مستغاثی دات کام

 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٤
 

گفت و گو با سعيد راد درباره شخصيت‌هاي ضد قهرمان در سينما

 

 

  

در فيلم خداحافظ رفيق(۱۳۵۱)

 

 

از امير نادري و فيلمسازان مؤلف آموختم

 

 

آخرين تصويري كه در ذهن تماشاگر سينماي ما از سعيد راد باقي است، صحنه پاياني فيلم «عقاب‌ها»ست كه او به نقش يك خلبان نيروي هوايي گريخته از چنگ دشمن بعثي در خاك ايران و بر بالاي پيكر ناجي خودش كه به شهادت رسيده، سلام نظامي مي‌دهد. از آن تصوير تا اولين سكانسي كه سعيد راد در فيلم «دوئل» به نقش اسكندر از اتوموبيل خود در ايستگاه راه‌آهن خرمشهر پياده مي‌شود، حدود 20 سال مي‌گذرد. آن سلام نظامي در پايان فيلمي كه هنوز پرمخاطب‌ترين فيلم سينماي پس از انقلاب است براي بازيگري كه كاراكتر ضد قهرمان را در سينماي ايران تثبيت كرد همانقدر به يادماندني است كه وروديه او در فيلم «دوئل».

اما سعيد راد با فيلم خداحافظ رفيق اولين ساخته امير نادری وارد سينمای ايران شد . از آن تاريخ  ۳۳ سال می گذرد . به مناسبت سی و سومين سال خداحافظ رفيق  گفت و گو يی را با سعيد راد  به نظرتان می رسانم . گفت و گو درباره همين نوع كاراكتري كه مشخصه حضورش در تعدادي از آثار برجسته تاريخ سينماي ايران است يعني كاراكتر ضد قهرمان آغاز شد و به تقابل تئوري مؤلف و سينماي صنعتي رسيديم و اين‌‌كه فيلمساز مؤلف و بازيگر چه تعاملي با يكديگر دارند و اساسا پديده‌اي به نام بازيگر مؤلف وجود دارد؟

نمي‌خواستيم مانند ديگر گفت و گوهاي او به تاريخچه بازيگري‌اش و بررسي فيلمشناسي‌اش بپردازيم كه درباره آن بسيار صحبت و سخن گفته شده و به چاپ رسيده است. خودش كه از اين نوع گفت و گو استقبال كرد چون معتقد بود تاكنون درباره‌اش حرف نزده است. باشد در نظر شما مقبول افتد.

اين گفت و گو در دو بخش تقديم حضورتان مي‌گردد كه بخش اول آن درباره پروسه شكل‌گيري و تثبيت كاراكتر ضد قهرمان در سينماي ايران است.

 

 

هميشه تصويري كه از شما در ذهن نسل ما تداعي شده، شمايي از يك ضد قهرمان رئال، خيلي ملموس و محسوس است. اساسا مي‌توان گفت اصلا شما يكي از دو نفري بوديد كه كاراكتر ضد قهرمان را به سينماي ايران آورديد. كاراكتري كه از اولين فيلم‌هاي گنگستري تاريخ سينما در دهه 30 ميلادي (مانند جيمز كاگني در «دشمن مردم» يا پل موني در «صورت زخمي») حضور داشت و بعد با فيلم‌هاي نوآر رنگ و روي ديگري يافت (مثل همفري بوگارت در «شاهين مالت» يا استرلينگ هايدن در «جنگل آسفالت») اما تا به راه افتادن موج نو سينماي ايران در سال 48 اثري از آن را در اين سينما نديديم. شخصيت‌ها سفيد و سياه بودند و به آرتيسته و مرد بد تقسيم مي‌شدند. اما بعد از موج نو و فيلمي مانند «قيصر» ما در سينماي ايران ضدقهرمان داريم اگرچه كاراكتر «قيصر» نيز آنچنان ويژگي‌هاي ضد قهرمان را بطور كلاسيك ندارد يعني پرداختن به زمينه‌هاي انتقام‌گيري‌اش درواقع از وي يك قهرمان مي‌سازد البته نه در حد و قواره يك قهرمان كلاسيك. اما مي‌توان گفت با فيلم «خداحافظ رفيق» و كاراكتر خسرو، ضد قهرمان به معني واقعي‌اش به سينماي ايران آمد. ضد قهرماني كه شايد به دليل گرايش فيلمسازان موج نو از جمله امير نادري به سينماي اروپا و فرانسه، از رئاليسم شاعرانه‌اش تا موج نو آن بسيار شبيه به كاراكترهايي همچون ژان‌گابن در «روز برمي‌آيد» مارسل كارنه يا «په په لوموكو»ي ژولين دووويه و يا ژان پل بلموندو در «كلاه» ژان‌پي‌ير ملويل بود.

اين كاراكتر در علي خوش‌دست «تنگنا» و بعد مهدي كافر فيلم فريدون گله و پس از آن صادق كرده ناصر تقوايي و امير فيلم «صبح روز چهارم» كامران شيردل و ... تداوم يافت.

درواقع شما در تداوم بخشيدن و تثبيت كاراكتر ضد قهرمان موفق‌تر از بهروز وثوقي عمل كرديد چرا كه وثوقي اگرچه همزمان با همين «خداحافظ رفيق» در «رضا موتوري» و «فرار از تله» ضد قهرمان بود ولي به دليل نوعي اسطوره‌نمايي بتدريج در نقش‌هاي مثبت جا افتاد و كاراكتر ضد قهرمان را رها كرد. فرضا در «طوقي» يا «داش آكل» و يا «غريبه» قهرمان است و مثبت. حتي در «دشنه» نسبت به آدم‌هاي دور و برش مثبت است. اما شما در اين نوع نقش‌ها مانديد و پخته‌ترش كرديد و حتي اين كاراكتر ضد قهرمان را در اين سينما جا انداختيد.

سوال من اينجاست كه چگونه با اين كاراكتري كه در سينماي ايران سابقه نداشت ارتباط برقرار كرديد و آن را پذيرفتيد و توانستيد به اجرا درآوريد؟ اولين بار كه چنين نقشي در «خداحافظ رفيق» به شما پيشنهاد شد چگونه توانستيد آن را براي خود تحليل كنيد در حالي كه ذهنيت چنداني درباره‌اش نداشتيد؟

 

سعید راد : به نظرم موضوع خوبي را مطرح كردي. چون هميشه مشكل من با مصاحبه‌كنندگان خصوصا در اين دوران پس از بازگشتم به ايران همواره اين بوده كه مي‌بايست درباره شجره‌نامه سينمايي‌ام صحبت مي‌كردم و تاريخچه مي‌گفتم اما اين طرح مسئله كاراكتر ضد قهرمان در سينماي ايران و ارتباط نقش‌هايم با آن مي‌تواند بابي باشد براي بحث حرفه‌اي بازيگري كه در سينماي امروز و براي علاقمندان اين حرفه قطعا مفيد خواهد بود.

اول بايد بگويم كه من سينماي ايران را تا قبل از ورودم به آن اصلا نمي‌شناختم. چون در يك محيط تحصيلي بسته درس مي‌خواندم و بطور شبانه‌روزي مشغول بودم. شايد بتوانم بگويم كه 4-5 فيلم بيشتر از اين سينما نديده بودم. از آنهايي هم نبودم كه در انشاهايم آرزوي بازيگري بكنم. هميشه هم اگر موضوع انشاء اين بود كه در آينده چه كاره مي‌خواهيد بشويد؟ مي‌نوشتم دكتر يا مهندس! اصلا در آن محيط اگر كسي مي‌گفت بازيگري، مسخره‌اش مي‌كردند.

بطور حرفه‌اي بولينگ كار مي‌كردم كه اغلب دوستان سينمايي به محل بولينگ مي‌آمدند و همين باعث شد در فيلم «فاتحين صحرا» آقاي توني زرين‌دست نقشي داشته باشم. در حين همين فيلم بود كه با امير نادري عكاس فيلم «فاتحين صحرا» آشنا شدم.

آقاي نادري طرحي داشت به نام «خداحافظ رفيق» كه از كاراكتر من براي آن خوشش آمده بود. خب من جواني بودم پرشر و شور و ورزشكار و خيلي اكتيو كه به نظر نادري براي ايفاي نقش در اولين فيلم مستقلش خصوصيات لازم را داشتم. آقاي امير نادري با من رفيق شده بود و به همين جهت من هم پيشنهادش را پذيرفتم. اولين چيزي كه براي آن نقش به من گفت اين بود كه موهايت را كوتاه كن و سبيل بگذار. اين براي من خيلي جالب بود. چون موهاي بلندي داشتم و سبيل هم گاه مي‌گذاشتم و گاه برمي‌داشتم. نوع برخورد آقاي نادري برايم خيلي جذاب بود. با آن سر و وضع و فيزيك فربه و با آن حرارتي كه حرف‌هايش را مي‌زد و همين شخصيت جدي‌اش بر من تاثير بسيار عميقي گذاشت. خيلي از من مراقبت مي‌كرد چون من در سينماي ايران غريب بودم. يادم هست يك روز در دفتر آريانا فيلم (كه «قيصر» هم آنجا ساخته شد) آقاي كيميايي بودند، آقاي نعمت حقيقي و آقاي منفردزاده هم بودند و آقاي نادري هم به عنوان عكاس حضور داشتند كه من را با يك حالتي به جمع معرفي كردند و گفتند اين آرتيست فيلم من است. اين قضيه ديگر در ميان دوستان و رفقاي ورزشي‌ام پيچيد كه سعيد براي بازيگري در سينما انتخاب شده است.

وقتي امير نادري ماجراي «خداحافظ رفيق» را برايم تعريف كرد و كاراكتر خسرو را شرح داد، اصلا اين جنس آدم براي من ناشناخته بود، چون زياد هم آدم پر رفت و آمدي نبودم كه با تيپ‌هاي مختلف برخورد داشته باشم.

 

در همان وهله اول جانخورديد كه اين ديگر چه نوع كاراكتري است و اصلا چرا بايد نقش يك سارق را بازي كنيد؟

 

سعید راد : بله همين قضيه بود چون اصلا چنين شخصيتي را نمي‌شناختم، با نوع زندگي و رفتار و كنش‌هايش آشنايي نداشتم. همين موضوع را به آقاي نادري گفتم. و ايشان پاسخ داد كه همين است، تو بايد بتواني نقش اين آدم را بازي كني و شناساندن كاراكترش هم با من. وقتي كه بالاخره آن نقش را در فيلم «خداحافظ رفيق» بازي كردم، دريافتم كه مي‌توانم با آن آدم و كاراكتر ارتباط بگيرم و هنوز كه آن فيلم را مي‌بينم بر باور گذشته‌ام هستم. چون ايشان چيزي به من داد كه هميشه فراروي فعاليت بازيگريم قرار داشت. امير نادري به من اعتماد به نفس براي ارائه كاراكترهايي داد كه در دست تأليف قرار مي‌گيرند. اين يك طرف قضيه بود و بخش ديگر هم اين بود كه در آن سال‌ها سينماي ما از دوران فردينيسم فاصله گرفته بود و به سوي نوعي سينماي روشنفكرانه گرايش يافته بود، نشات گرفته از سينماي اروپاي آن سال‌ها. و شروع كار آقاي نادري با همين نوع سينما بود كه فضا را براي حضور ضد قهرمان آماده ساخته بود و اين از شانس‌هاي دوران شروع كارم به شمار مي‌آيد.

خيلي‌ها در آن زمان كار اولشان را با من شروع كردند مثل آقاي گله، مثل كامران شيردل، مثل هادي صابر، مثل سيروس الوند و همين امير نادري. كه همه اين دوستان هم با كاراكتر ضد قهرمان آغاز كردند. اصلا نوع فيزيك و فرم و نگاه و تيزي رفتارم به اين نوع كاراكتر خيلي نزديك بود و به همين دليل در اين گونه نقش‌ها و شخصيت‌ها جا افتادم.

 

 

در فيلم تنگنا (۱۳۵۲)

 

قطعا همان نقطه شروع خيلي دشوار بوده است، چون همانطور كه عرض كردم در سينماي ايران ذهنيتي از اينگونه كاراكتر و رفتار و سلوكش وجود نداشت. آنچه شما در «خداحافظ رفيق» انجام داديد به نوعي راه رفتن بر روي لبه تيغ بود. اين سوال هنوز برايم باقي است كه چگونه اين تناقض‌هاي موجود در شخصيت ضد قهرمان را براي خود حل كرديد؟ شخصيتي كه از يك سو، ويژگي‌هاي معمول قهرمان مثبت را ندارد و از ديگر سو نيز با كاراكترهاي منفي مرزبندي دارد حتي در نحوه صحبت كردن و نوع نگاه و ارتباطات. خيلي تفاوت‌هاي ظريفي در اينجا وجود دارد كه در ايفاي نقش‌هايتان خصوصا در همان فيلم «خداحافظ رفيق» و بعد «تنگنا» درآمده است.

 

سعید راد : همان نوع نگاه و بيان و به قول معروف اخم تلخ به من در اين مسير كمك كرد.

 

اين نوع رفتار و ميميك را خودتان درآورديد؟

 

سعید راد : خير. اساسا در خود جنسيت نقش موجود بود كه بازيگر را به آن نوع رفتار نزديك مي‌كرد البته با هدايت كارگرداناني كه با آنها كار مي‌كردم به جنسيت كار توانستم نزديك شوم.

 

اينجا يك نكته مهم ديگر وجود دارد كه اغلب براي نقش‌هاي ضد قهرمان، بازيگران سمپاتيك انتخاب مي‌شوند. همين انتخاب، 50 درصد ضد قهرمان شدن را انجام مي‌دهد. مثلا آلن دلون كه به خودي خود اساساً هنرپيشه مثبتي است و اصلا چهره‌اش به قول معروف براي نقش‌هاي مثبت داد مي‌زند به راحتي در فيلم «سامورايي» به عنوان يك ضد قهرمان جا مي‌افتد يا ژان پل بلموندو بطور كلي سابقه ذهني قهرمان را براي تماشاگر دارد و در يك نقش منفي خود به خود وجه ضد قهرمان مي‌يابد. اما كار، آنجايي دشوار مي‌شود كه بازيگر چندان وجه سمپاتيك يا سابقه ذهني براي تماشاگر را نداشته باشد. فرضا رابرت رايان در آن نقش پيچيده‌اش در «اين گروه خشن» براي تماشاگر بسيار ديرهضم است. تصورم اين است كه دشواري ذكر شده براي ضد قهرمان تلقي شدن شما نيز وجود داشت،‌ بخصوص كه در سينماي ايران اصلا چنين كاراكترهايي سابقه نداشت و اينجا تلاش و كار شما براي به منصه ظهور رساندن آنها وجهي مضاعف مي‌يابد تا براي مخاطب باورپذير شود. اين دشواري را در آن اولين نقش چگونه به انجام رسانديد و چگونه آن لبه تيغ را پيموديد؟

 

سعید راد : من آنچه كه انجام دادم را مديون امير نادري مي‌دانم چون او بچه سينما بود و آن را به خوبي مي‌شناخت. نادري همين مسئله‌اي كه شما عنوان كرديد را كاملا مي‌دانست و به همين دليل روي انتخاب بازيگرش بسيار حساس بود. در فيلم‌هاي نادري به نظرم حتي يك مورد انتخاب اشتباه بازيگر به چشم نمي‌خورد. در حالي كه ضعف انتخاب بازيگر از نقاط آسيب‌پذير سينماي ايران به شمار مي‌آيد. امير نادري زيباشناختي بسيار قوي داشت. بافت درام را مي‌شناخت و فرم كار را درك مي‌كرد. او عكاس حرفه‌اي فوق‌العاده‌اي بود و تشخيص داده بود كه اخم روي پيشاني من با آن چين‌هاي خاص نصف قضيه ارتباط را حل مي‌كند. به همين دليل با كلوز‌آپ‌هاي به جا و مناسب، كاراكتر ضد قهرمانش را بخوبي معرفي مي‌كرد. پس اين دشواري را من به انجام نرساندم بلكه اين از توانايي امير نادري بود كه من را براي آن نقش انتخاب كرده بود. خب در آن زمان هم امثال نادري و فيلمسازان مؤلف ديگر خيلي تحت تاثير سينماي اروپا قرار داشتند و از همين لحاظ نگاه درستي به سينما و وجه زيباشناختي‌اش مي‌كردند.

 

شما خودتان پيش از ايفاي نقش به الگوهاي خارجي نظر داشتيد؟

 

سعید راد : به هيچ‌وجه. البته در فيلم «ساخت ايران» نوعي خشونت در رفتار و دردي را در چهره‌ام لازم داشتم كه آقاي نادري از من خواست فيلم «راننده تاكسي» را ببينم و بر روي كاراكتر رابرت دونيرو تأمل و دقت داشته باشم. تاثير آن نقش كه فردي درون‌گراست و مي‌خواهد عليه جامعه ظلم‌زده پيرامونش طغيان كند. در اين يك مورد واقعا از كاراكتر ضدقهرمان رابرت دونيرو در فيلم «راننده تاكسي» كمك گرفتم و اميرنادري مي‌دانست كه از من چه مي‌خواهد.

 

اما در «خداحافظ رفيق» چنين نبود؟

 

سعید راد : براي فيلم «خداحافظ رفيق» من و آقاي نادري مرتب در خيابان‌ها قدم مي‌زديم و صحبت مي‌كرديم. سعي مي‌كرد با من رابطه برقرار كند و بيشتر با هم باشيم. درواقع به من درس مي‌داد و مي‌آموختم كه آنچه او بلد است را من بايد پياده كنم. با اين‌‌كه حرفه‌اي نبودم و قواعد حرفه را نمي‌شناختم. نوع برخورد و رفتار امير نادري با من، آن كاراكتر مورد نظرش را در من شكل بخشيد. آن فرم رفتار و نگاه و صورت را امير نادري در طول همين رفت و آمدها و صحبت‌ها بتدريج در من بوجود آورد و به اصطلاح ملكه ذهنم كرد.

يادم هست تي‌شرتي كه قرار بود در فيلم بپوشم را قبلا برايم تهيه كرده بود و مي‌گفت در طي زندگي عاديت هم اين را بپوش. بعدا فهميدم كه آقاي نادري قصد داشته من را در آن قالب و لباس كه به نوعي ويژگي‌هاي كاراكتر خسرو را به همراه دارد، قرار دهد. مثلا كفش كلارك كه به پايم بود و خيلي خوب با آن مي‌دويدم را آقاي نادري برايم خريد و در 3 فيلم او كفش كلارك پوشيدم. همين جزييات براي نادري خيلي مهم بود، چون كار را مي‌شناخت. او حتي به نوع بافت بلوزم كه درشت يا ريز باشد،‌ نوع كمربند و شلوارم هم حساس بود. كنتراست بين بالاتنه و پايين تنه را در نظر مي‌گرفت. اين‌ها همه جزو زيبايي‌شناسي كار بود كه در پرداخت كاراكتر مورد نظرش تاثير داشت. اموري كه طراح لباس بايستي انجام دهد.

 

يعني به اين صورت و با فضاسازي آرام در زندگي روزمره‌تان، كاراكتر مورد نظر را براي شما جا مي‌انداخت.

 

سعید راد : مثلا من عادت داشتم تند و تيز راه بروم ولي در «سفر سنگ» آقاي كيميايي به من گفت بايد گام‌هايت را بلندتر برداري تا در راه رفتنت نوعي سنگيني و آرامش بوجود بيايد. اين هم يك نوع شناخت از نقش بود. در صورتي كه من در كاراكترهاي قبلي‌ام به تند رفتن عادت داشتم. خيلي بر روي اين مسائل به ظاهر پيش پا افتاده كار مي‌شد. آنچه كه امروز در سينماي ما چندان به چشم نمي‌خورد. اينگونه، كاراكترها براي من جا مي‌افتاد.

 

همراه عزت الله انتظامی در فيلم صادق کرده (۱۳۵۲)

 

 

ولي به هر حال پس از «خداحافظ رفيق» كارهاي بعدي براي شما آسان‌تر شد. مهم آن قدم اول بود.

 

سعید راد : بله هنوز «خداحافظ رفيق» اكران نشده بود كه من 7 فيلم ديگر كار كردم. فريدون گله با «كافر» به سراغ من آمد. كاراكتر مهدي كافر هم همان ضد قهرمان «خداحافظ رفيق» بود البته مقداري تو‌دارتر و دروني‌تر. ناصر تقوايي با «صادق كرده» به من پيشنهاد كرد كه گويا 7-8 نفر ديگر براي آن نقش كانديدا بودند ولي آقاي تقوايي بنده را انتخاب كردند. نقشي كه نقاشي شده آقاي تقوايي بود و من در آن چندان تاثيري نداشتم. من شانس داشتم كه با فيلمسازان مؤلفي مانند آقاي تقوايي كار كردم.

اما سينماي ضد قهرمان كه موضوع بحث امروز بود در ديد اجتماع آن زمان بسيار تلخ بود و گزنده و نوعي بيان داشت كه شديدا سانسور مي‌شد. تحليلش براي جوانان سينما‌روي حرفه‌اي قابل توجه مي‌نمود و به همين دليل با آن ارتباط برقرار مي‌كرد. ولي در آن بحبوبه و خيل فيلم‌هاي مختلف آن دوران كه بسياري‌اش سفارشي ساخته مي‌شد، اين گونه سينما را اجازه نمي‌دادند گسترش پيدا كند و مطرح شود. فرضا فيلم «تنگنا» را 8 ماه در اداره سانسور نگه داشتند تا نمايي از بلوار اليزابت (كشاورز فعلي) را در آن بگنجانند. در حالي كه اصلا به كاراكترها و فضاي فيلم نمي‌خورد. اما همه آن آموخته‌ها را به وسيله سينماي تأليف ياد گرفتم. من خودم شخصا به دليل مراوده و ارتباط مداوم با كارگردانان و فيلمسازان مؤلف كه نام بردم شخصيت هنري و بازيگري‌ام شكل گرفت، بطوريكه به هيچ‌وجه به ارزش‌هاي رايج در محيط هنري آن دوران توجهي نداشتم. اصلا آنگونه ستاره پروري‌ها و بازيگر پرستي‌ها برايم معني و مفهومي نداشت. اصل خود سينما بود و بس!

تغذيه من از آن جور آدم‌ها و سينماگران بود. آن گونه بار آمدم. فرضا وقتي فيلمي به نام «هدف» بازي كردم كه فروش فوق‌العاده‌اي هم داشت، يادم هست آقاي نادري تا 3 هفته با من صحبت نمي‌كرد كه چرا چنين فيلمي بازي كردم. در حالي كه فيلم‌هاي قبلي‌ام و آنها را كه براي فيلمسازان مؤلف بازي كردم اصلا به حد نصاب مطلوب فروش نرسيدند. اتفاقا وقتي حضور من در فيلم‌هاي پرفروش و تجاري جا افتاد تازه مورد توجه برخي فيلمسازان مانند آقاي كيميايي قرار گرفتم. و هنرپيشه چقدر بايد خوش‌شانس باشد كه هر دو طرف سينما را داشته باشد، هم سينماي تجاري را و هم سينماي هنري و تأليفي را.

اما در سينماي كيميايي مثلا «خط قرمز» هم كاملا در اختيار فيلمساز بودم اين هم نوعي تأليف بود كه آقاي كيميايي تشخيص داد من به درد نقش اماني مي‌خورم.

به نظر من بازيگر مانند يك ويلن خوش‌دستي است كه بايد در دست مؤلف و تأليف قرار بگيرد وگرنه خارج مي‌نوازد.

 

پس شما به تأليف كارگردان معتقديد و بازيگر مؤلف را باور نداريد؟

 

سعید راد : من حاضرم بر سر اين موضوع بحث كنم. چون ما بازيگران در فيلم‌هاي غير تأليفي نشان داديم كه مؤلف نبوده‌ايم و بد بازي كرديم. در فيلم‌هاي متعددي كه سينماگران مؤلف بالاي سرمان نبوده‌اند، نشان داده‌ايم كه بازيگران بدي هستيم.

 

نمي‌شود به يك حد واسط برسيم كه اين دو وجه فيلمساز مؤلف و بازيگر مؤلف مي‌توانند همديگر را كامل كنند؟

 

سعید راد : اين بازيگر مؤلف به نظر من همان ويلن خوش‌دست است كه بتواند خود را حفظ كند و تن به هر نوازنده‌اي ندهد. يعني داشته‌ها و آموخته‌ها و تجربه‌ها را خوب نگهداري كند كه بتواند براي يك تأليف خوب نواخته شود. مثلا براي همين نقش اسكندر كه به اعتقاد من از پيچيده‌ترين و جذابترين نقش‌هايي است كه در زندگيم بازي كرده‌ام. نقشي است كه دست نيافتني است چون آقاي درويش اين ابعاد را برايش ترسيم كرده، «اسكندر» براي آقاي درويش كاراكتر بسيار مشكل و پيچيده‌اي بود. فقط اين نبوده كه يك شخصيت خبيث و شر باشد و فقط در سطح پيش برود.

كاراكتري است كه در يك پلان يك دقيقه‌اي 9 تا 10 نوع بيان و نگاه دارد. اگر من در آن اندازه‌هاي خوش دستي نباشم ايشان نمي‌تواند آن نقش را با من بازيگر بنوازد. اگر بازيگر در حد و قواره آن ويلن خوش دست نباشد و به اصطلاح كوك نباشد نمي‌تواند چنين رل دشواري را بزند. پس فيلمساز مؤلف براي نقش مورد نظرش دنبال كسي مي‌رود كه نزديك به آن باشد. اين يكي از مشخصات برخورد تأليف با انتخاب بازيگر است. البته در يك سينماي جدي و استاندارد.

همه چيز به آن تأليف و كارگرداني بستگي دارد كه دسته اركستر بازيگرانش را خوب هدايت كند و نهايتاً آهنگ موردنظرش را بزند.

ادامه دارد