مستغاثی دات کام

 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٤
 

به بهانه اکران فیلم "حکم" تازه ترین اثر مسعود کیمیایی

 

ماجراي آن هفت ديدار با مسعود كيميايي

 

 

 

ديدار اول: دي ماه 1374

 

تقريبا از وقتي سينما رفتن و فيلم ديدن را به خاطر دارم، نام مسعود كيميايي هم يادم مي‌آيد؛ «قيصر» و «گوزن‌ها» و «داش آكل» و... كه به نظرم ساخت هر كدام براي مطرح شدن يك فيلمساز مي‌تواند كافي باشد.

اما اولين ديدارم با كيميايي، براي تكميل گزارشي درباره ارتباط سينماگران و تلويزيون بود، در نخستين روزهايي كه دبير سرويس گزارش مجله هفتگي سينما شده بودم و با خودم قرار داشتم ليست گفت‌وگو‌هايي را كه (براي آن گزارش) با بيضايي و مخملباف و چند تن ديگر از كارگردانان سينماي ايران پركرده بودم، با كيميايي تكميل نمايم.

او در يكي از اتاق‌هاي تدوين ساختمان شماره 2 بنياد سينمايي فارابي همراه  بهرام دهقاني مشغول تدوين فيلم «ضيافت» بود و به واسطه دوست قديمي‌ام، حميد نعمت‌الله (كه در آن فيلم دستيار كيميايي بود) به وي معرفي شدم تا پاسخ سوالم را بدهد.

كيميايي در همان اتاق كوچك تدوين خيلي گرم از من استقبال كرد و در حين تدوين فيلم، مشغول صحبت شديم. وقتي دريافتم پس از سال‌ها كيميايي از كاراكترهاي قديمي‌اش دست برداشته و در «ضيافت» به سراغ جوان‌‌ها رفته، كنجكاوي‌ام گل كرد كه قضيه چيست و چه اتفاق تازه‌اي براي او رخ داده؟ كيميايي جواب قانع‌كننده‌اي در يك جمله به من داد به اين مضمون كه: «ما هم كه اول بار براي وارد شدن به سينما رفتيم سراغ سامويل خاچيكيان، خيلي جوان بوديم!»

اين جمله در ذهنم ماند تا تابستان سال بعد كه براي گفت‌وگويي مفصل در دفتر «ياران فيلم» واقع در خيابان پليس، با سامويل خاچيكيان در حال صحبت بودم، سر حرف را به مسعود كيميايي و قصه ورودش به سينما كشاندم.

 

چگونه مسعود كيميايي فيلمساز شد؟

 

سامويل از اولين ديدارهايش با كيميايي گفت، در آن روزهاي سرد پاييز و زمستان سال 1342 و اتاق گرم صداگذاري و تدوين استوديو آژير فيلم در كوچه ملي:

«مشغول صداگذاري فيلم «ضربت» بودم. پرخرج‌ترين محصول استوديو آژير فيلم تا آن زمان بود كه اتفاقا با همان فيلم هم، استوديو ورشكسته شد. مدتي بود 3 جوان سمج و سرتق كه عشق سينما بودند هر روز به آژير فيلم مي‌امدند و به بهانه‌هاي مختلف دور و بر من مي‌پلكيدند. رفيق شده بوديم و حتي مسابقات فوتبال را در امجديه با هم مي‌رفتيم و مي‌ديديم. يكي‌شان همين مسعود كيميايي بود، يكي فرامرز قريبيان و يكي ديگر هم اسفنديار منفردزاده. آن موقع فكر نمي‌كردم اين 3 نفر هر يك روزي در سينماي ايران، كسي بشوند. خيلي دوست داشتند از سينما و فيلمسازي سردربياورند و من هم تا جايي كه بلد بودم، به سوالاتشان جواب مي‌دادم. كيميايي از آن 2 تاي ديگر به ياد گرفتن فنون كارگرداني علاقه بيشتري نشان مي‌داد. به خاطر اصرارهايش موافقت كردم براي صداگذاري فيلم «ضربت» داخل اتاق بنشيند. من هيچ‌وقت به جز صداگذار كسي ديگر را در اتاق صدا، راه نمي‌دادم. اما به خاطر علاقه‌اي كه كيميايي نشان مي‌داد، اجازه دادم. يادم هست اسفنديار منفردزاده هم اصرار زيادي داشت كه روي فيلم «ضربت» موسيقي بسازد. اما رسم نبود در آن روزها روي فيلم‌ها، موسيقي بسازند. هميشه از موسيقي آماده و صفحات خارجي استفاده مي‌كردند. البته منفردزاده‌همزمان با فيلم «بيگانه بيا» براي «جهنم سفيد» من هم موزيك ساخت. به هر حال او و قريبيان را راه ندادم، ولي كيميايي سر صداگذاري ضربت در اتاق صدا بود و خيلي خوب و زود همه چيز را ياد مي‌گرفت و براي اين كار، هر كمكي من مي‌خواستم انجام مي‌داد. مثلا صحنه‌هايي در فيلم وجود داد كه صداي كيميايي روي آن است. البته گويندگي نمي‌كرد ولي يك روز هنگام صدابرداري، كسي را مي‌خواستيم كه متلكي بگويد براي صحنه آخر فيلم كه خانه آتش مي‌گيرد و پيكر نيمه جان آرمان را بيرون مي‌كشند و بوتيمار هم از خانه بيرون مي‌آيد. در آن صحنه به كيميايي گفتم بگو بابا يه كم بيايين عقب، چه خبره آخه!

او هم گفت، خيلي هم قشنگ گفت. جاي يك پاسبان صحبت مي‌كرد...

 

پشت صحنه «خداحافظ تهران»(۱۳۴۵)- از راست :عزيز اصلی، نصرت الله کنی(در حال تنظيم دوربين)،

ساموئل خاچيکيان، مسعود کيميايی و حسن شريفی

 

دو سال بعد سر صحنه فيلم «خداحافظ تهران» در منطقه پادگان رينه بوديم و يادم هست صحنه‌هاي داخل چادرهاي امداد را مي‌گرفتيم كه مدير تهيه فيلم به من گفت جواني از طرف آقايان اخوان‌ها (تهيه‌كنندگان فيلم) آمده. من گفتم ما كه تيم بازيگري‌مان تكميل است و كس ديگري را نياز نداريم. گفت او را براي دستياري شما فرستاده‌اند. من اول خيلي ناراحت شدم. چون اولا هيچوقت در طول دوران فيلمسازيم، دستيار نداشتم و ثانيا از اين‌كه اخوان‌ها به جاي من تصميم گرفته‌اند، دلخور شدم ولي وقتي با آن‌جوان ملاقات كردم، فهميدم همان مسعود كيميايي است كه دو سال پيش براي صداگذاري فيلم «ضربت» به آژير فيلم مي‌آمد و آن‌قدر به سينما و فيلمسازي علاقه‌مند بود. با آن‌كه منطقه حفاظت شده نظامي بود و براي تك‌تك افراد، قبلا از ركن 2 ارتش مجوز اقامت گرفته بوديم با فرمانده پادگان صحبت كردم كه كيميايي به عنوان كارگردان دوم همراه گروه باشد و او هم انصافا خودش را نشان داد. همه كاري مي‌كرد. يادم هست وقت انجام يكي از جلوه‌هاي ويژه انفجاري، نارنجك مشقي در دست پاك‌نژاد (طراح صحنه) منفجر شد و لباس‌هايش آتش گرفت و دستانش سوخت. او را با آمبولانس ارتش به پادگان برديم ولي به دليل كمبود وسايل پزشكي قرار شد به تهران انتقالش دهيم. اين در حالي بود كه آمبولانس ارتشي را براي حمل پاك‌نژاد نمي‌توانستند در اختيار ما بگذارند در اين‌جا كيميايي از خودگذشتگي كرد و پاك‌نژاد را بغل كرد تا او را سوار يك اتومبيل شخصي نموديم و به بخش سوانح سوختگي بيمارستان حسن‌آباد برديم. اين فداكاري در آن شرايط كه هيچكس حاضر به كمك نبود بر افراد گروه خيلي تاثير گذاشت و باعث شد همگي او را بپذيرند.»

مسعود كيميايي بعدها كه نخستين فيلم سينمايي مستقل‌اش تحت عنوان «بيگانه بيا» را كارگرداني نمود، در نخستين مصاحبه مطبوعاتي‌اش در سال 1347 پس از اولين نمايش «بيگانه بيا» درباره دستياري‌اش در فيلم «خداحافظ تهران» گفت: «خداحافظ تهران در واقع براي من يك تجربه باارزش بود. من آسيستان فيلم بودم. گرچه كاملا پيرو آتمسفر فكري سامويل خاچيكيان بودم ولي بايد صميمانه اقرار كنم كه من از سامويل كار ياد گرفتم. پيش از اين هرگز كار سينمايي نكرده بودم و بعد از آن فيلم بود كه آقاي اخوان از كار من خوششان آمد و پيشنهاد ساخت فيلم به من دادند...»

 

پشت صحنه «خداحافظ تهران»(۱۳۴۵)- از راست : ساموئل خاچيکيان، مسعود کيميايی ،

حسن شريفی و نصرت الله کنی(پشت دوربين فيلمبرداری)

 

نگاهي به ساختار سينمايي و دكوپاژ فيلم «قيصر» به خوبي تاثيرپذيري كيميايي را از سينماي سامويل خاچيكيان و بخصوص فيلم‌هاي «ضربت» و «خداحافظ تهران» نشان مي‌دهد.

 

ديدار دوم: بهمن 1376

 

قرار بود فيلم «مرسدس» در جشنواره فجر شركت داشته باشد و طبق معمول براي ويژه‌نامه مجله هفتگي سينما بايستي گفت‌وگويي با فيلمساز انجام مي‌گرفت كه به عنوان مسوول بخش ايراني مجله، خودم آن را بر عهده گرفتم. باز هم به واسطه حميد نعمت‌الله كه دستيار كيميايي در فيلم «مرسدس» بود، ترتيبات مصاحبه انجام گرفت. مكان، اتاق صداگذاري استوديوي وزارت ارشاد بود كه كيميايي به اتفاق اسحاق خانزادي آخرين مراحل فني كار را پي‌گير بود تا فيلم به جشنواره برسد.

روزهايي بود كه كيميايي با فيلم «سلطان» در يكي دو جشنواره خارجي شركت كرده و از فيلم «طعم گيلاس» هم دفاع نموده بود. صحبت‌مان با همين موضوع شروع شد و كيميايي خاطراتش را از نخستين ديدارها با عباس كيارستمي نقل كرد كه آمده بود تا براي فيلم «قيصر» تيتراژ بسازد و عباس شباويز خيلي به او كمك كرد. بعد از آن براي «رضا موتوري» هم تيتراژ به ياد ماندني ساخت.

«مرسدس» هم درباره جوانان و دغدغه‌هايشان بود. كيميايي در مقابل سوال من كه چرا از فيلم «ضيافت» به اين طرف خيلي به نسل جوان توجه داشته‌ايد، گفت: «البته فيلم‌هاي من هميشه اين‌طور بوده است. جوان‌گرايي هميشه در آثار من به چشم خورده است. شما اگر به فيلم‌هاي قبلي من توجه كنيد، چه بازيگرانش و چه موضوعش مربوط به جوانان است. حالا ممكن است فرضا سازندگان و عوامل فيلم «گوزن‌ها» امروز پا به سن گذاشته‌اند ولي در آن زمان كه ساخته شد، مسايل جوانان را مطرح مي‌كرد يا حتي «قيصر» و يا «رضا موتوري» و حالا هم همين‌طور است. يعني ميانگين سني بين 20 تا 30 سال.

فكر نمي‌كنم مسايلي را كه امروز مطرح مي‌كنم بيشتر از آن فيلم‌ها براي آن سال‌ها، باب ميل جوانان باشد. الان كه نگاه مي‌كنم مي‌بينم مثلا «رضا موتوري» هم بخشي از زندگي جوان‌هاي سال‌هاي خودش است.»

برخي مي‌گويند كيميايي همان جوان‌هاي 40 سال پيش را در فيلم‌هايش، رخت امروزي بر تن مي‌كند و به جاي جوان امروز به مخاطبش قالب مي‌كند و به همين علت است كه فيلم‌هايش بيشتر مورد استقبال همان جوان‌هاي ديروز قرار مي‌گيرد ولي بعضي ديگر معتقدند كيميايي آن‌قدر پاي نسل امروز، دلمشغولي‌هاي گذشته‌اش را فدا كرد كه حتي در فيلم «اعتراض» قيصر انتقامجويش اين‌بار با كاراكتر امير كه پس از سال‌ها از زندان آزاد مي‌شود را وادار به هاراكيري كرد، چراكه نمي‌توانست امروز و نسل متعلق به آن را درك كند.

اما كيميايي در «مرسدس» به يكي از چالش‌هاي هميشگي نسل جوان همه دوران‌ها يعني «آرزوهاي دور و دراز» و «روياهاي ماجراجويانه و غيرواقعي» نيز اشاره دارد. روياهايي كه زودرنگ مي‌بازند. خودش در اين‌باره گفت به «... پنج جوان هستند و يك شب مرسدسي در اختيار آن‌ها قرار مي‌گيرد، يا در زندگي‌شان وارد مي‌شود كه مي‌تواند آن‌ها را به مدت 24 ساعت از روزمرگي‌شان به رويايي ببرد، به جايي كه روياهايشان تحقق بپذيرد. البته آن بخش از روياها كه قابل اجرا هستند، با اين مرسدس حركت مي‌كنند. اما شادمانه‌هايي كه با اين اتومبيل گرانقيمت همراه اين جوان‌ها مي‌شود، آرام آرام رنگ مي‌بازد و تاريك‌تر مي‌شود تا اين‌كه به جايي مي‌رسند كه متوجه مي‌شوند اين اتومبيل است كه زندگي مي‌كند و شادمانه‌هايش را اجرا مي‌نمايد و نه آن‌ها. و آن‌ها همين‌طور روياها و آرزوهايشان را از دست مي‌دهند... روياسازي و واقعيت برخورد با رويا هميشه يكي از مسايل مبتلا به نسل جوان بوده است و اين‌كه جامعه تا چه حد به اين روياها بها دهد و آن‌ها را به سمت و سوي واقعي‌اش بكشاند.»

 

 

 

ديدار سوم: ارديبهشت 1381

 

مسعود كيميايي مدتي بود كه از سفر طولاني‌اش به خارج كشور بازگشته و هنوز نتوانسته بود  روياي ساختن فيلم در آن سوي آب‌ها را تجربه كند.

طرح و نقشه‌هاي ساخت فيلم در «كوبا» و «كانادا»، با «انيو موريكونه» و «رد استايگر» و به نام‌هايي مثل «مانكن» در حد طرح‌هاي ناكام باقي ماند. به جاي همه اين‌ها كتابي از كيميايي منتشر شدبه نام «جسدهاي شيشه‌اي». گويا ديگر از فيلم ساختن نااميد شده بود.

قرار مصاحبه‌اي براي روزنامه «بنيان» داريم كه دبيري سرويس سينمايي‌اش به نگارنده پيشنهاد شده بود ولي پيش از انجام توافقات، تعطيل شد.

محل مصاحبه دفتر هدايت فيلم بود، مهرداد حجتي و جواد طوسي هم حضور داشتند. كيميايي ابتدا با ناهاري گرم و نسبتا مفصل ما را در يك رودرواسي انداخت و من هم مصاحبه را با سوالاتي درباره نساخته شدن فيلم‌هايي كه قرار بود طي 2 سال اقامت در خارج كشور بسازد، شروع کردم.

بحث به برخوردها و تجارب كيميايي در ارتباط با ايرانيان مقيم آمريكا كشيده شد و كيميايي واقعيات تلخي را درباره گروهي از اين ايرانيان كه در توهمي بزرگ، خاك وطن را ترك كرده و به سرزمين غيرپناه برده‌اند باز گفت. گروهي كه گويا در «سرزمين اوهام» زندگي مي‌كنند.

كيميايي گفت: «شكافي عميق بين آ‌ن‌ها و ما وجود دارد. آن‌ها مثل اين‌كه از زمين و زمان دور افتاده‌اند. انگار كه زمان براي آن‌ها در همان 20-25 سال قبل متوقف شده و جلو نرفته است.»

شايد، اين دليل كه آن‌ها هم روياها و آرزوهاي دور و درازي داشتند كه دم به دم رنگ باخت و اين رنگ باختن آنان را به جايي رساند مثل همان جوان‌هاي ‌فيلم «مرسدس» باشد كه بالاخره بايد اتومبيل روياهايشان (كه حالا ديگر خيلي كهنه و از مدافتاده شده) را با دست خود بسوزانند. كيميايي مي‌گفت آن‌ها به شدت دچار نوعي پارانوييد و توهم توطيه هستند و مثل دايي جان ناپليون هر صدايي را بر عليه خود مي‌شنوند و از همين رو عليرغم درخواست‌هاي متعدد تن به گفت‌وگو و حتي مصاحبت با هيچيك از اين افراد ولو دوستان سابقش نداد. كيميايي در دو سال اقامت خارج از كشورش واقعا منزوي از آن گروه لس‌آنجلس‌نشين سپري كرد و وقتي متوجه شد آن‌چه رويا بافته در ينگه دنيا عملي نشد و تحقق نپذيرفت به وطن بازگشت تا همچنان فيلم‌هايش را در همين كوچه پس كوچه‌ها، بسازد كه نه او را آن طرفي‌ها مي‌فهمند و نه او، آن طرفي‌ها را درك مي‌كند.

كيميايي مي‌گفت بعضي وقايع مثل فوتبال ايران در جام جهاني، زماني كوتاه، آن خود راندگان از وطن را با ساير ايرانيان همدل مي‌كند ولي باز هم ديري نمي‌گذرد يك چيزي دوباره به پيله خود برمي‌گرداندشان. انگار همه پل‌هاي پشت سر را خراب شده مي‌بينند اگرچه عشق بازگشت به سرزمين مادري و ميان هموطنانشان در آن گوشه‌هاي پنهان قلب‌شان همچنان سوسو مي‌زند.

كيميايي در بينابين گفتن اين حرف‌ها، هرچند جمله‌اي سكوت مي‌كرد، سكوتي بسيار پرمعنا و غمگنانه ‌گويي در سوگ تراژدي رفقاي قديميش نشسته، مي‌خواهد با آن‌ها حرف دل بگويد ولي نمي‌تواند. يعني كلامش را پيدا نمي‌كند.

خودش بالاخره در آخر گفت: نمي‌دانم... چه بگويم!

 

دیدار چهارم : دي ماه 1381

 

در حال گذر مقابل دفتر هدايت فيلم، مسعود كيميايي را همراه جواد طوسي مي‌بينيم، سلام و عليكي و بعد كيميايي مي‌پرسد سرنوشت آن مصاحبه چه شد؟ مي‌گويم آن روزنامه تعطيل شد ولي قسمتي از مصاحبه را در روزنامه‌اي ديگر چاپ كردند كه آن‌هم بعدا تعطيل شد! و بخشي هم هنوز مانده است. مي‌گويد خودت نمي‌خواهي نشريه‌اي يا مجله‌اي راه بيندازي؟ مي‌‌گويم فعلا شرايطش مهيا نيست. انشاالله بعدا و ... خداحافظی می کنیم.

 

دیدار پنجم : به بهانه سربازهای جمعه در جشنواره فجر

 

فقط یک تماس و قرار ملاقاتی به بهانه شرکت فیلم "سربازهای جمعه" در بیست و دومین جشنواره فیلم فجر و گپی دوستانه برای ویژه نامه مجله هفتگی سینما . با رها روزبهان ، عکاس مجله راهی استودیو اندیشه می شوم که کیمیایی به همراه آرش معیریان مشغول مونتاژ فیلم "سربازهای جمعه" است. وقتی می رسیم ، همراه پولاد رفته اند ناهاری بخورند و وقتی می آید می گوید فقط ساندویچی گیرشان آمده و عذر خواهی می کند که ما را معطل نگه داشته است.

مصاحبه ای درکار نبود ، بیشتر راجع به خودمان و وقایعی که پشت سر گذاشته بودیم ، گپ می زدیم و دو سه کلمه ای هم راجع به "سربازهای جمعه" گفت که بیشترش قدردانی و سپاس از عباس کیارستمی بود برای ساخت تیتراژ اول فیلم بدون هیچ گونه چشم داشتی به یاد ساخت تیتراز فیلم "قیصر" که آغاز کار کیارستمی بود و جدی شدن سینمای "کیمیایی" .

به هرحال از آن دو سه کلمه (که حدود 5 دقیقه ای صحبت بود) دو صفحه مجله را ساختیم و مصاحبه مفصل را به زمان اکران موکول کردیم.

 

دیدار ششم : مرداد 1383 به بهانه اکران "سربازهای جمعه"

 

این دیگر شاید یکی از مفصل ترین مصاحبه های مسعود کیمیایی بود بدون حضور جواد طوسی! دفتر هدایت فیلم ؛  برادران شایسته هم حضور داشتند. اول قرار نبود من باشم ، همکارمان ، امیر فرض الهی قرار گذاشته بود ولی کیمیایی گفته بود که فلانی حتما باید باشد. پیغام را تلفنی ، مصطفی شایسته داد و اصلا انجام مصاحبه را موکول به حضور بنده نمود.

مصاحبه را کشاندم به سمت نوعی سینمای اجتماعی که با نقب تاریخی و تحلیل ساختارشناسانه آن در مسیر حرکت اجتماع همراه است و انصافا کیمیایی هم به قول امروزی ها این یک فقره را خوب آمد و صحبتش حسابی گل انداخت . متن کامل آن مصاحبه را در سه بخش در مجله سینما به چاپ رساندم و در وب سایت قبلی ام  هم گذاشتم. شاید زمانی هم بخش هایی از آن را در این وبلاگ (بنا به نیاز و موقعیت زمانی ) درج نمایم.

 

دیدار هفتم : مهرماه 1383 ؛ نمایشگاه دوربین های دیجیتال

 

در مجله سینما یکی از متولیان برگزاری اولین نمایشگاه دوربین های دیجیتال شده بودیم که کمپانی های بزرگی مثل : سونی و پاناسونیک و اچ پی و ...هم در ان شرکت داشتند. برنامه ما دعوت از برخی هنرمندان سینما بود تا در جمع میهمانان و در کلاس های آموزشی جنبی نمایشگاه درباره تکنولوژی دیجیتال سخنرانی کنند. کسانی مانند اکبر عالمی و فرزاد موتمن و محمدرضا سکوت و ... را دعوت کرده بودیم و برای روز اول مسعود کیمیایی را هم دعوت کردم. در نمایشگاه که من را دید ، در همان میانه بازدید ، کنارم کشید و از نحوه اکران فیلم "سربازهای جمعه" گلایه داشت و اینکه اگر سالن های بیشتری در اختیار می گذاشتند ، با استقبال مضاعفی مواجه می گردید. می گفت در مقابل 27 سالن سینمای فیلم "میهمان مامان" (فیلم هم اکرانش) فقط 6 سالن به "سربازهای جمعه" داده اند که آنهم یکی دوتایش بیشتر مناسب نیست.

راست می گفت ما در مجله سینما در همان روزها با همکاران بخش ایرانی مجله آماری جدای از فروش روزانه گرفتیم به نام "ضریب اشغالی" به این مفهوم که براساس نسبت تماشاگر و بیننده به تعداد سالن میزان پرشدن سالن ها را محاسبه می کردیم و برآن اساس فیلم های اکران رده بندی می کردیم که در این زمینه "سربازهای جمعه" کاملا از "میهمان مامان" جلوتر بود!

 

 

پس از هفت دیدار : فیلمی درباره قیصر

 

یکی از دوستان قدیمی زنگ زد که دارند فیلمی به مناسبت 35 سالگی فیلم "قیصر" تهیه می کنند که در آن با  چند منتقد هم گفت و گو کرده اند و کیمیایی که بر چگونگی ساخت فیلم نظارت دارد گفته که فلانی هم حتما باید باشد!!....

 

 
عکس های داخل اتاق از :رها روزبهان