مستغاثی دات کام

 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٤
 

سياست در آثار و انديشه‌هاي علي حاتمی

(به بهانه نهمين سالگرد درگذشت)

 

 

عکس:مريم زندی

 

از ماوراي ابرها...

 

سينماي علي حاتمي در پس زمينه تصوير همه آن قصه‌ها و افسانه‌هاي دور و نزديك ،‌اسطوره‌ها وقهرمانها،‌ آداب و سنت‌هاي ديرين،‌ رسوم كهن، عشق‌هاي سوخته، رفاقت‌هاو نارفيقي‌ها،‌تقدير و سرنوشت آدم‌ها و به سياست و پديده‌هاي سياسي هم گوشه چشمي داشت. گوشه چشمي كه نگاهي عميق ، تحليل گر و حتي فلسفي از وراي آن رويت مي‌گرديد.

علي حاتمي در خانواده‌اي سياسي و مبارز بزرگ نشد . در بطن مسايل سياسي هم قرار نداشت اما از 9 سالگي‌اش كودتاي 28 مرداد و شعارهاي مرگ برشاه و زنده باد مصدق را به خاطر مي‌آورد و همچنين در كوران مبارزات خرداد 42 به تحصيل در دانشگاه كه آن روزها كانون گرم مبارزه  و سياست بود،‌اشتغال داشت.

شايد همين كه از كنار گود، وقايع سياسي را دنبال مي‌كرد به او ديدگاهي ژرف و تحليل‌گر در اين زمينه بخشيد كه به گروه ، جناح و يا دسته خاص سياسي تعصب نورزد و از موضعي غير جانبدارانه وسليم بااينگونه پديده‌ها برخورد نمايد. خودش معتقد بود كه اگر تاريخ و يا انگاره‌هاي سياسي اين كشور را درآثارش مورد مداقه قرار مي‌دهد قصدش تنها بيرون كشيدن روابط انساني از زواياي تاريك آن است كه در سايه شعرو شعارها و قهرمان‌سازي‌ها و اسطوره‌پردازي‌ها همواره پنهان مانده.

اما  به واقع نگاه او به تاريخ سياسي و مبارزات انقلابي و حتي زندگي شاهان و شاهزادگان اين سرزمين نه نگاهي تاريخ نگارانه صرف بلکه  تحليل‌گرانه‌ و انديشمند بود . او نگاهي هنرمندانه و ديدگاهي هنري از اين تاريخ ارايه كرد و در آثارش به تصوير كشيد كه تنها مي‌توان بر آن عنوان «روايت علي حاتمي از تاريخ» نهاد و خودش نيز چنين اعتقاد داشت . نگاه حاتمي به سياست و مسائل سياسي از موضع بسيار بالا بود گويي از ماوراي ابرها به آن مي‌نگريست. همان نگاهی که باورمند است در تاریخ  به هرحال سیاست مداران می روند ولی این هنرمندان هستند که می مانند.

علي حاتمي از همان نخستين اثرش يعني‌‌ «حسن كچل» كه فيلمي موزيكال همراه قصه‌اي كهن درباره همان دلمشغوليهاي هميشگي حاتمي بود، به مسائل سياسي هم نيم نگاهي انداخت.

شايد نگاه حاتمي به مقوله « سياست و قدرت» كه همگون با زبان تمثيلي فيلم حسن كچل به شكل نماد و سمبل‌هاي افسانه‌اي در آن فيلم مطرح شد عميق‌ترين برخورد او با مساله قدرت ،‌حاكميت و سياست محسوب شود. اينكه چگونه قرار گرفتن در موقعيت‌هاي متضاد باعث جراحي روح در آدم‌ها مي‌شود و مظلومي را حتي به ظالم مبدل مي سازد.

 

حسن كچل ،‌نگاه فلسفي-سياسي به قدرت

 

«مصلحت گرايي» ، «قدرت طلبي» ، «مادي‌گرايي ‌» و دوري از معنويت براي تصاحب قدرت در جاي جاي اين فيلم به چشم مي‌خورد : از نارفيقي حسين كچل كه با به دست آوردن انار حسن همه رازهاي او را برملا مي‌سازد تا آن شاعر تاجر مسلك كه همه اشعارش راجع به چگونگي كسب وتجارت پرسودتر  است تا پهلواني كه سنگ‌هاي بزرگ را بر‌مي‌دارد و براي برنده شدن در مسابقه ، دوباره آنها را سرجايش مي‌گذارد و تا

اما درخشان‌ترين صحنه فيلم همانا برخورد حسن كچل با ديو است  در حالي كه شيشه عمر ديو را در دست دارد . اگر چه با ديو بسان بسياري كه ديوهاي ديگر را به سهولت و بي‌هيچ چون و چرا از دم تيغ مي‌گذرانند ،‌برخورد نمي‌كند:

 

"...حسن كچل: چي شد كه تو ديو شدي؟

ديو :‌من اولش گرگ بودم.

حسن كچل : چي شد كه تو گرگ شدي؟

ديو:من اولش ميش بودم.

حسن كچل:پس چرا ميش نموندي؟

ديو: گرگ، ميشا رو با شاخش ،‌سوراخ سوراخشون مي‌كرد،‌ لقمه خامشون مي‌كرد ،‌پوستين گرگ مرده رو پوشيدم روپوست ميشا.

حسن كچل:كه گرگا شاخت نزنن؟

ديو: كه گرگا شاخم نزنن.

حسن كچل: بعد چي چي شد؟

ديو: شاخ مي‌زدم به ميشا.

حسن كچل: چرا چرا؟

ديو: من نبودم دستم بود ،‌تقصير آستينم بود.

حسن كچل: چرا آستينو نكندي؟

ديو: آستين ديگه دستم شد.

حسن كچل: چرا دستتو نكندي؟

ديو: دستم ديگه تنم شد.

حسن كچل: چرا تنتو نكندي؟

ديو:تنم مال سرم شد.

حسن كچل:چرا سر تو نكندي؟

ديو: چرا سرمو نكندم؟ سرچي چيه،‌ كله كدو، كله تو ،‌تويي ديگه ،  كله من،‌ منم ديگه، ‌من نمي‌ذاشت،‌ سرنمي‌ذاشت ،‌من نمي‌ذاشت ،‌من نبودم دستم بود،‌تقصير‌آستينم بود..."

 

شايد در هيچ فيلم تاريخ سينماي ايران به اين صورت تمثيلي و نمادين به عامل اصلي« قدرت طلبي» و «مقام‌پرستي» و ظلم و ستم شناسي از آنها يعني منيت و خودپرستي اشاره نشده باشد.

منيت و خودپرستي كه درشكل و شمايل ماكياوليسم ،‌مدعيان عدالت و آزادي را رسوا مي‌سازد.

 

خودافشاگري‌هاي سياسی

 

 

يكي از افشاگرانه ‌ترين تصاوير اين گونه رسواسازي‌ها را حاتمي در « سلطان صاحبقران»‌و سكانسي كه ميرزا آقا خان نوري به عنوان يك سياستمدار كهنه‌كار و البته صدراعظم آينده خود را به مهد عليا معرفي مي‌كند به نمايش مي‌گذارد:

 

"ميرزا آقاخان نوري : اگر به جاي اين قباي نكبت بار جبه صدارت هم بپوشم باز رخت نوكري شما را به تن دارم. از پاكي و مردانگي حرف نمي‌زنم كه اين روزها كسبي است بي‌رونق. به نام نيك هم دل نمي‌بندم در اين حال كه نامم از دست رفتني است . چون بدنامي هرچه باشد بهتر از گمنامي است.

براي اينكه كارم بگذرد جسارت است ،‌ريشم را در ماتحت‌الاغ فرو مي كنم. بعد كه كار گذشت ، بيرون مي‌آورم و گلاب مي‌زنم تا بوي عطر محاسنم عالمي را سرمست كند . به مقتضاي سال‌هاي عمر .‌نه زن‌باره‌ام ، نه شكم باره . نه خواهان دنيا نه فكر آن دنيا ، چون رستگار نيستم و چون مسكينم ترسي ندارم از اينكه چيزي از دست بدهم مي‌خواستم خدمتگذار دولت و ملت باشم ،‌ حالا كه نشد نقلي نيست ، به خودم خدمت مي‌كنم!»

 

حاتمي در عين حال همانطور كه در«حسن كچل» به پس زمينه‌هاي ديوشدن ديو اشاره مي‌كند در اينجا هم سرسري حتي از فردي مثل ميرزاآقاخان نوري نمي‌گذرد . او در مكالمه طنازانه‌اي با اميركبير كه خطابش قرار مي‌دهد: « در دولت من جاي آدمي مثل شما نيست. صراحتا مي‌گويم آقا! من آدمي مثل شما را نمي‌پسندم».

پاسخ مي‌دهد : « اين از كج سليقه‌گي شما نيست . از اقبال بد من است كه در دوره ميرزاآغاسي مردان ريش‌دار را مي‌پسنديدند ،‌من جوان بودم و حالا كه شما مردان بي‌ريش را مي‌پسنديد ، من پيرشدم و ريش‌دار.»

حاجي فيلم « حاجي واشنگتن » نيز پس از آن همه تلاش و كوشش ديپلماتيك به عنوان نخستين سفير ايران در آمريكا هنگام ذبح قرباني درعيد قربان خود را اينگونه مي‌شناساند: « در تبعيد به دنيا آمدم ،‌تبعيدي هم از دنيا مي‌روم ،‌پدرم به جرم اختلاس تبعيد بود با اهل بيت به كاشان ،‌كاش مادر نمي‌زادم . عهد اين شاه به وساطت مهدعليا به خدمت خوانده شد. كارش بالا گرفت. شد صدرالاعظم ، شباب حاجي بود كه به جرم دستياري در قتل اميركبير، مغضوب قبله عالم شد . بنده مرتد خدا و ملعون مردم‌، هم از صدارت عزل شد ، هم تبعيد. به عمرم حتي از آدم‌هاي خانه، عبارت خدا پدرت را بيامرزد نشنيدم . يك همچو رذلي بود باباي گور به گور افتاده حاجي ،‌تاوان معصيت پدر را پسر داد  غشي شدم . حاجي ديد يا بايد رعيت باشد بنده خدا، دعاگوي قبله عالم ، جان خركي بكند براي يك لقمه نان بخور و نمير و يا نوكر قبله عالم باشد و آقاي رعيت . صرفه در نوكري قبله عالم بود . گربه هم باشي، گربه دربار!»

 

اسطوره شكني در ستارخان

 

 

 

اما علي حاتمي اين تصوير خاكستري را از انقلابيون و اسطوره‌هاي انقلابي نيز ارايه كرد او در شاهكارش

،‌«ستارخان»‌چنان نسبت به اسطوره شكني و ارائه حقايق هنرمندانه‌اي كه خود مدنظر داشت اصرار ورزيد كه مورد خشم و توهين مجلس شاهي قرار گرفت به این بهانه كه تاريخ مشروطيت را خدشه دار ساخته و اسطوره‌ها و سرداران ملي همچون ستارخان و باقرخان را مردمي عوام و مصلحت گرا معرفي نموده است . اين انتقادها به سنديكاي هنرمندان نيز كشيده شد و حاتمي به عنوان اعتراض، سنديكا را ترك كرد . فيلم «ستارخان»‌ نيز پس از يك هفته نمايش از اكران پايين كشيده و توقيف شد اما به عنوان اثري ماندگار در تاريخ سينماي ايران جاودانه گردید.

حاتمي در «ستارخان » انقلاب مشروطه را ناشي از يك حركت موزون و هماهنگ شورشيانی حرفه‌اي مثل حيدر عمواغلي معرفي مي‌نمايد كه افراد مورد وثوق ملت همچون ستار قره باغي و باقرخان را نيز همراه خود كرده و به عنوان جلودارقرار مي‌دهند . در واقع حيدرخان عواغلي در پشت پرده، آتش انقلاب را روشن مي‌كند و دیگران در جلو مقاصد او را عملی می سازند!

در این فیلم (که سندیت تاریخی هم دارد) ستاره قره باغي يك دلال اسب است كه بطور اتفاقي با علي موسيو و حيدر عمواغلي برخورد مي‌كند و به صفوف انقلابيون دعوت مي‌شود. او  به شرط هدايت 100 سوار دعوت را مي‌پذيرد در حالي كه هنوز از واقعيت مشروطه و حتي معني آن بي‌اطلاع است:

 

"...ستار قره‌باغي : شماها آدم‌هاي درست و حسابي نيستين. مشروطه را واسه خودتون مي‌خواين يا واسه مردم؟ اگه واسه مردمه، كه الان توشهر نون ندارن بخورن، اون وقت شماها هفت رنگ سفره انداختين نيگا كن!

حيدرعمواغلي: گدا بار آوردن هنر نيست ،‌رفيق! اگه مردم دستشون به دهنشون نمي‌رسه بايد نون رو ارزون كرد.

ستارخان: اگر مشروطه بشه، نون ارزون ميشه؟

علي موسيو: ببين ستار؟ مرگ چيه؟

ستارخان : خوب مرگ حقه ،‌دست خداس.

علي موسيو: همين؟

حيدرعمواغلي: اما مشروطه دست ماهاس.تودلت مي‌خواست اختيار مردنت دست خودت بود؟

ستارخان: نعوذبالله آره.

حيدرعمواغلي: پس چطور دلت نمي‌خواد اختيار زندگي كردنت دست خودت باشد؟

ستارخان: من اختيار زندگيم دست خودمه ،‌ توچي ميگي؟

حيدرعمواغلي: توبه هر آدمي كه نفس مي‌كشه مي‌گه زنده؟

ستارخان: آره ديگه معلومه، خب زنده‌اس كاريش هم نميشه كرد.

حيدر: اگه دهنشو ببندن چي؟

ستار: اما هيشكي دهن منو نبسته.

حيدر: آخه تو چيزي بلد نيستي بگي.

ستار: شماكه بلدين چي ميگين ،‌غير از كفرگفتن‌...ها؟ آخرش يه نامسلمون نگفت مشروطه يعني چه؟

حيدر: يعني خيلي چيز!

ستار: برادر صاف و پوست كنده ،‌يه جوري بگو كه منم حاليم بشه آخر.

حيدر: يعني اينكه مردم اختيارشون دست خودشون باشد.

ستار: ببينم ‌لامذهبي كه تو كار نيست؟

حيدر: نه ،‌نه..."

 

آنها كه قهرمان نبودند

 

 

اگر چه ستارخان سركرده مجاهدين مي‌شود، دلاوري‌ها ورشادت‌هاي بسياري از خود نشان مي‌دهد و در آخر طي يك عمليات انتحاري دستگير مي‌شود ولي در نهايت آنكه باز سرنخ انقلاب و مشروطيت را به دست دارد حيدرخان عمواغلي است.

حاتمي حيدرعمواغلي را يك شورشی حرفه‌اي تصوير مي‌كند ،‌او با بمب‌گذاري‌اوضاع شهرها را به نفع نهضت برهم مي‌زند ،‌ستارخان را جلوي درخت مراد به عنوان يك قديس معرفي مي‌كند ، به شوراي انقلابيون خط مي‌دهد ،‌اتابك را به قتل مي‌رساند و ولي همچنان پشت پرده مي‌ماند ،‌نه جلودار:

 

"ستار: شنيدم قتل اتابك و خيلي كارهاي ديگر تو تهرون زير سر تو بوده؟

حيدر: تعارف كردن.

ستار: چرا سروصدا شو در نمي‌آري؟

حيدر :‌من دلم نمي‌خواد قهرمان باشم ،‌ قهرمان بودن مشكله..."

 

و هم اوست كه پس از حمله قواي روس و عقب نشيني فاجعه بار مجاهدين ،‌به ستارخان مي‌‌گويد كه به سفارت عثماني پناهنده شود و غائله را به نفع سياست حاكم ختم مي‌گرداند.

 

"حيدر:انجمن مي‌خواد كه تو دست از جنگ ورداري . شهر مي‌خواد كه تو تسليم بشي.

ستار: اگر ادامه بدم چي ميشه؟

حيدر: ممكنه به اين بهانه همه جارو بگيرن.

ستار: تو چيكار مي‌كني؟

حيدر: من گاوپيشوني سفيد نيستم ، من قهرمان نيستم ،‌هر كاري بكنم‌ ، به جايي برنمي‌خوره . من تا اينجا تونستم ادامه بدم و حالا نميشه ،‌ميرم قاطي مردم ،‌ميون اوناگم مي‌شم و خودمو نگه مي‌دارم تا موقع مناسب

ستار: البته ،‌اگه عمرت به دنيا باشه.

حيدر: انجمن مي‌خواد كه تو بري به عمارت عثماني پناهنده بشي. اگه تسليم بشي،‌ اگه نجنگي، اگه خودكشي كني،‌همه در سرنوشت اين مملكت موثره. يادت باشه ،‌فقط يه جنگو باختيم . اونم به دليل اينكه تنها بوديم . اما وقتي همه ايران باشه،‌وقتي همه دنيا جلو ظلم وايسن  اون وقت قضيه فرق مي‌كنه،‌خداحافظ قهرمان،‌به اميد ديدار."

 

در سال‌هايي حاتمي قهرمانان ساخته شده  را زير علامت سوال مي‌برد كه اگر چه در سينما دوران غمخواري امثال ژان‌پي‌يرملويل نسبت به ضد قهرمان‌هاي گانگستر سپري شده بود. ولي حتي در همان دهه هفتاد ميلادي كه آرام آرام موج عصيانگري و فيلم‌هاي ضد سيستم در هاليوود با آثاري همچون‌« ايزي رايدر» ،‌« پنج قطعه آسمان» و

« ارتباط فرانسوي » پديد  مي‌آمد بدليل حضور قوي جنگ سرد ،‌ مبارزات و نهضت‌ها ارج گذاشته مي‌شدند و فيلم‌هايي همچون «زد»، « نبرد رودخانه نرتوا» و حتي « جوليا»‌ در مراسم اسكار مورد توجه و عنايت قرار مي‌گرفتند . در صحنه درخشان پاياني فيلم‌«ستارخان» اسب خونين و بي‌سوار ستار در بيرون پارك اتابك به حيدرخان و منشي انجمن مي‌رسد:

 

"حيدر: سوارت كو؟

منشي: كار ديگه تموم شده ،‌حيدرخان.

حيدر: من سوار شو پيدا مي كنم..."

 

شايد اين بدبينانه‌ترين نگاه علي حاتمي به يك نهضت مردمي باشد. نگاهي كه معلوم نيست در آن عرصه شعر و تغزل و عشق و بي‌معرفتي ولوطي‌گري و فيلم‌هايي همچون باباشمل ،‌طوقي ، قلندر و خواستگار چگونه به فكر و انديشه و قلم و سينماي حاتمي مي‌آيد . سينمايي كه همچون آثار سينماگران پيشرو دهه 80 و 90 كه نسبت به انقلابات دهه‌هاي پيش جهان و همه مبارزات از جمله مبارزات آمريكا عليه كمونيسم و نهضت‌هاي ضد‌آمريكايي شرق دچار شك و ترديد و دوباره‌نگري شده بودند با نگاهي آوانگارد در مقابل انقلاباتي مانند مشروطيت يك علامت سوال بزرگ بگذارد!

 

تراژدي هميشه تاريخ

 

 

اما علي حاتمي در « سلطان صاحبقران» با تصوير قصه ناصرالدين شاه و اميركبير و ميرزارضا كرماني از وراي يك تاريخ سياسي ،‌ يك شخصيت مصلح و مردمي و يك واقعه انقلابي ،‌تراژدي انساني هميشه تاريخ را بيرون مي‌كشد و آن نگاه تحليل‌گر خاكستري‌اش نسبت به كاراكترهاي به اصطلاح مثبت و منفي را پخته‌تر ساخته تا براي شاه و شاه‌كش بطور يكسان اظهار غمخواري كند.

حاتمي نسبت به هيچ طرف ابراز موضع نمي‌نمايد، او از شاه قاجار شخصيتي رقيق القلب ،‌عاشق‌پيشه و شاعر مسلك ،‌معتقد به تقدير و سرنوشت و نگران سرنوشت ملت مي‌سازد كه البته شايستگي اداره مملكت را ندارد و بنا به اعتقادي نگران روز قرن خويش ،‌خود را در اتاق قصرش زنداني مي‌كند تا مبادا گزند تقدير نيشتري به او بزند ، غافل از اينكه به قول منجم باشي خاص سلطان  ،‌تقديربازي خودش را مي‌كند.

ناصرالدين شاه به اميركبير علاقمند است و حتي با كلامش گويي به او عشق مي‌ورزد ولي در مقابل مقتضيات تخت و سلطنت نمي‌تواند مقاومت كند و فرمان به قتلش مي‌دهد . او درعين اينكه مي‌گويد كارهايش نيمه تمام مانده ،‌اما چشم به پنجاه سال ديگر عيش و نوش بسته است:

 

"سلطان : امروز همان روز است ،‌روز قرن ،‌روز نحس ،‌روز گره ، روز گشايش، روز آخر، روز سال‌هاي ديگر. منجم باشي پير‌، ساليان پيش راز اين روز را گفته بود . روز پنجشنبه 12 ذيقعده 1313 كه امروز باشد. امروز قرني در طالع من است كه اگر به سلامت بگذرد، اگر بگذرد ، گرچه بازنوش و نيش در پيش است ، پنجاه سال ديگر ،‌سلطنت در پيش است ."

 

حاتمي به درستي اطرافيان و وزراي شاه را آدم‌هايي ابله ، وابسته و نادان تصوير مي‌كند كه در جلسه هيئت وزيران براي برپايي جشن‌هاي 50 ساله سلطنت به سرو كول هم مي‌پرند ( جالب اينكه اين مجموعه در سال‌هايي از تلويزيون به نمايش درمي‌آيد كه از سوي رژيم شاه جشن‌هاي پنجاهمين سال سلطنت پهلوي اعلام گرديده است!)

ولي رابطه سلطان و مليجك به صورت يك رابطه مراد و مريد ، عاشق و معشوق نمايان مي‌شود . بطوريكه با بازي به يادماندني پرويز فني زاده درنقش مليجك گويي همه درد و رنج سلطان و هراسش از روز قرن در چهره او پديدار است.

در عين حال اگر چه قتل سلطان توسط ميرزارضا كرماني بدليل همراهي تماشاگر با قصه‌ها و ماجراهايي كه سلطان براي مليجك تعريف مي‌كند و بعد از همذات پنداري مخاطب با روابط ملموس شاه و مليجك براي او تا حدي گران مي‌آيد ولي حكايت ميرزاي كرماني از انگيزه‌هايش براي قتل سلطان ،‌ 180 درجه ديدگاه تماشاگر را تغيير مي‌دهد.

در اينجا حاتمي گويي در موضع انقلابيون بيانيه صادر مي‌كند از زبان ميرزارضا شعار مي‌دهد:

 

"نظم الدوله: چه شد كه به خيال قتل كامران ميرزا نيفتاديد و دست به اين كار بزرگ زديد و گله‌اي را بي چوپان كرديد؟

ميرزارضا: آخر اين گله‌هاي گوسفند شما،‌مرتع لازم دارند كه چرا كنند تا شيرشان زياد شود كه هم به بچه‌هاي خود بدهند و هم شما بدوشيد ،‌نه اين كه متصل تا شير دارند بدوشيد، شيركه ندارند گوشت تنشان را ببريد . چرا بايد يك آدم فقير،‌ زن منحصر به فرد خود را طلاق بدهد ولي ديگران صدتاصدتا زن بگيرند . نتيجه ظلم همين است كه مي‌بينيد. همه اهل اين شهر مي‌دانند و جرات نمي‌كنند بگويند و آن‌قدر آدم در دلش مي‌ريزد كه يكباره ديوانه مي‌شود..."

 

اما حاتمي تماشاگرش را در ميان صحنه‌هاي حكايت‌هاي گرم سلطان و تلخ‌گويي‌هاي ميرزارضا در ترديد و شك نمي‌گذارد و در صحنه‌اي كه نظم‌الدوله ،‌ ميرزارضا را به ديدن زن مطلقه و پسرش مي‌برد ضيافت تراژيكي در مقابلش برپا مي‌سازد . تراژدي كه در آن شاه و شاه كش هر دو محكوم و مظلوم به نظر می آیند ، اگرچه شاه کش به اختیار سرنوشتش را رقم زده ولی  این تراژدی همیشه تلخ تاریخ باقی خواهد ماند.

صحنه فوق بازگويي همه آنچه است كه حاتمي از وراي تمامي لحظات 13 قسمت سريال «سلطان صاحبقران» قصد روايت داشت.

ميرزارضا در مقابل سوال نظم الدوله كه در طي اين سال‌ها و حالا كه در آستانه مرگ قرار دارد چه ميراثي براي همسر مظلومش و طفل صغيرش برجاي گذاشته است ،‌سربه زير مي‌افكند. سوالي كه در مقابل سلطان برخاك افتاده كه خود مدعي بود پس از 50 سال هنوز كارهايش نيمه تمام مانده نيز وجود داشت

و حالا كه هر دو برخاكند،‌آنچه باقي مي‌ماند جز پوزخند و تنفر امين السلطان نسبت به جنازه سلطان و به قول نظم‌الدوله خنده سيدجمال‌الدين به ريش ميرزارضا نيست! (اگرچه میرزا با اعتقادی محکم ، جمله ای کنایه آمیز در جواب نظم الدوله می گوید : "اگر سید به ریش من می خندد ، لابد ریش من خنده دار است!!")

 

هزار دستان ؛‌اوج ديدگاه سياسی

 

 

نظرگاه سياسي حاتمي در سريال « هزار دستان» به اوج خود مي‌رسد . نام سريال اساسا كنايه از قدرت‌هاي در سايه حكومت‌ها است كه سرنخ همه را به دست دارند ولي در انظار نيستند.

در نخستين ديدار كفيل نظيمه با خان مظفر او چنين به خان مي‌گويد:

«هر صاحب منصبي در اين ملك هر چه داره از تصدق پيراعظمه . حتي جسارت كرده مي‌گويم ،‌شخص اول بندگان اعليحضرتشما با نشستن در سايه  به ريش آفتاب نشين ها خنديده‌ايد . در شرق ميانه ،‌سلاطين آفتاب هم امر بر خارجي‌ها هستند. شما در ايران حكم صاحبخانه را داريد . براي هر تغيير و تحولي كلي ،‌مرجع مذاكره شماييد. شما نقطه پرگار هر دايره كوچك و بزرگيد در صفحه خاور دور»

و در طول سريال مشخص مي‌شود كه نه تنها سرنخ بلكه تقدير هم به دست هزاردستان است . وقتي پس از كشته شدن شعبان استخواني و مفتش شش‌انگشتي ،‌غلام عمه قاتل مفتش نيز بر سردار مي‌رود، ‌رضا خوشنويس خطاب به سيدمرتضي مي‌گويد:

« كانون همه اين جنايات در بطن اون پير هزاردستانه. خان حاكم به هر كه از آحاد اين ملت نظر كنه ، باجان و دل در صف مقربش قرار مي‌گيرند و بعد از تملك كامل اين بندگان مجذوب قدرت،‌ هياكل جان فروخته اون‌ها رو تا مدتي تحت اراده خود مي‌گرداند تا به مقتضاي زمان، به صورت قرباني‌اون‌ها رو به مسلخ بفرستهدر طبله اين جادوگر پير همه قسم اشخاص طلسم شده موجوده،‌از حكيم و اديب گرفته تا لوطي،‌و باج‌بگير. هيچ آب باطل‌السحري هم به جادوي اون كارگر نيست . دايره قدرتش به همه چيز محيطه غلام به اراده اون سر به دار آسمونه و مفتش به دلخواه اون مدفون زمين‌،‌ شعبان  و كتابساز و متين السلطنه و مامور تاميناتم همين‌طور . هم قاتل و هم مقتول و هم مدعي

 

در يكي از تكان دهنده‌ترين صحنه‌هاي مجموعه خود خان مظفر برای رضا خوشنويس تعريف مي‌كند كه هنگام گريز ،‌از دست انجمن مجازات وقتي به خيال خود در مشهد ساكن شده و مخفيانه نام و پيشه جديدي گزيده ‌،‌چگونه تحت‌نظر خان  و البته انجمن مجازات تحت امر او  قرار داشته و همه قضاياي كشته‌شدن استادش و تغيير و تحولات زندگيش با تصميم‌خان عملي گشته،‌بدون اينكه كوچكترين اطلاعي داشته باشد .

خوشنویس  كتابي را تقرير مي كند به نام خاطرات خان مظفر كه علاوه بر گشودن راز قتل ابوالفتح و ديگران از آينده نيز مي‌گويد كه شعبان به دست مفتش راحت مي‌شود و مفتش به وسيله غلام عمه كه بعدا بردار مي‌گردد و بعد و با تمام تلاشي كه به خرج مي‌دهد رضا خوشنويس نه تنها هيچ‌يك از ماجراهاي فوق را نمي‌تواند تغيير دهد بلكه حتي از مرگ خودش كه شرحش را در پايان كتاب نامبرده ،‌خود نوشته بود نيز قادر به ممانعت نيست.

علي حاتمي در «هزاردستان »‌واقعي‌ترين تصوير را از گروه‌هاي انقلابی مسلح ارائه مي‌دهد، گروههايي كه در برهه اوائل دهه 50 به واسطه عمليات مسلحانه در ميان قشري از جوانان براي خود وجهه‌اي كسب كرده بودند ولي در واقع به دلیل نوع مبارزات زيرزميني شان  ، به شدت از توده‌ها و مردم جدا افتاده و به همين لحاظ در مقابل هرگونه انحراف و كجروي آسيب‌پذير گشته بودند. از همين رو بعضي از آنها به كل نابود شدند و برخي دچار تصفيه‌هاي خونين درون گروهي گرديدند. حاتمي به درستي اين گونه گروه‌ها و مبارزات مسلحانه را درقالب انجمن مجازات به تصوير مي‌كشد . انجمني كه در ابتدا صادقانه و پرشور با قصد مجازات خائنين به وطن تاسيس مي‌گردد و افراد مبارزي را هم جذب مي‌كند ولي به دليل همان دورافتادگي از مردم( كه حتي رهبران آن به دليل مخفي بودن مبارزه مشخص نيستند) به زودي دچار انحراف شده و در سومين گام خود براي مجازات به قول خودشان سركرده خائنين،‌ به بن‌بست مي‌رسد . هزاردستان با خريدن جان خود و پرداخت پولي كه انجمن ،‌براي بقايش پيش از هر چيز نيازمند است در انجمن ،‌نفوذ مي‌كند و آن را تحت فرمان خود درمي‌آورد.

حاتمي با هوشمندي انحراف ريشه‌اي انجمن را در همان گام نخستش يعني ترور اسماعيل خان، ‌رييس انبار غله نيز نشان مي‌دهد. آنجا كه رضا تفنگچي براي كشيدن ماشه تفنگي كه به سمت اسماعيل خان نشانه رفته به علت حضور كودكي در مقابل آن ،‌درنگ مي‌كند و ابوالفتح براي انجام صحيح ترور كه به هيچ قيمتي نبايد متوقف بماند ( چرا كه تنها حربه انجمن به شمار مي‌آيد ) با سلاح خود ، كودك را به قتل مي‌رساند و سپس به رضا تفنگچي فرمان مي‌دهد : بزن.

اين مصداق همان شعار معروف « هدف ،‌وسيله را توجيه مي‌كند» به عنوان سرلوح گروه‌هاي انقلابي مسلح به خوبي براي مردمي كه طي سال‌ها در معرض مستقيم ترور و تخريب گروههاي مشابه قرار داشتند كاملا ملموس بود. تروري كه دامن‌گير مردم عادي اعم از كاسب و كارگر و دانش‌آموز و كارمندو شد تا بقاي سازماني كه خود را محور مبارزات طول تاريخ مردم ايران مي‌دانست تضمين گردد غافل از هزاردستان‌هايي كه در آن نفوذ كرده بودند:

 

"ابوالفتح : انجمن قصد دارد تو را بكشد.

رضا: چرا؟

ابوالفتح: دليل، قانع كننده است. رضا شراب‌خوار است و در حال مستي اسرار انجمن را فاش مي‌كند . اين ماموريت به عهده شعبان و دارو دسته اوست.

رضا تفنگچي : چرا اينو به من مي‌‌گي ؟

ابوالفتح : قاعدتا نبايد مي‌گفتم ،‌اما نشد. من از انجمن كناره گرفتم،‌انجمن به مسير ديگري افتاده ،‌ طريق نادرست

رضا تفنگچي ،‌پشيمون نيستي منو به راهي كشيدي كه عاقبتش تباهي بود؟

ابوالفتح ،‌ما خطاكرديم. اين درسته ،‌اما نميشه به بهانه امكان خطا كردن پا به ميدان مبارزه نگذاريم اعضا متفقا متوسل شدند به هزاردستان . نقدا سرنخ ها همه به دست هزاردستانه جز من. اين خواست ما نبود . افتاديم به خاك ذلت..."

 

 

علي حاتمي در « هزاردستان » همچون «‌سلطان صاحبقران » ،‌‌«ستارخان »‌و يا «كمال‌الملك» و «حاجي‌‌واشنگتن» مستندات و وقايع تاريخ را دستمايه قرار داده  و  آنها را بر مسائل و معضلات روز همخوان ساخته و حرف و حديث خود را از وراي آن حكايت‌ها مي‌گويد . حرف و حديثي كه بسياري ،‌حقايق غيرقابل انكاري بوده و هستند. انجمن مجازات،‌خان حاكم ،‌ابوالفتح و رضا خوشنويس وشعبان استخواني و مفتش  و سيدمرتضي و اگر چه نعل به نعل ما به ازاء تاريخي نداشتند و از مجموعه برداشت‌هاي تحقيقاتي مرحوم حاتمي در تلفيق با روح هنرمندانه‌اش نشات گرفته بودند ولي كاملا در قالب كاراكترهاي به روز پرداخته شده بودند.

حاتمي حرف آخر خود را درباره‌« سياست و مردم » درصحنه‌اي از همين سريال هزاردستان بر تصوير مي‌آورد كه خان مظفر به همراه مدير بنياد مظفر و استاد گل بهار كه موسيقيدان معروفي معرفي مي‌گردد در رستوران گراند هتل راجع به ضبط موسيقي اصيل ايراني صحبت مي‌كنند:

 

"خان مظفر : بعد از سفر اعليحضرت به تركيه،‌امر شد به گذاشتن كلاه شاپو. استاد گل بهار هنوزم به كلاه پهلوي وفا دارند.

گل بهار: بله ما هميشه از قافله پسيم . كلامونم پس معركه اس.

مدير بنياد:ياد دارم اون وقتم كه كلاه پهلوي اجباري شد يكي از كلاه‌دوز ها ابتكار نويي كرده بود.همون كلاه هاي مرسوم اون دوره روكه بي لبه بود،لبه مي‌چسبوند.ازقضا كار اون كلاه دوز مبتكر گرفته بود وباگرفتن ده شاهي دستمزد،كلاه عثماني رودر يك طرفه العين به كلاه پهلوي مبدل مي‌كرد.

گل بهار:عيال من ترفند بهتري زد.با دگمه قابلمه‌اي به كلاهم،لبه چسبونده.در معابر عمومي وانظار كلاه من با

لبه اس،تو خونه با نزديكها وخويش وقوم بي لبه ، اينه كه اين ملت طفل معصوم،بايد هميشه يه كلاهي به سرش بره،يا پهلوي ياشب كلاه ،خلاصه كلاه ست ديگه.

خان مظفر :بر خلاف  نظر شما،اين ملت ظاهرا سر به اطاعتند.درخانه خود هر كس خدايي‌ست و ولايتي ساخته باب طبع .باطنا اين مردم هيچوقت زير بار زور نرفتن واعتقادات وعواطف خودشون رو در حوادث تاريخي بيشمار حفظ كرده اند