مستغاثی دات کام

 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٤
 

نقد و بررسی یک فیلم روز جهان

 

 

Stay

 

تصویری از عالم

 

برزخ

 

 

"بین دو جهان زندگی و مرگ جایی هست که شما تصوری برای ماندن در آن ندارید."

این  جمله به عنوان معرفی فیلم "بمان" آخرین ساخته "مارک فورستر" آمده است. می توان آن را تعریفی برای عالم برزخ دانست. اما به راستی چیست این عالم برزخ ؟

در تعاریف دینی و مذهبی آمده  که پس از مرگ و قبل از قیامت و روز داوری ، مردگان در عالمی قرار می گیرند که برزخ نام دارد و در آن عالم زندگی دنیویشان را مرور کرده  و گناهان و اعمال ثوابشان را به چشم می بینند . بعضی اعتقادات هم براین است که در عالم برزخ  انسان با عذابی که در آخرت مواجه خواهد شد ، آشنا می شود چون اساسا این اعمال آدمی است که به صورت انواع و اقسام عذاب و شکنجه براو نمایانده می شود. اما برزخی هم مورد باور است که در هنگام سکرات مرگ برانسان حادث می شود و گفته شده در آن هنگام است که به انسان فرصتی داده می شود برای مرور اعمال گذشته و طلب توبه .

اگر این تعاریف را درباره عالم "برزخ" درنظر بگیریم ، باید گفت که فیلم "بمان" تصویری تکان دهنده و البته ترجمانی سینمایی از همین عالم است که با فیلمنامه "دیوید بنیوف" و ذهنیت سینمایی "مارک فورستر" شکل گرفته است.

فیلم از تصادفی برروی پل بروکلین نیویورک آغاز می شود و مردی از درون آن تصادف بیرون می آید که اتومبیلش در پشت سر او آتش گرفته است. بعدا در می یابیم که نام او "هنری لتام" (بابازی درخشان راین گسلینگ که پیش از این او را در فیلم تین ایجری "دفترچه یادداشت" دیده بودیم) است و هنرمندی سرخورده و به تعبیر فیلمنامه "وامانده" به نظر می آید. تصویر او به روانشناسی به نام "سام فاستر"(با بازی اوان مک گرگور) پیوند می خورد که دوستی به نام "لایلا"( با ایفای نقش نائومی واتس در یک بازی روانکاوانه دیگر پس از "مالهالند درایو" دیوید لینچ و "حلقه" گور وربینسکی) دارد و هنری هم مریض اوست.

ماجرا از آن جا پیچیده می شود که هنری لتام به دکتر سام فاستر می گوید قصد خودکشی دارد و حتی وقت و زمان آن که نیمه شب شنبه هست را  هم تعیین می کند . از این پس سام فاستر در تلاش برای بازداشتن هنری از خودکشی ، وارد زندگی او شده و به گذشته اش نقب می زند. و در این نقب زدن با دنیایی بسیار عجیب و غریب مواجه می شود که حقیقتا تعریف آن دشوار به نظر می رسد.

اما آنچه گفتم  به هیچوجه نمی تواند حتی تعریف ساده ای از فیلم "بمان" باشد. شاید جمله ای که دراواخر فیلم سام برروی همان پل بروکلین (که فیلم از آنجا آغاز شده) به هنری می گوید ، تعریف کامل تری  درباره این فیلم باشد . او می گوید:"اگر این یک رویاست ، همه دنیا درون آن قرار گرفته ."

اما دنیای "بمان" عمیق تر و گاهی مخوف تر از یک رویاست ، مخوف نه به مفهوم "هراس و ترس" بلکه مقصود اشاره به واقعیاتی است که می تواند تقدیر نهایی و تراژیک بسیاری از انسان های امروز باشد. نمی دانم چرا با تماشای صحنه های فیلم "بمان" بیش از آثاری مانند "شاهراه گمشده" و "مالهالند درایو" (هردو از ساخته های دیوید لینچ) بیشتر به یاد "محاکمه" کافکا افتادم ، نه به خاطر اینکه خود کافکا در مقدمه کتابش می گوید:"منطق رویا و کابوس را دارد"  و نه به خاطر اتکای رمان به محرومیت های درونی شخصیت اولش  و احساس گناهی که روحش را می خورد(در آنجا جوزف ک" و در این جا "هنری لتام") ، بلکه شاید به دلیل برداشت سینمایی اورسن ولز ازآن باشد که به نوعی سفر برزخی "جوزف ک " را به جهان معاصرش می کشاند و به قول ژرژ سادول ، آن را در دوزخ قرن بیستم پیش میبرد. شاید هم مشابهت صحنه پردازی های مرعوب کننده و غیر عادی آن در فیلم "بمان"( اگرچه با پرداختی امروزی و متناسب با دنیای آغازین قرن بیست و یکم ) چنین تداعی را نموده باشد.

 

اما باید اعتراف کنم که تا صحنه نهایی فیلم و بازگشایی آخر ، حدس نزدیک به یقینم این بود که با اثری از نوع "باشگاه مبارزه" (دیوید فینچر) مواجه هستم ، چراکه در بسیاری از لحظه ها با تاکید خاصی از سوی فیلمنامه نویس و فیلمساز سعی شده  به تماشاگرقبولانده شود  که دو شخصیت "هنری لتام" و "سام فاستر" یکی هستند . مثل سکانس های دو نفره آنها که هنگام جر و بحث ، مدام خط فرضی شکسته می شود ، بطوریکه با پس زمینه های مشابه ، بیشتر اوقات تماشاگر پس از شکستن خط فرضی ، دو نفر را باهمدیگر اشتباه می گیرد. یا هنگامی که در صحنه ای ، "لایلا"  در خداحافظی با سام ، او را "هنری" خطاب می کند یا وقتی مادر هنری ، سام را به جای او می گیرد، یا وقتی درب قطار زیر زمینی با انعکاس تصویر سام باز می شود ولی از آن "هنری" خارج می شود ویا در آخرین فصل هایی که سام می خواهد هنری را از خودکشی منصرف کند و هنری درباره "لایلا" صحبت می کند (گویی او را کاملا می شناسد ) و پس از یک درگیری ، جملاتی را عینا با همدیگر بیان می کنند.

 همه اینها به شدت تماشاگر حرفه ای و علاقمند سینما را  در انتظار اینکه عنقریب این دو نفر را در قالب یک کاراکتر مشاهده خواهد کرد (مانند همان فیلم های "مالهالند درایو" یا "باشگاه مبارزه") نگه می دارد ، اما در لحظه آخر همه این انتظارات به کلی درهم می ریزد .

نمی دانم تمهیدات تصویری فیلم تا چه حد کار "مارک فورستر" است و تا چه اندازه از فیلمنامه "دیوید بینوف" می آید ، زیرا اصل فیلمنامه را دراختیار ندارم . اما به هرحال نمی توان از پرداخت سینمایی "فورستر" به آسانی گذشت که به خوبی دنیای کابوس گونه هنری را بتدریج دربرابر دیدگان تماشاگر قرار می دهد. او برای نمایاندن بازتاب ضمیر ناخودآگاه هنری ، در تصاویر ذهنی او از آینه ها و شیشه های متعددی بهره می برد که به کرات تصاویر چندگانه از هنری و یا سام درست می کنند و حضور ابعاد مختلفش را در کاراکترهای دیگر توجیه می نماید ،  با استفاده چندباره از پلکان های مارپیچ و بی انتها یا نماهای اغلب نالول و کج ( که دنیای ناموزون و معوج هنری را هم القا می کند)  اغتشاش ذهنی و روانی و سقوط روحی اش را می رساند و با  پاسازهای تصویری سکانس ها به هم که به خوبی تداعی پیوند کابوس های مختلف به یکدیگر است.

اگرچه بازگشایی آخر فیلم ، به هرحال از نوع "سندرم کیزر سوزه" در فیلم هایی مانند  "حس ششم" (ام نایت شیامالان)و "دیگران"(آلخاندرو امنابار)  و بخصوص "آسمان وانیلی"(کمرون کرو) به نظر می آید اما روند دراماتیک فیلمنامه درطول خود و حتی  بعد از دریافت کلید اصلی فیلم ، در بازگشتی به آنچه رخ داده ، بیننده را به رهیافتی بیش از تکمیل شدن یک پازل نائل می گرداند ، بطوریکه وقتی در آخر فیلم متوجه می شود همه آنچه دیده ذهنیت و یا خاطرات هنری در آخرین لحظات عمرش بوده ، در قالب شخصیت هایی که در آن لحظات وی را احاطه کرده بوده اند ، حالا در رجعت به آنچه تا آن زمان تماشا کرده ، به حقایق تازه ای پی می برد که در بسیاری موارد این حقایق می تواند همذات پنداری وی را برانگیزاند. برعکس فیلم هایی همچون "دیگران" یا "حس ششم" که پایان های غافلگیرکننده شان تنها یک شوک آنی و گذرا است و حتی بازنگری مجدد تماشاگر برآنچه تاکنون دیده بوده ، او را بیشتر دچار سوال های بی پاسخ در مورد نقاط خالی فیلمنامه می گرداند (یعنی در واقع در آن فیلم ها حتی پازلی هم در آخر تکمیل نمی شود چرا که نقاط جور نشده متعددی در فیلم برای بیننده باقی می ماند!).

اما وقتی در پایان فیلم "بمان" مجددا به صحنه تصادف اول فیلم بازمی گردیم و مشاهده می کنیم که "سام فاستر" و "لایلا" (اولین کسانی هستند که بربالین "هنری" آسیب دیده از تصادف ظاهر می شوند) اصلا باهم دیگر نسبتی ندارند و در آن صحنه برای نخستین بار با یکدیگر آشنا می شوند و "لایلا" نه آنطوریکه در طول فیلم دیدیم یک استاد هنر ، بلکه یک پرستار است و تمام افرادی که دور "هنری" (که برروی آسفالت خیابان پل بروکلین خوابانده شده ) همان هایی هستند که در تمام زمان فیلم در شخصیت های مختلف مثل مرد معترض داخل قطار زیرزمینی ، آدمهایی که دریک خیابان مشغول بالا کشیدن پیانویی بودند ، سخنران جلسه هنری که درباره فرانسیس گویا سخنرانی می کرد ، مسئول آسایشگاه روانی  و... بوده اند ، تازه متوجه می شویم همه آن کاراکترها ساخته و پرداخته ذهن هنری و یا خاطراتی  بوده اند که در شکل آخرین افراد مقابل دیده گانش تجسم یافته است . این جاست که سوال آن پسر بچه ای که همراه مادرش بادکنکی حمل می کرد و هرکجا در خیابان و کوچه ، به "هنری" برمی خورد ، از مادرش می پرسید :" مامان ، این آقا داره می میره؟" بی ربط جلوه نمی کند . زیرا این سوالی است که در واقع او از مادرش برسر پیکر مجروح و روبه مرگ "هنری" می پرسد و درون ذهن هنری در مسیر خاطرات و ذهنیت هایش به شکل قطعه ای از روند زندگی اش درآمده است .

 

از همان لحظه ای که "هنری" به عنوان بیمار در دفتر "سام فاستر" حاضر می شود ، ابراز می دارد که صداهایی

می شنود ، صداهایی که اغلب به او می گویند :"بمان ، پیش  من بمان " و در صحنه ای که سام فاستر همراه عده ای برای یافتن هنری در آپارتمان او را باز می کنند ، برروی منشی تلفنی تنها یک پیام وجود دارد ، آن هم از سوی سام که می گوید :"هنری ، پیش من بمان" ، درحالی که سام می گوید چنین تماس و پیغامی برای هنری نداشته است. وقتی در صحنه پایانی می بینیم که سام و لایلا برای هشیار نگه داشتن هنری در حال مرگ ، مدام درگوشش زمزمه میکنند که :"هنری ، هنری ، بمان ، پیش من بمان" تازه درمی یابیم که همه آن صداهای مبهمی  که در طول فیلم از هنری می خواهند پیش آنها بماند ، بازتاب ذهنی واقعیتی است که به صورتی دیگر نمود پیدا کرده است همانند کلمه "مرا ببخش" که در صحنه هایی از  فیلم سراسر دیوار اتاق" هنری"  و نقاط مختلف تابلوهایش را پرکرده بود ولی  در واقع از آخرین کلمات واضح و قابل شنیدن  بود که بر زبان او به هنگام مرگ جاری شد.

در حقیقت این هنری است که قبلا خودکشی کرده ولی نمود آن را در وجود "لایلا" می بیند، این اوست که به جلسه اجتماع هنرمندان دعوت شده ولی سام را می بیند که به کنفرانس بررسی آثار "گویا" دعوت می شود ، این "هنری" است که همه آن خیابان ها را طی می کند ، به فروشگاه کتاب می رود ، حلقه انگشتری برای دختری که دوست دارد (به نام "اتنا")، خریده است ولی همه این اعمال از دید او توسط "سام فاستر" انجام می شود. در واقع همه آن آدم ها به نوعی بخشی از شخصیت و اعمال گذشته "هنری" هستند که حالا در مقابلش نمود می یابند ( مثل دانشمندان فضایی فیلم "سولاریس" آندری تارکوفسکی که آخرین افراد واقعی  را که در کره زمین مشاهده کرده اند به عنوان تجسم گناهانشان در مقابل آنها و در ایستگاه فضایی سولاریس ظاهر می شوند).

در واقع "هنری" در آن دقایق آخر در عالمی بین مرگ و زندگی ، به نوعی اعمال و گناهان گذشته اش را مرور می کند ، به نوعی به دنبال خودش جستجو می کند و زندگی گذشته در ذهنش کاویده می شود : پدر و مادری را که ادعا می کند به قتل رسانده ( یا با اعمالش به نوعی باعث مرگ آنها شده) در مقابلش و در فضایی غریب ظاهر می شوند ، حتی سگی که در 12 سالگی اش مرده بوده ، یا دختری که دوست می داشته و در همان تصادف اول و آخر فیلم می میرد یا تماشای تصاویر آنچه در زندگی اش از کودکی پشت سر گذارده بر روی پرده کافه ای ناشناس  و...

"هنری"  هنرمندی واخورده و تهی  است و این  سرخوردگی اش به اشکال مختلف درکاراکترهای گوناگونی که می بینیم ، ظهور می یابد ؛ در دکتر بت لوی که گویا قبلا وی را درمان می کرده ولی کاراکترش را کسی به عهده دارد که در لحظه تصادف بالای سر هنری ایستاده ، در "لایلا" که یک بارهم خودکشی کرده  و حتی درسام که مرتب با حوادث ناامیدکننده ای مواجه می شود ، دنیای او به شدت خالی است ، هنرمند محبوبش کسی است به نام "تریستان روفور"  که در 21 سالگی همه نقاشی هایش را سوزانده و روی همان پل بروکلین خودکشی کرده است( او می گفته که هنر بد به طرز غم انگیزی از هنر خوب زیباتر است ، چون که قصور و نادانی بشر را به درستی نشان می دهد )  و حالا "هنری"  هم در سالگرد 21 سالگی اش قصد خودکشی برروی همان پل بروکلین دارد، شاید به همین دلیل است که اصلی ترین نقاشی اش را که در چند صحنه فیلم مشاهده می کنیم ، تصویری مبهم از پل بروکلین نیویورک  است.

اما چرا دنیای "هنری" اینچنین از دست رفته و وامانده است ، به قول "لایلا" مگر در نیویورک هم می شود کسی وامانده باشد؟! این را در صحنه ای می گوید که گویا سام را نگران حال دکتر بت لوی می بیند و در لحظه ای دیگر هم برای دلداری دادن به هنری از طریق سام پیغام می دهد که :به او بگو در این دنیا چیزهای لعنتی زیبایی هم وجود دارد!!  اما در جایی دیگر به خود سام می گوید :"چگونه تو حال کسی را درک می کنی که از زندگی متنفر است و می بیند که خون زیادی ازش رفته تا اینکه چاقو از دستش می افتد (کنایه از خودکشی) ولی دوباره به زندگی برگردانده می شود؟"

 

به نظر می آید "دیوید بنیوف" فیلمنامه نویس ، در لایه های درونی فیلمنامه ، علت این تهی بودن را  عدم حضور خدا درزندگی این آدم ها می داند و مانند برگمان در سه گانه معروفش ("سکوت" ، "نور زمستانی" و "همچون دریک آینه") سکوت خداوند را عامل همه این واماندگی ها و سرخوردگی ها می داند. به قول آن افسر نازی در فیلم "جن گیر: سرآغاز" به هنگام قتل عام مردم که خطاب به پدر روحانی می گوید  : «خدا امروز اين‌جا نيست، پدر مرين»

در همان جلسه نخست برخورد سام با "هنری" ، وقتی جای سوختگی آتش سیگار را بر دستان" هنری" می بیند و از علتش سوال می کند ، هنری پاسخ می دهد که خودش را سوزانده است چون میخواسته برای آتش جهنم تمرین کند و آمادگی داشته باشد . و در مقابل سوال سام که می پرسد از کجا می داند که به چهنم می رود ، جواب می دهد :"به خاطر اعمالی که انجام داده ام و برای اعمال دیگری که انجام می دهم " و اینجاست که می گوید قصد خودکشی دارد. یعنی او قطعا می داند براساس کتب مذهبی و باورهای دینی ، جزای خودکشی ، آتش جهنم است.

در صحنه ای دیگر که پدر "هنری" با سام مشغول بازی شطرنج است ماجرای پدری را نقل می کند (و آن را به فروید نسبت می دهد)که پسرش خودکشی کرده و او در کنار جسدش به خواب می رود و کابوسی می بیند که پسرش ، دستانش را بالا گرفته و می گوید که پدر من دارم می سوزم!

اما گویی هنری در آخرین لحظات زندگی اش وجود خدا را حس کرده و دریافته که بخشش گناهان در ذات اوست ، چنانچه در لحظه خودکشی اش روی پل بروکلین در قالب سام می گوید که اشتباه کرده و هیچگاه حقیقت را درک نکرده (درحالی که قبلا سام یا بعد دیگری از خود "هنری"  می گفت همه حقیقت را می داند) و خود هنری هم  اظهار می دارد حالا دیگر می خواهد بیدار شود و آن شلیک در حلق و یا در حقیقت در آستانه مرگ قرار گرفتن برای او نوعی بیداری محسوب می شود  و ...

...و این آخرین کلامی است که هنری به هنگام مرگ برزبان می آورد :"مرا ببخش" ...

صحبت سام با کلانتر برانیگان که می گوید در خانه ای با مادر هنری صحبت کرده و کلانتر پاسخ می دهد آن خانه مدتهاست خالی است و خودش در تشییع جنازه مادر هنری حضور داشته ، تماشاگر علاقمند را به یاد فیلم "اوگتسو مونو گاتاری" کنجی میزوگوچی می اندازد که کشاورز فقیر روستایی در شهر مدتها با روح یک زن اشراف زاده در قصری زندگی می کرده که بعدا معلوم می شود ، قبلا مخروبه بوده است . اما در فیلم "بمان" در واقع این "هنری" است که در قالب شخصیت "سام" با مادر مرده اش حرف می زند و او را درخانه ای خالی می یابد همراه سگی به نام "الیو" که 9 سال پیش مرده ...

 مادرش مثل همه مادرها قبل از هر پاسخی به سوالات او ، نگران غذا نخوردنش است و اصرار دارد که چیزی برای خوردنش بیاورد ولی در یکی از کنایه آمیزترین صحنه های فیلم با یخچالی خالی روبرو می شود. او بالاخره پسرش را درآغوش می کشد و می بخشد ، مثل پدر"هنری" که با دستان پسرش بینا می شود ، اگرچه او را نمی شناسد ولی بغلش می کند و گریه های ندامت پسر را می پذیرد ، شاید از همین روست که هنری لایق بخشش خداوند می شود.

اما از طرف دیگر" بنیوف" و "فورستر"این تهی و خالی بودن زندگی" هنری"را به همه مردم شهر نیویورک تسری می دهند ، استفاده از نماد پل بروکلین به عنوان سمبل شهر ، آدم هایی که مانند اهالی دوزخ خود شاهد رنج و عذاب دیگری هستند و ساکت و صامت فقط نظاره می کنند، ساختمانهای سربه فلک کشیده ای که از زندگی خالی به نظر می رسند و فضاهایی که غالبا آدم های محدودی و اکثرا همان افراد صحنه تصادف در آن حاضر هستند ، همگی نشانی ازهمین عدم وجود معنویت درجامعه صنعتی و کلان شهرهای امروز به نظر می آید.

ترانه ای در طول فیلم و صحنه های فلاش گونه  اتومبیل سواری "هنری"  با" اتنا "(که به آن تصادف مرگبار

می انجامد) به گوش می رسد و  فقط این کلماتش شنیده می شود که با صدایی دردمندانه می خواند :" چشمها را ببین که همه می گریند."

فضای فیلم اگرچه بازتاب ذهنی "هنری" به حساب می آید ، اما به هرحال نمایی از تجربیات واقعی وی بوده از زندگی در شهر و جامعه ای که سرخورده و وامانده اش نموده . شهر و جامعه ای که غم و درد از در و دیوارش فرو می ریزد ، جامعه ای که تنها در شب ها ی گرفته و بارانی شلوغ است آنهم از مردمانی که سردرگریبان از کنار هم  عبور می کنند و یا درواقع می گریزند.

اما پایان فیلم هم حکایتی دیگر است ، سام (که در پایان فیلم  واقعی است و دیگر بر ذهنیت "هنری" منطبق نیست ) به "هنری" مجروح می گوید :" ماشین تو جلوی من حرکت می کرد ، تو هیچ کار اشتباهی نکردی فقط لاستیک جلوی اتومبیلت ترکید ..." (یعنی همه ماجرای خودکشی ، توهمی بیش برای هنری نبوده است؟ و همه این ماجراها تقدیری بوده که از پیش برای هنری رقم خورده تا او را درآن روز و آن ساعت به روی پل بروکلین بکشاند؟ تا در آخرین نفس ها همه زندگی اش را مرور نماید و گناهانش را مدنظر آورد  و در انتها بخشیده شود؟چنانچه پس از گذاردن جسد او در آمبولانس ، دوربین ابتدا به بالای پل نظر می اندارد و سپس اوج می گیرد تا در نور تصویر فید می گردد.  ).

پس از  پایان ماجرای "هنری" هم وقتی سام ، "لایلا" را به قهوه دعوت می کند ، همان تصاویر ذهنی" هنری" درباره آشتایی و روابط نزدیکش با "لایلا"  برایش تداعی می شود. آیا این تقدیر دیگری است که حالا برای سام فاستر باز شده تا او را به نقطه بازنگری گذشته اش و طلب بخشایش برساند؟

 دیوید بنیوف اگر چه گفته شده که این اولین فیلمنامه به فروش رسیده اش بوده و آن را به قیمت 5/1 میلیون دلار (قابل توجه فیلمنامه نویسان ایرانی) عرضه کرده است اما پیش از آن چند فیلمنامه قابل توجه دیگر از جمله "تروا" و "ساعت بیست و پنجم" را( برای اسپایک لی ) نوشته بوده که خصوصا  این فیلمنامه اخیر به لحاظ ساختار شباهت قریبی به فیلمنامه "بمان دارد" . در آن فیلمنامه هم" بینوف" در قالب 24 ساعت آخر آزادی محکومی که باید برای هفت سال به زندان برود (با بازی ادوارد نورتن) و در آن 24 ساعت به مرور زندگی گذشته اش می پردازد تا دریابد که چه مسیری وی را به آنجا کشانیده است به چالشی روانکاوانه در زندگی حاشیه نشینان شهرهای بزرگ امروز و دغدغه هایشان پرداخته بود. ولی فیلمنامه "بمان" برای او جهشی فوق العاده به شمار می آید.  خصوصا که کارگردان اثر "مارک فورستر" (قبلا در کارنامه اش آثار مطرحی چون "ضیافت اهریمن" و "درجستجوی نورلند" را دارد و سال گذشته به خاطر همین فیلم اخیر نامزد دریافت جایزه اسکار بود) با هوشمندی از فیلمنامه او اثری به غایت سینمایی خلق کرده است.