مستغاثی دات کام

 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٤
 

معرفی 7 فیلم روز جهان

 

 

دومینو

Domino

 

یک فیلم حادثه ای اما بسیار مغشوش از "تونی اسکات" که ملغمه ای است از همکاری اش با تارانتینو در فیلم "رمانس واقعی" و آخرین فیلم بلندش به نام "مرد خشمگین" با بازی دنزل واشنگتن که او هم تقریبا مثل قهرمان های فیلم "دومینو" یک نوع جایزه بگیر بود ، اما از نوع رسمی اش!

فیلمنامه" دومینو" را ریچارد کلی نوشته که قبلا از او فیلم نسبتا باارزش "دانی دارکو" را درباره دغدغه ها و دلمشغولی های تین ایجرها بدون شعر و شعار دیده بودیم. اما او این فیلمنامه را براساس زندگی و خاطرات "دومینو هاروی" دختر لارنس هاروی معروف( بازیگر فیلم اولی "کاندیدای منچوری") که همین چندی پیش در سن 35 سالگی به دلیل افراط در استفاده از قرص مخدر "آور دوز" شد و فوت کرد.

اما فیلم به لحاظ ساختاری ، تقلید افراطی از سینمای اولیه کوینتین تارانتینوست  به علاوه تحرک نابجای پلان ها و کوتاهی بیش از حد آنها که به قولی طولانی ترینش به زور به 5 ثانیه می رسد که مثلا ماجرای "جایزه بگیری" دومینو و گروهش را همراه خوره بازی یک گروه تلویزیونی به سرکردگی کریستوفر واکن  (به سبک و سیاق رابرت داونی جونیور در "قاتلین بالفطره" ) به تصویر بکشد. تنها نقطه قابل توجه فیلم بازی "میکی رورک" به نظر می آید که بعد از فیلم "شهر گناه" گویی دوباره رو آمده است!!

"دومینو"  برای تونی اسکات یک گام دیگر به عقب محسوب می شود ، گام هایی که از فیلم تبلیغاتی و پروپاگاندای "جاسوس بازی" شروع شد .

 

 

هبوط

The Descent

 

اسم فیلم برعکس خود فیلم خیلی غلط انداز است . چون اصلا با یک فیلم فلسفی یا از این قبیل آثار روشنفکرانه مواجه نیستیم . باز هم داستان یک عده ماجراجو(این بار چند تا زن) برای کشف های جدید درون طبیعت به سبک سیگورنی ویور در "گوریل ها در مه " مایکل آپتد . اما در این فیلم این گروه ماجراجو درون غاری گیر می افتند که  گویی محل زندگی یک سری انسان بدوی است که البته چندان هم به انسان های اولیه نمی خورند بلکه مابین انسان و خفاش هستند!! مشابه این فیلم را بسیار دیده ایم و همین چندی پیش نمونه دیگری از این قضیه را تحت عنوان "غار" دیدیم.  دیگر این یکی از آن فقره های تحمل ناپذیر است ، آن هم بایک سری بازیگر تازه وارد(گویی تهیه کنندگان و استودیوهای آمریکایی هم یاد گرفته اند برای ارزان تمام کردن کار چگونه  به اصطلاح خودمان از تازه کارها سوءاستفاده کنند) که چندان چنگی هم به دل نمی زنند و همراه یک سری موجود مشمئز کننده که تماشایشان واقعا کفاره دارد.

کارگردان فیلم "نیل مارشال" که اصلا تدوینگر بوده و در این سومین  تجربه سینمایی اش هم چندان موفق نمی نماید. اگرچه شروع فیلم و کشته شدن ناگهانی همسر و فرزند قهرمان فیلم ، جندان بدک ازکار درنیامده ولی بقیه ماجرا خیلی تکراری و کسالت آور است و پایان کار هم که از همان اول معلوم می نمایاند!!

 

 

 

سرنیتی

Serenity

 

ماجرای یک گروه گردنکش و یاغی در دورانی که طبق معمول فیلم های به اصطلاح علمی تخیلی (از "جنگ ستارگان " تا امروز) فضا در زیر پای انسان است  و مبارزه شان با قدرت طلبانی که می خواهند امپراطوری خود را بر همه کائنات گسترده کنند. تا اینجای کار که خود "جنگ ستارگان " است. اتفاقا نام گروه قدرت طلب هم "اتحادیه " است مثل "فدراسیون" که نام سازمانی عوامل لرد تاریکی در "جنگ ستارگان" بودند.

اما این گروه گردنکش که نام "سرنیتی" بر سفینه فضایی  خود گذاشته اند برخلاف گروه "هان سولو" و "لوک اسکای واکر" و "چوبابا" و حتی آن رفیق نامرد "سولو" ، راهزن و سارق مراکز پول و سرمایه در کهکشان هستند و مرتبا هم از دست سربازان "اتحادیه" فرار می کنند تا اینکه خواهر دکتر این گروه گرفتار "اتحادیه" شده و مغز شویی می شود ، خواهری که از قضا خیلی هم باهوش و استثنایی است. او به همین طریق اسرار "اتحادیه" را پس از فرار نزد گروه خود می آورد و بازهم آخر قصه برهمه کس حتی خواجه حافظ شیرازی واضح و مبرهن است!!

گویا این روزها سینمای آمریکا از یک طرف هم در این جور فیلم های تخیلی نخ نما شده گیر کرده و همچنان خطر کسانی را یادآوری می کند که با مغز شویی قصد فتح همه دنیا را دارند غافل از اینکه به قول خود روشنفکران آمریکایی این رسانه های خودشان هستند که 24 ساعته مغز شویی می کنند .

 

 

دلتنگی در آمریکا

Missing in America

 

 

اثری نسبتا قابل دیدن از  کارگردان و تهیه کننده معروف تلویزیونی گبریل داکترمن که در این زمینه جوایز متعددی هم گرفته است. فیلم درباره حاشیه جنگ ویتنام است ، درباره بازماندگان آن تجاوز سیاه تاریخی آمریکا ، که پس از گذشت 30 سال از آن واقعه ،  اغلب گوشه گیر و منزوی شده و یا به صورت انسان های بدوی زندگی می کنند. قصه درباره گروهبان یکی از دسته های رزمی در ویتنام است به نام "جیک"(بابازی قابل قبول دنی گلاور که بعد از سری "اسلحه مرگبار" با مل گیبسن و فیلم "ماندلا" کار قابل ذکری نداشت) که تنهای تنها در دهکده ای و دور از مردم زندگی می کند و روزی با یکی از سربازان سابقش مواجه می شود که به ویتنام رفته و دختری که از یک زن ویتنامی داشته را به علت مرگ آن زن به آمریکا آورده است . او دختر را پیش جیک

 می گذارد و می رود ، چون به سرطان ریه دچار بوده  و به زودی خواهد مرد و نمی خواهد دخترش شاهد مرگ او باشد. جیک و دختر که لنی نام دارد ، علیرغم همه مشکلات و ناسازگاری ها عاقبت به هم عادت می کنند ولی این عادت را یک تراژدی برهم می زند.

در فیلم شاهد سربازان بازمانده دیگری هم از جنگ ویتنام هستیم که هریک به نوعی دچار معضل روحی بوده و زندگی رقت باری را طی می کنند. اغلب ، خانواده هایشان را به طرق مختلف از دست داده اند و اصلا فیلم درباره از دست دادن است آنچنانکه زن صاحب فروشگاه شهر به نام "کیت" ( بابازی لیندا همیلتون که بعد از جدایی از جیمز کامرون گویی ویران شده است !) به جیک می گوید:"تو فکر می کنی فقط خودت یک عزیزی را از دست داده ای؟!"

 

 

جارهد

 Jarhead

 

اولین موضوعی که تماشاگر حرفه ای سینما را برای دیدن فیلم "جارهد" کنجکاو می کند این است که کارگردانش "سام مندس" فیلمساز معروفی است که با "زیبایی آمریکایی" جایزه اسکار گرفت و با فیلم بعدی اش "راهی به پریدیشن" ژانر نوآر را دوباره در سالهای اخیر جان بخشید ولی اینکه این فیلمساز پس از آن دو فیلم ، سراغ یک فیلم جنگی برود ، کمی تعجب آور است . اما وقتی تعجبمان رفع می شود که درمی یابیم فیلم "جارهد" یک فیلم جنگی است که در آن اصلا جنگی درکار نیست و همه به نوعی سرکار هستند از آن سربازان داخل فیلم تا ما تماشاگری که هرلحظه درانتظار درگیری های آنچنانی به سبک فیلم های مشابه هستیم. تا شاید این نکته القا شود که اساسا همه آن جنگ اول خلیج  متحدان ناتو علیه عراق یک سرکاری و مشغولیت  برای جهانیان و پرکردن جیب های سرمایه داران آمریکایی بیش نبوده است.

"جارهد" (که اصلا به کماندوهای  نیروی دریایی آمریکا  اطلاق می شود و معنی تحت الفظی اش کله پوک است) درباره  گروهی از سربازان نیروی دریایی آمریکاست که برای جنگ اول خلیج عازم عربستان سعودی  می شوند و روز و شب برای جنگ تمرین می کنند ،  روز و شب از حمله نیروهای صدام می ترسانندشان  و روز و شب ذر صحرای بی آب و علف عربستان (برای تمرین جنگ واقعی در کویت علیه ارتش صدام) ، به مانور وامی دارندشان تا اینکه آرام آرام اثرات روانی شدن در آن محیط به تعبیر خودشان جهنم گونه ، پدیدار می گردد.  به طوریکه درآاخر همه تشنه فط یک گلوله شلیک کردن هستند و از این عدم جنگ و شلیک حتی یک تیر به حالت جنون می رسند ؛ مثل  صحنه ای که بالاخره سوفارد و سربازی دیگر برای کشتن گارد یکی از دکل های نگهبانی عراق متوسل به تک تیراندازی شده اند و همه چیز برای شلیک مهیاست ، ناگهان فرمانده آمرکایی از راه می رسد و دستور توقف شلیک را می دهد تا با بمباران هوایی همه چیز را تمام کنند ، سرباز نا امید شده از حتی یک شلیک ، دیوانه وار به سر و کله فرمانده می پرد و نعره می زند که :"حرومزاده فقط یک تیر ، همه چیز آماده بود.."

.فیلم از همان ابتدا به شدت "غلاف تمام فلزی" استنلی کوبریک را تداعی می کند( خصوصا صحنه های فریاد زدن گروهبان اسکایز با بازی جیمی فاکس که بعد از اسکار سال گذشته دیگراو را  در فیلمی ندیده بودیم) اگرچه به عمد و حتی درصحنه ای به طور واضح می خواهد خود را وامدار "اینک آخرالزمان" کاپولا نشان می دهد ، وقتی سربازان در کمپ مشغول دیدن همان فیلم بوده و برای حمله ناپالمی آمریکاییان به ویتنامی ها همراه موسیقی آن فرمانده دیوانه دست می زنند.

فیلمنامه براساس خاطرات واقعی یکی از همان سربازان به نام "آنتونی سوفارد" (که در فیلم "جیک گیلنهال" نقشش را به خوبی بازی می کند) نوشته شده  که درباره  پیش عملیاتی تحت عنوان "طوفان صحرا" در صحراهای عربستان بوده است و از کتاب های پرفروش در سال 2003 به شمار آمد.

در کل فیلم حامل پیام بیهودگی جنگ و عملیات تجاوزکارانه آمریکا در دیگر کشورهاست که در این مقطع زمانی بار تبلیغی علیه سیاست های بوش و دارو دسته اش خواهد داشت.

 

 

ناظر روح 2

GhostWatcher 2

 

 

این دیگه از آن فیلم های دنباله ای است که معلوم نیست چرا ساخته شده چون که فیلم اولش هم نه فروش کرد و نه جذابیت چندانی داشت . ماجرای یک مقابله کننده با ارواح که خودش هم چندان به این قدرتش باور ندارد و تصادف باعث می شود که به کمک شخص روح زده به جنگ روح خبیث برود.

واقعا نمی دانم چرا در سینمای امروز آمریکا تا این حد تولید فیلم های ترسناک افزایش یافته است ، علیرغم اینکه بعضا مورد استقبال هم واقع نمی گردند ولی بازهم ساخته می شوند. به نظر می آید که بیش از هرچیز مروج نوعی وحشت در جامعه هستند تا مردم از همه چیز و همه جا بترسند ؛ از غار و از مترو و از گردش و تفریح و پیک نیک و حتی داخل خانه شان. چراکه این فیلم ها همه جا را نا امن نشان می دهند . برای همین است که استفاده از اسلحه تا این حد در آمریکا عادی است و به قول مایکل مور در فیلم "بولینگ برای کلمباین" همین وحشت پراکنی رسانه ها و سینما است که عامل قتل بیش از 11 هزار نفر با تفنگ در هرسال در آمریکا می شود ، چون دیگر کسی به هیچ چیز و هیچ کس اعتماد ندارد.

به هرحال فیلم دوم "ناظر روح" ساخته دیوید ای کراس حتی آن جذابیت های لاغر فیلم اول را ندارد. گویی هنرپیشگانش هم عوض شده اند و بازیگران ارزان تری انتخاب گشته اند. در این فیلم همه قواعد روح و روح بازی در سینمای آمریکا به هم می ریزد و فیلمساز به نوعی بازی زامبی وار که رایج این روزهاست روی می آورد.  جناب روح خبیث می خواهد با استفاده از جان قربانیانش دوباره زنده شود که خب تا سرکار خانم قهرمان فیلم تشریف دارند،  آن روح نابکار به قول معروف (با عرض معذرت) سگ  کی باشد که بخواهد به دنیا بازگردد. بله فیلم همه قواعد علمی و غیرعلمی و فیزیکی و متا فیزیکی را هم نادیده می گیرد تا فقط چیزی ساخته باشد و بس!

 

جوجه کوچولو

Chicken Little

 

 

یکی دیگر از کارتون های نه چندان بامزه "دیزنی" که گویا بعد از جدایی از "پیکسار" دوباره کمپانی اش بتدریج به حالت کما فرو می رود. دیزنی در تبلیغاتش یاد آور شده که این کارتون ، اولین کارتون تمام کامپیوتری کمپانی است تا مثلا دماغ "پیکسار" را بسوزاند و حتی به عمد می خواهد فراموش کند که "داستان اسباب بازی" را همین "پیکسار" 7-8 سال پیش به شکل تمام کامپیوتری برایش ساخت.

اما "جوجه کوچولو" برخلاف همه آن کارتون هایی که "دیزنی" و "پیکسار" مشترکا ساختند،  مانند:"شرکت هیولاها" و "در جستجوی نمو" و... هیچ موضوع و ساختار جدید و نویی ندارد و از همان لحظات نخست یادآور فیلم ها و کارتون های بسیاری است از جمله "جیمی نیوترون" و "غول آهنی" و "باورنکردنی ها" (که حتی چهره بابای جوجه کوچولو بسیار شبیه اوست) و حتی "جادوگر آز" و...

و در عین حال به تلافی هجوهایی که "دریم ورکس" در کارتون ها و فیلم هایش از دیزنی و محصولاتش کرد (به ویژه در "شرک" و "هوش مصنوعی") این بار گویی دیزنی خواسته تلافی کند و جا به جا به تحقیر و مضحکه فیلم ها و کارتون های کمپانی "دریم ورکس" نشسته است : از همان صحنه های اول که مخزن بزرگ آب در حال غلتیدن دیوار سالن سینمایی که فیلم "ایندیانا جونز"  با صحنه غلتیدن آن گوی بزرگ به دنبال هریسن فورد را خراب می کند تا موجود سه چشمی که مانند "ئی تی " در زمین جا می ماند و تا تقلید مضحکه آمیز فیلم "جنگ دنیاها" (حتی دوست جوجه کوچولو هم اسم آن را برزبان می آورد) که در آخر همه هیمنه اش مثل توخالی بودن جادوگر شهر زمرد ، پوچ از آب درمی آید.

در عین حال کارگزاران امروزی کمپانی دیزنی با تقلید از کارتون های دریم ورکس سعی کرده اند برخلاف معمول محصولات این کمپانی بخصوص کارتون هایش آن را به شکل ناچسبی به زندگی امروزی پیوند دهند تا تماشاگر بزرگسال هم از آن خوشش بیاید و طیف وسیعتری از مخاطبان را پیدا نمایند. از همین روست که جوجه کوچولو بیسبال بازی می کند و در آخر هم ترانه "من زنده خواهم ماند" گلوریا گیلدا را می خواند!!(مثل آواز خواند خره در "شرک")

به هرحال گویا دوباره "دیزنی" مسیر افول را طی می کند تا مگر "پیکسار" دیگری به دادش برسد..