مستغاثی دات کام

 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٤
 

آخر هفته نحس

 

 

اصلا دستم به کی بورد

نمی رود. این هفته از همان وقتی که اعلام کردند هوای تهران گرفته است و دودآلود و رفت و آمدها محدود شد و به یک تعطیلی کسالت  بار رسیدیم ، نحوست خود را آغاز کرد. باور کنید اصلا آدم خرافاتی نیستم ولی بعضی وقتهاست که انگار چرخ فلک و بازی تقدیر همه چیز را به هم جور می کند. استغفرالله ، ناشکر که نیستیم و همیشه رضاییم به رضای او. اما ناشکیبیم و بی صبر و همیشه از دست این ناشکیبایی خود شاکی هستیم.

کلی برنامه برای آخر این هفته داشتم ، مطالب نسبتا خواندنی برای این وبلاگ جور کرده بودم ، اما همه آنها در ماجراهای غم انگیز آخر این هفته از سرم پریدند.

درون دلگیری و دود گرفتگی هوای اواخر پاییز تهران مانده بودیم که خبر تاسف بار سقوط هواپیمای سی 130 و کشته شدن تعدادی از همکاران مطبوعاتی و 

رسانه ای را شنیدم و مات و متحیر که چگونه مرگ به همین راحتی گریبان آدم ها را با هزار برنامه وامید و  آرزو می گیرد. شخصا خیلی دلم گرفت ، چون مواقع بسیاری  شاهد جنب و جوش دوستان پرتلاش مطبوعاتی ام بوده ام وقتی به ماموریت و سفر شغلی می روند. حال و هوای خاصی دارند ؛ دغدغه رسیدن به پرواز که همیشه بلیط ها در آخرین لحظه می رسد و اسامی چندین بار در لیست ها جا به جا می شود و دغدغه جا و مکان اقامت در محل ماموریت و برنامه ریزی برای تهیه هرچه بهتر گزارشات و اخبار و....

و تصور آن لحظه ای که همه این شوق و اشتیاق ناگهان با حادثه و انفجاری درلابلای مشتی آهن له 

می شوند ، برایم بسیار دردآور بود و فکر کردن به خانواده هایی که چند ساعت قبل عزیزانشان را با هزاران امید و نگرانی بدرقه کرده بودند....

امروز هم خبر درگذشت "منوچهر نوذری" رسید ، مردی که سالها در هنرهای مختلف اعم از تئاتر و تلویزیون و سینما (که البته این آخری برایش چندان مایه افتخار نبود) کار کرده بود، شخصا گویندگی او را بیشتر به خاطر دارم ، از زمان کودکی و نوجوانی در برنامه "شما و رادیو" با تاجی احمدی و بعد از انقلاب بازهم در برنامه رادیویی"صبح جمعه با شما" و بعد "مسابقه هفته" و... و دوبله فیلم هایی که به جای "جک لمون" حرف می زد تا همین آخری که در فیلم "جی اف کی" دیدیم به جای لمون پیر صحبت کرده بود و چه مناسب که صدای نوذری هم دیگر آن شفافیت جوانی را نداشت ، گویی همراه  جک لمون پیر شد.

چند وقت پیش دوستم "رضا درمیشیان" زنگ زد که مصاحبه ای مفصل با نوذری انجام داده و خیلی درددل هایش را ثبت کرده ، به او گفتم زندگی نوذری و فعالیت هایش در عرصه هنر آن ارزش و جذابیت را دارد که این مصاحبه و مطالب مربوطه دیگر  به صورت یک کتاب درآمده و منتشر شود. همین چند لحظه پیش هم مجددا با درمیشیان صحبت می کردم که می گفت نوذری واقعا راحت شد ، چون در این مدت در بیمارستان زجر بسیاری کشیده بود ،  کلیه ها و ریه اش از کار افتاده بودند و آنچنان معالجات سخت و رنج آوری را طی می کرد که واقعا آرزوی مرگ داشت. اینجاست که می گویند حقیقتا مرگ جزیی از زندگی است و از قضا جزء چندان بدی هم نیست  و برای ما چه عجیب است این مصلحت های خداوند.

راستی درمیشیان می گفت امروز چهلم فریدون گله هم بوده ، سالگرد علی حاتمی هم همینطور،  پوپک گلدره هم اگرچه همچنان زیر تیغ جراحان است ولی می گویند مرگ مغزی شده ، شباویز هم اصلا حال مساعدی ندارد  و....