مستغاثی دات کام

 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٤
 

مضامین مقدس در سینما

 

باد هرکجا که

 

می خواهد

 

می وزد

 

 

 

"باد هرکجا که می خواهد می وزد و صدای آن را می شنوی لیکن نمی دانی از کجا می آید و به کجا می رود ، همچنین است هرکه از روح متولد گردد."

                                                                                          انجیل یوحنا . باب سوم . آیه 8

 

"خداوند شبان من است. محتاج به هیچ چیز نخواهم بود. در مرتع های سبز مرا می خواباند ، سوی  آب های آرام هدایتم می کند . حتی اگر از ذره تاریک مرگ نیز عبور کنم ، نخواهم ترسید ، زیرا تو ای شبان من ، با من هستی!"

عهد عتیق ، مزامیر ، باب بیست و سوم

 

شاید بتوان گفت که روبربرسون ،فیلمساز معروف فرانسوی برای اولین بار در سینما با استفاده از آیه های فوق که تاکیدی بر حضور  تقدیر الهی در زندگی انسانها است  و نقش فیض خداوند را برای نجاتشان از مرارت و رنج و گمراهی عمده می نماید ، نوعی از سینمای دینی را باب کرد که بر قصه ها و روایات و تواریخ و شخصیت ها و حتی فضاهای مذهبی استوار نبود و با ساختاری ملهم از مضمون مقدس یاد شده ، ماجراهای بسیار معمولی و عادی را به درونمایه ای معنوی پیوند می داد. او حتی مثل همتای دانمارکی اش کارل تئودور درایر ، از تشابهات داستان ها و کاراکترهای امروزی با روایت ها و شخصیت های تاریخی دینی برای ارائه تفکرات معناگرایش استفاده نمی کرد ( مثل آنچه درایر در فیلم "اردت" یا "کلام" انجام داده بود). برسون با بهره گیری از فضاهای خالی در نماهای ثابت و حتی الامکان بدون استفاده از هرگونه حرکت دوربین ، تفکر دینی اش که بر دیدگاههای "ژانسیستی" مطابقت داشت را در عمق ساختار سینمایی و حتی جزیی ترین عناصر پلان هایش رسوخ می داد.

فیلم "یک محکوم به مرگ گریخته است " یا "باد هرکجا که می خواهد می وزد" درباره یک زندانی محکوم به اعدام است که زمان کوتاهی پیش از اعدامش فرصت دارد ، بگریزد. اما هم در ابتدا ، عنوان فیلم که خبر از گریختن آن محکوم به مرگ دارد ، هم ساختار سینمایی فیلم و هم نماد فیض خداوند که در هم سلول شدن سرباز جوانی با آن محکوم متبلور می شود ، همه و همه دیدگاه تقدیرگرایانه الهی فیلمساز را بیان می کنند.

خود برسون در کتاب "تله راما" منتشر شده در دسامبر 1956 این باره گفته است:"می خواستم این معجزه را نشان دهم که دستی نادیدنی برفراز زندان آنچه را که رخ داد رهبری کرد و چنان نظمی به حوادث بخشید که موجب پیروزی یکی در گریزش از زندان شد و دیگری را شکست داد . فیلم این رمز تقدیر را همراه دارد: باد هرکجا بخواهد می وزد".

 

ماگنوليا

 

 چنین پیوستگی و استحاله فرم و محتوی در اغلب دیگر آثار سینمای برسون هم به چشم می خورد ، از آن زندگی رقت بار و مرگ رهایی بخش "موشت" گرفته تا تراژدی "ناگهان بالتازار" تا خود ویرانگری "زن نازنین" و تا...

شاید از همین روست که پل شریدر در مقاله ای برسون را همراه درایر و یاساجیرو ازو از سینماگرانی می داند که مصداق سبک استعلایی هستند.

اما آندری تارکوفسکی ، فیلمساز فقید روس هم از دیگر سینماگرانی است که با تاسی به امثال برسون ، مضامین مقدس را به درون زندگی روزمره  و انواع ژانرها و سبک های دیگر سینمایی کشانید و در ورای حتی قصه های علمی – افسانه ای جدی ترین درونمایه های کتب مقدس را به تصویر کشید. او در "آندری روبلف" به نوعی زندگی عیسی مسیح را به روایتی دیگر بیان کرد و خود آن را "اثری درباره رستاخیز" نامید : رستاخیز هستی شناسانه جهانی تنزل یافته .

 او "سولاریس" داستان علمی تخیلی استانسیلاو لم  را به فیلمی درباره "تجسم گناهان" براساس کتاب مقدس تبدیل کرد و قصه تخیلی دیگری به نام "استاکر" را به مفهوم نزدیکی خدا با بندگانش پیوند داد آنگاه که استاکر و دوستانش ناامید از آن سفر مشقت بار به سوی اتاق آرزوها و سرخورده از رخداد هرگونه معجزه ای در زندگیشان ، معجزه و ایمان را نزد دختر افلیج استاکر در گوشه اتاق محقرش می یابند. مصداق همین آیه کتاب مقدس که می گوید:

 

"به مکان های بی آب به طلب آرامی گردش می کند و چون نیافت می گوید به خانه  خود که از آن بیرون آمدم ، بر

می گردم..."

انجیل لوقا ، 24/11

 

 

نمادهای دینی در استاکر بی شمارند: از شمایل های دینی گرفته تا نشانه های انجیلی گذر از آبها ، تا آن تاج خار که نویسنده بر سر می گذارد و تا صلیب و معجزه . عدد 3 که در کتاب مقدس جایگاه خاصی دارد ، رقم مورد تاکید فیلم است : مسافران به منطقه 3 نفرند ، فیلم در 3 مکان زیرزمین ، زمین و آسمان می گذرد ، خانواده استاکر هم 3 نفرند و در پایان به هنگام معجزه دختر افلیج ، او 3 جسم را بر روی میز جا به جا می کند...

در فیلم "نوستالگیا" نیز عدد 3 چنین جایگاه مهمی دارد ، فیلمی که در قالب یک جستجوی معمولی در دنیای شاعری تبعیدی به نوعی آپوکالیپس در جهان امروز بشری می رسد ، بشری که از ریشه ها و بنیاد الهی اش بریده و به تفرقی تکان دهنده رسیده است . دومینیکو که اعتقاد دارد جهان به پایان خود رسیده است ، برروی مجسمه مارکوس اورلیوس 3 بار فندک را می زند تا بالاخره آتش روشن می شود و سراپایش را فرامی گیرد ، آندری گورچاگف  نیز تلاش می کند  3 بار شمعی روشن را از استخر خالی بگذراند تا آن را درکنار مجسمه کاترین سی ینای قدیسه قرار دهد که شاید با این ایثارها دنیا نجات یابد و دوباره از آغاز شروع کند. در نماز خانه بزرگ ویرانی به نام "گالگانوی مقدس" صدای کاترین سی ینای قدیسه را می شنویم که از خداوند می پرسد:"چرا خود را از او پنهان کرده ای؟" و خداوند پاسخ می دهد:" پنهان نیستم ، او مرا نمی بیند." پری در آسمانها (نمادی دینی از آرزو) پرواز می کند و...

و بالاخره "ایثار" یا "قربانی" که به عنوان وصیتنامه آندری تارکوفسکی ، همان حکایت دیرین و جاودانه قربانی کردن دلبستگی های دنیوی در مقابل هدف معنوی است و همان حدیث مقدس حضرت ابراهیم و حضرت اسماعیل ...

الکساندر ، پروفسور پرحرف فیلم "ایثار" نیز به سفارش پیغام آوری دانا ، از همه دلبستگی های دنیایی اش یعنی پسرش ، خانه اش ، موقعیتش و حتی حرف زدنش دست می کشد تا دنیا را از خطری هولناک نجات بخشد. فیلم "ایثار" هم سرشار از نمادهای دینی و سمبل های مذهبی است ، از همان آغاز فیلم که الکساندر روایت آن راهب را برای پسرش نقل می کند که اگر با ایمان و هر روز سر ساعت خاصی درختی خشک را آب دهد ، پس از زمانی مشخص آن درخت شکوفا خواهد شد. مفهومی عمیق از ممارست و مداومت بر ایمان و عبادت . تا صحنه پایانی فیلم که بخشی از "انجیل به روایت متی " سباستین باخ را می شنویم که آواز حزینی می خواند: "مرا ببخش خدایا ، اشک های تلخ اندوهم را ببین ، به من نگاه کن که دل و چشمم هر دو برای تو تلخ می گریند ، ببخش خدایا.."

اما در سینمای امروز هم خصوصا از دهه 90 که شاهد نوعی تلاش برای بازگشت به مفاهیم اخلاقی و معنوی در کلیت جامعه آشفته و سرگردان غرب  بوده ایم ، گرایش به عناصر و مضامین مقدس خصوصا در آثاری که به صراحت و مستقیم به موضوعی دینی نپرداخته اند ، با قوت مشاهده می گردد. شاخص ترین فیلمساز در این زمینه جیمز کامرون است . بحث بر سر دیدگاههای دینی جیمز کامرون از نمایش فیلم "ترمیناتور 2 :روز داوری" اوج گرفت . چراکه از نام فیلم و اشاره آن به روز قیامت گرفته تا صحبت هایی که در فیلم ملهم از آیات الهی راجع به سرنوشت است (آنجا که جان کانرز به ترمیناتور می گوید :سرنوشتی در کار نیست مگر انچه ما خودمان رقم می زنیم.") و تا ذوب شدن "تی -1000" و تغییر شکل های او در هیبت تمامی افرادی که در طول زندگیش به صورت آنها درآمده بود (نوعی تجسم اعمال انسانها که در کتب مقدس گفته شده ، در روز قیامت اتفاق می افتد.) همگی ارجاعات مستقیم کامرون به دیدگاههای مذهبی اش به نظر می رسند.

 

 

اما نگاهی به آثار قبل تر جیمز کامرون نیز نشانگر سابقه گرایش وی به طرح مضامین مقدس در آثارش است . ارتباط شخصیت های فیلم "ورطه" با بیگانگان فضایی در اعماق دریاها به شکل پدیدار گشتن عین کلمات مخابره شده بین کاپیتان و افرادش بر لجه آب های کنار رفته ، به نوعی بازتاب اعمال و حرف های آدم ها را در دنیایی دیگر  می نمایاند و یا احیاء همسر فوت شده کاپیتان با نیروی عشق و ایمان حکایت از همین نظرگاه دارد.

کامرون این بازتاب اعمال انسان ها را به شکل تکنولوژیک تر در فیلمنامه ای که برای همسر سابقش کاترین بیگلو نوشت ، به قلم آورد. "روزهای عجیب" حکایت روزهای پایانی قرن بیستم است که دستگاهی به ظاهر اسباب بازی ، نتایج فاجعه بار اعمال گوناگون آدم ها را در ذهن آنها جوری منعکس می نماید که گویی خود آنها را به تجربه

می نشینند.

اما "تایتانیک" نگاه عبرت آموز جیمز کامرون به مغضوبین الهی است که مغرور از قدرت بر اریکه کشتی غول آسایی تکیه زده اند ولی امواج قهر خداوند آنها را به اعماق اقیانوس می کشاند. کامرون خود در این باره گفته :" نخستین سفر کشتی رویاها طی کابوسی که ورای درک و اعتقاد بشر به قدرت شکست ناپذیر بود ، به دلیل نقاط ضعف منحصرا انسانی برای ابد نابود شد. تکبر ، بی خیالی و حرص سبب این فاجعه بود."

حرکت دوربین کامرون در سکانس افتتاحیه فیلم درون سالن ها و اتاق های خالی ازبشر و پر از آب و جانوران دریایی در حالی که میزها و بشقاب های زمانی مجلل و امروز پوسیده آن در میان آب های دریا سرگردانند ، حکایت از مردمی دارد که مورد غضب الهی قرار گرفته اند و بی شباهت به بقاای شهرهای "سدوم و گومارا" نیست که در کتب مقدس توصیف شده اند. تصویر عینک و کله عروسکی که درون ماسه های کف دریا فرو رفته اند ، لوستری که زمانی سالن اشرافی رقص را روشنی می بخشیده و حالا خزه های دریایی سراپای آن را فرا گرفته و... بی واسطه ترین اشاره های کامرون به جملات کتاب مقدس درباره فناپذیری انسان و نشانه های عذاب الهی براقوام سرکش و گناهکار است.

جیمز کامرون ورای این داستان و فاجعه عبرت آموز آن دغدغه همیشگی و تقدیر گرای خود درباره سرنوشت انسانها و چگونگی برخورد آنها با این سرنوشت را بیان می کند . از همین رو او در آثارش به نوعی همواره "آپوکالیپس" یا آخرالزمان را مدنظر داشته است.

کامرون گفته :" آخرالزمان موضوع جذابی است . فکر پایان جهان و فکر شکافتن ساختار واقعیت یا به معنای واقعی کلمه  فاجعه ، دلمشغولی و دغدغه ذهنی من است. "ترمیناتور2" ، "ورطه" و "دروغ های حقیقی" از نوعی حس قیامت بینی برخوردارند که به پایان جهان می پردازند و همین طور "روزهای عجیب" ...این قضیه ، "تایتانیک" را نیز شامل می شود. اگر کشتی را عالم کوچک تصور کنیم ، سرنشینان درجه 3 کشتی ، ساکنان جهان سوم هستند و سرنشینان درجه یک صاحبان قدرت. بدین ترتیب همه این استعاره ها کارکرد صحیحی می یابند و زمانی که تایتانیک غرق می شود ، آن جهان کوچک به پایان می رسد . پس این فیلم نیز حکایت دیگری است از روایت پایان جهان و اینکه افراد در مواجه با سرنوشت محتوم خود چه می کنند"

دیوید فینچر از دیگر سینماگران امروز است که تمایل ویژه ای به لحاظ کردن مضامین مقدس درون فیلم هایش با مایه های مختلف دارد. او در فیلم "هفت" به نوعی جهنم جامعه گناهکار بشر بی خبر امروز را در برابرمان قرار می دهد و به طور آیینی براساس 7 گناه کبیره کتاب مقدس و کیفرهای دوزخ دانته به مجازات مجرمین می پردازد. بیابان وسیع سکانس پایانی فیلم بی شباهت به صحرای محشر نیست و گناهانی که در مقابل چشمان بازرس جوان قرار می گیرد تا او را از آنچه کرده و خواهد کرد ، با خبر سازد. فینچر در "باشگاه مبارزه" نیز مفهوم تصویری تعبیر "تجسم اعمال انسانی " را در کادر دوربینش قرار می دهد و اینکه حتی گناهان کوچک و ناچیز چگونه در یک مجموعه به فاجعه ای می انجامند به طوریکه آدم دیگری از فرد می سازد تا آنجا که حتی خود نیز باورش نمی آید.

از دیگر فیلم های شاخصی که در دهه اخیر از مایه ها و مضامین برجسته دینی برخوردار بود ، فیلم "ماگنولیا" ساخته پل تامس اندرسن بود که یک محقق علوم دینی به نام "ماریو دجیلیو بلماره" آن را مصداق این آیه می داند:

 

"چه منظره تماشایی ! کسانی که در عمرشان یک کلمه حرف نزده بودند ، با هیجان صحبت می کردند و کسانی که لنگ بودن ، حالا راه می رفتند و کسانی که زمین گیر بودند جست و خیز می کردند و کسانی که کور بودند به اطراف خود خیره خیره نگاه می کردند! مردم حیرت کرده بودند و فقط می توانستند خدای قوم اسراییل را حمد بگویند."

انجیل متی ، باب پانزدهم ، آیه سی و یکم

 

 

"ماگنولیا" در باره جامعه کلان شهرهای صنعتی غرب امروز است  که تحت تاثیر رسانه ها و فریب آنها کاملا از هم گسیخته شده ، گویی در غیاب کلام معنویت دچار گوساله سامری امروزی گشته اند و به صدای دینگ و دینگ آن دلخوش داشته اند . باران قورباغه انتهای فیلم گویی همان عذابی است که خداوند بر قوم بنی اسراییل به کیفر گوساله پرستی شان نازل کرد و پس از آن بود که به تدریج ایمان آوردند ، همچنانکه آن باران قورباغه فیلم "ماگنولیا" نیز مردم لس آنجلس را به سوی بازگشت به خویشتن می برد.

بلماره می نویسد:"ماگنولیا برای من به عنوان یک دانشمند مسیحی الهیات که عمیقا به به رنج های آدمی و بی عدالتی های اجتماعی می اندیشد ، فراوان و مداوم درباره آن جاهایی که می توان خدا را دریافت و چگونگی حضور خداوند در تاریخ بشر ، با تماشاگران حرف می زند."

اما از اواسط دهه 60 که موج عصیانگری اروپا به انحاء مختلف به آمریکا هم رسید و در سینمایش تاثیر گذاشت ، بتدریج همراه تحلیل رفتن مبانی اخلاقی و خانوادگی در فیلم ها ، فضای دگراندیشی نسبت موضوعان مذهبی و دینی هم تشدید شد ، به شکلی که برخی فیلمسازان حتی به خود اجازه دادند ، برداشت های کاملا مادی درباره سوژه ها و داستان های دینی ارائه دهند و مبانی مذاهب مختلف را کهنه و عقب مانده به تصویر کشند، این نوع تلقی ها حتی تا اثر موزیکالی همچون "عیسی مسیح فوق بازیگر" ساخته فیلمساز یهودی ، نورمن جویسن در سال 1973 رسید . این درحالی بود که قدرت باندهای لابی یهود در هالیوود به جایی دست پیدا کرده بود که درعین به سخره کشیدن مذاهب دیگر ، هرگونه تجدید نظر نسبت به دین یهود را مصادف با اضمحلال و ضلالت تصویر می کردند ، آنگونه که همین نورمن جویسن در موزیکال "ویلن زن روی بام" نمایش داد.

این به هجو کشیدن اعتقادات و باورها ی دینی در دهه های بعد ، حتی در دهه 90 که نوعی جنبش بازگشت به مبانی اخلاقی و دینی در جامعه غرب پدیدار شد و بعدی از سینمای آن نیز بالتبع به سمت و سوی آثار اخلاقی و دینی چرخش پیدا کرد ، ادامه یافت. این برخورد هجو گونه و استهزاء آمیز خصوصا با عالم ارواح و فرشتگان ، آخرت و جهان مردگان و از این قبیل موضوعات در سینمای دهه 90 و همین نیمه اولین دهه قرن بیست و یکم به وفور دیده شد. اگرچه فیلم "روح " جری زوکر ، اثر غیر قابل قبولی در زمینه مواجهه با دنیای ارواح و مسئله کیفر و پاداش اخروی نبود  ولی از آنجا که در هالیوود هرمضمون و سوژه جدی آنقدر دستمالی می شود که تا به حد یک بازی در فیلم ها نزول کند ، ادامه این بازی با ارواح تا فانتزی هایی همچون "وحشت آفرینان" (پیتر جکسن) یا "کاسپر" ( براد سیلبرلینگ) نیز رسید.

از طرف دیگر برخی از این موضوعات دینی همچون حضور فرشتگان الهی بر روی زمین نیز در فیلم هایی مثل "مایکل" (نورا افرون) یا "شهر فرشتگان " (براد سیلبرلینگ)  و یا "افتادن روی زمین" به  هجو کشیده شد  و وجهی طنزآمیز یافت .

شوخی با فروش روح آدمی به شیطان در "فریب خورده " با بازی براندن فریزر ، نحوه حضور شیطان و اعوان و انصارش در روی زمین در "نیکی کوچولو" با بازی ادام سندلر و بالاخره طنز موهن در مورد قدرت خداوند در فیلم "بروس قدرتمند" با بازی جیم کری (که حتی در برخی کشورهای اسلامی ممنوع الاکران گردید) از جمله تداوم تلاش های ضد مذهبی در هالیوود دهه های اخیر بود.

اما خیزش نوین دینی در غرب اواخر دهه 90 و اوایل هزاره سوم میلادی ، سرعت افزون تری یافت . نهادهای اجتماعی جامعه در حال اضمحلال غرب به این نتیجه رسیده بودند برای جلوگیری از فروپاشی درونی این جامعه بایستی به مبانی دینی و اخلاقی بازگشت کرد. گرایش شدید جوانان در این سالها نشان از جدی بودن این بازگشت دارد که حتی در بعضی آثار سینمای آمریکا هم هویداست.

اما از آنجا که به هرحال همواره هراس از ادیان محکم الهی و مذاهب ریشه داری همچون اسلام و مسیحیت وجود داشته است ، بخشی از سینمای هالیوود در این دهه به سمت طرح مکاتب و کالت های انحرافی رفت. در اواخر دهه 90 بود که ناگهان گرایش به بودیسم خصوصا در میان طبقه روشنفکر نضج گرفت و سینمای هالیوود نیز از آن عقب نماند . به یکباره در یک فاصله زمانی کوتاه ، سینماگران مختلف با ملیت های گوناگون به تصویر روایت های مختلف از بودا و لاماهای طرفدارش پرداختند: از روایت کودکانه برناردو برتولوچی در "بودای کوچک" که تحولات سیذارتا را از تولد تا ریاضت کشیدن ها و رسیدن به مقام بودا در مقابل دوربینش قرار داد تا حکایت ژان ژاک آنو از معلم دالای لاما تحت عنوان "هفت سال در تبت" و تا قصه مارتین اسکورسیزی در "کوندون" از زندگی دالای لاما از کودکی تا نوجوانی و تبعیدش.

بعد از گذر موج بودیسم ، کالت های به اصطلاح عرفانی علم شد که با سوءاستفاده از  علاقه همزمان نسل جدید به معنویت و  نو گرایی  به طرف نوعی ریاضت های بی پایه و بنیاد جلب  شد و با بهره گیری از آیین هندو و امثال آن ، سعی شد دکان جدیدی برای کشیدن نسل جوان از سمت  ادیان الهی به طرف مکاتب من درآوردی بوجود آید و طبق معمول سینما هم علمدار این حرکت جدید شد ، از فیلم "دود مقدس" جین کمپیون تا تریلری همچون "مظنون صفر" و تا حتی نضج ناگهانی فیلم های به اصطلاح رزمی عرفانی شرقی که حضور پرسر و صدایش در سینمای غرب به هرحال شبهه برانگیز است : از "ببر خیزان و اژدهای پنهان " انگ لی گرفته تا "قهرمان" و "خانه خنجرهای پرنده" ژانگ ییمو و "یگانه" جیمز وونگ و تا حتی آن عرفان شرقی فیلم "ماتریکس" که قهرمانش به نوعی منجی آخرالزمانی هم می شود با این تعریف که این منجی از میان خود اسیران شبکه ماتریکس ، سربر می آورد ، وقتی که به آن عرفان شرقی  دستپخت اوراکل و آرشیتکت ماتریکس دست یابد ، تازه در آخر متوجه می شویم همین منجی هم ساخته دست آن دو بوده است!!!(یعنی تزریق ناامیدی و یاس از هر چه منجی و ناجی است و اینکه بالاخره همه سرنخ ها در دستان همان آرشیتکت های بشری است.)

فیلم های دیگری هم به قدرت پایان ناپذیر شیطان و ناتوانی بشری از رهایی از آن اشاره دارند مانند:"وکیل مدافع شیطان " ، "روز ششم" ، "پایان جهان" ، "دروازه نهم" و.... که با بزرگ نمایی قدرت شیطان ، آدم ها را از هر چه گرایش های دینی است ، می ترساند.