مستغاثی دات کام

 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٤
 

معرفی 6 فیلم روز جهان

 

 

کینگ کنگ

 King Kong

 

فیلم تازه پیتر جکسن پس از غوغای 3-4 ساله "ارباب حلقه ها" ، باز هم در ابعاد طولانی بیش از 3 ساعت (برای جلب نظر اعضای آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا؟) ملغمه ای است از فضای گنگستری دهه 30 آمریکا ، سفرهای ماجراجویانه از نوع "جزیره مرموز دکتر مورو" و فیلم های علمی تخیلی مانند "روزی که کره زمین از حرکت باز ایستاد". اگر هواخواهان پیتر جکسن که البته بیشتر شیفته "ارباب حلقه ها"یش هستند ، برنیاشوبند باید بگویم که "کینگ کنگ" جکسن پس از گذشت 73 سال از ساخت اولین ورسیون این اثر توسط خالقانش یعنی "ارنست شودساک" و "مریان سی کوپر" ، فقط  تاییدی بود بر هوشمندی آن دو فیلمساز متقدم و علیرغم به رخ کشیدن تکنیک امروزی با انبوه کامپیوترهای فوق پیشرفته ، برای تماشاگر علاقمند سینما محصول دندان گیری نداشت. فقط می توان گفت که جکسن مقداری مایه های "دیو و دلبری" داستان کینگ کنگ را غلیظ تر کرده بود و بس و برای شیرفهم کردن تماشاگر پاپ کورن خور هم در آخرین نمای فیلم از قول کارل دنهم (با بازی نه چندان دلچسب جک بلک) در حالی که بالای سر پیکر مرده کینگ کنگ ایستاده ، می گوید :"هواپیماها او را نکشتند ،  دلبر ، دیو را کشت"!!

احساسی که در طول فیلم ، "آن دارو" (بابازی "نائومی واتس" به عنوان سومین زن مورد علاقه کینگ کنگ در طول تاریخ سینما پس از فی ری و جسیکا لنگ) نسبت به گوریل غول پیکر ارائه می دهد ، بیش از اندازه رقیق است و حتی بعضی مواقع تداعی احساس اسمرالدا به گوژپشت نتردام را می نماید! اما بقیه فیلم تقریبا به 3 قسمت مساوی "بحث و جدل" ، " ماراتون فرارهای بی پایان" و "تراژدی اسارت و مرگ کنگ در نیویورک" است که هرکدام از این بخش ها در حدود یک ساعت فیلم را دربرمی گیرد و مصبیبت بارترین لحظات فیلم آن دویدن ها و گریزهای تمام نشدنی "نائومی واتس" و سایر افراد کشتی است از کینگ کنگ و انواع دایناسورها و حشرات و جانوران و گیاهان مشمئز کننده  و....به طوریکه این فرارها و دویدن ها در لحظاتی حتی سرگیجه آور می شود .

واقعا برای تماشاگران این فیلم در سالن های سینما متاسف شدم که چگونه ناچار از تحمل این صحنه ها هستند ، چون شخصا بارها دستگاه وی سی دی را متوقف کردم و به خودم آنتراکت دادم . اگرچه افراط پیتر جکسن در اصرار بر حقنه کردن صحنه های خاص ، مسبوق به سابقه است ، خصوصا از آن 45 دقیقه پایانی قسمت سوم "ارباب حلقه ها" که پس از انداختن حلقه در آتش کوه موردور  به قول معروف پدر صاحب بچه را درآورد!!، بارها و بارها آرزوی به پایان رسیدن فیلم را کردیم و برروی صندلی ها نیم خیز شدیم و جناب فیلمساز ول کن  نبود... در این صحنه های ذکر شده از فیلم "کینگ کنگ" هم دقیقا تایم گرفتم که فقط حدود 40 دقیقه خانم "نائومی واتس" بی وقفه می دوید( و متعجبم که چگونه در نقش یک هنرپیشه تازه کار ، و اخراجی تئاتر به نام" آن دارو" تا این حد می تواند خستگی ناپذیر بدود و حتی یک نفس نفس هم نزند! )   تا اینکه با جناب گوریل 12 متری رفیق شد!!!

البته تلاش پیتر جکسن برای نشان ندادن کینگ کنگ در یک سوم اولیه فیلم درخور توجه است ولی آن مقدمه چینی یکساعته او برای رسیدن و ورود "کارل دنهم" و گروهش به جزیره اسکول هم بسیار کشدار و طویل است که بعضا مطالب و اطلاعات ارائه شده در این قسمت چندان برای کشش بقیه فیلم لازم نمی نماید مثلا آن لحظات طولانی روی دریا و صحبت های بی مورد "جک دریسکول" و "کارل دنهم" و "آن دارو" . اما بامزه ترین کاراکتر "کینگ کنگ" نه آن میمون نتراشیده و نخراشیده ، یلکه کاپیتان انگلهورن است که معلوم نیست در صحنه های پرخطر فیلم که همه کاراکترها درگیر هستند ، کجاست که همیشه مثل "تارزان" و یا "الیوت نس" سریال "تسخیرناپذیران" سر می رسد و دمار از همه خبائث درمی آورد!!!!

فیلم البته باب دندان آکادمی نشینان است و احتمالا چند جایزه ای را لااقل در رشته های فنی مثل مدیریت هنری و فیلمبرداری و تدوین و طراحی لباس و از این قبیل دریافت خواهد کرد.

 

 

وقایع نگاری نارنیا: شیر و جادوگر و گنجه لباس

The Chronicles of Narnia: The Lion, the Witch and the Wardrobe

 

قصه شیر و جادوگر از خاطره انگیزترین قصه های دوران کودکی نسل ماست. خصوصا آن چراغ فانوسی که بعد از گذشتن از گنجه لباس مرز نارنيا محسوب می شد.اما واقعیت را بگویم که علیرغم اعتقاد شخصی ام مبنی برچربیدن مدیوم سینما بر ادبیات ، حقیقتا فیلمی که از آن کتاب بیادماندنی "سی.اس.لوییس" توسط اندرو ادامسن اقتباس شده است به هیجوجه نتوانست ذره ای حتی از آن حس نوستالژیک  چراغ فانوس سرزمین نارنیا را القا نماید. البته نمی توان از کارگردانی مثل اندرو ادامسن که اوج کارش در دو قسمت کارتون "شرک " بوده و اصلا تجربه ساخت  فیلم زنده و کار با بازیگر را ندارد ، انتظار فوق العاده ای داشت و از همین رو بوده که کمپانی دریم ورکس از استعداد کارگردانی انیمیشنش سود برد و بی استعدادی اش در ساختن فیلم زنده ، گریبان کمپانی دیزنی را گرفت تا یک اثر شکست خورده دیگر را روی دست این شرکت فیلمسازی بدشانس بگذارد. آنهم در زمانیکه با هیاهوی فیلم های "هری پاتر" و "ارباب حلقه ها" به قول معروف دیگر تق آثار جادوگری درآمده است و دیگر فاتحه فرهنگ جادوگر بد قلب و جوانمرد خوش قلب در سینمای امروز خوانده شده . تازه آن ابهت "ولد مورت" کجا و قمپز درکنی های "جادوگر سفید سرزمین نارنیا" کجا که بابازی ضعیف "تیلدا سویینتن" (حتی آن بازی نصفه و نیمه اش در"کنستانتین" به نقش فرشته بالدار هم قابل تحمل بود) به یک دانش آموز تنبل مدرسه هاگوارتز آنهم در گروه اسلایترین بدل شده است!!

آن عدم تجربه اندرو ادامسن در ساخت فیلم زنده باعث شده اثر گرم و جذاب "سی.اس.لوییس" اگرچه بسیار وفادار به اصل قصه اما به فیلمی بی حس و حال با بازی های سطحی و مصنوعی بدل گردد که تنها به مدد جلوه های بی حد و حصر کامپیوتری قابل تحمل گردیده است. حتی بابانوئل یا پدر کریسمس فیلم "وقایع نگاری نارنیا: شیر و جادوگر و کمد لباس" از خشک ترین و انعطاف ناپذیرترین بابانوئل هایی است که تاکنون در فیلم ها به تصویر کشیده شده اند! البته همه تقصیرها را هم نمی توان به گردن اندرو ادامسن انداخت بلکه فیلمنامه نویس او یعنی "ان پیکاک" که یک فیلمنامه نویس تازه کار سریال های اغلب ناموفق تلویزیونی است هم در ردیف اول اتهام قرار دارد ولی متهم اصلی ، گردانندگان امروز کمپانی دیزنی هستند که معمولا خوب از عهده خراب کردن قصه های ناب کودکانه برمی آیند!!

 

 

ایون فلاکس

Aeon Flux

 

این سندرم فیلم های ماتریکسی هم بدجوری یقه سینمای امروز آمریکا را گرفته است: یک "زمان آینده"  آنهم در حوالی نیمه قرن بیست و یکم (یادش بخیر که تا همین 20 – 30 سال پیش ،  همه از سال 2000 می گفتند و براین تصور بودند که تا این سال چه اتفاق مهمی خواهد افتاد و احتمالا بشر همه دنیا را به تسخیر خود در می آورد ! از "2001: یک ادیسه فضایی" تا "فضای 1999" و "2010" و.. . اما عجالتا که نیمه اولین دهه آن را هم پشت سر گذاشتیم و خبری نبود!!) به علاوه یک ریپلیکیتور یا نسخه کپی شده و جعلی از یک انسان همراه عملیاتی نجات بخش و یک سورپریز هم در آخر داستان... همین یکی دوماه پیش مشابه همین قصه را در فیلم "جزیره" مایکل بی دیدیم و حالا خانم "ایون فلاکس" با بازی "شارلیز ترون" (که هنوز هم در حال و هوای فیلم "هیولا" ست!) و حضور فرانسیس مک دورمند به نقش یک اوراکل دیگر با نام هنری که رهبری شورشیان علیه حکومت استرنج لاوی "ترور گودچایلد" را برعهده دارد ، به نوعی تکرار همان است.

فیلم طبق معمول سرشار از زد و خوردها و تعقیب و گریزهای اجق وجقی است . بازهم طبق معمول ویروسی همه دنیا را از بین برده ، به جز گروهی که با به کار گیری علم "کلونایز" به یک نسل مقاوم و برتر تبدیل شده اند و در پشت حصاری به صورت ایزوله زندگی می کنند و حالا گروه شورشی " مانیکن" ها که "ایون فلاکس" هم از اعضای آن است می خواهند رییس این حکومت را از بین ببرند. در یک روند فیلم هندی بازار ، خانم فلاکس متوجه می شود فقط یک نسخه کپی شده از اصل است و بعد هم آقای "گودچایلد" به او می گوید که سابقا با نام "کاترین" همسرش بوده است !! و حالا او هم که دچار یاس فلسفی شده ، می خواهد به کمک "ایون فلاکس" برعلیه همه چیز بشورد. در نتیجه مثل آقا و خانم اسمیت هر دو برعلیه سازمان های خود وارد عمل می شوند...

کارگردان فیلم به سبک فیلم های امروز سینمای تجاری آمریکا از فیلمسازان جوان ( و حتما با دستمزد ناچیز) است که به زور یک فیلم گمنام دیگر در کارنامه اش پیدا می شود و خدا پدر و مادر سبک "ام تی وی" را هم بیامرزد که کار را راحت کرده ، خصوصا که تهیه کننده فیلم هم خود "ام تی وی" است !!

 

 

پولدار شو یا سعی کن بمیری

Get Rich or Die Tryin'

 

این دیگر جای تاسف دارد که فیلمساز خوش قریحه و صاحب سبکی مثل "جیم شریدان" با آثار قابل بحثی همچون "پای چپ من" و "به نام پدر" ، به تبلیغ برای یک خواننده متوسط رپ یعنی "کرتیس جکسن" با نام مستعار "50 سنت" روی آورد و همه استعدادش را برای ساختن یک فیلم اکشن معمولی درباره اوضاع و احوال دار و دسته های حاشیه نشین شهرهای آمریکا به کار بندد و از خلال آن به نوعی بیوگرافی آقای "50 سنت" را نقل نماید!!

فیلم "پولدار شو یا سعی کن بمیری" مثل بسیاری از فیلم های مشابه خود درباره زندگی های تباه شده و از دست رفته بچه سیاه پوست های بااستعدادی است که در چنبره قاچاق و مواد مخدر و باج گیری و سرقت های مسلحانه دود می شوند و اغلب در گوشه و کنار فقر زده کلان شهرهای بزرگ آمریکا یا با گلوله می میرند و یا "اوردوز" می شوند. اما جیم شریدان برای این روایت همیشگی سینمای سیاهپوست گرای آمریکا ، ساختار و طرح نوینی ارائه نکرده و از  آثار معمول امثال جان سینگلتن که همین چندی پیش آخرینش را تحت عنوان "چهار برادر" دیدیم ، فراتر نمی رود. پسر بچه ای علاقمند به موسیقی بعد از فرار پدرش از خانواده ، مادرش را هم از دست می دهد و به تدریج داخل دار و دسته ها و باندهای قاچاق و سرقت مسلحانه می شود و در این دسته ها رشد می کند تا در برخی موارد سردسته بعضی گروهها و عملیات هم می گردد. زندان و کتک خوردن و بالاخره رفتن تا سرحد مرگ نتیجه این دوران اوست تا اینکه بالاخره تصمیم می گیرد به موسیقی باز گردد.

 

 

 غرور و تعصب

Pride & Prejudice

 

این نهمین ورسیون اقتباسی از اثر معروف "جین آستین" که توسط یک کارگردان تلویزیونی به نام "جو رایت" بازسازی شده است ، بیشتر از آنکه به اصل داستان وفادار باشد ، طبق معمول امروز هالیوود به هنرپیشه ها و ستاره ها وفادار است !

به نظر می آید که کارگردان و فیلمنامه نویس بیشتر محو معروفیت و جذبه بازی "کیرا نایتلی" بازیگر نقش "الیزابت بنت" بوده اند که باعث شده برخلاف اصل داستان نقش تعیین کننده و اساسا همه خصوصیات خواهرش مری را بگیرند و به وی اعطا نمایند!! در واقع هرآنچه در قصه "جین آستین" شامل حال "مری بنت" می شود را جو رایت به "الیزابت" تفویض نموده  و به این ترتیب باب تازه ای در اقتباس سینمایی گشوده است.

"کیرا نایتلی " که چندی پیش از وی نقش دشوار "دومینو" را ( در فیلمی به همین نام از تونی اسکات) هم دیدیم انصافا در قالب "الیزابت بنت" خوب ظاهر شده و نشان داده که بازیگر با استعدادی است.

جو رایت هم علیرغم تجربه کم در کار سینمایی از عهده کارگردانی برآمده و از داستان تقریبا کسالت بار "جین آستین" فیلمی قابل تحمل بیرون آورده است. اما بی تعصب و غرور هنوز هم به پای آن نسخه رابرت لئونارد در سال  1940 با بازی لارنس اولیویه و گریر گارسن نمی رسد.

 

 

سیریانا

Syriana

 

یک تریلر سیاسی روز دیگر از گروه استیون سودربرگ بعد از "اعترافات یک ذهن خطرناک" (جرج کلونی-2002) که این بار فیلمنامه نویس محبوب سودربرگ یعنی "استیون کیگن" (نویسنده فیلمنامه "قاچاق" و برنده جایزه اسکار) کارگردانی اش کرده و طبق معمول اغلب دار و دسته سودربرگ هم حضور دارند ، از جرج کلونی و مت دیمن گرفته تا جفری رایت و کریس کوپر و...

فیلمنامه براساس کتاب و خاطرات یک سرباز زمینی آمریکا به نام "رابرت بیر" در جنگ علیه تروریسم  توسط خود کیگن نوشته شده و مانند "قاچاق" از چند داستان موازی تشکیل شده که در برخی نقاط با یکدیگر تلاقی می نمایند.

اساس فیلم درباره ماجراهای پشت پرده جنگ ادعایی آمریکا علیه تروریسم است که درواقع سرمایه های کمپانی های عظیم نفتی و منافع نامشروعشان در خاورمیانه را حفظ می کند و عملیات تروریستی سازمان سیا جهت ایجاد امنیت برای همین منافع نامشروع  است که ترور و قتل و غارت و شکنجه انسان های بیگناه را به همراه دارد. استیون کیگن با صراحت قابل توجهی سازمان سیا را متهم می کند که چگونه برای حفظ منافع تراست ها و کارتل های بزرگ نفتی در دیگر کشورها با ادعای نبرد علیه تروریسم ، خود اقدام به عملیات تروریستی می کند و برای امنیت تجارت همین کمپانی های بزرگ  کشورهای منطقه را ناامن می سازند.

در فیلم شاهد هستیم که منافع این کمپانی ها به علم کردن سازمان های جعلی به اسم آزاد سازی ایران گره خورده و حتی عوامل اصلی کمپانی های ذکر شده عضو افتخاری آن سازمان های جعلی هستند و نکته جالب اینکه روشنفکران آمریکایی هم دریافته اند که تنها مانع اجرای سیاست های توسعه طلبانه نفتی آمریکا در منطقه ، ایران است . در فصلی از فیلم "رابرت بیر" ، مامور کهنه کار سازمان سیا که دیگر از ماموریت های متعدد خسته شده و به دنبال بازنشستگی است گزارش کنترل اوضاع ایران را به روسای خود ارائه می دهد و از پوشش ماهواره ای سخن می گوید ، ولی یکی از روسایش می گوید که علاوه براین ها بایستی از اقدامات "کمیته آزاد سازی ایران " که رهبرانش در جلسه حضور دارند ، استفاده کرد!! آن مسئول سیا همچنین متذکر می شود که "امیدهای رییس جموری ایران برای اجرای قواعد مذهبی ، منافع آمریکا را به شدت تهدید می کند" !!

فیلم "سیریانا" فیلم پیچیده ای است که خوب کارگردانی شده و از فیلم های قابل اعتنای  امسال سینمای آمریکا به شمار می آید اگرچه برای لابی های حاکم بر سینما هالیوود خوش نیامده است اما به شدت افشاگر سیاست ها و روش های  نادرست و تجاوز طلبانه آمریکا در استعمار و آشفته کردن دیگر سرزمین هاست و  نیاز به بررسی و تحلیل دقیق تر دارد که  به امید خدا اگر عمری باقی بود به طور مفصل تر به آن و نقاط قوت و ضعفش خواهم پرداخت.