مستغاثی دات کام

 
نگاهی به فیلم "نیمه ماه مارس"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۱
 

 

The Ides of March

 

همه چیز درباره مالی

 

 

 

امروزه هنگامی که سخن از نیمهٔ ماه مارس به میان می‌آید بیشتر روزی را تداعی می کند که ژولیوس سزار در سال ۴۴ پیش از میلاد کشته شد. در آن روز ژولیوس سزار با ۲۳ ضربهٔ خنجر در سنای امپراتوری روم طی یک دسیسهٔ گروهی به رهبری مارکوس ژونیوس بروتوس و گایوس کاسیوس لانژینوس کشته شد. پیش از آن ، پلوتارک پیشگو گفته بود  ژولیوس سزار قبل از آنکه نیمهٔ ماه مارس بگذرد و هنگامی که به سوی پومپئی می‌رود، ترور خواهد شد. سزار ، پلوتارک را روز 15 مارس دید و به کنایه از اینکه اتفاقی در این روز نیفتاده ، گفت: "نیمه مارس هم رسید" و پلوتارک در پاسخ گفت:

"بله سزار، اما هنوز تمام نشده‌است" و تاکید کرد که " از نیمهٔ مارس بر حذر باش "

در واقع نیمه ماه مارس در فرهنگ سیاسی و تاریخی غرب (که خود را وامدار تاریخ یونان و روم باستان می داند) نشانه ای از خیانت و ترور به شمار می آید، اگرچه ژولیوس سزار در واقع قربانی استبداد خودش و خود محوری شد ولی انتظار نداشت که صمیمی ترین دوستان و همراهانش به وی خیانت بورزند. آن جمله معروف را زولیوس سزار در فیلمی به همین نام ساخته جوزف ال منکیه ویچ در سال 1953 را به خاطر  داریم که وقتی یار نزدیکش بروتوس هم در زدن خنجر به وی شریک شد ، خطاب به وی گفت : " ...تو هم بروتوس ؟! ..."

اگرچه سوال اینکه چرا  انتخابات درون حزبی آمریکا در روزهای ماه مارس برگزار می شود، همچنان پاسخ قانع کننده ای ندارد ، اما آنچه فیلم تازه جرج کلونی را به وجه تسمیه عنوان "نیمه ماه مارس" نزدیک می سازد، همان مایه مشترک و ابدی خیانت همراهان به نظر می رسد. ولی این خیانت برخلاف آنچه در ماجرای ژولیوس سزار اتفاق افتاد ، نه تنها موجب حذف فرد صاحب قدرت نشده بلکه برعکس در جهت تقویت قدرت وی قرار می گیرد.

استفن مه یرز(با بازی رایان گاسلینگ) مشاور تبلیغاتی کمپین انتخاباتی یکی از نامزدهای حزب دمکرات به نام  فرماندار مایک موریس ( با بازی جرج کلونی ) که تحت ریاست پال زارا ( فیلیپ سیمور هافمن ) به عنوان رییس کمپین فعالیت می کند ، توسط رییس ستاد انتخاباتی رقیب موریس ( سناتور پالمن ) به نام تام دافی ( با بازی پال جیاماتی ) به ملاقاتی پنهانی خوانده می شود و همین ملاقات موجب به خطر افتادن موقعیت مه یرز در ستاد انتخاباتی موریس می شود که تا آن هنگام با به کارگرفتن هوش و ذکاوت قابل توجهی ، کارنامه فوق العاده ای از خود به جای گذارده بود.

تام دافی ، مه یرز را به دیداری مخفی می کشاند ( نه به دلیل آنچه ظاهرا می گوید که با پول بیشتری وی را به استخدام ستاد خود درآورد ) بلکه می خواهد ستاد رقیب را از وجود چنین مشاور تبلیغاتی هوشمندی ، محروم گرداند ، چرا که حدس می زند استفن ، ماجرا را به پال زارا لو داده و با شناختی که از پال و وفاداری اش به موریس دارد ، می داند او هم استفن را اخراج خواهد کرد و به این ترتیب اگر ستاد سناتور پالمن از چنان مشاوری بی بهره اند ، کمپین انتخاباتی موریس نیز او را از دست می دهد.

اما این همه ماجرا نیست ، بلکه می تواند بخشی از یک داستان معمولی انتخاباتی و رقابت های عادی این گونه برنامه ها باشد. اصل قصه از آنجا شروع می شود که استفن مه یرز با یکی از کارآموزان ستاد انتخاباتی موریس به نام مالی اشترن ( اوان ریچل وود ) دختر جک اشترن ( رییس حزب دمکرات) رابطه نامشروع برقرار کرده و در حین این رابطه متوجه می شود که مالی با خود موریس نیز این رابطه را داشته و از وی باردار هم شده است. چنین ماجرایی می تواند همه حیثیت موریس را در آستانه انتخابات برباد داده و وی را پیش از برگزاری انتخابات ، بازنده اعلام نماید.

مالی ، جنین خود را با پول استفن مه برز ، سقط می کند(چراکه می گوید پدرش کاتولیک سخت گیری است و با بچه ای نامشروع در شکم نمی تواند نزد وی بازگردد) ولی اخراج  مه یرز از کمپین و تهدید اینکه او دیگران را همراه سقوطش به پایین خواهد کشید ، باعث می شود تا مالی به خیال اینکه استفن رابطه نامشروع او و موریس را لو خواهد داد ، دست به خودکشی بزند. استفن هم با استفاده از پیام های باقیمانده موریس روی موبایل مالی ، وی را تهدید به افشاگری کرده و به این بهانه حق السکوت خود را منصوب شدنش به ریاست ستاد انتخاباتی موریس و برکناری پال زارا قرار می دهد.

ماجرای انتخابات ریاست جمهوری آمریکا ، تاکنون بارها و بارها دستمایه فیلمسازان مختلف قرار گرفته ، خصوصا آنان که به اصطلاح قصد افشای نابهنجاری های این انتخابات را داشته اند ؛ از اورسن ولز و فیلم "همشهری کین" او در سال 1940 گرفته که تلاش های یک سرمایه دار و صاحب تراست مطبوعاتی ایالات متحده به نام چارلز فاستر کین را برای انتخابات به تصویر می کشید تا آلن جی پاکولا و "همه مردان رییس جمهور" در سال 1976 که ظاهرا به افشای رسوایی واترگیت می پرداخت و تا بری لوینسون و آثاری مانند "دمی که سگ را می جنباند" و "مرد سال" که هر یک از زاویه ای به این انتخابات می پرداختند.

برخی از منتقدین و کارشناسان ، فیلم "نیمه ماه مارس" جرج کلونی را در مقابل فیلم "آقای اسمیت به واشینگتن می رود" فرانک کاپرا قرار دادند که در آن فیلم علیرغم نابهنجاری و فسادی که در برخی از سناتورهای مجلس سنا نشان داده می شود اما فردی درستکار به افشاگری و تصحیح آن سیستم اقدام نموده و در نهایت این راستی و درستی است که پیروز میدان می شود اما در فیلم جدید جرج کلونی ، آنچه در نهایت غلبه دارد ریاکاری و فساد و زد و بند است. فرمائدار مایک موریس که اعتقاد دارد یدون زد و بند و با تکیه بر افکار و وعده های درست می توان در انتخابات پیروز شد (مانند هاوارد دین نامزد انتخاباتی درون حزبی دمکرات ها در انتخابات سال 2004 که گویا شخصیت موریس از وی الهام گرفته شده)، اما خود گرفتار فساد درون گروهی شده و ناچار می گردد برای سرپوش گذاردن بر مفسده خود ، باج داده و به زد و بندهای سیاسی گردن نهد.

اما به نظر می آید آنچه بیش از این واقعیت ، در فیلم "نیمه ماه مارس" خود را می نمایاند نه وجود فساد در دستگاه انتخاباتی و سیاسی ایالات متحده است که دیگر امروز امری پوشیده نبوده و  سالهاست مورد تاکید و تایید خود دست اندرکاران آن سیستم نیز قرار گرفته و می گیرد ، بلکه نوعی قدرت نمایی برای این گونه سازمان به عنوان یک سیستم اومانیستی و غیر معنوی به نظر می آید که پایه ها وبنیادهایش برباج گیری وفساد و زد و بند بنا شده ولی ظاهرا با هوشمندی و زیرکی می تواند تسلط خود را به رخ کشانده و همچنان به اصطلاح اقتدار ایالات متحده را در جهان امروز حفظ نماید! (شاید دیگر برای حفظ اقتدار آمریکا در جهان عصیان زده امروز راه دیگری برایشان باقی نمانده است!!) این چهره ای است که از قضا در مقابل چارلز فاستر کین فیلم "همشهری کین " قرار می گیرد که اگرچه امپراتوری خود را براساس خود محوری و خود خواهی و دیکتاتوری پیش می برد ولی در اوج رسوایی عشقی اش ( با یک خواننده کاباره به نام سوزان الکساندر ) از سوی رقیب انتخاباتی خود حاضر به باج دادن نشد و در هیچ زد و بندی هم قرار نگرفت.

و این نوع قدرت نمایی مفسده آمیز به خوبی درون ساختار سینمایی فیلم قرار گرفته است. اگر در فیلم "همشهری کین " ، فرضا در صحنه ای که رقیب انتخاباتی چارلز فاستر کین وی را به افشای رابطه اش با سوزان الکساندر تهدید می کرد، اورسن ولز با نمایی کج و نا لول از زاویه پایین، کین را در بالای پلکان در کادر خود قرار می دهد و به شیوه ای سینمایی و تصویری ، سقوط وی را به نمایش در می آورد  اما جرج کلونی در نمای اول و آخر فیلم "نیمه ماه مارس " ، استفن مه یرز ، مشاور تبلیغاتی ستاد انتخاباتی مایک موریس (در نمای نخست)و رییس ستاد او در نمای پایانی را با اقتدار در حال تمرین یک نمایش نشان می دهد ، به نوعی نقش بازی کردن و فریب مردم را نشانه اوج این اقتدار می نمایاند.

در میان این دو موقعیت ، مه برز ماجرای پرفراز و نشیبی را طی می کند از ملاقات پنهانی با رییس ستاد انتخاباتی رقیب تا اخراج از ستاد انتخاباتی که تعیین کننده ترین عضو آن به شمار می آمد ، تا رابطه با دختری که نشانه فساد کاندیدای محبوبش است و تا تبدیل شدن از یک آرمان خواه عدالت طلب به یک باج گیر منفعت طلب. برای طی این مسیر ، جرج کلونی و همکار فیلمنامه نویسش ، گرانت هسلو ( که در نوشتن فیلمنامه "شب بخیر ، موفق باشی" نیز همراهش بود) به خوبی شخصیت استفن مه یرز را پرداخت کرده و انگار از درون کوره ای ملتهب ( که همان سیاست بازی مبارزه انتخاباتی در آمریکا باشد ) گذرانده به نحوی که او در هر مرحله،  از آرمان هایش قاصله گرفته و به خصوصیات یک ماکیاولیبست نزدیکتر می شود. چنانچه استفن ابتدا صادقانه حتی ماجرای ملاقات مخفی اش با تام دافی را به پال می گوید در حالی که معمولا در چنین شرایطی ، آدم های مشابه برای برنیانگیختن حداقل یک شک معقول از علنی کردن چنین چالش هایی ولو نزد نزدیکترین دوستان، پرهیز دارند. از طرف دیگر مه یرز برای به خطر نیفتادن موقعیت انتخاباتی موریس ، با قرض پول قابل توجهی کمک می کند تا مالی اشترن ، عمل سقط جنین را انجام بدهد و موجب رسوایی موریس نگردد.

اما همین انسان شریف و صادق و نوع دوست ، هنگامی که موقعیت خود را در خطر می بیند حتی حاضر می شود که نه تنها راز رسوایی موریس را برملا سازد بلکه در این راستا حتی از قربانی کردن مالی ( که به وی کمک کرده بود ) نیز ابایی ندارد. توجه کنید که وی پس از اخراج ، مستقیما نزد تام دافی رفته و به پیشنهاد چندی قبل وی مبنی بر ترک ستاد انتخاباتی موریس و پیوستن به ستاد سناتور پالمن ، پاسخ مثبت می دهد غافل از آنکه دیگر دیر شده و اساسا دافی ماجرای ملاقات پنهانی را برای چنین موقعیتی طراحی نموده بود. در چنین شرایطی که مه برز خود را مغبون یافته ، دست به قربانی کردن مالی زده و به تام دافی پیشنهاد بیشرمانه ای می دهد مبنی بر لو دادن یک ماجرای پنهان از موریس که وی را از اسب پیروزی برزمین خواهد زد . در اینجا تماشاگر به سهولت حدس می زند که این افشاگری همان ماجرای بارداری مالی اشترن از موریس است. همین حدس است که مالی را وادار به خودکشی کرده ، آن هم  وقتی می شنود که استفن تهدید کرده همه را با خود به پایین می کشد.

کلونی و هسلو این جراحی روح مه یرز را به آرامی و به گونه ای بطئی نمایش می دهند ، چنانچه پس از خودکشی مالی وی را به شدت پشیمان و اندوهگین می نمایانند. در صحنه ای که استفن ، پس از دیدن جسد مالی ، به داخل اتومبیلش پناه برده و تصویر وی از پشت شیشه در حالی که باران به شدت می بارد و برف پاکن های ماشین ، سعی می کند اثرات آن را از شیشه بزداید ، به خوبی غم و اندوه و پشیمانی استفن را همزمان نشان می دهد.

شخصیت مه برز که در نیمه نخست فیلم ، بسیار پرشور و برون گرا به نظر می رسید و همه احساسات خویش را در جا بروز می داد ، در نیمه دوم اثر و خصوصا پس از مرگ مالی ، به شدت تغییر کرده و به آدمی درون گرا و آرام بدل می شود. نحوه اطلاع دادنش توسط گوشی موبایل مالی به موریس که از همه ماجرای رابطه وی با مالی باخبر است و آن سکانس فوق العاده درون انبار که به اصطلاح همه سنگ های خود را با موریس وا می کند و در حالی که موریس ، بک بند حرف می زند و فرضیه می تراشد و سپس نتیجه گیری می کند ، مه برز بیشتر ، سکوت کرده و با نگاهی عاقل اندر سفیه به موریس نگاه می کند تا تنها چند جمله برزبان آورد :

"...اگر این طور است که تو می گویی و من هیچ سند و مدرکی در دست ندارم ، چرا باید الان اینجا ایستاده باشم و طرف مذاکره با تو باشم ..."

و بالاخره اینکه با خونسردی انبار را ترک می کند در حالی که می داند موریس علیرغم تمامی قیل و قال ها و ابراز قدرت اما سرانجام به او می آویزد و به باج دهی و زد و بند تن درمی دهد.

اما بازهم این همه ماجرا نیست و جرج کلونی دست از سر آن داستان همیشگی که در بسیاری از مشهورترین فیلم های هالیوود هم به عنوان مایه اخلاقی جای گرفته ، برنمی دارد. همان داستانی که ما با ضرب المثل هایی مثل  "آسیاب به نوبت " یا "عروسی به کوچه ما هم رسید "می شناسیم . اگر در فیلم "نیمه ماه مارس " بالاخره پال زارا جای خود را به استفن داده و خود روانه جایی می شود که رییس قبلی ستاد انتخاباتی رفته بود ، در جای مه برز هم جوانی دیگر می نشیند که از قضای فیلمنامه ، کارش را از آشنایی با کارآموزی شروع کرده که به جای مالی اشترن آمده و نام موریس را برخود دارد! اگرچه می گوید هیچ نسبتی با فرماندار موریس ندارد!!

یکی از معروفترین مثال های کاربرد این مایه در هالیوود ، فیلم " همه چیز درباره ایو" ساخته جوزف ال منکیه ویچ در سال 1950 است که در آن بازیگر تازه کاری به نام ایو هرینگتون (با بازی آن باکستر) ، دستیار و مسئول لباس ستاره مشهوری به نام  مارگو چنینگ (با بازی بتی دیویس) می شود و زندگی اش را با او می گذراند تا خود به ستاره ای بزرگ بدل شده و مارگو از دور خارج می گردد. اما در همین حال یک بازیگر تازه کار دیگر ، دستیار او شده و نشانه ای آشنا از آغاز زوال دوران سوپر استاری ایو تلقی می شود.

"نیمه ماه مارس" عنوان چهارمین فیلم بلند سینمایی جرج کلونی ، بازیگر مشهور سینمای هالیوود است که همچنان برخوردار از رنگ و بوی به اصطلاح سیاسی و آشنای فیلم های او به نظر می رسد. فیلم هایی سیاسی که ظاهری انتقادی و معترض هم دارند، البته اگر فیلم قبلی کلونی یعنی "کله چرمی ها" که در سال 2008 ساخته شد را به حساب نیاوریم. اما به جز شباهت ظاهری به اصطلاح سیاسی ، همان فیلم "کله چرمی ها" نیز در وجهی متفاوت با 3 فیلم دیگر یعنی "اعترافات یک ذهن خطرناک"(2002) ، "شب بخیر ، موفق باشی" (2005) و همین فیلم "نیمه ماه مارس"(2011) شباهت انکار ناپذیر دارد و آن تبلیغ ایدئولوژی آمریکایی است که اساس بسیاری از آثار هالیوود را تشکیل می دهد. در این صورت دیگر معمای مخالف خوانی و اعتراض جرج کلونی هم در عمق سیستم استودیویی هالیوود روشن می شود که چرا علیرغم همه این انتقادها به سیستم سیاسی آمریکا بازهم در گسترده ترین سطح فیلم می سازد و آثارش در سطح وسیعی و توسط حلقات پخش و توزیع و نمایش وابسته به همان کمپانی هایی که صاحبانش  موردنقد او قرار گرفته اند، به نمایش درمی آید. صاحبان کمپانی هایی که مالک قدرت و پول و سرمایه در ایالات متحده بوده و نبض انتخابات و سیاست و ارتش و ...را هم در دست دارند.

آیا این نشانه همان دمکراسی است که خود جرج کلونی ماهیت آن را در فیلم "شب بخیر،موفق باشی" درخدمت سرمایه داری نشان داده است؟ دراین صورت تکلیف امثال براین دی پالما و بری لوینسون و جان هاس و مانند آنها چه می شود که با یک انتقاد به سیستم اصلی هالیوود و مراکز قدرت نظامی و سیاسی در آمریکا( فیلم هایی مانند"Redacted" و "آنچه اتفاق افتاد" و "موقعیت") اساسا از کارخانه به اصطلاح رویا سازی هالیوود، اخراج شدند؟

اگر کلونی در فیلم "اعترافات یک ذهن خطرناک " ، آزادانه به افشای روش های اطلاعاتی و جاسوسی سازمان CIA پرداخت، پس چرا فیلم "گابریل رنج" در سال 2007 به نام "ترور رییس جمهوری " امکان اکران عمومی را نیافت و از سوی حلقه های توزیع و نمایش در آمریکا به عنوان یک فیلم خائنانه تحریم شد؟!

همه این سوال ها می تواند پاسخ خود را در وجه ایدئولوژیک آثار جرج کلونی بیابد. کسی که به طور علنی از حزب دمکرات حمایت کرده و می کند و در مراسم مختلف این حمایت را ابراز داشته است. همان وجهی که در سینمای الیور استون هم مستتر بود ولی سالها به عنوان سینمای معترض و شورشی، همه را فریفته بود. همواره این سوال وجود داشت که چرا این سینمای به اصطلاح معترض در مراسم اسکار جوایز متعددی می گیرد!( فیلم "جوخه" اسکارهای بهترین فیلم و کارگردانی را برای استون به همراه داشت و "متولد چهارم جولای" نیز اسکار بهترین کارگردانی را برایش به ارمغان آورد) تا اینکه پس از 11 سپتامبر 2001 وی با ساخت فیلم هایی از قبیل "مرکز تجارت جهانی" و " W " حضور خود را در بزنگاه نبرد ایدئولوژیک غرب نشان داد به طوری که "کال تامس" تند رو  و متعصب تعریف خود را از فیلم استون چنین ارائه داد(تعریفی که شاید زمانی در مخیله استون یا حداقل هواخواهان او هم نمی گنجید!). تامس گفت:

"یکی از درخشانترین فیلم هایی که از کشور ، خانواده ، ایمان و مردم دفاع می کند" !!!

امروز وجه ایدئولوژیک سینمای غرب به خصوص در هالیوود ، در سایه انتقادهای ظاهری و تاکتیکی به سیاست ها و روش های مقطعی با صراحت بیشتری مطرح می شود که نمونه بارز آن را در فیلم هایی مانند "آواتار" به وضوح می توان مشاهده کرد. در این فیلم ترویج ایدئولوژی و تفکر صهیونی کابالایی کاملا بعد به اصطلاح ضد میلیتاریستی اثر را تحت تاثیر قرار داده ، در عین اینکه برای ساده اندیشان به اصطلاح روشنفکر ، نقطه فریبی به شمار می آید تا بر توهمات تاریخ مصرف گذشته خود ، همچنان باقی بمانند!

و مثل همیشه قوت این وجه نزد فیلمسازان به ظاهر روشنفکر و معترض و به اصطلاح عصیان گر بیش از دیگران در زیر سایه ضدیت ها و مخالفت های بی خاصیت و سطحی ، خود را نمایانده و در اذهان رسوخ داده می شود. سینماگرانی مانند کویینتین تارانتینو ( در فیلم "حرامزاده های لعنتی " ) ، برادران کوئن ( در فیلم هایی همچون " بعد از خواندن ، بسوزان " و "شهامت واقعی") ، رابرت رد فورد ( در فیلم " توطئه گر" ) و همین جرج کلونی که فی المثل در فیلم "اعترافات یک ذهن خطرناک" از جاسوسی سازمان های اطلاعاتی غرب تحت پوشش هنرمند و شومن و مانند آن پرده برداشته یا در فیلم "شب بخیر ، موفق باشی " دمکراسی خارج از قواعد سرمایه داری و منافع کمپانی های بزرگ که گرداننده اصلی سیاست های ایالات متحده هستند را تصوری باطل دانسته بود و در تازه ترین فیلمش یعنی "نیمه ماه مارس"به فساد و زد و بندهای درونی ترین لایه های سیاست های انتخاباتی آمریکا می پردازد.

این واقعیت دیگری در عرصه سیاسی غرب به خصوص ایالات متحده آمریکاست که سالیان سال ادعای عمیق ترین دمکراسی تاریخ را داشته و دارد.  اینکه تقریبا از بدو بنیانگذاری دولت آمریکا تا به امروز ، تنها دو حزب در صحنه سیاسی این کشور فعالیت داشته اند ، به طوری که نظام سیاسی آمریکا به نظام دو حزبی شهرت یافته است ، از شوخی های تراژیک این به اصطلاح دمکراسی لیبرالی در تاریخ معاصر بوده است. در طول تاریخ دویست و اندی ساله آمریکا یعنی از 30 آوریل 1789 که جرج واشینگتن بر مسند نخستین ریاست جمهوری ابالات متحده آمریکا تکیه زد ، تا سال 1860 دو حزب دمکرات و "ویگ" بر سرنوشت سیاسی کشور حاکم بودند و از سال 1860 ، حزب جمهوریخواه جای حزب "ویگ" را گرفت و تا امروز همچنان به همراه رقیب خود یعنی دمکرات ها ، صحنه چرخان سیاست های آمریکا است. به این مفهوم که به جز نامزدان دو حزب مذکور ، هیچ نامزد مستقل و یا منتسب به حزب یا گروه و دسته دیگری مجال حضور در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا را نمی یابد. همین دو حزب هستند که با رسانه های خود و قدرت اقتصادی مراکز سرمایه وابسته ، افکار مردم را کانالیزه کرده تا همه آرای عمومی در مجموع به نفع کاندیداهای آنهابه صندوق های اخذ رای سرازیر شود. از همین رو حضور کاندیدای دیگری که متعلق به یکی از دو حزب مذکور نباشد ،  برای مردم آمریکا به صورت یک آرزو درآمده است و البته اثر جرج کلونی در این باب ( که اعتراض برانگیزترین وجه انتخابات ریاست جمهوری در آمریکاست ) سخنی ندارد!

 

از طرف دیگر انتخابات ریاست جمهوری در آمریکا ، برخلاف اغلب کشورهای جمهوری که براساس نظام ریاستی اداره می شوند ، مستقیم نیست ، یعنی مردم با رای  مستقیم ، رییس جمهوری را انتخاب نمی کنند ، بلکه آنها اعضای مجمعی به نام "کالج انتخاباتی" (که اکثرا از اعضای همان دو حزب یاد شده هستند) را انتخاب کرده و سپس ، اعضای کالج انتخاباتی که عنوان "الکترال" دارند ، رییس جمهوری را از میان کاندیداهای رقیب برمی گزینند.

در این باره در کتابچه "حکومت مردم " که اداره اطلاعات آمریکا در دهه 60 میلادی براساس  کتاب "قانون اساسی و دولت ما" نوشته دکترین کاترین سکلر هادسن ، رییس مدرسه دولت و سازمان های دولتی دانشگاه آمریکن در واشینگتن تنظیم کرد و در سال 1966 توسط دکتر رابرت گاستری ، استاد حقوق سیاسی همین دانشگاه مورد تجدید نظر قرار گرفت ، آمده است :

"...اعضای کنوانسیون قانون اساسی در فیلادلفیا معتقد بودند که انتخاب مستقیم و بدون واسطه رییس جمهوری از طرف مردم ، عاقلانه نیست و با همین طرز فکر در قانون اساسی یک روش غیر مستقیم برای انتخاب رییس جمهوری در نظر گرفتند. در انتخابات ماه نوامبر ، رای دهندگان هر ایالت برابر مجموع سناتورها و نمایندگان آن ایالت را در کنگره به عنوان "انتخاب کنندگان ریاست جمهوری" تعیین می نمایند ، این انتخاب کنندگان یا اعضای مجلس انتخاباتی از طرف احزاب سباسی فقط برای رای دادن به کاندیدای مورد نظر حزب جهت احراز مقام ریاست جمهوری و معاونت رییس جمهوری معرفی می شوند. انتخاب کنندگان پنجاه ایالت را جمعا کالج یا مجمع انتخاباتی می نامند..."

در همین نوع انتخابات غیر مستقیم چندین بار اتفاق افتاده که رای مردم متوجه کاندیدای دیگری بوده ولی کالج انتخاباتی نامزد دیگر رییس جمهوری را به این مقام انتخاب کرده است. فی المثل در انتخابات سال 2000 ، تعداد آرای ال گور (نامزد حزب دمکرات ) بیشتر از جرج دبلیو بوش ( نامزد حزب جمهوری خواه ) بود ولی کالج انتخاباتی ، بوش را به ریاست جمهوری برگزید!!

به این ترتیب ملاحظه می فرمایید که فیلم "نیمه ماه مارس" در زیر لوای افشای زد و بند سیاسی و فساد درونی مبارزات انتخاباتی آمریکا ، اصل انتخابات فرمایشی و دو خزبی ( که هر دو حزب نیز وابسته به کانون های صهیونی بوده و خود نیز آن را نه تنها پنهان نکرده بلکه با شدیدترین وجه ، ابراز می دارند ) را از نگاه متقدانه و معترضانه دور داشته و بدین وسیله اساس سیستم انتخاباتی آمریکا را از هر نوع شبهه ضد مردم سالاری بری دانسته و آن را به عنوان تنها روش اعمال دمکراسی به تصویر می کشد. نوعی دمکراسی که همان نگرش شرک آمیز ، نژادپرستانه ، سرمایه سالارانه و سلطه طلبانه ایدئولوژی آمریکایی را در خود دارد.

فرماندار مایک موریس در همان اولین سخنرانی اش که توسط استفن مه یرز تهیه شده می گوید که به هیچ یک از ادیان ابراهیمی و توحیدی اعتقادی نداشته ، بلکه فقط به قانون اساسی آمریکا باورمند است. از طرف دیگر سیستم نژادپرستانه نه تنها در کمپین انتخاباتی موریس برقرار است بلکه در عمق تفکرات و اندیشه هایش ، ریشه دوانده به طوری که اساسا همکاری و وزارت دو رگه ای همچون سناتور تامپسون را نمی تواند بپذیرد اگرچه کمپانی های بزرگ وی را حمایت می کنند و بالاخره اینکه در سخنانش ، آشکارا سلطه برجهان و هژمونی آمریکایی را تحت عنوان بازگشت ایالات متحده به گذشته مقتدرش مطرح می سازد و این همان 4 ویژگی ایدئولوژی آمریکایی است که از اندیشه های صهیونی منشاء گرفته است.