مستغاثی دات کام

 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٤
 

نگاهی به فیلمنامه فیلم " یک تاریخ  خشونت"

A HISTORY OF VIOLENCE

 

زیر پوست شهر

 

یا

 

هرخانه باید یک

 

"جویی" داشته

 

باشد!

 

 

به نظر می آید بالاخره دیوید کراننبرگ تا حدودی از دنیای مالیخولیایی آثاری چون "مگس" ، "اگزیستنز" ، "تصادف" و "عنکبوت" فاصله گرفته و اگرچه بازهم کاراکترهایش دچار دوگانگی شخصیتی و نوعی روانپریشی هستند اما قصه و فیلمنامه فیلم "یک تاریخ خشونت" در فضاهای آزاردهنده و بعضا مشمئز کننده سیر نمی کند.

 شاید به خاطر این بوده که خود کراننبرگ  کمترین دخالت را در فیلمنامه داشته است. نویسنده فیلمنامه ، جان اولسن با اینکه تجربه نوشتن فیلم کوتاه ترسناکی به نام " مورد هجوم قرار گرفته " را در کارنامه اش دارد ولی اغلب آثار نوشتاری اش را فیلمنامه های حادثه ای و جنایی تشکیل داده ، مانند:"غریزه کشتار" و" روی خط مرزی" و... و حتی کمدی کوتاهی به نام "یک لحظه سکوت" را هم در سال 2000 نوشته است. منبع اقتباس سینمایی اولسن در فیلمنامه "یک تاریخ خشونت" ، نوول گرافیکی جان واگنر و وینس لوک بوده که هر دو در زمینه نوشتن تجربیات متفاوتی داشته اند ، از جمله جان واگنر که خالق کاراکترهای "قاضی درد" بوده است.

ماجرای "یک تاریخ خشونت " ، قصه ای است نه جندان تازه که  در فیلم های گوناگون سینما از دیرباز روایت شده و به انحاء مختلف به تصویر کشیده شده است. داستان دو شخصیتی بودن و به قول روانشناسان :"شیزوفرنی" یا"اسکیزو فرنی" که شاید به همین دلیل هم کراننبرگ جذب آن گردیده ، چراکه با دیگر شخصیت های آثار قبلی اش سازگاری دارد. همان قصه "دکتر جکیل و مستر هاید" که حتی به کارتون "توییتی و سیلوستر" هم رسید. در شکل مثبتش "بت من" و " اسپایدرمن" و " سوپرمن" و " چهار شگفت انگیز" و...و حتی " هالک"  و در اشکال منفی اش به "هانیبال لکتر" و حتی "دراکولا" هم می رسیم. اما نوع دو شخصیتی بودن فیلم "یک تاریخ خشونت" به یک نوعی از گونه "ژان والژانی" است به این مفهوم که فرد دارای دو تجربه کاملا متفاوت از زندگی بوده که اینک بنا به ضرورت ، زندگی اصلی یا تجربه اولی خود را  آگاهانه در گوشه های ذهنش نگه داشته و به طریقه ای دیگر روی آورده است . ولی همواره جرقه هایی باعث می شوند که ویژگی های شخصیتی آن زندگی اولیه در وجودش بروز نمایند.

تام استال (با بازی قابل توجه ویگو مورتنسن که دیگر کاملا از قالب آراگورن فیلم های "ارباب حلقه ها" به درآمده ) مردی خانواده دوست و محترم در شهر کوچک مالبوروی ایندیانا ست که یک اغذیه فروشی را اداره می کند ولی روزی ناگهان همین اغذیه فروشی اش مورد تهاجم دو گنگستر قرار می گیرد و او در کمال ناباوری اطرافیانش ، آن دو را با مهارت یک حرفه ای ، به قتل می رساند. اگرچه از آن پس قهرمان آن شهر کوچک نامیده می شود ولی مورد ظن برخی  اطرافیانش از جمله خانواده و کلانتر شهر واقع می شود. این سوءظن از هنگامی بیشتر می شود که مرد مشکوکی به نام "کارل فاگرتی" (با بازی مثل همیشه خوب اد هریس ) با چند نفر از همراهانش مزاحم تام شده و به او می گویند که یک گنگستر حرفه ای به نام "جویی کیوساک" بوده که به همراه برادرش "ریچی"  در فیلادلفیا با آنها درگیر شده و باعث شده یک چشم "فاگرتی" از بین برود. تام مدعی است در عمرش آنها را ندیده و به فیلادلفیا نرفته است ولی وقتی برای دومین بار در درگیری با "فاگرتی " و دارو دسته اش ، همه آنها را به تنهایی ، لت و پار می کند ، دیگر کمتر شکی حتی برای همسر مهربانش "ادی" باقی می گذارد.

ادی بعد از درگیری تام با فاگرتی و اعوان وانصارش در بیمارستان به او می گوید:" من در جلوی چشمانم جویی را دیدم . تو در یک لحظه از تام استال به جویی کیوساک بدل شدی."

تا اینجا ، داستان به شدت فیلم "بوسه خداحافظی شب بخیر"( رنی هارلین- 1996) را به خاطر می آورد که در آن فیلم  هم جینا دیویس ، نقش یک معلم آرام و خانم خانه داری را ایفا می کرد که سخت به امور خانواده اش مشغول است  ولی  حادثه ای که موجب ضربه ای به سر او می شود ، ناگهان خاطراتی را در ذهنش زنده می کند که به عمل  و عکس العمل های عجیب و غریبی از نگاه اطرافیان در زندگی او منجر می شود ، خصوصا وقتی متوجه می شود که عده ای به دنبال کشتنش هستند . او مانند یک مامور دور دیده حرفه ای عمل می نماید. تا بالاخره مشخص می شود که آن خانم معلم خانه دار در واقع یک مامور مخفی سازمان امنیت بوده است و...

راه دور نرویم نمونه اخیرتر اینگونه ماجراها ، دو فیلم "هویت بورن" و "برتری بورن" بودند که درباره یک مامور مخفی به نام جیسن بورن(با بازی مت دیمن) و فراموشی عمدی وی نسبت به هویت و ماموریت های سری اش ساخته شدند.

اما فیلم "یک تاریخ خشونت" در این حد متوقف نمی شود بلکه از این جا به بعد به خصوصیات غالبا پنهان انسان ها و جوامع نقب می زند.  قطعا این رویکرد حداقل در اصل فیلمنامه جان اولسن وجود داشته اما تصاویر به غایت تاثیر گذاری که کراننبرگ خلق کرده و حتی موسیقی هاوارد شور که گویی ضمیر آدمی را از درونش بیرون می کشد ، به خوبی آن درونمایه را همراهی کرده است.

همه ما مقاطع مختلفی را در زندگی گذرانده ایم که بعضا یکی از آنها  به کلی با دیگری متفاوت و بلکه متضاد بوده بطوریکه وقتی از یک مقطع به مرحله دیگری به جبر یا اختیار کوچیده ایم ، انگار که اصلا تولد دیگری یافته ایم و این موضوع را بعضا حتی در صحبت های روزمره مان بیان کرده ایم . اما آن مقاطع قبلی در گوشه های ذهنمان باقی می ماند و نمی توانیم را پاکشان  کنیم ، همچنانکه کاراکتر های جیم کری و درو بریمور در فیلم "آفتاب درخشان یک ذهن پاک"(میشل گوندری – 2004) نتوانستند ، یکدیگر را با آن دستگاههای عجیب و غریب از خاطره همدیگر محو نمایند. باز شدن آن گوشه های تاریک ذهن در زمان های خاصی با محرک هایی ویژه ،  بعضا عکس العمل های متناسب زمان گذشته و مغایر با زندگی کنونی را ولو در حیطه کوچکی بروز می دهند که شاید مورد تعجب اطرافیان قرار بگیرد. مثل وقتی که ژان والژان حتی در مقام شهردار با دیدن انسانی گیر افتاده زیر چرخ گاری ، با تمام وجود به کمکش می رود مانند روزگاری که در زندان باستیل بود و به یاری زندانی نگون بخت دیگری رفت.

تام استال هم هنگامی که با تهاجم و تجاوز به حیطه خانواده و شغلش مواجه می شود ، ناگهان در موقعیت "جویی کیوساک" گنگستر قرار گرفته و ری اکشن خاص او را بروز می دهد که البته برای اطرافیانش از شخصی مانند تام استال که همیشه آرام و سر به زیر بوده و به قول معروف یک مورچه را زیر پا له نکرده ، بسیار بعید می نمایاند. درست مثل "براید" مجموعه "بیل را بکش"(کوینتین تارانتینو-2003) که از یک زندگی گنگستری به خاطر بچه ای که در شکم دارد به یک زندگی آرام خانوادگی مهاجرت می کند ولی وقتی با نهاجم و تجاوز دار و دسته بیل مواجه می گردد ، خشونت و بیرحمی  "بلک مامبو" (اسم مستعارش در دسته بیل) در درونش بروز پیدا می کند و  با وحشیانه ترین وجه به گرفتن انتقام از دشمنانش می پردازد.

دوربین کراننبرگ به خوبی صورت ویران شده یکی از مهاجمان مغازه تام را در نمایی نزدیک نشان می دهد تا آن روی سکه متانت و خانواده داری تام استال را به نمایش بگذارد و از همین جاست که باب اصلی فیلمنامه باز می شود. با این سوال که به راستی در زیر پوست این شهر و مردم ظاهرا آرام و محترمش چه روحیه ای جریان دارد؟( مثل خوی ددمنشی کاراکتر هریسن فورد در فیلم "آنچه در زیر جاری است " ساخته رابرت زمه کیس که در زیر لایه های شخصیت متین و محترم او پنهان مانده بود).

کلانتر شهر ، سام  وقتی درجاده قصد دارد "فاگرتی" را نصیحت کند که دیگر دور و بر آن شهر نیاید ، به او می گوید که در این شهر انسان های محترمی زندگی می کنند و او موظف است از این انسان های محترم محافظت نماید. مثل "داگ ویل" (لارس فن تریر- 2002) که آدم های ظاهرا محترمی در آن زندگی می کردند ولی وحشیانه ترین رفتار را با دختری که به آنها پناهنده شده بود ، انجام دادند و در آخر هم به سرنوشت فجیعی گرفتار آمدند.

از همین روست که کراننبرگ و دوستان فیلمنامه نویسش ، آن  دوگانگی رفتاری را فقط به تام استال محدود نمی سازند. آن دو گنگستر ابتدای فیلم که کارمندان فروشگاهی را به تکان دهنده ترین صورت قتل عام کرده اند  و بعدا به مغازه تام هجوم می برند،  در عین حال آرام و خونسرد در خیابان های مالبورو به کار خود مشغول هستند . پیوند جنایت آغاز فیلم آنها به کابوس سارا (دختر کوچک تام استال) به خوبی وجه اصلی فیلم و فاجعه ای که در زیر پوست آرام آن شهر و آدم هایش در جریان است را فاش می کند و از همان لحظه نخست ، شوک هشدار دهنده را به مخاطب وارد می سازد.

سارا که از خواب ترسناکش پریده ، با وحشت می گویدکه یک هیولا را در خواب دیده است و پدرش به او

 می گوید : دیگر چیزی تحت عنوان  هیولا وجود ندارد... (آیا زندگی گذشته اش در هیبت جویی را زیستنی هیولا گونه می داندکه دیگر با تشکیل خانواده به آن خاتمه بخشیده است؟) به قول خودش در اعترافی که برای همسرش می کند  سه سال پیش از تام استال شدن ، "جویی" را (در درونش) کشته است.

جک ، نوجوان 14-15 ساله تام هم که ابتدا در مقابل همکلاسی شرورش بابی جوردن و رفقایش کاملا بی دست و پا می نمایاند ، ناگهان آن سوی چهره آرام و معصومش را نشان می دهد و به خشن ترین شکل ، بابی و دوستش را تنبیه می کند و بعد هم با آن تفنگ دولول ، فاگرتی را سوراخ سوراخ ، نقش زمین می سازد. در برابر اعتراض پدرش هم که می گوید  ما در این خانواده مشکلاتمان را با کتک زدن مردم حل نمی کنیم ، گستاخانه پاسخ می دهد : "نه ! اونا را می کشیم."

ادی ، مادر خانواده هم در عین متانت ، لحظاتی آن خوی خشونت و حتی درنده خویی اش را خصوصا در ارتباط با تام به نمایش می گذارد. در واقع خشونت و توحش بخشی از وجود آدم های "یک تاریخ خشونت" ( و شاید قسمتی از روحیه اغلب آدم ها را ) را تشکیل می دهد ، خصوصا که برای  خانواده های آمریکایی در هرخانه تفنگی هم به اصطلاح برای روز مبادا موجود است تا از خود دفاع کنند ولی کراننبرگ به خوبی آن را به عنوان اساس روی دیگر سکه تمدن خانوادگی و شهر نشینی امروز آمریکا نشان می دهد.

مایکل مور در فیلم "بولينگ برای کلمباين " می گوید هر سال در آمریکا بیش از 11000 قتل با گلوله اتفاق میافتد که بسیار بیش از آنچه در  مجموع سایر کشورهای دنیا روی می دهد ،  است . بسیاری از خانواده ها و شهروندان آمریکایی نزد خود ، اسلحه نگهداری می کنند که فجایع متعددی از جمله کشتار مدرسه کلمباین نیز از طریق سوءاستفاده از همین سلاح های خانگی رخ داد. اما به نظر مایکل مور همه این جنایت ها در جامعه آمریکا فقط به دلیل تعدد اسلحه در دست مردم نیست چون فرضا تعداد این سلاح ها در کانادا نسبت به آمریکا بیشتر است ولی قتل های با گلوله ، خیلی کم اتفاق می افتد. مور سرانجام نتیجه می گیرد گستره وسیع قتل های با گلوله در امریکا به دلیل وحشتی است که رسانه های آمریکایی در آن اجتماع رواج می دهند و مدام مردم را از مسائل مختلف می ترسانند.

این ترس و وحشت دائم را به خوبی در فیلم "یک تاریخ خشونت" حس می نماییم .( اساسا شاید خود فیلم " یک تاریخ خشونت" هم در زمره همین ابزار رسانه ای اشاعه دهنده هراس در جامعه قرار گیرد!!)گویی واقعا در زیر پوست آن جامعه آرام و به قول کلانتر سام ، محترم مالبورو ، خشونتی پنهان وجود دارد که به آسانی می تواند بروز نماید. و این خشونت به شکلی تفکیک ناپذیر آنچنان بر آن آرامش چسبیده که گاهی مترادف هم می شوند.

دیدار و مکالمه کوتاه تام یا همان "جویی" با برادرش ریچی ، به روشنی گویای همین مسئله است . آنها ابتدا در فضایی بسیار محبت آمیز با یکدیگر ملاقات می کنند (اگرچه در همان فضا هم بوی سوءظن و قتل و خشونت کاملا واضح به مشام می رسد) . ریچی با ابراز دلتنگی فوق العاده می گوید که زمان بسیار بسیار طولانی گذشته که آنها از هم دور بوده اند اما یک دفعه همه این فضای احساساتی به صحنه جنگ و کشتاری وحشیانه بدل می شود . کنایه آمیزترین  لحظه  فیلم در همین جا اتفاق میافتد ، وقتی که جویی می خواهد به سمت ریچی شلیک کند ، او به سبک و سیاق شادمانی های دوران کودکی شان می گوید : "خدای من ، جویی!" و بعد از شلیک و پاشیدن مغز ریچی ، این جویی است که جوابش را می دهد:" خدای من ، ریچی !"

 جویی از بازگشت به دنیای گنگسترها سرباز می زند چون می خواهد به قول ریچی در همان "رویای آمریکایی" زندگی کند!(چه عبارت کنایه آمیزی که زندگی آرام خانوادگی در آمریکا از سوی ریچی فقط یک رویا نام می گیرد!) اگرچه به موقعش هم از تام استال  یک  مرد خانواده به جویی کیوساک گنگستر بدل می شود.

او پس از به خاک و خون کشیدن برادر و گروهش ، سلاحش را به دریاچه ای می اندازد ، نه اینکه نیازی به آن ندارد ، به خاطر آنکه در طول فیلم هر گاه نیاز به اسلحه داشته با دست خالی به راحتی بدستش آورده است. بازگشتش هم به خانه طعنه آمیز است . مانند ایتن ادواردز فیلم "جویندگان" جان فورد گویی از یک جنگ طولانی با سرخوستان بازمی گردد ولی کسی به استقبالش نمی رود. روند منطقی فیلم چنین حکم می کند ، زیرا همسرش ادی از او  به دلیل پنهان کردن هویت اصلی اش عصبانی است و ظاهرا از خشونت وحشیانه وی ، به شدت آزرده شده است . چنین احساسی در پسرش جک نیز به چشم می خورد که در بازگشتش از بیمارستان می پرسد : باید به چه اسمی تو  را صدا بزنم؟ نام یا جویی؟ و بعد از او سوال می کند :" اگر من داروخانه مولیگان را سرقت کنم ، آیا تو من را می زنی چون فقط از آن عمل سهمی به تو نداده ام ؟!"

ولی علیرغم همه این احساسات ناخوشایند ، هنگامی که تام/ جویی به خانه بازمی گردد ، اگرچه در وهله اول همه اعضای خانواده که بر سر میز شام هستند ، با شک و تردید و حتی نوعی ترس با وی مواجه می شوند ولی پس از لحظاتی کوتاه ، سارا دختر کوچکش برای او بشقاب سرمیز می گذارد و جک ،  پسرش هم ظرف نان را پیش رویش قرار می دهد. دوخته شدن نگاه تام / جویی به نگاه ادی / ؟ بسیار معنا دار است گویی هردو به یکدیگر اعلام نیاز می کنند ؛ هم تام همچنان احتیاج دارد که در آن رویای خانواده آرام آمریکایی زندگی کند و هم ادی برای خانواده اش به هرحال به یک "جویی" نیاز دارد. شاید که هر خانه در آمریکا به یک" جویی" نیاز داشته باشد.

سبک نوشتاری و ساختار فیلمنامه "یک تاریخ خشونت" به سیاقی است که همانند پنهان بودن زوایای خشن روحی و وجودی آدم هایی مانند تام استال در افواه عمومی ، آن را در مقابل مخاطب نیز مخفی نگاه می دارد. به طوریکه حتی لحظه ای که تام به همسرش اعتراف می کند جویی را 3 سال پیش از تام استال شدن ، درون خودش کشته ، به نظرمان شوخی می کند و باورمان نمی شود. نحوه برخورد و دیالوگ های تام در مواجهه با فاگرتی و دارو دسته اش و در گفت و گو با خانواده و کلانتر شهر ، آنچنان هوشمندانه پرداخت شده که به هیچوجه تماشاگر را نسبت به وی ظنین نمی کند و حتی او را در برابر شک و ظن ادی و جک دچار عکس العمل می گرداند.

کاراکتر تام در صحنه ای که فاگرتی او را جویی خطاب کرده و اصرار دارد که می شناسدش ، آنچنان خونسرد وبی تفاوت نوشته و اجرا شده که بیننده حتی در لحظات اول ، همه ماجرا را  فقط یک سوءتفاهم یا یک شوخی و حتی بنا بر شروع داستان و به سیاق آثار قبلی کراننبرگ ، نوعی توهم یا کابوس تلقی می کند که بالاخره خاتمه خواهد یافت. این انحراف ذهنی در سکانس هایی که تام برای دیدن ریچی می رود هم وجود دارد با این تصور که او برای خاتمه دادن به این قضیه و سوءتفاهم مخرب عازم آن سفر طولانی می گردد.

آنچه حتی بیش از فضا سازی درخشان کراننبرگ ، این توهمات را دامن می زند ، دیالوگ های به غایت موجز و ساده و کوتاه  ولی ساختاری فیلمنامه است که واقعا با درایت نوشته شده اند تا تماشاگر در هر لحظه ، همذات پنداری خود را با فیلم و کاراکترهایش از دست ندهد. اشتباه نشود این از آن نوع غافلگیری های به قول معروف سندرم "کیزر سوزه" فیلم " مظنونین همیشگی" یا "حس ششم" و یا "دیگران" نیست. تماشاگر "یک تاریخ خشونت" در پایان آن به مانند مخاطب فیلم های ذکر شده ، دچار غافلگیری نمی شود ، بلکه به نحوی با فیلم همراه است که در آخر از تغییر بطئی نظرش نسبت به قصه و آدم های آن غافلگیر می شود که دیدگاه خودش نسبت به آنها را تا آن حد واژگونه می یابد.

با این وصف پایان فیلم کاملا در نظرش ادامه منطقی داستان و کاراکترهایش است نه مانند فیلم "دیگران" که ازروح بودن آن مادر و فرزندانش مات و مبهوت شود و در میان سوال های بی پایان ذهنی اش ، کلی پرسش بی جواب بیابد و یا از کیزر سوزه بودن آن مرد علیل فیلم "مظنونین همیشگی" ، شگفت زده شود .

در واقع تماشاگر "یک تاریخ خشونت" منتظر است که تام استال به خانه اش و نزد خانواده اش باز گردد و حتی پس از آن صحنه آخر به اتاقش برود و تفنگ دو لولشان را پاک کند و در جای مطمئنی قرار دهد.