مستغاثی دات کام

 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ آذر ۱۳۸٤
 

نگاهی به ادبیات ارنست همینگوی و ارتباطش با سینما

 

مرگ هر انسانی

 

از جان من

 

می کاهد

 

 

وقتی در دوم جولای 1961 خبری اعلام شد که ارنست همینگوی با شلیک گلوله ای به زندگیش پایان داده ، کمتر کسی آن را باور کرد . مگر

می شود خالق شخصیت های بااراده ای  همچون هری مورگان و رابرت جوردن و آن پیرمرد ماهیگیری که تا پای جان ماهی بزرگی را در اعماق دریاها تعقیب می کند ، خودکشی کند. نه این درباره همینگوی صدق نمی کند . می توان خودکشی ویرجینیاوولف را به آسانی قبول کرد چون پیش ازآن بارها در

قصه ها و نوول هایش از جمله "خانم دالووی" در قالب قهرمان هایش خودکشی کرده بود.اما برای همینگوی که سالها ادعای جاودانگی می کرد ، غیر ممکن است.

ولی اگر بدانیم که پدر او ، کلارنس ، یکی از خواهرانش ،  ارسلا ، تنها برادرش ، لیسستر ، یکی از پسرانش ، گریگوری و نوه دختری اش ، مارگو هم خودکشی کردند ، آنوقت کمی در نگرش قبلی مان تردید می کنیم. و اگر دریابیم که ارنست همینگوی به هنگام مرگ ، از فشار خون بالا ، الکلیسم مزمن ، بیماری قلبی ، خرابی کبد و بثورات پوستی (بعد از یک حادثه هوایی) رنج می برد ، بازهم تردیدهایمان افزایش می یابد.

او دوبار از حوادث هوایی جان سالم به در برده بود و به قول یکی از دوستانش مقداری کنایه آمیزاست که چنین زندگی را تا به آخر پیش ببرد!

همینگوی همچینین از یک نارسایی دو سویه زجر می کشید که به آن نوعی جنون گفتند و ناچار بود آن را با الکتروشوک تراپی درمان کند. خودش می گفت که این شوک های برقی مداوم همه ذهن و خاطراتش را از بین برده اند و از همین رو به دوستش هاچز( که نماینده  او برای فروش مجموعه داستان های "نیک آدامز" به  کمپانی های هالیوودی بود) گفته بود از دست دادن خاطراتش یکی از دلائلی است که دیگر نمی خواهد بیش از این زنده باشد.

پس دیگر این سوال که چگونه مردی که خود را شکست ناپذیر و جاودانی می دانست ، تسلیم شد و به استقبال چیزی رفت که همیشه آن را تقبیح کرده بود ، تا حدودی پاسخ خود را می گیرد.

در واقع همینگوی در همان نخستین داستانهایش هم به مرگ خود خواسته و خودکشی گوشه چشمی داشته است.

او در یکی از قصه های مجموعه داستانهای نیک آدامز ( که به نوعی روایت سالهای کودکی و بلوغش در" اوک پارک ایلینویز" بود) به نام "دهکده سرخپوستان" ماجرای مردی را بیان می کند که چون نمی توانسته منظره دردآور زایمان همسرش را تحمل کند ، سر خودش را می برد.

بعضی تحلیل گران آثار همینگوی براین باورند که  خود شخصیت نیک مانند آشیل برای ارنست جوان سمبل جاودانگی بود. این تناقض مابین مرگ و جاودانگی در اغلب آثار همینگوی به چشم می خورد. شاید بتوان گفت شرکت در جنگ های بعد از سال 1918 در اروپا که به نظر او به خاطر دفاع از دمکراسی بود ، رویاهای ارنست را پایان بخشید و او را از تخت افسانه ای اش پایین کشید.

همینگوی در نامه ای که در سال 1926 برای دوستش "پرکینز" نوشته ، می گوید:"بعد از 8 جولای 1918 من دیگر آن آدم سخت نبودم . در ان شب پی بردم که آن نیز یک نوع بیهودگی است"

اکنون او به قول خودش مردی شده بود که مانند کلنل کانتول کتاب " آن سوی رودخانه و درون جنگل" کسانی را دوست داشت که یا جنگیده بودند و یا مجروح شده بودند. او وقتی در 1921 با سمت خبرنگار خارجی در روزنامه "تورنتو استار" در پاریس وارد گروه هنرمندان موسوم به "نسل فنا شده " گردید ، مدام به دنبال یافتن جواب این پرسش ها بود: چگونه می توان در عین یقین داشتن به مرگ ، زندگی کرد؟ چگونه می توان در تسلسل کسالت بار تاریخ ، مفاهیم باارزشی از ابدیت یا جانشینی برای احساسات مذهبی یافت؟

ارنست همینگوی در نخستین کتابش یعنی "در زمان ما "(که مجموعه داستانها و شعرهایی مربوط به دوران بلوغش بودند)  به روشنی چالش های ذهنی اش را بیان می کند . در آن داستانها ، تضاد میان "رویای آمریکایی" و واقعیت نوین فریب دهنده به عبارت دیگر اختلاف میان پندار جاودانی بودن و تجربه زودرس مرگ ، کاملا به چشم می خورد.

او در داستان های بعدی اش نیز چنین نگرشی نسبت به پیرامونش دارد.

"خورشید همچنان برمی آید" (که توسط هنری کینگ و با بازی اوا گاردنر و تایرون پاور و ارول فلین به فیلم برگردانده شد) داستان گروهی است مهجور از جامعه . "جک بارنز" که براثر جراحات جنگ عقیم شده ، مظهر نسل خود به شمار می آید. او همواره مورد توجه لیدی برت اشلی ، یک زن متول انگلیسی است که عاشق خود را در جنگ از دست داده و اکنون نمی تواند با بارنز ازدواج کند. افرادی دیگر به زندگی لیدی برت راه می یابند اما او با همه جستوجوهایش

نمی تواند راه رستگاری را بیابد. فریاد آخر او بیان کننده تمامی مقصود کتاب است :"ما می توانستیم با هم اوقات خوشی داشته باشیم..."

 

دکتر سلیمی از مترجمان کتابهای ارنست همینگوی اعتقاد دارد که در اینجا بیان "مرگ در زندگی" را همانگونه که الیوت در "سرزمین ویران" بیان می کند ، می بینیم. تمام آنها "مردان تهی" الیوت هستند ، گفتار و رفتارشان قابل درک نیست . همه تنها در

سرزمین مرده زندگی می کنند : میان پندار و واقعیت ، میان انگیزه و عمل ...

در واقع "وداع با اسلحه" داستان همان سرخوردگی ها و بیان پوچی پدیده های زندگی است. فردریک هنری خسته و دلزده از جنگی که اصالت هدف خود را از دست داده ، عاشق کاترین برکلی

پرستار می شود . در کوتاه زمانی عشق انگیزه ای برای زندگی کردن می شود . به سوییس فرار می کنند و در آنجا کاترین کودکی مرده به دنیا می آورد و خود نیز به مرگی پوچ می میرد.

از آن پس دیگر هرگز اندیشه مرگ ، همینگوی را رها نمی کند و همه جا برای یافتن ارزش های زندگی ، مرگ را پیش می کشد.

در کتاب "داشتن و نداشتن" ، هری مورگان گویی ناگهان به نظرش بیهودگی و فریب انقلابی های کوبایی را در یافته است:" گور پدر او و انقلابش ، برای من چه فایده ای دارد؟ برود به جهنم با آن انقلابش ! برای اینکه به کمک کارگران بیاید ، یک بانک را می زند، کسی که برایش کار می کند را می کشد و آخر سر آلبرت فلک زده را که تا به حال به کسی بدی نکرده ، از بین می برد. او هم یک کارگر بود که آنجا کشته شد...."

"پیرمرد و دریا" را  کتاب بلوغ همینگوی به حساب آورده اند. دریا ابدیت سهمگین انسان است و پیرمرد همینگوی، شکست ناپذیر . هنوز هم درحال تلاش است ، در پی یافتن چیزی که به خاطر آن زندگی می کند. هنوز امید به شکست ناپذیر بودن خودنمایی می کند. همینگوی از زبان سانتیاگو خود را فریب

می دهد:" آدم برای شکست آفریده نشده ، ممکن است نابود شود اما شکست نمی خورد."سانتیاگو دربرابر ابدیت پیروز می شود. پیروزی او پوچ و بی ثمر است.

کتاب "برای چه کسی زنگ ها به صدا در می آید" در سال 1940 منتشر شد ( و 3 سال بعد توسط سام وود و با بازی گری کوپر و اینگرید برگمن به فیلم برگردانده شد) ، در زمانی که جنگ داخلی اسپانیا به پایان رسیده بود . عجیب بودکه همینگوی همیشه به اسپانیا و مردم آن علاقه داشته و از همان آغاز طرفدار برپایی جمهوری و اهداف آن شد. او حدود 40000 دلار از دارایی خود را صرف تهیه وسائل بهداشتی برای جمهوری خواهان کرد و به عنوان خبرنگار جنگی نیز در میانه جنگهای داخلی مشغول بود.

همینگوی در این کتاب متوجه ارزیابی افراد عادی و واقعی زمان خود می شود و با نتیجه گیری از زندگی دیگران،  در تکاپوی تبیین ارزش های قراردادی جامعه است.

رابرت جوردن (قهرمان کتاب) به هدف انقلاب ایمان دارد و به خاطر آن می جنگد تا دنیا جای مناسبی برای زیستن باشد . اما آیا آنچه او جستجو می کند با پیروزی در این جنگ به دست می آید؟

در کتاب پیوسته نوسانی میان ابدیت و حال و گذشته برقرار است . اما مرگ حاکم بر همه است. همه جا سایه آن بال گسترده و نگرانی از آن رابرت را به اندیشه زندگی شیرین می اندازد. تنها در آن هنگام که چهره مرگ آشکار می شود ، ارزش های عادی زندگی در ذهنش تجلی می کنند و دلیلی را که برای زندگی کردن می خواهد در عشق ماریا و چیزهای ساده زندگی می بیند اما تقدیر اجتناب ناپذیر است.

رابرت جوردن با خود می گوید:" خودت را با فکر کردن اینکه آن را منفجر نخواهی کرد ، گول نزن . سرانجام آن را روزی منفجر می کنی ، این پل هم نباشد یک پل دیگر."

او ناگزیر از پذیرفتن سرنوشت است هرچند که سرنوشت همانگونه که برای هری در "برف های کیلیمانجارو" بود براثر یک حادثه بی اهمیت به سراغش آید. با این همه رستگاری نهایی متعلق به آنهاست که مرگ را به پیروزی بدل می سازند مثل "سوردو" و "آنسملو" در "برای چه کسی زنگها به صدا در می آید". آنها قهرمان هستند و نه رابرت جوردن که  به نوعی خود کشی می کند ، درحالی که می تواند با بقیه برود اما عمدا می ماند و کشته

می شود ، بی آنکه تاثیری در کلیت انقلاب داشته باشد. مانند هری استریت در "برف های کیلیمانجارو" که گریزان از زندگی دوگانه گذشته اش در انتظار مرگ به سر می برد. در آنجا نیز قهرمان واقعی "هلن" است که در ناامیدکننده ترین لحظات ، اعتماد به نفس خود را حفظ می کند تا هری را علیرغم زخم کشنده و روحیه کشنده ترش زنده نگه دارد با وجود آنکه هری همچنان به یاد عشق سابقش "سینتیا" است.

به نظر می آید ورای همه خواستن ها و نخواستن ها ، نوعی تقدیر قهرمان های همینگوی را به سوی سرنوشت محتومشان می برد ، تقدیری که خود ارنست همینگوی را هم به همان نقطه رساند. در حالی که هم او و هم

قهرمان هایش می توانستند مثل قهرمان های آثار روبر برسون شایستگی لطف خداوند را پیدا کنند و سرنوشت شان را خود رقم بزنند ، همچون محکوم به مرگی که می گریزد یا قاتلی که از زنجیره محتوم قتل های بعدی خود را خلاص می کند و یا ...

اما درباره نحوه نگارش همینگوی باید گفت که واقعا  وی با کلام معجزه می کرد ، در یک اثر او نه فقط ریتم زندگی و نوسانات روحی  با لفظ منتقل می شود ، بلکه آدمها به شدت زنده و واقعی هستند .

یکی از کارشناسان سبک ادبی همینگوی درباره شیوه نوشتاری او معتقد است: " تصاویر و منظره ها جان می گیرند و ما آنها را نه با تخیل خودمان بلکه آن طور که او می دیده و می خواسته ، مشاهده می کنیم . بوی سوختن برگ درختان ، احساس خفتن روی برگ های سوزنی کاج ، سوز سرمایی که بر پوست روباه های آویخته در آستانه دکان ها می وزد ، رود مه گرفته ای که در دره مارپیچ می گذرد و خون روی برف آنگونه که او توصیف می نماید ، خیلی مجسم و قابل لمس احساس

می شود .با آثار او خواننده از آغاز تا پایان زندگی می کند ، آدم ها را می شناسد ، با آنها توی خانه هایشان و زیر یک سقفمی نشیند و هوای محیطشان را تنفس می کند."

پس یک فیلم از آثار همینگوی برای وفادار بودن به داستانها و کتابهایش باید یک چنین خاصیت یگانه ای را برای مخاطب خودش داشته باشد ، منتها اگر همینگوی این روح نهفته را با لفظ می آفریند ، فیلمساز باید به کمک تصویر چنان کند . یعنی برای الفاظ  همینگوی ، برای سبک بیان او ، برای تپش قلب و آهنگ روح او که در آثارش طنین دارد ، معادل تصویری  پیدا کند و البته بدون ترجمان لفظ به لفظ برروی تصاویر ، عمق مفاهیم الفاظش را درک و در ساختار فیلم خود جاری سازد ولی ...

...ولی به نظر می آید که هیچکدام از سازندگان فیلم های همینگوی کاملا به این مهم دست نیافتند.

اگرچه می گویند که همینگوی هرگز برای فیلم ها ننوشت ، اما براستی چاره ای نداشت که نوول ها و داستان های کوتاهش را به قیمت مناسب به تهیه کنندگان سینما بفروشد.

.                              ای .یی..هاچز از خاطرات دوران دوستی اش با "پاپا همینگوی"( ارنست همینگوی در میان دوستانش به پاپا معروف بود) نقل می کند که او را در اواخر دهه 50 میلادی به عنوان نماینده برای فروش مجموعه داستان های نیک آدامز به سراغ تهیه کنندگان هالیوود فرستاد. در آن روزها پاپا  از بیماری مزمن خود به سختی راه می رفت . اما او به طور باورنکردنی بابت فروش آن داستان ها مبلغ یک میلیون دلار پول می خواست. اما هاچز فقط توانسته بوده که یکصد هزار دلار بگیرد! همان داستان ها مایه و اساسی شد برای مارتین ریت تا فیلم "ماجراهای یک مرد جوان " را بسازد . فیلمی که یکسال پس از مرگ همینگوی روی پرده آمد. خود هاچز فیلمنامه آن را نوشته بود که بعدا هم برهمین اساس تئاتر تلویزیونی " دنیای نیک آدامز " را نوشت.

اما به نظر می آید که بطور کلی همینگوی نسبت به اقتباس سینمایی از آثارش چندان نظر خوشی نداشته است.

شاید به همین خاطر بود که خود ارنست همینگوی به هنگام تماشای فیلم "برف های کیلیمانجارو" ، سالن نمایش را ترک کرد و هنگامی که نظرش را درباره آن خواستند ، معذرت خواست و گفت :" تا آخر فیلم را ندیدم!"

برای اولین بار فرانک بورزاچ بود که در سال 1933 نخستین ورسیون از "وداع با اسلحه" را با بازی گری کوپر و هلن هیز جلوی دوربین سینما برد. داستانی که یکبار دیگر در سال 1958 توسط چارلز ویدور و با بازی راک هادسن و جنیفر جونز بازساری شد. به نظر می آید آنچه که از همان ابتدا گریبان فیلم های اقتباس شده از آثار همینگوی را گرفت ، رویه و شیوه فیلمسازی کمپانی های هالیوود بود که براساس هنرپیشه های معروف و بر محور به  اصطلاح سوپراستارها قرار داشت. به این مفهوم که آنچه اهمیت اصلی را در ساختار فیلم پیدا می کرد ، همانا کاراکتر خود بازیگر بود که با فیزیک و چهره و حتی گریم و لباس خاصی که معرف وی بود در اغلب

فیلم ها ثابت می ماند. از همین رو بازیگران ،  معروف تر از خود فیلم ها می شدند. چنانچه تماشاگران بیشتر به خاطر همین بازیگران روانه سالن های سینما می شدند ،  به خاطر فیلم های امثال جان وین و گری کوپر و کلارک گیبل و الیزابت تیلور و...

از همین رو بود که گری کوپر ایفا کننده نقش فردریک هنری در "وداع با اسلحه"(نسخه 1933) بیشتر شبیه به وسترنر فیلم "ویرجینیایی" شد  که 3 سال قبل بازی کرده بود یا غریبه ای که در فیلم "مراکش" (1931) وارد ماجرا می شود. یا راک هادسن نسخه بعدی آن در 1958 ، در واقع همان راک هادسن فیلم "غول"(جرج استیونس) یا "نوشته بر باد"(داگلاس سیرک) و یا "بازگشت به زمین خدا" (جوزف پنوی) بود .

همینطور است گری کوپر "برای چه کسی زنگها به صدا در می آید " که درواقع همان گری کوپر همیشگی  با آن خصوصیات تو داری و جوانمردی و یکه و تنهایی و با چاشنی عاشق پیشگی بود( مثل کلانتر تنهای "سر ظهر"فرد زینه من یا کابوی فیلم "وسترنر" ویلیام وایلر و یا سرباز وظیفه شناس "گروهبان یورک" و حتی آن دانشمند ساده فیلم "گلوله آتش" هاوارد هاکس ) تا رابرت جوردن انقلابی!

بله ، حتی هاوارد هاکس هم نتوانست تغییری در این شیوه ستاره سالاری هالیوود ایجاد کند تا به "داشتن و نداشتن" همینگوی وفادار بماند ، چنانچه همفری بوگارت هم در "داشتن و نداشتن" تقریبا همان ریک فیلم "کازابلانکا" بود  (البته با تمام ویژگی های کاراکتر معمول بوگارت در فیلم ها مثل کله شقی و زرنگی و جوانمردی و جاذبه و....)

تا هری مورگان که ناخدایی عصیانگر بود و  می خواست تلافی  سالهای سرکوب علائق و احساساتش را دربیاورد. از همین رو برخی ناخدا خورشید ناصر تقوایی را بیشتر به کاپیتان هری مورگان شبیه دانسته اند.

در واقع این قاعده ای بود که گریبان اکثر کارگردان های هالیوود را گرفت ، حتی بزرگانی مانند "استنلی کوبریک"( در فیلم "اسپارتاکوس"که براثر فشارهای بی و حد و اندازه کرک داگلاس ناچارا به تحمیلاتی گردن گذارد که تا آخر عمر آن را در زمره آثار خود به حساب نمی آور) و "جان هیوستن" (برای فیلم "شاهین مالت" که برای اعتراض کوچکی به همفری بوگارت نزدیک بود توسط جک وارنر از استودیو بیرون انداخته شود) و "جرج کیوکر"( برای فیلم "برباد رفته " که به خاطر اختلاف نظر با کلارک گیبل مجبور شد  از کارگردانی فیلم صرف نظر کند ) و ...

 

دومین اثر همینگوی که در سینما مورد استقبال قرار گرفت "خاک اسپانیایی" بود در سال 1937 که بوریس ایونز آن را کارگردانی کرد. فیلمی که خود همینگوی نویسنده فیلمنامه و تهیه کننده اش هم بود.

اما داستان "قاتلین" همینگوی دوبار مورد استفاده فیلمسازان قرار گرفت : بار نخست به کارگردانی "رابرت سیودماک" با بازی برت لنکستر در سال 1946 و دومین بار با بازی لی ماروین توسط دان سیگل ساخته شد.

"ماکوبر" در 1947 به کارگردانی زولتان کوردا و با بازی گریگوری پک ،  مورد دیگر استفاده سینما از یک اثر درخشان ارنست همینگوی بود که چندان سر و صدایی هم نکرد!

به اعتقاد اغلب منتقدان فیلم ، سه اثر برجسته همینگوی در سینما عبارتند از :

داشتن و نداشتن (1944 – هاوارد هاکس با بازی همفری بوگارت و لورن باکال) ، "برف های کیلیمانجارو" (1953- هنری کینگ و با بازی اوا گاردنر و گریگوری پک ) و بالاخره "پیرمرد و دریا"(که فرد زینه من  در 1958 کارگردانیش را شروع کرد ولی جان استرجس آن را ادامه داد و به پایان رسانید).

اگرچه این سه اثر به اعتقاد منتقدین فیلم های خوبی از کار درآمدند ولی بازهم گرفتار همان رویه ستاره سالاری هالیوود بودند و علاوه برآن علیرغم کوشش فراوان سازندگانشان ،  نتوانسته بودند  حقیقت نوشته های همینگوی که در واقع هریک به تابلوی نقاشی می ماندند را برپرده ببرند. حتی سام وود که کارگردانی اش در فیلم "مادام ایکس" به عنوان بهترین برگردان سینمایی آن اثر تلقی شده هم نتوانست آنچنان که باید به معادل های تصویری کلام همینگوی در فیلم "برای چه کسی زنگها به صدا در می آید" دست یابد. او در اغلب لحظات تحت تاثیر کلام ادبی همینگوی قرار داشته و علیرغم ساختار قابل قبول فیلم ، نتوانسته به عمق اثر او راه یابد.

همچنان که مارتین ریت در فیلم "ماجرای یک مرد جوان" (1962- با بازی ریچارد بر) چنین نقیصه ای را نتوانست در اثرش رفع نماید.

 

ارنست همينگوی همراه فيدل کاسترو

 

ذکر این نکته ضروری است که قرار نیست دریچه سینما همان نقطه نگاه نویسنده باشد . واقعیت این است یک اثر سینمایی به هرحال اثر یک فیلمساز است ولو اینکه از یک نوشته ادبی اقتباس شده باشد. به هرحال هر عنصری اعم از تجسمی ، ادبی ، موسیقایی ، طراحی و یا گفتاری و شنیداری وقتی وارد عالم سینما بشود ، رنگ و بوی سینما را می یابد به این معنی که با ابزار و بیان سینمایی و قواعد دراماتیک تصویری مفهوم پیدا می کند.

و کلام همینگوی هم به مانند بسیاری دیگر از نوابغ عالم ادبیات هرچه قدر که رفیع باشد از این قاعده مستثنی نیست.

اما یک سوال همیشه در ذهن علاقمندان ادبیات و سینما وجود داشته که چرا آثار همینگوی در تبدیل به فیلم سینمایی بیشتر دچار مشکل هستند ؟

به نظر می آید  پاسخ این سوال همیشگی تنها یک جمله باشد: چون که نوشته های همینگوی بیشتر از

کشمکش های درونی صحبت می کند تا از ستیزه های بیرونی .

اما علیرغم همه این ها فیلم هایی همچون" پیرمرد و دریا" ، "برای چه کسی زنگ ها به صدا در می آید" ،

 "برف های کلیمانجارو" و " داشتن و نداشتن" از جذاب ترین آثار سینمایی تاریخ به شمار می آیند. فیلم هایی که ورای دغدغه های ارنست همینگوی درباره سرنوشت و انسان و تقدیرش ، راجع به انسانیت هستند و همینگوی گویی در آثارش زندگی می کرد و در قهرمان هایش مستحیل بود . با زندگی و اراده شان زنده می شد

 و با مرگشان می مرد. انگار که با یاس و مرگ هر یک از آنها گوشه ای از خود را از دست می داد و برعیله دشمنانشان عزمش جزم تر می گشت.

به قول رابرت جوردن در آغاز فیلم "برای چه کسی زنگ ها به صدا در می آید" :

"مرگ هر انسانی از جان من می کاهد ، چه من در بشریت در آمیخته ام ، پس کس مفرست تا بدانی ناقوس در عزای که به صدا در آمده است ، این ناقوس مرگ توست ."