مستغاثی دات کام

 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٤
 

 

به بهانه فيلم «قتل ريچارد نيكسن»

 

 

 

The assassination of Richard Nixon

 

سرانجام روياهاي آمريكايي...

 

 

 

تصور نكنيد كه در فيلم «قتل ريچارد نيكسن»، ريچارد نيكسن، سي و هفتمين رئيس جمهور ايالات متحده آمريكا (كه شايد خيلي‌ها وي را به خاطر داشته باشند) به قتل مي‌رسد. او حتي مورد سوءقصد هم قرار نمي‌گيرد چون واقعيت تاريخي چنين مي‌گويد. نيكسن در طول حدود 6 سال حكومت خود در آمريكا تنها در ماجراي رسوايي واترگيت ترور شخصيتي شد آنهم از سوي رقباي هميشگي حزب خود يعني دمكرات‌ها.
اما ماجراي فيلم «قتل ريچارد نيكسن» قضيه نخستين اقدام براي هواپيماربايي در آمريكا جهت حمله به ساختمان كاخ سفيد است كه در 22 فوريه با شكست مواجه شد.
نيلز مولر، كارگردان جوان فيلم در نخستين تجربه فيلمسازي‌اش براساس فيلمنامه‌اي از كوين كندي و خودش،‌ براي قضاوت درباره علل و زمينه‌هاي اقدام سميوئل بيك (با بازي حيرت‌انگيز شان پن) تماشاگر را در تونل زمان به عقب مي‌برد. اگرچه فيلم از همان 22 فوريه 1974 و ساعاتي پيش از عملي شدن تصميم سام بيك براي ربودن هواپيمايي از خطوط «T.W.A» شروع مي‌شود كه سام در حال ضبط پيامي براي آهنگساز مورد علاقه‌اش لئونارد برنستاين است كه دلائل اقدامش را براي ديگران شرح می دهد و پس از آن به يكسال قبل مي‌رويم كه سام بيك يك فروشنده ناموفق لوازم اداري است. او نمي‌تواند مانند ديگران و رئيس‌اش به مشتريان دروغ بگويد. او اعتقاد دارد كه با صداقت و درستي بايستي جنس مورد نظر را فروخت اما اين روش‌ وي خريداري ندارد. رئيس جك جونز (با بازي جك تامپسن) براي ذكر مصداق بارز تئوري‌هاي فروش خود به ريچارد نيكسن، رئيس جمهور آمريكا اشاره مي‌كند كه روي صفحه تلويزيون در حال سخنراني است. جونز مي‌گويد: «نيكسن بزرگترين فروشنده است، او همه كشور 200 ميليوني ما را به روش خودش دوبار فروخت. در سال 1968 مي‌گفت كه به جنگ خاتمه مي‌دهد و از ويتنام بيرون مي‌آيد. اما بعد از انتخاب شدن به رياست جمهوري، صد هزار گروه و بمب ديگر براي ضايع كردن زندگي آنها فرستاد. دوباره سال گذشته كه مي‌خواست انتخاب شود از ما درخواست پايان دادن به جنگ ويتنام را مي‌كرد! و او بوسيله يك شكست سياسي، انتخابات را برد!! او يك فروشنده واقعي است. قولي مي‌دهد كه هيچگاه انجام نمي‌شود و سپس ما را دقيقا براساس همان قول مي‌فروشد و اين روند ادامه دارد. اين همان باور به خود است.»
سام بيك سعي مي‌كند خود را با اين سيستم سازگار كند اما نمي‌تواند تا سرانجام از كارش اخراج مي‌شود. كم‌كم متوجه مي‌شويم كه به همين دليل نداشتن ثبات شغلي از همسر و 3 فرزندش جدا زندگي مي‌كند و همسرش ماري (با ايفاي نقش نائومي واتس) در آستانه طلاق گرفتن از او قرار دارد در حالي كه خود براي اداره زندگي‌اش در يك رستوران به هر خفت و خواري تن درمي‌دهد، همچنانكه رفيق صميمي سام يعني باني (با بازي دان چيدل) كه در يك تعميرگاه كار مي‌كند ولي بد و بيراه و ناسزاي مشتريان را به جان مي‌خرد تا پولي به كف آرد. در توجيه عملش هم مي‌گويد: اين لازمه شغل و حرفه است!
اما سام بيك نمي‌تواند اين سيستم متكي به دروغ را تحمل كند. او بر اين باور است كه اين سيستم دچار يك سرطان مهلك شده و بايد آن را اصلاح كرد. به گروه «پلنگان سياه» كه نسبت به حقوق اجتماعي سياهان در جامعه معترضند كمك مالي مي‌كند و سعي مي‌نمايد با همكاري باني و با استفاده از موقعيت برادرش جولز كه تاجر لاستيك است، بر اساس راستي و درستي شغل فروشندگي سيار لاستيك را در يك تريلر شروع كرده و آنچنانكه به آقاي فورد مي‌گويد از همين نقطه ، اصلاح سيستم كارمندي و خريد و فروش و خدمات و تجارت و ... را در آمريكا شروع كند چون به اعتقادش در آمريكاي امروز، برده‌داري جديد در حق كارمندان  اجرا مي‌شود!
اما يك حقه بازي و كلك ديگر از سوي طرف معامله‌شان كه مقاديري لاستيك دزدي را از طريق آنها عرضه مي‌كند باز هم كارشان را با شكست و حتي قانون مواجه مي‌سازد. اين در حالي است كه سام همچنان در انتظار پاسخ درخواستش براي حمايت نهادها و سازمانهاي دولتي از طرح فروش صادقانه‌اش مانده است. همسرش قضيه طلاق را قطعي مي‌كند و سام بيك ديگر راهي فراروي خود ندارد جز به قول خودش تخريب مركز دولت براي تغيير سيستم...
«قتل ريچارد نيكسن» به نظر مرثيه‌اي است براي رؤياهاي آمريكايي خصوصا در طيف وسيع طبقه متوسط جامعه اين كشور. سام در پيغامش به برنستاين مي‌گويد: «چه اتفاقي براي سرزمين فرصت ها افتاده؟ اينجا فرصت  فقط براي عده‌اي معدود است و هيچ چيز براي اكثريت وجود ندارد. اين همان روياي آمريكايي است؟»
شايد واقعا اين همان روياي جامعه سرمايه‌داري باشد كه در تصاوير تلويزيونش يا نطق ريچارد نيكسن را مي‌بيني و يا تبليغ «كاديلاك» به عنوان تشخص آمريكايي!
چه كنايه غريبي است كه همين «كاديلاك» و حتي تمسك به آن مي‌شود معيار ارزش در تفكرات مختلف. سام وقتي مي‌خواهد خودش را در نزد همسر در حال طلاق گرفتن خود محبوب و مورد اعتماد جلوه دهد مي‌گويد كه به زودي يك كاديلاك مي‌خرم ولي هنگامي كه قصد دارد به محل انجمن «پلنگان سياه» برود و اعتماد آنها را جلب كند مي‌گويد من سفيدپوست هستم اما كاديلاك سوار نمي‌شوم!
نيلز مولر، جامعه امروز آمريكايي را جامعه‌اي فوق طبقاتي تصوير مي‌كند كه بر پايه ريا و دروغ و فريب استوار است. حركت 2 سرخپوست در تسخير ساختماني ، بازتاب اعتراض آنان بخاطر درجه دوم بودن است و همچنين نهضت «پلنگان سياه» ولي اين درجه دوم بودن به رنگين پوستان تعلق ندارد. همه جامعه كارمندي و كارگري و خدماتي درواقع درجه دو محسوب مي‌شوند و بايد براي حفظ زندگي حداقل خود به قول باني همه درستي‌شان را هزينه كنند.
تصاوير تلويزيون سام، صحنه‌هايي از كودتاي شيلي، قتل سالوادر آلنده و ديدار نيكسن با شاه سابق ايران را نشان مي‌دهد و او مي‌گويد: «اين آدم‌ها كي هستند؟ اين آدم‌ها كي هستند كه ما را سر انگشتانشان منتظر نگه داشته‌اند؟ آنها نبايد وارث زمين باشند. زمين به آنهايي تعلق دارد كه برايشان در قله قرار گرفتن مهم نيست همانطور كه طولاني بودن رسيدن به آن.»
اما فيلم به ورطه شعارهاي سياسي در نمي‌غلتد. سام مي‌گويد «از آن همه رؤياهاي آمريكايي فقط قطعه كوچكي را مي‌خواهم مثل پدر و پدربزرگم. آيا اين چيز زيادي است؟»
مولر سعي مي‌كند دوربينش را تنها بر روي زندگي روزمره و عادي يك شهروند معمولي آمريكايي متمرکز کند  كه نمي‌خواهد آدم مهمي باشد يا ثروتمند و يا قدرتمند  گردد بلكه فقط مي‌خواهد درست و صحيح زندگي نمايد و بتواند خانواده‌اش را اداره نمايد. او نمي‌خواهد به خاطر امرار معاش بنا به خواست نامشروع ديگران تظاهر كند و غرورش لگدمال گردد. او تنها مي‌خواهد مثل يك انسان زندگي كند. اما وقتي آن نوارهاي آموزشي فروشندگي تلقين مي‌نمايد آن‌گونه كه مي‌خواهند بايد بگويي، فكر كني و حتي بخوري به اين نتيجه مي‌رسد براي بقا در جامعه بايستي نقش ايفا كني همان‌طور كه به برنستاين مي‌گويد: حالا فهميدم كه يك بازيگر بوده‌ام.
اگرچه تاسف در اين‌جا نيست بلكه تاسف در اين است كه اغلب به نوعي اين نوع زنده بودن را ادامه مي‌دهند و دم برنمي‌آورند. در پايان فيلم كه تلويزيون خبر كشته شدن سام بيك را در حين عمل هواپيماربايي اعلام مي‌كند، دوربين آن را از تلويزيون تعميرگاه باني و رستوران ماري نشان مي‌دهد كه آن‌ها بدون كوچك‌ترين واكنشي به كار خود ادامه مي‌دهند گويي به يك روبات بدل شده‌اند.
و تصوير نيكسن و سخنراني‌هايش موتيف اغلب صحنه‌هاست حتي جك جونز هنگام تبليغ اجناسش نزد مشتري‌ها، صداي بلند صحبت‌هاي نيكسن را در فضاي فروشگاه طنين‌انداز مي‌كند.
آن‌چه كه نيلز مولر از روزمره‌گي بقيه نشان مي‌دهد هم نوعي زندگي خشك و خالي است مانند آن‌چه الكساندر پين در فيلم قبلي‌اش تحت عنوان «درباره اشميت» از زندگي بي‌تحرك، خنثي و خالي از گرماي انساني مناطق مركزي آمريكا تصوير كرده بود (و قابل تامل است كه الكساندر پين يكي از 10 تهيه‌كننده همين فيلم «قتل ريچارد نيكسن» است كه همراه افرادي همچون برادران كوآرون و لئوناردو دي‌كاپريو آن را ساخته است) اگرچه تاكيد وي بر تحت انقياد بودن آن‌ها در لواي خواست طبقه‌اي فرادست است كه نوعي بردگي را به طبقه فرودست تحميل كرده‌اند.
فيلمساز اين پوچي و انقياد ناگزير را در فضاهاي خالي خانه سام يا قاب‌هاي تك‌نفره باني و ماري، ميزانسن‌هاي نامتعادل كاراكترها درون قاب و صداهاي خارج از كادر روي تصاوير ساكن و ساكت شخصيت‌ها نشان مي‌دهد و همچنين حضور يا به تعبيري حاكميت تلويزيون و رسانه‌ها بر زندگي مردم و تركيب‌بندي مفهومي تصاوير كه با خطوط عمودي درون قاب‌ها نوعي تنگنا، فشار و حصار را بر آن‌ها القاء مي‌نمايد.
ريتم تدوين حاكم بر فيلم به خوبي فضاي رخوت‌آميز آن زندگي را القاء مي‌نمايد كه حتي در فصل تسخير هواپيما نيز فداي يك ساختار شتابدار نشده و بيشتر منعكس‌كننده درون پرالتهاب سام بيك است تا حادثه بيروني كه در شرف وقوع است.
شايد مولر و همكار فيلمنامه‌نويسش به نوعي خواسته‌اند نگاهي به زمينه‌هاي حادثه 11 سپتامبر 2001 و برخورد هواپيما به برج‌هاي دوقلوي تجارت جهاني داشته باشند كه كار ناتمام سام بيك را تمام كردند اما آن‌چه كه او مد نظر داشت تغيير نكرد بلكه عاملي براي زياده‌خواهي مجدد سردمداران حكومت آمريكا گرديد. شايد آن‌ها خواسته‌اند فشارهاي طبقاتي و تنگناهاي اقتصادي درون جامعه آمريكا را عامل اصلي چنين انفجاراتي نشان دهند. اگرچه ريشه‌هاي ماجراي 11 سپتامبر را در همان افزون‌طلبي‌هاي آن سردمداران بايد جست اما وراي همه اين ديدگاه‌هاي سياسي و نيمه‌سياسي، تصوير جامعه متوسط آمريكايي در «قتل ريچارد نيكسن» يك واقعيت انكارناپذير است. واقعيتي كه همواره در لابلاي غوغا و سروصداي رسانه‌ها كم‌رنگ و گم شده است. رسانه‌هايي كه مبلغ همان روياي آمريكايي هستند، رويايي كه امروزه براي خود آمريكاييان هم رنگ باخته است.
خوشبختانه سينما در طول تاريخ خود معمولا آيينه واقعيات اجتماعي بوده از اكسپرسيونيست‌هاي دهه 20 و 30 آلمان گرفته تا امپرسيونيست‌ها و سوررئاليست‌هاي فرانسه در دهه‌هاي 30 و 40 و تا نئورئاليست‌هاي ايتاليا بعد از جنگ جهاني دوم. امروز نيز در ميان همه فيلم‌هاي اجق وجقي كه براي تحميق و سرگرمي و مشغول كردن از كمپاني‌هاي روياسازي هاليوود بيرون مي‌آيد آثار قابل تامل بيان‌گر و تصويرگر آن‌چه در زير زرق و برق جامعه آمريكايي جريان دارد، است حتي از درون همان فيلم‌هاي سرگرم‌كننده هم مي‌توان آن واقعيت زيرين را البته با كمي مداقه بيرون كشيد كه زيستن در جامعه امروز آمريكا آن رويايي نيست كه در ذهن برخي خوش‌خيالان مي‌گذرد. آن رويايي كه حتي براي خود آمريكاييان سفيدپوست طبقه متوسط هم وجود ندارد و دريافتن اين واقعيت حداقل از خلال آثار هنري امروز كه ساخته خود سينماگران آمريكايي است و از درون همان كارخانه روياسازي هاليوود هم بيرون مي‌آيد، كار چندان دشواري نيست.