن بحث کنند

غرض بحث سیاسی نیست ، بلکه منظور این است که چگونه براثر فراموشی آن تحلیل ها و نقش همیشگی دولت آمریکا و حامیان نفتی اش در سرکوب هر نوع آزادیخواهی و استقلال طلبی ، حالا فیلمی مثل "سیریانا" که همان تفسیرها را به تصویر می کشد و  همان واقعیات کهنه ناشدنی را برپرده می برد ، در نظرمان تازه جلوه می کند. مگر چه تفاوتی در سیاست ها و روش های آمریکا و دولتمردانش ایجاد شده که حضور 40 سال پیشش در ویتنام تجاوز قلمداد می شد ولی دخالت امروزش در عراق و افغانستان ، "بسط دمکراسی" لقب می گیرد؟ مگر در همان زمان هم امثال ریچارد نیکسن و لیندن جانسن ادعای دفاع از آزادی در مقابل دیکتاتوری کمونیستی را نداشتند؟ مگر لشگر کشی امروز یانکی ها به خاورمیانه با تجاوزات  آن روزگارشان به خاور دور تفاوتی دارد؟ مگر روشنفکران و بسیاری از مردم آزادیخواه جهان و خود آمریکا مثل همان روزها برعلیه جنگ بی حاصل در سرزمین های دیگر تظاهرات نمی کنند و راهپیمایی راه نمی اندازند؟ مگر امروز هم مثل آن سالها در مذمت این گونه جنگ ها  و دخالت ها و ژاندارم منشی ها  فیلم نمی سازند؟  اگر در آن ایام "متولد چهارم ژوییه" الیور استون و "غلاف تمام فلزی" استنلی کوبریک و "اینک آخرالزمان" فرانسیس فورد کاپولا و...بود ، امروز هم "جارهد"سام مندس هست و "ارباب جنگ" اندرو نیکول و همین "سیریانا" استیون کیگن . خوشبختانه امروز روشنفکران و هنرمندان آمریکایی خیلی بیشتر از آن زمان در آثارشان به نقد و اعتراض علیه مشی  سیاسی و دکترین نظامی کنونی  حاکمان بر کاخ سفید می پردازند و در زمینه سینما ، فیلم های متعددی ساخته می شوند که بسیار صریح تر و سرراست تر از آن روز وقایع پشت پرده به اصطلاح جنگ ضد تروریستی جرج دبلیو بوش و دار و دسته اش را زیر ذره بین قرار می دهند.

 

از جمله فیلم "سیریانا" تازه ترین ساخته "استیون کیگن" فیلمنامه نویس و فیلمساز خوش قریحه و سبک گرای امروز  که با فیلمنامه فیلم "قاچاق" ساخته استیون سودربرگ مطرح شد و جایزه اسکار هم گرفت. کیگن اگرچه ساخته قبلی اش به نام "رها شده" درباره بازتاب های ذهنی و ماجراهای تسخیر روانی دختری بود با بازی کتی هلمز و دخالت کاراگاهی با ایفای نقش بنجامین پرات ، اما فیلمنامه هایش بیشتر وجه سیاسی – اجتماعی روز داشته و اغلب به مهمترین و غامض ترین چالش های جهان امروز پرداخته اند ، چه در زمانی که برای سریال های تلویزیونی مانند "نیویورک تحت پوشش" و "گوتیک آمریکایی" می نوشت و چه زمانی که "قوانین تعهد" را برای ساخت به ویلیام فرید کین داد تا نگاهی به آن سوی درگیری های نیروهای آمریکایی در سرزمین های ناآرام عرب زبان داشته باشد. اما "قاچاق" اوج کار "استیون کیگن" بود ، چه به لحاظ محتوایی که معضل ابدی مواد مخدر و قاچاق آن را بر بستر بده بستان های سیاسی نشان می داد و باندهای مافیایی و مخوف آن را در قلب قدرت های حاکم به تصویر می کشید و چه به لحاظ ساختاری که با روایت 3 داستان موازی و تلاقی ظریف آنها در نقطه ای تاثیر گذار ، اثری ماندگار برای سینمای دهه 90 ارائه داد.

اگر فیلمنامه "قاچاق" را هوشمندی و دیدگاه به شدت سینمایی کارگردانی به نام استیون سودربرگ به نتیجه نهایی رسانده بود ، اما فیلم "سیریانا" تمام و کمال از آن استیون کیگن است که براساس  کتاب و خاطرات یک سرباز زمینی آمریکا در جنگ علیه تروریسم  به نام "رابرت بیر"توسط خود کیگن نوشته شده و مانند "قاچاق" از چند داستان موازی تشکیل شده که در برخی نقاط با یکدیگر تلاقی می نمایند.

اساس فیلم درباره ماجراهای پشت پرده جنگ ادعایی آمریکا علیه تروریسم است که درواقع سرمایه های کمپانی های عظیم نفتی و منافع نامشروعشان در خاورمیانه را حفظ می کند و عملیات تروریستی سازمان سیا جهت ایجاد امنیت برای همین منافع نامشروع  است که ترور و قتل و غارت و شکنجه انسان های بیگناه را به همراه دارد. استیون کیگن با صراحت قابل توجهی سازمان سیا را متهم می کند که برای حفظ منافع تراست ها و کارتل های بزرگ نفتی در دیگر کشورها با ادعای نبرد علیه تروریسم ، خود اقدام به عملیات تروریستی می کند و برای امنیت تجارت همین کمپانی های بزرگ  کشورهای منطقه را ناامن می سازند.

"سیریانا" از 4 داستان موازی تشکیل شده که در نقاط غیرقابل پیش بینی همدیگر را قطع می کنند و در این تقاطع ها به شکلی خنثی از کنار یکدیگر عبور نکرده ، بلکه به نوعی خطوط روایتی هم را شارژ می نمایند.

باب برنز(با بازی جرج کلونی) یک مامور در حال بازنشستگی سازمان سیا (سی.آی .ای) است که اگرچه تجارب فراوانی در آشفته کردن اوضاع دیگر کشورها به خصوص لبنان دارد اما نمی خواهد آخرین ماموریت هایش چندان پردردسر باشد . او را در اوایل فیلم مثلا در یکی از خیابان های تهران (و چه ناشیانه است کار هالیوود در بازسازی یک خیابان تهران که حتی نتوانسته اند فرم  پلاک اتومبیل ها را به صورتی واقعی طراحی کنند!) می بینیم و بعد ظاهرا در کنار یک پارتی غیراخلاقی ،  گردانندگان آن پارتی با این مامور سازمان جاسوسی آمریکا معامله غیرقانونی اسلحه انجام می دهند .

انفجار عمدی در همان خیابان تهران از طریق سلاحی که توسط  باب برنز  فروخته شده  ، در نخستین سکانس  فیلم تکلیف مفهوم ترور و تروریسم  را برای مخاطبش روشن می سازد. اما این فقط یک روی سکه ماموریت آن مامور سازمان سی.آی.ای است ، سلاحی که فروخته می شود ، دو قبضه از نوعی موشک استینگر است که فقط یک عددش در تهران منفجر می شود و زوج آن توسط مرد عربی ربوده  شده  تا در آخر فیلم دست تقدیر عدالت را به اجرا درآورد و توسط آن موشک  مراسم افتتاح سکوی نفتی مشترک دو شرکت آمریکایی "کانکس و کیلم " (که اساسا عملیات تروریستی مامور سازمان سیا به خاطر امنیت آنها طراحی گردیده ) به آتش کشیده شود ، چراکه فیلمنامه نویس گویا اعتقاد دارد که همه گناهکاران در فیلم بایستی  در حد خود به سزای اعمالشان برسند.

اما ماموریت بعدی باب برنز ، ترور پسر  امیر یک شیخ نشین نفتی ( همان "سیریانا" ؟) است به نام پرنس ناصر  که به نظر می آید افکار ضد آمریکایی و استقلال طلبانه داشته و امکان دارد خود در آن شیخ نشین به حکومت برسد و منافع شرکت های نفتی آمریکایی را تهدید نماید. در ماموریت باب برنز ، دلیل ترور پرنس ناصر حمایت های مالی اش برای تسلیح تروریستها به موشک های استینگر ذکر شده است!!

داستان دوم را از طریق یک دلال نفتی با اسم "براین وودمن" (با بازی مت دیمن) تعقیب می کنیم که پس از تحمل تراژدی مرگ ناگهانی فرزند کوچکش ، با یک اتفاق دیگر به مشاورت پرنس ناصر در می آید چراکه پرنس ناصر برخلاف نظر و تبلیغ کارشناسان سازمان سی آی ای ، یک بنیادگرای ارتجاعی نیست که تنها به فکر حمایت از تروریست ها باشد. در اینجا هم کیگن تابویی دیگر را در تفکر دگماتیک متعصبین غرب گرا می شکند ؛ پرنس ناصر یک تحصیل کرده اصلاح طلب است و علیرغم ضدیت با منافع نامشروع آمریکا و زیاده طلبی های آن  ، به وودمن می گوید که می خواهد در کشورش انتخابات دمکراتیک برگزار نماید و هوادار توسعه همزمان سیاسی و اقتصادی است.

داستان سوم مربوط به ریشه شکل گیری و علت اصلی ترورها وعملیات مخربی است که سازمان سیا در خاورمیانه ، ایران و لبنان انجام می دهد یعنی گسترش امپریالیستی کمپانی های چند ملیتی نفتی و به هم پیوستن آنها برای به غارت بردن هرچه بیشتر ثروت سرزمین های دیگر . وکیلی به نام بنت هالیدی (با ایفای نقش جفری رایت) تلاش می کند تا موانع پیچیده پیوستن و اتحاد دو کمپانی نفتی "کانکس" و "کیلم" را فراهم آورد. او در ضمن ، همکار وکیل دیگری به اسم "سیدنی هویت" است که در واقع یک دلال بین المللی بوده و از طرف سازمان سیا عضو افتخاری "کمیته آزاد سازی ایران" با پرچم شیر و خورشید سرخ هم شده است!!!( در اوایل فیلم که ماموریت باب برنز به او ابلاغ می شود ، یکی از روسای سازمان سی آی ای در مقابل لیست مراقبت و خرابکاری هایی که برنز برای سرنگونی حکومت ایران می خواند ، می گوید که سازمانی به نام "کمیته آزاد سازی ایران" تشکیل شده که روسایش در همان جلسه سی آی ای حضور دارند! و باید با حمایت از آنها حکومت ایران را به یک حاکمیت سکولار تغییر داد.) نکته جالب اینکه استیون کیگن همه نگرانی سازمان جاسوسی سیا را از دینی بودن حکومت ایران می داند . (در همان جلسه یکی از روسای سازمان سیا متذکر می شود که "امیدهای رییس جموری ایران برای اجرای قواعد مذهبی ، منافع آمریکا را به شدت تهدید می کند" !!)

 

و بالاخره داستان چهارم درباره کارگران مهاجر و زحمت کشی است که روی سکوها و پایانه های نفتی همان شرکت های چند ملیتی کار می کنند و در واقع استثمار می شوند ولی بدون هیچ گونه امنیت شغلی به بهانه های واهی اخراج شده  و یا مورد ضرب و شتم واقع می گردند. دو تن از جوانان این گروه کارگران که پاکستانی هستند به تدریج جذب یک واعظ مذهبی شده و به یکی از گروههای مبارز علیه منافع آمریکا کشیده می شوند که آن موشک دوم فروخته شده توسط جاسوس آمریکایی را دست تقدیر به دست همین جوانان می رساند تا در انتهای فیلم در حالی که "دین وایتینگ" (با ایقای نقش کریستوفر پلامر) از مدیران کمپانی کانکس ، جام اتحاد با کمپانی "کیلم" را سر می کشد ، باعث انفجار سکوی نفتی مشترک دو کمپانی شود و نشان دهد که همین جوانان ساده مسلمان چگونه هدف را درست تشخیص می دهند و به ریشه تباهی کشورهای جهان سوم می زنند.

کیگن این جوانان را مانند نگاه رایج ، ناآگاه و احساساتی نشان نمی دهد و در صحنه هایی آنان را در کلاس های آموزش سیاسی و عقیدتی تصویر می کند که چگونه مسائل سیاسی امروز جهان و پارامترهای استقلال و آزادی برایشان درست تشریح می شود تا با علم  و آگاهی وارد عرصه مبارزه گردند. وصیت نامه های تصویری شان هریک نشانی از همین آگاهی و معرفت عمیق است و آکنده  از حس  آزادیخواهی و عزت و وطن پرستی .

و در حالی که  فیلمساز نشان می دهد محیط زیست اینان سرشار از شور زندگی و مبارزه است (آنچنانکه که ژان لافیت در مقدمه کتاب "آنها که زنده اند " از قول ویکتور هوگو می نویسد:"زنده آنهایند که پیکار می کنند ، آنها که جان و تنشان از عزمی راسخ آکنده است ، آنها که از نشیب تند سرنوشتی بلند بالا می روند ، آنها که اندیشمند به سوی هدفی عالی راه می سپرند ، و روز و شب پیوسته در خیال خویش یا وظیفه ای مقدس دارند ، یا عشقی بزرگ")  و در صحنه پایانی و سکانس عملیات انتحاری شان ، با زوایای رو به بالای دوربین و نوع حرکتشان در کادر دوربین همان عزم راسخ را القاء می نماید ولی آن سوی خط ، هر که هست سرشار از ناامیدی و یاس و انفعال است :

- باب برنز ، جاسوس عملیاتی کهنه کار سازمان سیا خسته و دلزده از شغلش و بی اعتماد به روسایش ، به دنبال نوعی گریز است و شاید به همین دلیل وقتی در بازگشت از آن ماموریت شکنجه بار ، در آمریکا هم تحت بازجویی قرار می گیرد که چرا "حزب الله لبنان " آزادش ساخته و او را نکشته اند (گویا اصلا او را به این ماموریت فرستاده بودند تا طبق آن تئوری معروف "بازنشستگی جاسوس مرگ اوست"  به قتل برسد و این تئوری را فیلمنامه نویس آن گاه  در فیلم بارز می نماید که متوجه می شویم فردی به نام "موسوی" که در مقر حزب الله لبنان ، برنز را شکنجه می دهد اصلا مامور سی آی ای است !)  و بالاخره هنگامی که در می یابد سازمان مطبوعش قصد دارد بوسیله ماهواره رد پرنس ناصر را گرفته و او را با موشک دوربرد ترور کند (همان کاری که اسراییل بارها با رهبران مبارز فلسطینی و لبنانی انجام داده و با ناجوانمردانه ترین وسیله آنان را از راه دور ترور کرده است ) خود را به قلب خطرمی زند تا توطئه سازمان سیا علیه او را به اطلاعش برساند  ولی توسط همان موشک دوربرد همراه پرنس ناصر و همراهانش به قعر زمین می رود.

 

- از طرف دیگر "براین وودمن" نیز که همراه خانواده اش در سوییس زندگی می کرده ، برای مشاورت پرنس ناصر ، پس از مرگ تراژیک فرزندش ، ناچار از ترک همسر و فرزند دیگرش می شود (اگرچه در پایان فیلم و پس از ترور پرنس ناصر دوباره به سوی آنها بازمی گردد)

- و بالاخره بنت هالیدی هم که کوشش فراوانی برای رفع موانع قانونی و مشکلات اتحاد دو کمپانی نفتی "کانکس و کیلم" انجام داده بود ، متوجه می شود که این دو کمپانی خصوصا بر سر تصرف منابع گازی قزاقستان عملیات غیرقانونی بسیاری انجام داده اند و تبانی های فاجعه باری بین آنها صورت گرفته است. این درحالی است که هالیدی (شاید به دلیل همین فعالیت هایش) از سوی پدرخود طرد شده و فیلمساز روابط سردی را میان آنها تصویر می کند . این روابط تنها در زمانی رو به بهبود می گذارد که بنت هالیدی سرخورده از وکالت دو کمپانی نامبرده ، به خانه بازمی گردد.

ساختار فیلمنامه  "سیریانا" در نمایش روایت های موازی ، براساس روند شتابدار نزدیک شدن آنها به یکدیگر و استفاده از اتفاقات مشابه برای القای مفاهیم مورد نظر فیلمنامه نویس قرار دارد . چنانچه در ابتدا ، هر 4 قصه به طور کاملا مجزا به نظر مخاطب می رسند ولی بعد از گذشت یک سوم اول  آن ، به تدریج شاهد برخی نقاط مشترک و تلاقی سوژه ها می شویم ، از همان جا که قرار می شود باب برنز کسی را ترور کند که وودمن مشاورش است و بعد متوجه می شویم که همکار بنت هالیدی یعنی سیدنی هویت را قبلا به عنوان عضو افتخاری همان کمیته به اصطلاح آزاد سازی ایران در جلسه روسای سازمان جاسوسی آمریکا با باب برنز دیده بودیم و  بعد وودمن در همان رستورانی کنار پرنس ناصر نشسته که برنز نیز برای تعقیب و مراقبت سوژه اش یعنی همان پرنس ناصر به خوردن غذا وانمود می نماید و بعد ....

و در آخر خصوصا دو سه سکانس پایانی فیلم تقریبا دو به دو قهرمان های چهار داستان را در کنار هم مشاهده می کنیم ؛ برنز در مقابل وودمن در حالی که قصد دارد توطئه سوءقصد همکاران آمریکایی اش را لو بدهد و جوانان مبارز پاکستانی در برخورد انتحاری با سکوی نفتی دو شرکت "کانکس- کیلم" .

استیون کیگن  با تشابه موضوعی  و طرح سوالی که در ابتدای فیلم یکی از روسای سازمان سیا برای برنز مطرح می سازد که " موشک ها در اختیار کیست؟" در مقابل سکانسی که علنا مشخص می شود این خود ماموران آمریکایی هستند که موشک ها را به منطقه خاورمیانه آورده اند ، به روشنی عامل اصلی توزیع این گونه سلاح های مخرب را مشخص می سازد . همچنانکه اندرو نیکول در پایان فیلم "ارباب جنگ" می گوید  : " مادامی این تاجران و قاچاقچیان اسلحه می توانند فعالیت کنند که ارتش کشورهای آمریکا ، روسیه ، فرانسه ، انگلیس و چین آنها را تغذیه نمایند . کشورهایی که 5 عضو دائمی شورای امنیت هستند"!!!

کیگن به خوبی آن روی سکه مدعیان مبارزه با تروریسم و طراحان "تئوری محور" شرارت را به نمایش می گذارد  که چگونه برای حفظ و گسترش پایگاههای نفتی شان در اقصی نقاط جهان از هیچ شرارتی فرو گذار نمی کنند و به خاطر حفظ امنیت همین شرارتشان دست به غیرانسانی ترین ترورها می زنند.

 

اگرچه نمی توان به هرحال از یک فیلمساز غربی انتظار نداشت که ولو سایه کمرنگی از دیدگاههای القا شده رسانه های همان کمپانی های نفتی را در تصاویر فیلمش منعکس نکند ( صحنه هایی مانند نظامی نشان دادن صرف منطقه تحت کنترل حزب الله لبنان یا گرایش جوانان پاکستانی  از زمینه های اخراج شدن از کار  به سوی عملیات انتحاری و یا همان تصویر حتی کوتاه ولی مخدوش شده از تهران). اما نمی توان هم از جسارت فوق العاده  استیون کیگن و گروهی که چندی است استیون سودربرگ از سینمای مستقل در قلب هالیوود به راه انداخته ، گذشت .(پیش از این به جز فیلم هایی مثل  دو قسمت یاران اوشن از خود سودربرگ ، در زمینه سینمای سیاسی فیلم " اعترافات یک ذهن خطرناک" به کارگردانی جرج کلونی را در سال 2002 داشتند که به نفوذ سازمان سی آی ای در دیگر کشورها تحت پوشش رسانه ها و برنامه های رسانه ای پرداخته بود ) چراکه به ندرت چنین دیدگاه روشنی را می توانیم نزد  روشنفکران و فیلمسازان ایرانی پیدا کنیم . متاسفانه طیف قابل توجهی از روشنفکران جامعه ما که مدعی بسیاری آگاهی ها هستند ، شیفته و مفتون حقوق بشر بازی ها و دمکراسی پرانی های یکی از نامقبول ترین ریاست جمهوری های طول تاریخ آمریکا (حتی نزد برخی جناح های هم سو با او) شده اند. گویی لق لقه حقوق بشر تازه از دهان یانکی ها خارج می شود و انگار آن جیمی کارتری که آنهمه در زمان خود مورد لعن و نفرین همین روشنفکران قرار گرفت ، از مبدعان حقوق بشر آمریکایی نبود

اگرچه غرض نگارنده سیاسی کردن مطلب نیست  ، اما به نظر می آید ساخته شدن چنین آثاری در قلب سینمای آمریکا ، می تواند تلنگری برای روشنفکران ما باشد که تحت هیچ شرایطی نبایستی واقعیات را فراموش کرد ، چنانچه فیلمسازان روشنفکر آمریکایی در سخت ترین شرایط پس از 11 سپتامبر 2001 و حادثه برج های نیویورکی ، بازهم فیلم هایی مانند :"خیاط پاناما"(جان بورمن) و "زیبایی آمریکایی" (سام مندس)  و "سیمونه" (اندرو نیکول) و حتی "گزارش اقلیت" (استیون اسپیلبرگ)  را ساختند تا روش های جاسوسی ، توهم توطئه و مکارتیسم مزمن طبقه حاکم بر جامعه آمریکا ، پروپاگاندای کاراکتر ساز رسانه های جمعی و حاکمیت مشی امنیتی بر جامعه  را به نقد بکشند و مورد اعتراض قرار دهند.

در همان نخستین صحنه های فیلم که جرج کلونی به عنوان یک مامور سیا در تهران است ، پس از تحویل محموله موشک های استینگر به ضد انقلابیون  ، با یک جوان عرب مواجه می شود و هنگامی که می بیند آن مرد عرب برخلاف دیگران به عربی سخن می گوید با لهجه بسیار ناشیانه می گوید :" شما فارسی حرف نزد!"  این تنها جمله ای است که کلونی به فارسی ادا می کند ، در حالی که پس از آن به دفعات و با بیانی روان ، عربی را صحبت می کند . اما او آنقدر همان یک جمله فارسی را بد ادا می کند که توی دلمان به آن "پسرم پسرم " گفتن های اعصاب خرد کن سرهنگ بحرانی (بابازی بن کینگزلی) در فیلم " خانه ای از مه و شن" صد رحمت می فرستیم !!