مستغاثی دات کام

 
نگاهی به فیلم " با خشم بران"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠
 

 

 

 

 

Drive Angry

 

 

منجی گرایی به سبک جان میلتون

 

 

 

سیر فیلم های به اصطلاح معنا گرا در سینمای غرب قدمتی به اندازه خود پدیده سینما دارد. شاید بتوان ردپای رسمی اولین نمونه های آن  را در سینمای اکسپرسیونیسم آلمان و فیلم هایی همچون "مرگ خسته" ( فریتز لانگ) در دهه 1920 جستجو نمود. فیلم هایی که روایت های دراماتیکی درباره مرگ و سر و کله زدن کاراکترهای قصه با آن داشتند و یا اصلا مثل همین فیلم "مرگ خسته" ، خود به عنوان شخصیت اصلی فیلم قرار می گرفت. اگرچه بعدا در فیلم های اروپایی مانند "اردت" یا "کلام" (1955) ساخته کارل تئودور درایر  و در سینمای به قول پل شرایدر ، استعلایی ، شاهد رخ داد نوعی معجزه بودیم که طی آن یک مرده با دعا و عتاب فردی مسیح گونه ، به دنیای زندگان بازمی گشت. (درایر در  همان سال 1920 و در فیلمی صامت به نام "برگ هایی از دفتر شیطان" به ماجرای رانده شدن شیطان و اغوای او برای نسل بشر می پردازد). گروهی از این فیلم ها به موضوعاتی از قبیل ارواح ، فرشتگان ، بهشت و دوزخ ، روز رستاخیز و مانند آن پرداختند که نمونه طنز آمیز آن را ارنست لوبیچ در فیلم "بهشت منتظر می ماند" )1943) روی پرده برد.

روند تولید این گونه فیلم های ماورایی (مثل سایر آثار ایدئولوژیک سینمای غرب و هالیوود) با نزدیک شدن به پایان هزاره دوم و آغاز هزاره سوم ، به خصوص در دهه 1990 شتاب افزون تری به خود گرفت. فیلم هایی مانند "روح" (جری زوکر) محصول 1990 که ماجرای روح مقتولی را حکایت می کرد که برای انتقام از قاتلش در این دنیا باقی مانده بود و یا فیلم هایی همچون "مایکل" (نورا افرون – 1997) ، "شهر فرشتگان" (براد سیلبرلینگ -1998) ، "با جو بلک ملاقات کن"(مارتین برست-1998)، "چه رویاهایی که می آیند"(وینسنت وارد-1998) ، "نیکی کوچولو"(استیون بریل -2000) و...

در گروهی از این فیلم ها هم شیطان یا ابلیس ، شخصیت اصلی بود و سعی داشت تا با به خدمت گرفتن برخی آدم ها، حاکمیت خود را بر کره زمین اثبات نماید. در این نوع فیلم ها که بعضا به آثار آخرالزمانی نیز راه بردند(مانند "پایان روزها" پیتر هایمز یا "دروازه نهم" رومن پولانسکی و یا "طالع نحس") ، شیطان تقریبا قدرتی همپای خداوند داشت و به صورت یک رقیب ( و نه براساس دیدگاه توحیدی به عنوان بنده خدا) سعی می کرد در مقابل قدرت الهی بایستد. یا در فیلم "جن گیر" وقتی همه دعاها و توسل پدر مرین به خداوند و عیسی مسیح نمی تواند با روح حلول کرده در وجود دختر نوجوان سیاتلی مقابله نماید بالاخره این پدر کاراس است که با اراده خود و فداکاری و با یک عملیات انتحاری از نوع سامسونی (اسطوره عبرانی) شیطان را در وجود خویش جذب و به مهلکه می برد.

اساسا این نوع آثار با فیلم های موسوم به آخرالزمانی، اگرچه هر دو یک نوع ایدئولوژی را ترویج کرده و می کنند ولی وجه تفاوت عمده ای داشته و دارند که به نگاه آسمانی (یا بهتر بگوییم شبه آسمانی و شبه معنوی) بخشی از سینمای آخرالزمانی و نگرش زمینی و مادی این نوع آثار به اصطلاح معناگرا برمی گردد.

ازاین رو که گروهی عمده از فیلم های سینمای آخرالزمانی به هر حال نوعی دیدگاه شبه دینی اوانجیلیکی(صهیونیست مسیحی)  را بروز می دهد. دیدگاهی که در بخشی از آن، مسیح از آسمان بازمی گردد.اگرچه در بخش وسیعی از همین سینما نیز ، مسیح موعودشان ، زمینی و در شخصیتی زمینی جلوه می نماید.

امادرسینمای به اصطلاح معناگرای یاد شده، هیچگونه تحرک آسمانی ومعنویت الهی دیده نمی شود، بلکه هر چه رویت می گردد از اراده آدم ها یا فرشتگان  و یا شیاطین ناشی می شود و در این مسیر اراده الهی کوچگترین نقشی ایفا نمی کند.در واقع تعریفی که در این گونه فیلم ها از معنویت و ماوراء و مرگ و فرشته و دنیا و آخرت می شود ، تحت تاثیر همان ایدئولوژی است که از دوره رنسانس جامعه بشری و تاریخ را تحت تاثیر قرار داد و با عنوان اومانیسم ، خدا را از صحنه زندگی حذف و انسان را جایگزین آن نمود.  در واقع وجه مشترک آثار سینمای به اصطلاح معناگرای غرب ، وجه اومانیستی آنها است. چراکه در واقع تنها موضوعی که در این فیلم ها مطرح نشده و نمی شود ، خدا است. یعنی در تمامی روابط ماورایی آثار یاد شده اعم از حضور فرشتگان ، دست و پنجه نرم کردن با مرگ ، رفت و آمد بین این دنیا و بهشت و جهنم و مانند آن ، خواست و اراده الهی هیچ گونه نقشی ندارد .کار به آنجا رسید که پس از آغاز هزاره سوم و در آخرین سالها از نخستین دهه آن ، فیلم های موسوم به معنا گرا ، عملا نه تنها خدا را تا سطح بشر پایین آوردند ، بلکه او را حتی نیازمند آموزه های فرشتگان دانستند!! (مانند فیلم "لژیون" که گویا خدا از دست بشر ناامید شده و فرشتگانش را آزاد گذارده تا به نابودی نسل بشر آقدام ورزند ولی در این میان میکاییل ، برخلاف اراده الهی در صدد دفاع از بشر و به خصوص زنی باردار است و با جبرییل نبردی سخت می کند و در انتها نیز سعی دارد تا خداوند را قانع نماید که دست از نابودی نسل بشر بردارد!!!)

اما تازه ترین اثری که در این زمینه روی پرده رفته ، فیلمی از کارگردان و تدوینگر جوان سینما به نام پاتریک لوسیر و براساس فیلمنامه ای است که با همکاری تاد فارمر نوشته به نام "با خشم بران" که نیکلاس کیج نقش اصلی آن را ایفا می نماید.

جان میلتون (با بازی نیکلاس کیج) فردی است که مانند یک منجی سر و کله اش در آمریکای امروز پیدا می شود، در تعقیب و گریز با گروهی به ظاهر خلافکار و قلع و قمع آنها کارش را شروع کرده و با نجات زنی به نام پایپر از چنگ مردی خشن که وی را به سختی مضروب ساخته، آن را ادامه می دهد. این درگیری ها و همراهی با پایپر ، به زودی روشن می کند میلتون به دنبال فردی است که گویا دخترش را به قتل رسانده و نوه اش را دزدیده تا به هنگام کامل شدن ماه وی را قربانی کند، چرا که آن فرد به نام "جونا کینگ "سرکرده یک فرقه شبه مذهبی با علائم و نمادهای شیطان پرستی معرفی می شود که در صدد حاکمیت جهانی هستند. چراکه گویا نوه میلتون با ماموریتی مسیحا گونه ، طبق معمول این دسته آثار قرار بوده که دنیا را از شر شیاطین خلاص سازد. در این میان یک مرد عجیب و غریب به نام "حسابدار" که از قدرت خارق العاده ای برخوردار است و تماشاگر سینما را به یاد مرد جیوه ای فیلم "ترمیناتور 2: روز داوری" می اندازد، به نوعی از حرکت و اقدامات جان میلتون حمایت کرده و در مواقع سخت به یاری او می رود.

وقایع حیرت آور فیلم " با خشم بران"، از همان لحظات نخست نشان می دهد که با قصه و فضا و کاراکترهای عادی مواحه نیستیم. از همان لحظه ای که میلتون با آن اتومبیل غیر عادی اش از دنیایی ویران و با رنگ سوبیایی بیرون می آید و وارد دنیای امروز آمریکا شده و ناگهان مقابل وانت گروهی که ظاهرا در حال گریز و فرار هستند ظاهر می گردد. بعد از آن میلتون را در رستورانی می بینیم که با پایپر آشنا شده و درمی یابد که وی صاحب ماشینی به نام "درایو انگری" Drive Angry است. از این پس به نظر می رسد که گویا جان میلتون به نوعی پایپر  را انتخاب کرده و علیرغم فاصله طولانی که پایپر با اتومبیلش پیموده ، به هنگام خرابی ماشین ، ناگهان پشت سرش ظاهر شده و به چشم برهم زدنی ، اتومبیل را راه می اندازد!  آقای حسابدار  هم که سایه به سایه میلتون و پایپر حرکت می کند ، در هر گام ، حرکت شگفتی از خود بروز می دهد. همه این ماجراها وقتی به اوج می رسد که جان میلتون پس از کشته شدن به دست جونا کینگ در کلیسای شیطان پرستی و در حالی که گلوله ای در مغزش خالی شده ، برمی خیزد ، گویا اصلا اتفاقی برایش نیفتاده است!!

همه این وقایع حکایت از آن دارد جملات آغازین فیلم که روی صحنه هایی از همان دنیای ویران با رنگ سوبیایی به گوش می رسند و درباره جهنم و دنیای در خطر سخن می گوید، با این سیر ماورایی قصه، منطق دراماتیک دارد. اما تمامی این تعلیق ها و فرضیه ها در انتهای فیلم معنی پیدا می کند ، وقتی که متوجه می شویم جان میلتون از جهنم آمده تا هم انتقام دخترش را بگیرد و هم نوه اش را از دست جونا کینگ و فرقه شیطان پرست وی نجات بخشد و از همین رو ، اسلحه ای عجیب و غریب هم حمل می کند که تنها انگار گلوله های آن بر شیطان پرستان و اقای حسابدار (که برای بازگرداندن میلتون به این دنیا آمده ) کارگر است.

اما نکته عجیب این است که  این بار برای نجات مسیح موعود، فردی از قعر جهنم آمده و می خواهد با شیطان و دار و دسته به اصطلاح ضد مسیح بجنگد و پس از آن نیز به قعر جهنم باز می گردد ، اگرچه امید به بخشایش و عفو دارد و در آخرین جمله اش می گوید که در جهنم نیز رحمت و بخشش وجود دارد.  

این در حالی است که تاکنون در گروهی فیلم های آخرالزمانی مانند "طالع نحس" یا "مگی دو"، این شیطان یا دجال ویا ضد مسیح بودکه براساس آموزه های"مکاشفات یوحنا"،از قعر جهنم بیرون می آمد تا دنیا را به تسخیر خود درآورد و پس از شکست در نبرد با مسیح ، مجددا زنجیر شده و به قعر جهنم فرستاده می شد تا برای هزار سال دیگر در آن مخلد باشد.

اما در فیلم "با خشم بران"، ضد مسیح از قعر جهنم بیرون نیامده بلکه او همان جونا کینگ است که با پیروانش ادعای فرقه ای مذهبی و دینی دارند اگرچه با علائم و آیین هایی که نشان می دهند، به فرقه ای شیطان پرست راه می برند.

شاید راز این تغییر جهت را بتوان در نام شخصیت اصلی یعنی جان میلتون یافت. جان میلتون نام آشنایی در تاریخ 3-4 قرن اخیر است. نویسنده و شاعر معروف قرن هفدهم میلادی که دو اثر مشهور "بهشت گمشده" و "بهشت بازگردانده شده" را به رشته تحریر درآورده است.کتاب "بهشت گمشده" جان میلتون در باب عصیان شیطان و رانده شدنش از بهشت و ساختن جهنم توسط اوست که در ادامه به اغوای آدم و حوا پرداخته تا آنها نیز عصیان کرده و به کره خاکی تبعید گردند و بهشت برآنها ممنوع گردد. در این کتاب ، آدم وحوا به دنبال بهشت گمشده هستند و آن را سرزمین موعود خود  می دانند.

اما جان میلتون فیلم "با خشم بران" با یک درجه پایین تر ، گویی از کره خاکی اخراج شده و به جهنم تبعید گشته است. او اینک دریافته که شیطان در صدد تبدیل زمین خاکی به جهنمی دیگر است ، پس به زمین بازگشته تا بهشت گمشده را در روی زمین ایجاد نماید.

وجه دیگر جان میلتون درکتاب بعدی اش یعنی "بهشت بازگردانده شده" دیده می شود که به نوعی ترجمان "بهشت گمشده" به نظر می رسد. یعنی وی آنچه را که در کتاب اول با زبان اساطیر و روایات شبه مذهبی بیان نموده ،با نگرش امروزی معنا کرده است.

جان میلتون در کتاب"بهشت بازگردانده شده"، به طور صریح و رک، بهشت مورد نظرش را با "اسراییل" مقایسه می کند و در قصیده ای مشهور از بازگرداندن اسراییل به قوم یهود سخن می گوید. میلتون در بخشی از قصیده ای مذکور چنین می نویسد:

"...شاید خداوند که زمان مناسب را خوب می داند، نوادگان ابراهیم را به یاد خواهد آورد و آنها را پشیمان و درستکار بازخواهد گرداند و همانگونه که دریای سرخ و رود اردن را وقتی پدرانشان به سرزمین موعود بازمی گشتند، شکافت، برای آنها نیز که سریع و شتابان به وطنشان بازمی گردند ، دریا را بشکافد...من آنها را به عنایت و توجه خدا و زمانی که انتخاب می کند، ترک می کنم..."

 

این اظهار علاقه به برپایی اسراییل در دورانی ابراز می شد که جنبش پیورتانیسم و مسیحیت صهیونیستی اروپا را فراگرفته بود. جنبشی که نشات گرفته از پروتستانتیزم ، خود را مکلف به زمینه سازی بازگشت مسیح برپایه دو شرط کوچاندن قوم یهود به سرزمین فلسطین / برپایی اسراییل بزرگ و تدارک جنگ آخرالزمان می دانست. در همین زمان است که کتاب های متعددی در زمینه پیوند مسیحیت پروتستانی و آرمان های صهیونی منتشر گشت. کتاب هایی که در تاسی به مارتین لوتر توسط مسیحیانی نوشته شد که در اصل وابسته به کانون های آشکار و پنهان اشراف یهود اروپا بودند. کتاب هایی همچون "آرزوی اسراییل" تالیف منسی بن اسراییل که بر صهیونیزه کردن دربار بریتانیا تاثیر شگرفی داشت.

به دنبال انتشار نظریات فوق گروهی از اندیشمندان وابسته به لژهای فراماسونی به خصوص کالج نامریی یا انجمن پادشاهی علوم طبیعی و یا سازمان مخوف ایلومیناتی در آثار و نوشته های خود از تحقق آرزوی تشکیل اسراییل سخن گفتند و به انحاء مختلف درباره اش صحبت نمودند، از جمله فرانسیس بیکن(پیشاهنگ علم گرایی پوزیویتیستی) در کتاب "آتلانتیس جدید" ،جان لاک ( واضع نظریه لیبرالیسم) در کتاب "تعلیقاتی بر نامه های قدیس پولس"، اسحاق نیوتن (کاشف قانون جاذبه) در کتاب "ملاحظاتی پیرامون پیشگویی های دانیال و رویای قدیس یوحنا"، ژان ژاک روسو (فیلسوف قراردادهای اجتماعی ) در کتاب "امیل" و ...

بلیز پاسکال نوشت :"...اسراییل همان بشارت دهنده سمبلیک مسیح موعود است..." و امانوئل کانت ، یهودیان را اهالی سرزمین فلسطین خواند که در میان ما زندگی می کنند!

تفکر مسیحیت صهیونی در ادبیات قرون هفده و هجده نیز نفوذ کرد و شاعرانی معروفی مثل لرد بایرون ، رابرت براوننگ و جرج الیوت نیز درباره بازگشت یهودیان آواره به فلسطین و برپایی اسراییل بزرگ سرودند.خواننده و تماشاگر پی گیر کتاب و فیلم "فرشتگان و شیاطین" حتما به خاطر دارند که ابیات یکی از اشعار جان میلتون به دور صفحه ای از کتاب "دیاگرام " منتسب به گالیله چگونه قدم به قدم معمای راه مرکز سازمان ماسونی ایلومیناتی را مکشوف می ساخت.

به این ترتیب مشخص می شود که نام گذاری شخصیت اصلی فیلم "با خشم بران " به اسم "جان میلتون" امری تصادفی و اتفاقی نبوده و کاملا با سیر قصه و فضای فیلم و نمادها و نشانه های روایتی و تصویری آن همخوانی دارد. همچنانکه اسم گذاری یکی از کاراکترهای اصلی سریال "لاست" به نام "جان لاک" بی مناسبت و ویترینی نبود و به حضور تفکرات لیبرالیستی و صهیونی جان لاک در آن سریال کاملا مربوط به نظر می آمد.

 

جان میلتون نیز در فیلم "با خشم بران" مانند یهودی رانده شده و آواره می خواهد به بهشت گمشده و سرزمین موعودش بازگردد و یا لااقل آن را برای نسل بشر به ارمغان بیاورد. اما بقیه آنچه در فیلم "با خشم بران" مشاهده می شود ، تصویری کلیشه ای و نخ نما از ملغمه سینمای حادثه ای – معمایی ، قصه های شبه معناگرا با گرایشان شیطان پرستی و  فضایی مملو از خشونت و کشت و کشتار و خونریزی است که تقریبا اغلب آثاری همچون : "اره" یا "کشتار اره برقی تگزاس" و یا فیلم هایی از جنس زامبی را تداعی می کند که باران گلوله و بمب و موارد آتش زا ، افراد را مثل برگ خزان روی زمین می ریزد. البته در اینجا فیلم "با خشم بران" علاوه بر عناصر یاد شده، از نمادهای سینمای آخرالزمانی شبه دینی نیز برخوردار است که آن را به سان بسیاری از فیلم های یکی دو دهه اخیر در این دسته اصلی از تولیدات هالیوود قرار می دهد.

ورودیه فیلم با آن تعقیب و گریز سرسام آور و حتی شکل پیاده شدن جان میلتون (نیکلاس کیج) از اتومبیلش با آن سلاح خاص به اصطلاح آرنولدی ( که فیلم های "ترمیناتور" و "پریدیتور" را به خاطر متبادر می سازد) بدون تردید تماشاگر را به این تصور می اندازد که با فیلمی همچون "روح سوار"  Ghost Rider و شخصیت اصلی آن "جانی بیلیز " روبروست که البته تصور چندان هم نادرستی هم  نیست و از قضا پوستر هر دو فیلم نیز به شدت به یکدیگر شبیه است.

به جز رویین تنی و کارهای شگفت انگیز جان میلتون که او را بسیار به جانی بلیز شبیه ساخته ، جانی نیز با فروش روحش به شیطان در واقع به جهنم سقوط کرده بود و حالا برای اینکه خود و دنیا را از شر شیاطین نجات دهد می بایست با همان سر و شکل هراسناک با پسر شیطان رقابت کند. علاوه براینکه حضور پایپر و نقش او در فیلم "با خشم بران" تداعی دختری به نام رکسانا در فیلم "روح سوار" است.

البته آنچه  پاتریک لوسیر  و فیلمنامه نویسش تاد فارمر در فیلم "با خشم بران" نشان می دهند براساس  ساختار سینمایی و روایتی معمایی و پازلی شکل می گیرد که به جز نریشن مختصر و مبهم ابتدای فیلم تا سکانس پایانی و آن نبرد آخرین با ضد مسیح یا همان جونا کینگ شیطانی ، علت هیچیک از فراز و نشیب های معمایی فیلم روشن نمی شود و سوالاتی که پایپر درباره رویین تنی و  مرگ ناپذیری جان میلتون از وی می پرسد برای تماشاگر نیز باقی می ماند تا صحنه آخر که در مکالمه او با حسابدار، درمی یابیم آنها از جهنم آمده اند و  از شباهت صحنه های انتهایی فیلم  با نماهای آغازین در آن دنیای قهوه ای رنگ و ویران، تازه در می یابیم که نریبشن ابتدایی ، چه مقصود و منظوری داشته است.

اما شباهت اساسی و محتوایی فیلم "با خشم بران" به بسیاری از آثار به اصطلاح معنا گرا از این دست (که مثال های متعددش در ابتدای همین مقاله آمد)یا فیلم های آخرالزمانی و یا سینمای آخرالزمانی شبه دینی  در نگرش مادی و اومانیستی به مقوله معنا و ماوراء و بهشت و جهنم و آخرت است. نگرشی که در آن خدا و اراده الهی جایی ندارد و هرچه هست یا قدرت شیطان است و یا اراده انسانی که آن قدرت را مغلوب می سازد.

آنچه که حتی در فیلم های ظاهرا دینی و ماورایی اخیر سینمای هالیوود نیز رویت می شود که گویا قرار بوده انسان غربی را بیشتر با مرگ آشنا ساخته و از غفلت افسارگسیخته تمدن امروزین به سوی پذیرش آسان تر مرگ سوق دهد و آن را چندان هم تلخ ننمایاند. چنانچه سال گذشته در فیلم هایی مانند "آخرت" ساخته کلینت ایستوود و "زیبا" به کارگردانی آلخاندرو گونزالس ایناریتو نیز مشاهده کردیم. مثلا در فیلم "آخرت" با دنیایی برزخ گونه ( به سان فیلم "بمان" مارک فورستر ) مواجهیم و   آدم ها را پس از مرگ در جهانی مبهم و دخان وار می بینیم که سرنوشت نامعلومی دارند اما برخی آنها  مانند پسر بچه ای که در تصادفی ناخودآگاه جان باخته در یک ارتباط با مدیومی خاص(مت دیمن) از شرایط مطلوبش می گوید. ولی در آن دنیای برزخ گونه نیز خبری از خدا و اراده الهی یا کیفر و پاداش ملکوتی نیست. حتی علت ارتباط آن مدیوم خاص با برزخ نیز نه به دلیل شرایط روحی و معنوی وی بلکه به دلیل یک عمل جراحی و با دست پزشکان اتفاق افتاده است!!  یعنی همه چیز مادی و اومانیستی است.

در فیلم "زیبا" نیز همین حالت حکمفرماست و شخصیت اصلی که از مرگ خویش در اثر سرطان مطلع شده ، ضمن ارتباط با دنیای برزخ و عالم مردگان نمی تواند آرامش بگیرد و تنها در یک رویای نامشخص انسانی درباره مکانی بهشت گونه به آرامش می رسد که معلوم نیست پس از مرگ اتفاق افتاده یا قبل از آن ؟!! رویایی که در آن از بهشت ملکوتی نشانه ای دیده نمی شود.

این همان نوع ارتباطی است که فی المثل در فیلم "چه رویاهایی که می آیند"(وینسنت وارد-1998) نیز دیده می شود که در آن حتی بهشت و جهنم هم بعدی مادی و بشری می یابند. اگرچه در آن فیلم برای تصویر دنیای باقی از برخی روایات مذهبی استفاده شده اما در آنجا نیز این بشر خاکی است که تصمیم می گیرد از بهشت به جهنم برود و همسرش که خودکشی کرده و به خاطر گناه انجام داده راهی جهنم شده را سرخود نجات داده و به بهشت بیاورد! معلوم نیست در اینجا جایگاه خداوند کجاست؟! یعنی اراده انسانی حتی درعالم دیگرنیز جای اراده و خواست خداوند را می گیرد!!!

اما چرا در فیلم های به اصطلاح معناگرای سینمای غرب ، نشان و نشانه ای از تفکر آسمانی و الهی به چشم نمی خورد؟ چرا تا این حد حتی در دنیای آخرت نیز بر محوریت بشر تاکید می شود و خداوند به گونه ای سوال برانگیز از زندگی اخروی نیز حذف می گردد؟  علت بروز این گونه تفکر اومانیستی در آثار موسوم به معنا گرا چیست و چرا این سیر نزولی تا اواخر دهه نخست از اولین هزاره سوم به نقطه فاجعه باری رسید؟ شاید علت چنین رویکردی را بتوان در پدید آمدن خیل شبه عرفان های نوپدید و معنویت های نوظهور به خصوص طی یکی دو دهه اخیر دانست.

سیر دین زدایی و سکولاریته جامعه بشری که از قرون 16 و 17 توسط کانون های صهیونی شروع شده بود در اواسط قرن بیستم و به خصوص دهه های 60 و 70 این قرن ، آنچنان بی دینی و لامذهبی را زیر پرچم غیراخلاقی ترین و مفسده بارترین رفتارهای اجتماعی رواج داد که خود نظریه پردازان ، جامعه شناسان و روانشناسان جوامع غربی از این بابت دچار احساس خطر شدند چراکه رفتارهای نابهنجار و لاقیدی و بی بند و باری نسل جدید موجب فروپاشی   خانواده ها به عنوان بنیان جامعه و در نتیجه از هم گسیختگی و آشفتگی این جوامع گردیده بود. چنانچه فرانسیس فوکویاما تئوریسین برجسته آمریکایی در کتابی تحت عنوان "پایان نظم" از اخلاق به عنوان سرمایه اجتماعی نام برد و براساس آمار و اسناد و ارقام نتیجه گرفت که این سرمایه در غرب در معرض اضمحلال قرار گرفته است.

از طرف دیگر فطرت خداجویانه و ضمیر کمال طلبانه بشر خسته از مدرنیته و افسارگسیختگی تمدن صنعتی کنونی ، همواره در پی راهی به سوی معرفت الهی و معنویت بوده است. از همین رو کارشناسان فرهنگی و علوم انسانی غرب همچون هایکسلی و اشپینگلر ، بحران اصلی اواخر قرن بیستم را بحران معنویت خواندند.

به دنبال این بحران معنویت بود که ناگهان سیر گرایش به ادیان و مذاهب توحیدی و ابراهیمی در غرب ، شتاب افزون تری گرفت. مضاف براینکه کارشناسان و موسسات اجتماعی نیز برای ممانعت از فروپاشی اجتماعی جامعه غربی ، سعی داشتند با تشویق جوانان و نسل جدید به حفظ بنیان خانواده و اخلاق گرایی ، این جامعه را از یک فاجعه انسانی نجات دهند. در اینجا کانون های صهیونی که تلاش 3-4 قرنی خویش در زدودن دین از صحنه جامعه را در معرض نابودی می دیدند، طرح و نقشه ای تازه درافکندند  و برپایه همان افکار و اندیشه های صهیونی اومانیسم و سکولاریسم ، فرقه های جدیدی را تحت عنوان دین و مذهب و عرفان به سوی نسل تشنه معنویت روانه کردند.

طولی نکشید که در طی چند سال ، دهها و صدها فرقه و مکتب جدید عرفانی شکل گرفت با ظواهر و اشکال مختلف و آیین ها و رسوم رنگارنگ که همگی در 3 نقطه و نکته مشترک بودند ؛ اول این که تمامی این فرقه ها ، مقابله با ادیان توحیدی و مذاهب ابراهیمی را نشانه رفته بودند و دوم همگی شریعت گریز بودند تا فرد تحت انقیاد فرقه های مذکور ، همچنان تحت سلطه تفکر سکولاریستی از راهیابی هرگونه تفکر دینی به عرصه اجتماع پرهیز نماید و بالاخره سوم اینکه مبانی فکری و آیین های اعتقادی آنها کاملا از آموزه های فرقه صهیونی کابالا منشاء گرفته است. فرقه ای که برای برپایی حکومت جهانی صهیون ، موقعیت و جایگاه استراتژیک داشته و همچنانکه زمانی منشاء پدید آمدن سازمان مخوف فراماسونری شد، امروز نیز فرقه های شبه ماسونی نوظهور و عرفان های انحرافی از آن نشات گرفته است.

تمایلات شبه معناگرایانه که از آموزه های کابالا به عرفان های نوظهور راه یافته است به عقیده بسیاری از اندیشمندان ناشی از محوریت یافتن حس گرایی و پوزیتویسم عصر مدرن بود که در مبانی معرفت شناختی خود به هیچ منبع شناختی فراتر از ماده قائل نبودند. در واقع می توان گفت که دنیای مدرن به جای این که در جستجوی معنا باشد به سمت نوعی از تجربه های شبه معنوی مثل هیپنوتیزم و یوگا و مدیتیشن سوق پیدا کرد که در آن فردگرایی افراطی، درون گرایی، و تکیه بر استعدادهای درونی انسان و اموری از این قبیل به چشم می خورد.

با نگاهی کلی به آموزه های ذکر شده می توان دریافت که مرکز ثقل عرفان های جدید، ریشه در اساسی ترین محور مدرنیته یعنی اومانیسم دارد. به انسان گفته می شود که اگر در درون خودت واکاوی کنی، انرژی و استعدادی بی حد و حصر می یابی که این انرژی می تواند آرامش عمیق و بی پایان را به ارمغان آورد. در واقع می توان گفت که بسیاری ازاین مکاتب شبه عرفانی بیشتر به نظریه های روان شناسی شباهت دارند که به درون، خود و انسان تأکیدمی کنند تا او را هرچه بیشتر از خدا و آموزه های توحیدی دور سازند. چنین است که اومانیسم یاد شده را حتی در نظریه های آخرتی خود نیز لحاظ می نمایند تا نکند که بشر ولو به خاطر نجات در دنیای باقی هم که شده به خدا و آستان الهی پناه ببرد.