مستغاثی دات کام

 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٤
 

به بهانه اکران یک فیلم روز  بر پرده "آیمکس"

 

زنگ باورها در

 

دنياي خاموش بي‌ايمان

 

 

 

 "قطار سریع السیر قطبی" سال گذشته در همین روزها اکران شد اما گفته شد که از این کارتون یک نسخه هم برای پرده عریض آیمکس تهیه شده  که به زودی به نمایش درمی آید. این "به زودی" یکسال به طول انجامید و آن نسخه آیمکس "قطار سریع السیر قطبی" در میان فیلم های کریسمسی امسال در ۶۶ سالن اکران شد و هنوز در زمره ۱۲ فيلم پرفروش هفته آمريکای شمالی است . به همین بهانه که اتفاقی نادر در نمایش فیلم های روز جهان است ، نگاهی داریم به "قطار سریع السیر قطبی".

«قطار سريع‌السير قطبي» از ويژگي‌هاي منحصر به فردي برخوردار است از جمله اين‌‌كه براي نخستين بار تكنيك «motion – capture» (ضبط حركت) را بطور تمام و كمال مورد استفاده قرار د اده است به اين مفهوم كه با دوربين‌هاي مخصوص نقش‌آفريني بازيگران به شكل حركات ديجيتالي ضبط شده و اين حركات كه شامل ميميك‌هاي صورت هم  مي‌گردد با كاراكترهاي انيميشني تلفيق مي‌شود. به اين ترتيب تحول ديگري در عالم سينما بوجود آمده كه انيميشن‌هاي كامپيوتري بطور مستقيم از روي نقش‌آفريني هنرپيشگان اصلي خلق مي‌شوند.

رابرت زمه‌كيس كه پيش از اين نيز در زمينه انيميشن و فيلم كودك، «چه كسي براي راجررابيت پاپوش دوخت؟» به صورت تلفيق فيلم زنده و كارتون ساخته بود اين بار با يك قصه كريسمسي از كريس ون السبرگ (نويسنده خوش قريحه‌اي كه «جومانجي» را از او بخاطر داريم) درواقع فيلمي كودكانه ساخته و آن را با تكنيك «ضبط حركت» به انيميشن بدل ساخته است از همين روست كه في‌المثل اگر تماشاگر آشنا به بازيگران امروز جهان حتي اطلاع نداشته باشد تام هنكس در توليد فيلم حضور داشته از روي نوع حركات و حتي ميميك صورت رئيس قطار مي‌تواند تام هنكس را به خاطر آورد.

اما همواره يادمان هست كه حوالي ايام كريسمس حتي پيش از رؤيت برف و سرما اين فيلم‌هاي به اصطلاح كريسمسي بودند كه خصوصا ما را در اين گوشه دنيا از سال نو مسيحي باخبر مي‌كردند. از فيلم‌هايي مانند: «زندگي شگفت‌انگيزي است» (فرانك كاپرا) گرفته تا «جادوگر آز» (ويكتور فليمينگ) كه هنوز برنامه شب سال نو بسياري از شبكه‌هاي تلويزيوني دنياست تا «چگونه گرينچ كريسمس را دزديد» (ران هاوارد) و تا فيلم «الف» كه دو سال گذشته بر پرده سينماها رفت.

«قطار سريع‌السير قطبي» از آن افسانه‌هاي خيال‌انگيز و نوستالژي برانگيز است كه حسابي كودكان گذشته را خوش مي‌آيد. مثل همین قصه «نارنیا» (که همین روزها روی پرده است و حتما در آینده ای نزدیک به آن خواهیم پرداخت) كه همه چيز از پشت يك گنجه لباس شروع مي‌شود و از آن‌جا به سرزمين يخبندان ملكه قدم مي‌گذاشتند. چقدر آدم برفي پسر بچه قهرمان «قطار سريع‌السير قطبي» من را به ياد چراغ فانوس ابتداي راه داستان «نارنیا» انداخت همان آدم برفي كه وقتي پسر بچه سوار قطار مي‌شود برايش دست تكان مي‌دهد.

«قطار سريع‌السير قطبي» درباره باور، اعتقاد و ايمان است. آنچه كه زمه‌كيس به نوعي در فيلم‌هاي قبلي‌اش مانند: «دورافتاده»، «تماس»، «فورست گامپ» و حتي سه گانه «سفر به آينده» نيز  مد نظر داشت و چقدر زماني كه پسر بچه فيلم «قطار سريع‌السير قطبي» ايمان مي‌آورد و صداي زنگ را از آن گوي نقره‌اي سورتمه سنتاكلاز (بابانوئل) مي‌شنود تماشاگر علاقمند را به ياد لحظه‌اي مي‌اندازد كه فورست گامپ با فريادهاي «بدو، فورست، بدو» دوستش همه آتل‌هاي بسته شده به پايش را مي‌شكند و مي‌دود يا صحنه‌اي كه «چاك نولند» در فيلم «دورافتاده» بالاخره با قايق چوبي‌اش از امواج شكننده اقيانوس مي‌گذرد و يا وقتي «الي اروي» در «تماس» بالاخره در آن جهان مثالي با پدر مواجه مي‌گردد.

«قطار سريع‌السير قطبي» ماجراي پسر بچه‌اي است كه قضيه بابانوئل و حواشي‌اش را باور ندارد ولي بسيار علاقمند است كه به آن اعتقاد پيدا كند آنهم در دنيايي كه پدر و مادرش هم نجوا مي‌كنند: «دوران شگفتي و معجزه ديگر به پايان رسيده ...» همين علاقه اوست كه باعث مي‌شود ساعتي به نيمه شب كريسمس، ناگهان قطاري با صداي مهيب دم پنجره اتاقش توقف كند و در مقابل بهت و حيرت او، رئيس قطار بگويد: ما عازم قطب شمال هستيم و شما هم در ليست مسافران ما قرار داريد!

پسربچه خود را در قطاري كه عازم مقر اصلي سنتاكلاز (بابانوئل) در قطب شمال است، تنها نمي‌بيند چرا كه گروهي از هم سن و سالانش هم حضور دارند و همگي با لباس خواب گويي همه بدون آمادگي قبلي و بطور ناگهاني از درون تخت خواب فراخوانده شده‌اند.

آنها در طي سفر به قطب شمال با حوادث گوناگوني مواجه مي‌شوند از جمله پيوستن پسر بچه فقير و تنهايي به نام بيلي، گم شدن بليط دختر بچه، برخورد با جن كنار آتش در روي سقف قطار كه مي‌گويد تا چيزي را نديدي باور نكن!، مواجه شدن با گله بزرگي از گوزن قطبي كه راه قطار را سد كرده‌اند، ليز خوردن بر روي درياچه يخ بسته و بالاخره...

در تمام طول راه آن واژه باور و ايمان كه اساس قصه «قطار سريع‌السير قطبي» است، هر لحظه بيشتر و بيشتر بر پسر بچه نمايان مي‌شود. خصوصا كه بليط وي با دو حرف E و B سوراخ شده (بليط هر يك از بچه‌ها توسط رئيس قطار با دو حرف سوراخ مي‌شود كه بعدا معلوم مي‌شود، ‌حروف اول واژه‌اي است كه معناي كلامي هديه معنوي هر كدام از كريسمس و بابانوئل است) و در انتهاي فيلم دو حرف ابتداي كلمه «Belive» به معناي باور و اعتقاد مي‌شود كه حاصل و رهاورد پسر بچه از سفر كريسمسي‌اش نزد بابانوئل بوده است. اگرچه نخستين هديه كريسمس را او از دست بابانوئل دريافت مي‌كند و اين افتخار را مي‌يابد كه اولين مشتري سنتاكلاز باشد ولي همانجا سنتا به وي يادآور مي‌شود آنچه مهماست همان روح كريسمس و ايماني است كه در قلبش وجود دارد و همان اعتقاد است كه باعث مي‌شود همواره صداي زنگ كريسمس را بشنود.

درواقع هداياي معنوي بابانوئل وراي عيدي‌هاي مادي شامل حال همه بچه‌هايي مي‌شود كه با قطار به قطب آمد‌ه‌اند. مثلا دختر بچه كه باورهاي معنوي‌اش قوي بوده، روح كريسمس را دريافت مي‌كند و حروف ابتداي كلمه‌اي كه بر روي بليطش حك شده بود E و L به «LEAD» به معناي هدايت و راهبردي تبديل مي‌شود و بيلي همان پسر بچه تنها از سوي سنتاكلاز خطاب مي‌شود كه هديه‌اش دوستاني است كه پيدا كرده و ديگر تنها نيست.

«قطار سريع‌السيرقطبي» سرشار از صحنه‌هاي دل‌انگيز و چشم‌نواز است، شهر خيالي سنتاكلاز با آن خيابان‌ها و پل‌هاي مرتفع كه «الف»هاي كوتاه قد حاكمش هستند، مكاني كه همه بچه‌هاي دنيا را با تلويزيون زير نظر دارند تا هديه كريسمس‌شان را تعيين و كادوپيچي كرده، آدرس آنها را رويش بنويسند، كوهي از كادو و هديه كه بچه‌ها روي آن پرتاب مي‌شوند، مراسم سورتمه‌بندي بابانوئل و آن گوزن‌هايي كه سبكبال در حال جست و خيزند و «الف»ها با زور آنها را روي زمين نگه مي‌دارند و بالاخره آن پرواز‌هاي پرهياهوي بابانوئل برفراز شهر ... همه و همه «قطار سريع‌السير قطبي» را به فيلمي دلنشين و تماشايي بدل مي‌سازند. آنچه كه پس از آن سفر خيال‌انگيز و دلچسب (اگرچه همراه تعليق و دلهره هم هست) نصيب تماشاگر بخصوص كودك و نوجوان مي‌شود (همانطور كه نصيب پسر بچه‌ قهرمان قصه شد) فكر كردن به حقايقي است كه ممكن است با چشم ديده نشوند ولي وجود دارند و بايد به آنها باور و اعتقاد داشت. همانطور كه رئيس قطار به پسر بچه مي‌گويد خيلي چيزها هستند كه وجود دارند ولي ديده نمي‌شوند. بايد آنها را باور كرد تا بتوان حس‌شان نمود. اين همان است كه دنياي مادي و علم زده دو سه دهه گذشته اينك بتدريج خود را به آن نزديك مي‌كند چرا كه دريافته جهان خالي از باور و ايمان و اعتقاد مثل شب كريسمس مادر و پدر پسر بچه، همه چيزش ساكت و خاموش و بي‌روح است. چنانچه در آخر فيلم هم وقتي با گوي ارسالي بابانوئل براي پسر بچه روبرو مي‌شوند آن را تنها يك گوي خالي مي‌پندارند و هيچ صدايي از درونش به گوش نمي‌شنوند.

درواقع «قطار سريع‌السير قطبي» تصويري از همان اعتقاد شرقي است كه اگر به موضوعي باور و ايمان داشته باشي قطعا آن موضوع محقق خواهد شد. اين را الكساندر در فيلم «ايثار» (آندري تاركوفسكي) به نقل از يك كاهن مذهبي به پسرش مي‌گويد كه اگر درختي خشك را هر روز صبح با اعتقاد و ايمان آبياري كند، آن درخت شكوفا مي‌شود.

«قطار سريع‌السير قطبي» مجموعه‌اي از شنيدني‌ترين ترانه‌ها را نيز در خود دارد از جمله دو ترانه كلاسيك «سنتاكلاز به شهر مي‌آيد» با صداي فرانك سيناترا و «كريسمس داره شروع ميشه» كه «پري كومو» آن را مي‌خواند.

تام هنكس در 6 نقش حضور داشته و صدا يا نقش‌آفريني ديجيتالي‌اش را در «قطار سريع‌السير قطبي» شاهد هستيم: صداي بزرگسالي پسر بچه كه راوي داستان است، خود پسر بچه، رئيس قطار، جن كنار آتش، پدر پسربچه و سنتاكلاز. به اين ترتيب «قطار سريع‌السير قطبي» را مي‌توان كار مشترك رابرت زمه‌كيس و تام هنكس دانست...

دو صحنه فيلم هم اشاره مشخص به آثار شناخته شده سينمايي دارد: صحنه‌اي كه جن كنار آتش خود را سلطان قطب معرفي مي‌كند و برمي‌خيزد و دو دستش را مانند لئوناردو دي‌كاپريو در فيلم «تايتانيك» باز مي‌كند و فرياد مي‌زند: «من سلطان قطب شمال هستم!» (دي كاپريو در فيلم «تايتانيك» فرياد مي‌زد: «من سلطان جهان هستم»)

و صحنه جشن «الف»ها بعد از رفتن بابانوئل كه با خواندن يك ترانه راك همراه رقص راك اندرول، صحنه مشابه در پايان «شرك 2» را تداعي مي‌نمايد.