مستغاثی دات کام

 
نگاهی به فیلم "شاهزاده پارس: ماسه های زمان "
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩
 

 

 

Prince Of Persia

پرده ای دیگر از ساز آرکاییسم

 

 

تقریبا از اوان ساخت فیلم در هالیوود ، سینماگران و فیلمسازان این کارخانه به اصطلاح رویا سازی ، در کنار تبلیغ و ترویج فرهنگ آمریکایی اعم از کابوییسم و گنگستریسم و میکی ماوسیسم و مانند آن ، علاقه خاصی نسبت به کاراکترها و قصه های شرقی چه در خاورمیانه و خاوردور و یا از شرق باستان نشان می دادند والبته در قریب به اتفاق این حکایت ها نیز همواره آدم های شرقی ، موجوداتی شریر و خبیث یا شارلاتان و فریب کار و یا فقیر و بیچاره جلوه می کردند که زندگی خویش را از طریق دزدی و سرقت و امثال آن می گذرانند. در برخی از این فیلم ها شاهد حضور غربی ها در شرق دور بودیم که سعی داشتند تا در جامعه فسادآلود خاوردور ، ظاهرا حق را حاکم کنند. فیلم هایی مانند "دریاهای چین" ساخته تی گارنت یا "55 روز در پکن" نیکلاس ری یا "وحشی و گیشا" جان هیوستن از همین دسته است.

اما شرق اسلامی که همواره با شکل و شمایل عربی و با برج و باروی قصرهای افسانه ای هزار و یک شبی و محلات فقیر نشین و سیاه در دوربین سینمای غرب قرار گرفته ، وجه دیگر شرق پردازی هالیوودی ها بوده از فیلم "دزد بغداد" رائول والش در سال 1924 گرفته( که در 1940 هم توسط تیم الکساندر کوردا بازسازی شد)  تا "پسر شیخ" ساخته 1926 جرج فیتس موریس و تا "مراکش" جوزف فن اشترنبرگ در 1930 .

این نگاه تحقیرگرایانه (که حتی در فیلم های کمدی نیز دست از سر شرق اسلامی برنمی داشت همچون درفیلم "گمشدگان حرم"با شرکت باد ابوت و لو کاستلو)بعضا خرافات یا درگیری های قبیله ای و جاهلی نیز چاشنی داستان های خود می کرد و معمولا در اینجا سر و کله سفیدپوستان غربی و به خصوص آمریکایی پیدا می شد تا اوضاع جامعه درهم و برهم مسلمانان را به سامان کنند. معروفترین فیلم از این دست "لارنس عربستان" دیوید لین است و از اخیرترین آنها نیز می توان به فیلم های "قلمرو" پیتربرگ و "مجموعه دروغ ها"از ریدلی اسکات اشاره کرد که حال و هوای امروز پروپاگاندای رسانه ای غرب یعنی وجه ضدتروریستی آن می چربد.

معمولا هم برای سازندگان این آثار اهمیتی هم نداشته و ندارد که در به تصویر کشیدن افسانه های شرق یا تاریخ آن ، به اصل قصه ها وداستان ها و یا حتی ماهیت کاراکترها وفادار بمانند. دیگر واقعیات تاریخی و حقایق اجتماعی که جای خود داشته و دارد و اصلا در نظر نیامده و نمی آید. هنوز یادمان نمی رود که در سریال انیمیشن "سندباد" ، 3 شخصیت افسانه ای قصه های شرقی از سندباد بحری گرفته تاعلاء الدین و علی بابا در کنار یکدیگر قرار گرفته وماجراهای سریال را به پیش می بردند. یا در فیلم "عمر خیام" که ویلیام دیترله در سال 1951 ساخت ، حکیم و دانشمند ایران اسلامی ، از یک طرف عاشق پیشه ای احساساتی است و از طرف دیگر مانند فرماندهان جنگ ، اردوگاه دشمن را نابود می کند!!

در این گونه آثار همواره سعی شده با نشان دادن مشرق زمین به عنوان فضایی بدوی ، جنس جوامع شرقی با مانوسات مردم از جامع اطراف خود متفاوت نمایش داده شود و انسان شرقی تبدیل به شخصی غریبه از منظر مخاطبان غربی شود.

از اولین سال‌های تولید فیلم در هالیوود ضمن تمسخر جامعه شرقی، اسلام به عنوان دینی که در مشرق زمین رایج است ، مورد هجمه بوده و به تدریج این نگاه ایدئولوژیک‌تر و پررنگ‌تر شده که نمونه آن فیلم «ال‌سید» آنتونی مان است. در آن فیلم چهره‌ای خونریز و خون‌آشام از اعراب مسلمان به نمایش درآمد ، در حالی که اروپاییان را افرادی متمدن و دیندار که برای حفاظت از شرف اروپایی خود با مسلمانان جنگ می‌کردند، معرفی می‌کرد.

روند عرب ستیزی و اسلام ستیزی ( که در بسیاری از آثار هالیوود به یک مفهوم و معنا به کار گرفته می شد) به تدریج در فیلم‌های آمریکایی با تاریخ‌سازی برای صهیونیزم و کشور جعلی اسرائیل ادامه پیدا کرد که نمونه‌هایش را در فیلم‌هایی چون "سامسون و دلیله"، "ده فرمان" ، "اکسدوس" و... مشاهده می نماییم .در اوایل دهه 70میلادی و شکل گیری جنبش های اسلامی ، سبک و سیاق اسلام ستیزی هالیوود کمی تغییر یافت و چهره اسلام را تهاجمی تر و هولناک تر به نمایش درآورد. بارزترین نمونه این نوع اسلام‌ستیزی را می‌توان در فیلم "جن‌گیر" ساخته مشهور ویلیام فریدکین‌ دید که فیلم با صدای اذان در عراق شروع شده و از آنجا و با همین صدا ، شیطانی همراه شخصیت اصلی داستان به آمریکا آمده و در روح دختر جوانی حلول می‌کند تا از همان زمان این تئوری در ذهن آمریکاییان جا بیفتد که اگر در خود سرزمین های اسلامی با شیاطین شرقی درگیر نشویم ، آنها در همین آمریکا و در شهرهایمان (مانند سیاتل در فیلم "جن گیر") به سراغ خانواده هایمان خواهند آمد!!( این همان تئوری نئومحافظه کاران در آغاز ورود به هزاره سوم میلادی نبود که از زبان جرج دبلیو بوش و بعد از ماجرای 11 سپتامبر 2001 نقل شد که: برای حفظ امنیت آمریکا ، بایستی در سرزمین و خانه تروریست ها به سراغشان برویم ؟ و با همین دلیل و منطق نبود که لشکر کشی به عراق و افغانستان اتفاق افتاد؟ )

پس از پیروزی انقلاب اسلامی رویکرد پیچیده‌تری در فیلم‌های هالیوودی به وجود آمد و در واقع بسیاری از فیلم‌های هیولا محور دهه80 بازتاب ترس‌های غرب از اسلام است که به شکل فیلم درآمد. حتی جنس این فیلم‌های هیولایی نیز متفاوت با سایر آثاری از این دست بود که در دهه‌های قبل تولید می‌شد. از شاخص‌ترین این آثار می‌توان به سری فیلم های "بیگانه" اشاره کرد. هیولای بیگانه، هیولایی باستانی بود که از مکانی ناشناخته می‌آمد، در مغز رخنه می‌کرد و سپس به دل انسان‌ها می‌رفت و میزبان خود را می‌کشت.

در دهه 90 صراحت آشکارتری در لحن هالیوود نسبت به مسلمانان به وجود آمد و هیولاهای دهه 80 بدل به تروریست‌های مسلمانی شدند که نابودی جوامع غربی را نشانه رفته بودند. فیلمی همچون "دروغ های حقیقی" جیمز کامرون از جمله همین آثار است. این نگاه بعد از سال 2000 رویکردی آخر‌الزمانی به خود گرفت و در فیلم‌های بسیاری نبرد نهایی اسلام و غرب به تصویر کشیده شد. حتی در دوره اخیر رجعتی به آثار تاریخی به وجود آمده و موضوعاتی که در دهه‌های گذشته در لفافه مطرح می‌شد، اکنون به صورتی صریح دوباره مطرح میگردد و همین موارد نشانگر آن است که ضدیت با اسلام موجی دیرپا در سینما بوده و تکثر فیلم‌های ضد اسلامی، مساله اتفاقی بودن ساخت این آثار را منتفی می سازد.

دیگر آش آنقدر شور شد که گویا خان هم فهمید ، به طوری که "برژینسکی" مشاور امنیت ملی جیمی کارتر (رییس جمهور اسبق آمریکا) در سال 2008 در  بخشی از مقاله مفصلش تحت عنوان"این پارانویا را متوقف کنید " در روزنامه واشینگتن پست و در اعتراض به این موج ضد اسلامی نوشت :

"... برنامه هایی که در آن تروریستها با چهره های «ریش دار» به عنوان کانون افراد شرور نمایش داده می شوند ، اثرات عمومی آن تقویت احساس خطر ناشناخته اما مخفی است که می گوید به نحو رو به افزایشی زندگی آمریکاییها را تهدید می کند . صنعت فیلم سازی نیز در این خصوص اقدام کرده است.در سریالهای تلویزیونی و فیلمها، شخصیتهای اهریمنی با قیافه و چهره های عربی(اسلامی) که گاهی با وضعیت ظاهری مذهبی، برجسته می گردند، نشان داده می شوند که از اضطراب و نگرانی افکار عمومی بهره برداری کرده و ترس از اسلام را بر می انگیزد.کلیشه صورتهای اعراب (مسلمان ها) بویژه در کاریکاتورهای روزنامه ها، به نحو غم انگیزی یادآور تبلیغات ضد یهودی نازی هاست. اخیراً حتی برخی سازمانها و تشکلهای دانشجویی دانشگاهها درگیری چنین تبلیغی شده اند که ظاهراً نسبت به خطرات ارتباط میان برانگیختن نژادپرستی و انزجار مذهبی و برانگیختن جنایات بی سابقه هولوکاست بی خبرند..."

فیلم " شاهزاده پارس : ماسه های زمان" را نیز می توان از این دست فیلم ها به حساب آورد . با این تفاوت که یک ترفند قدیمی در این اثر به کار گرفته شده و آن جدایی ملیت و تاریخ ایران از ایدئولوژی رهایی بخشش یعنی اسلام است و تاکید براین باور دروغ که گویا این اسلام بوده که تمدن پرشکوه ایران را برباد داده و نابود ساخته است.همان تفکری که در فرهنگ سیاسی/تاریخی امروز به آرکاییسم یا باستان گرایی معروف است. همان موضوعی که به نوعی دیگر مثلا درفیلم "Crossing Over" ساخته وین کریمر و تولید فرانک مارشال برای کمپانی واینشتاین مستتر بود.

"شاهزاده پارس: ماسه های زمان" برگرفته از یک بازی کامپیوتری است که در سال 1989 ( سال بعد از اتمام جنگ تحمیلی و شکست امپریالیسم بعد از یک جنگ 8 ساله برای به زانو درآوردن ایران و آغاز مرحله ای جدید در  مقابله با ایران اسلامی که امروز آن را جنگ نرم یا براندازی نرم و نبرد فرهنگی لقب داده اند) طراحی و تولید شد. ی بازی پرهیجانی که قهرمانش ظاهرا یک ایرانی متعلق به دوران باستان بود که با دشمنان سرزمین ایران و انسانیت برای تسخیر دنیا مقابله می کرد و نکته قابل تامل اینکه اغلب این دشمنان با همان سرو وضع و شناسه ای بودند که برژینسکی در آن مقاله واشینگتن پست خود ، یاد می کند. همان شناسه ای که تقریبا حدود دو دهه است ، مشخصه آثار ضد اسلامی هالیوود به نظر می آید.

دومین قسمت از بازی "شاهزاده پارس" تحت عنوان "سایه و زبانه آتش"  در سال 1992 به بازار عرضه شد و سومین قسمت از بازی فوق با نام "شن های فراموش شده" در سال 2003 نوشته و تهیه شده و به طور محدود در اختیار علاقمندان قرار گرفت که امسال همزمان با اکران فیلم سینمایی اش یعنی "شاهزاده پارس : ماسه های زمان" در سطح وسیعی بر صفحه های کامپیوتر نقش بست.  

فیلمنامه "شاهزاده پارس: ماسه های زمان" توسط یک گروه 3 نفره نوشته شده که در میان آنها "بواز یاکین" از همکارانش باسابقه تر به نظر می اید و حداقل دو فیلمنامه قابل توجه "مجازات گر" و "تازه کار" را در کارنامه خود دارد. اما دو نفر دیگر یعنی "داگ میرو" و "کارلو برنارد" فعالیت قابل ذکری در عرصه فیلمنامه نویسی نداشته اند و همه کارنامه آنها به دو فیلمنامه "هجوم بزرگ" در سال 2005 و "دعوت نشده" در سال 2009 محدود می شود.

اما کارگردان "شاهزاده پارس : ماسه های زمان" ،مایک نیوئل است که یک کهنه کار به شمار می آید و از سال 1964 فیلم ساخته است.اگرچه تا سال 1980 فقط برای تلویزیون فیلم ساخت اما در کارنامه هنری اش حداقل چند اثرقابل اعتنا مانند : "دانی براسکو" ،"چهار ازدواج و یک تشییع جنازه"،" هری پاتر و جام آتش"  و "عشق سالهای وبا" به چشم می خورد. اگرچه قرار بود فیلم "شاهزاده پارس: ماسه های زمان " را مایکل بی برای جری بروکهایمر بسازد ولی این کار برعهده مایک نیوئل نهاده شد تا برای این تهیه کننده تبلیغاتی هالیوود ، یک فیلم پروپاگاندای دیگر جلوی دوربین ببرد.

داستان فیلم ظاهرا به ایران باستان برمی گردد( ادعای سازندگان آن نیز همین است) ، ولی فضای قصه ، طراحی صحنه ها و حتی لباس ها و دکورها به علاوه اسم و رسم شخصیت ها به دوران پس از ورود اسلام به ایران تعلق دارد و چندان نسبتی با ایران باستان پیدا نمی کند. اگرچه شخصیت اصلی یعنی همان شاهزاده پارس ( با بازی جیک جینلهال) نام "دستان" دارد که تماشاگر را به یاد رستم دستان ، قهرمان اسطوره ای شاهنامه می اندازد یا زنی که با دستان همراه می شود ، اسم تهمینه (تامینا) را برخود دارد، نام همان دختر شاه سمنگان در شاهنامه که به ازدواج رستم در آمده و سهراب نتیجه ازدواج آن دو است. اما به جز این ، طراحی و فضای شهری که دستان در آن زندگی کرده و یا مکانی که قصر پادشاهی در آن قرار دارد و ماجرای الموت و حشاشین و حضور شخصیت هایی همچون نظام و شیخ عمر و ...همگی به قرن ها پس از ایران باستان برمی گردد.

شاه حاکم ، شارامان نام دارد و پسرانش توس و گارسیو که نام توس به محل زندگی فردوسی باز می گردد. در ابتدای فیلم قلمرو یک امپراتوری در تصویر قرار می گیرد که راوی می گوید ، مرزهای آن از یک سو به استپ های چین و از دیگر سو به سواحل مدیترانه می رسید و این تعریف ، حکایت از همان امپراتوری ایران باستان دارد. شاه شارامان در طی ماجرایی ، دستان که پسربچه ای آواره و بی سرپرست در شهر است  را به خانواده سلطنتی آورده و لقب شاهزاده به وی می دهد. چندین سال بعد ، شارامان ، سپاه خود به فرماندهی پسرانش را روانه شهر براس در تاشکند می کند تا معبد مقدس آن به نام الموت را تسخیر نمایند که گفته اند در آنجا سلاح هایی انباشته شده که می تواند حکومت وی را به نابودی بکشاند. طی این هجوم ، شاهزاده الموت به نام  "تهمینه" به اسارت در  می آید اما توطئه ای برعلیه شارامان که منجر به مرگ وی می گردد ، همه تقصیرها را متوجه دستان کرده و او ناگزیر با همکاری تهمینه از شهر می گریزد و در این مسیر به راز خنجری افسانه ای که حاوی مقادیری ماسه است ، پی می برد. رازی که حکایت از آن دارد ، شکستن طلسم خنجر منجر به بازگشت زمان به عقب شده و می تواند حتی موجب نابودی جهان و نوعی آرماگدون گردد. ( این کلمه بارها در دیالوگ های شخصیت های اصلی قصه از جمله دستان و تهمینه تکرار می شود.)

اما آنکه در پی تصاحب این خنجر و بازگرداندن زمان به گذشته و تصاحب قدرت جهانی است ، نام "نظام" ( با بازی بن کینگزلی) را برخود دارد و به عنوان برادر پادشاه ، نقشه حمله به شهر براس و دست یافتن به آن خنجر اسرار آمیز را طرح کرده است. او با یک گروه تروریست مخفی درتماس است که نام "حشاشین" برخود نهاده اند و به قول خودشان در حالت خلسه می توانند هر کس و چیزی را در کمترین زمان پیدا نمایند. همین ها هستند که گویی سریعتر از باد و پنهان تر از تاریکی هستند و برای بدست آوردن آن خنجر اسرارآمیز ، به "نظام" یاری می رسانند و همین گروه تروریست ، تنها کاراکترهایی در فیلم "شاهزاده پارس: ماسه های زمان" هستند که به روشنی با شکل و شمایل اسلامی مشخص می شوند.

در یک مقایسه و برای یافتن مصادیق تاریخی این کاراکترها ، به سهولت می توان به نتایجی رسید که علیرغم تاکید سازندگان فیلم مبنی بر غیرقابل انطباق بودن این کاراکترها با واقعیات تاریخی ، حتی برخی از منتقدین اروپایی و آمریکایی نیز به آن دست یافته اند .( همچنانکه فرانک میلر و زاک اسنایدر و سایر سازندگان فیلم "300" بارها تاکید کردند که آنچه در فیلم مزبور روایت کرده اند ، تنها برای سرگرمی و سینما بوده و هیچ نظری راجع به واقعیات تاریخی نداشته اند ، اما تقریبا اغلب منتقدین و کارشناسان دم خروس شیطنت هالیوود در تحقیر ایرانیان را از ورای همه آن داستان پردازی و صحنه های کودکانه فیلم "300" تشخیص دادند.)

در اینجا نیز به سهولت می توان تشخیص داد آنچه در فیلم" شاهزاده پارس: ماسه های زمان" به عنوان "حشاشین" به تصویر کشیده شده با آن نوع لباس و دیالوگ هایی که رد و بدل می شود ، گروهی در تاریخ ایران بوده اند که به فرقه اسماعیلیه مشهور شدند و به رهبری فردی به نام حسن صباح ، در دوران سلجوقیان به خصوص حکومت ملکشاه سلجوقی در قلعه ای حوالی قزوین به نام الموت پناه گرفته و دست به ترور و خشونت زدند تا بدینوسیله خواست های خود را به حکومت تحمیل نمایند. از همین رو می توان شخصیت "نظام" در فیلم "شاهزاده پارس: ماسه های زمان" را هم به خواجه نظام الملک ، وزیر با هوش و کاردان و دانشمند ملکشاه سلجوقی تعبیر کرد که در همان زمان فعالیت های تروریستی فداییان الموت ، زمام امور دولت ایران را به دست داشت و در برخی تواریخ آمده که حتی وی به همراه حسن صباح و حکیم عمر خیام ، 3 یار دبستانی بوده اند. در حالی که  یکی از قربانیان حشاشین فرقه اسماعیلیه ، همین خواجه نظام الملک بود.

اما در فیلم "شاهزاده پارس: ماسه های زمان" ، خواجه نظام الملک یا همان "نظام" به عنوان قطب منفی ماجرا و فردی نمایانده می شود که تمامی توطئه ها و جنایات از جمله یورش به شهر و معبد الموت و تلاش برای بدست آوردن خنجر زمان برای بازگشت به گذشته و بدست آوردن حکومت جهانی و حتی مرگ برادرش یعنی شاه شارامان متوجه اوست و هموست که با قتل شاه ، آن را به گردن دستان می اندازد و با دروغ و فریب پسران شاه ، در صدد دستگیری و کشتن وی است.

این در حالی است که جمیع مورخین ، خواجه نظام الملک را از تعیین کننده ترین عناصر بسط فرهنگ و علم در دوران پس از ورود اسلام به ایران به شمار آورده اند. در کتب تاریخی  ، خواجه نظام الملک را موسس اولین دانشگاههای اسلامی با نام "نظامیه" می دانند که از آن صدها دانشمند و فیلسوف و هنرمند و فرهیخته به دنیای علم و دانش عرضه شد که در تاریخ علم سهم به سزایی داشتند. دانشمندانی که به نوشته جرج سارتون در کتاب "تاریخ علم " ، طی 10 قرن حاکمیت علمی و فرهنگی اسلام بر جهان ، بسیاری از افتخارات علمی و فرهنگی را رقم زدند. به نوشته ویل دورانت در کتاب "تاریخ تمدن" ، همین نظامیه ها و سیستم های علمی و آموزشی آن بود که قرن ها بعد ، پایه و بنیاد و الگوی دانشگاههای معتبر غرب از جمله کمبریج و آکسفورد قرار گرفت.  

اما این خواجه نظام الملک که در واقع یکی از مفاخر تاریخ اسلام و ایران به شمار می آید ، در فیلم "شاهزاده پارس: ماسه های زمان" در واقع نقش آنتی کرایست یا ضد مسیح را برعهده می گیرد که قصد دارد با بدست آوردن خنجر سحرآمیز ، دنیا را به سمت آرماگدون سوق دهد و یک شاهزاده ایرانی است که در تقابل با آن سمبل فرهنگ اسلامی و  یک گروه تروریست که پرچم ایدئولوژی اسلامی را حمل می کنند ، این بار  نقش مسیح و منجی موعود را در این تازه ترین فیلم آخرالزمانی هالیوود بازی می کند.

به این ترتیب ملاحظه می شود که در ادامه سیر تولید فیلم های آخرالزمانی که امروزه جریان اصلی سینمای هالیوود را تشکیل می دهند ، این بار سعی کرده اند با ترویج آرکاییسم و جدا نمودن تاریخ و فرهنگ ایران از اسلام ( که همه هویت تاریخی این سرزمین از آن منشاء گرفته ) همان ترفند دیرین ماسونی /صهیونی برای جدا کردن ملیتی دیگر از دین اسلام و ترویج نوعی سکولاریسم را به اجرا درآورند و در این مسیر از شرک آمیزترین  نمادها و عناصر بهره گرفته اند. از جمله اینکه تهمینه ،  شاهزاده ای از هند معرفی می شود  و پاسبان حرمی است که به خدایان نسبت داده می شود. همچنانکه آن خنجر زمان نیز از آن خدایان است و خود تهمینه می گوید که اگر کسی بخواهد از آن برای بازگشت به گذشته استفاده کند ، خشم خدایان را برخواهد انگیخت و در آن صورت طوفانی از شن در جهان به راه خواهد افتاد که همه چیز را بر سرراه خویش نابود کرده و اینچنین جهان به پایان خود    می رسد. تهمینه می گوید تنها راه برای جلوگیری از این آرماگدون ، آن است که این خنجر را به نگهبان مخفی معبد بدهند. به این ترتیب معبد خدایان و نگاهبانان آن و همچنین شاهزادگانی که اساسا هیچ نشانی از باورها و اعتقادات دینی نشان نمی دهند به عنوان شخصیت های مثبت فیلم "شاهزاده پارس: ماسه های زمان" قرار می گیرند و خواجه نظام الملک مسلمان و حشاشینی که فداییان اسلامی معرفی شده و تروریست نشان داده می شوند، قطب منفی و به اصطلاح بدمن های فیلم قلمداد می شوند!  

اما ساختار روایتی فیلم "شاهزاده پارس: ماسه های زمان" در واقع همان ساختار فیلم "دزد بغداد" سال 1940 الکساندر کوردا و همکارانش است. در آن فیلم نیز پسربچه ای به نام "آبو" که (مثل کودکی دستان)بی سرپرست است ودر کوچه و پس کوچه های بغداد همه را به دنبال خودمی کشاند ، به دربار حاکم راه یافته و با شاهزاده خانمی آشنا می شود. در آن فیلم نیز وزیر پادشاه به نام جعفر،   برعلیه وی توطئه کرده و می خواهد سلطنت و قلمرو وی را تصاحب کند و در این راه از طلسمات مختلف بهره می گیرد و همه مبارزه آبو و شاهزاده خانم ، همچنین سلطان احمد برکنار شده ، از بین بردن طلسم و مغلوب نمودن جعفر وزیر است. (نکته قابل توجه این است که در بسیاری آثار سینمایی که براساس همین قصه ساخته شده اند ، نام وزیر توطئه گر و شرور حاکم ، جعفر نام دارد که بیننده آگاه را به نام جعفر برمکی وزیر ایرانی عالم و فرهنگ دوست هارون الرشید می رساند. شخصیتی که از جمله سیاستمداران مثبت تاریخ ایران و اسلام بوده است). این همان ماجرایی است که به کررات دستمایه فیلم هایی مانند "سندباد بحری " و حتی انیمیشنی قرار می گیرد که در سال 1992 ، در مراسم اسکار هم توجهات زیادی را به خود جلب نمود.

به این ترتیب کاراکترهای فیلم "شاهزاده پارس: ماسه های زمان" ، از دستان گرفته تا تهمینه و شاه شارامان و پسرانش و شخص"نظام"، همگی نخ نما شده و کلیشه ای هستند و هیچ نکته تازه ای در آنها به چشم نمی خورد.

اما فیلم "شاهزاده پارس: ماسه های زمان" به لحاظ افت و خیزهای فیلمنامه ای و نقاط عطف از سبک و روش فیلم هایی مانند "دزد بغداد " و "سندباد" الهام نمی گیرد بلکه از یک مایه قدیمی نشات می گیرد : در مظان اتهام قرار گرفتن یک بیگناه براثر توطئه ای ناجوانمردانه و نامشخص بودن توطئه گر اصلی و گریز ناگزیر متهم بیگناه که در ادامه راه دو تکلیف متناقض را برعهده خود می بیند؛ اول اینکه برای ممانعت از دستگیری و اعدام احتمالی ، ناچار است که در ابتدا فرار کرده و خود را پنهان نماید و در مرحله بعد ، هم برای پایان دادن به گریزی بی پایان و هم برای خاطر خودش و مثلا ارضای یک حس انتقام از کسی که عزیزی را از او گرفته ، بایستی برگردد و هویت آن قاتل اصلی را کشف کرده و بی گناهی خویش را نیز اثبات نماید.

چنین تمی در فیلمنامه را می توان از فیلم هایی مانند "گوژپشت نتردام" ( که برای اولین بار در سال 1923 جلوی دوربین رفت) پی گرفت تا مثلا ماجرای دکتر ریچارد کمپل و مرد یک دست و ستوان جرالد که یک بار در دهه 60 میلادی به صورت سریالی تلویزیونی ساخته شد و باردیگر در سال 1993 توسط اندرو دیویس با نام  "فراری" و با بازی هریسون فورد برپرده سینماها رفت. حتی در مجموعه فیلم های "هری پاتر" هم که مملو از تم های جدید و نو است ، باز هم این مایه قدیمی را مثلا در پرداخت کاراکتر "سیریوس بلک" مشاهده می کنیم.

به جز آنچه گفته شد ، "شاهزاده پارس: ماسه های زمان" مملو از این گونه کلیشه های فیلمنامه ای است و تقریبا می توان گفت که نکته چندان جدیدی در آن به چشم نمی خورد ( از همان ورودیه شخصیت اصلی قصه یعنی دستان به صورت پسربچه ای بی سرپرست و در عین حال تند و فرز گرفته تا توطئه "نظام" علیه پادشاه ، تا همراه شدن دستان با دختری که در ابتدا چندان روی خوش به او نشان نمی دهد و تا همه آن تعقیب و گریزها و درگیری ها و حتی لو دادن دستان توسط نظام پس از آن ملاقات سری و علیرغم اطمینان دستان به وی و تا ...) حتی سیر ابتدایی فیلمنامه یعنی از ورودیه دستان به عنوان فردی گمنام که قرار است منجی موعود باشد و دنیا را از نابودی نشان دهد ، تا آشنایی اش با آن شاهزاده خانم و برخوردشان به آن گروه کولی و ...چقدر تماشاگر حرفه ای سینما را به یاد سکانس های اولیه فیلم " جنگ ستارگان" می اندازد. حتی آن مسابقه شترمرغ سواری ، یکی از صحنه های ابتدایی چهارمین قسمت همین فیلم" جنگ های ستاره ای" (یا بهتر بگوییم اولین بخش از این مجموعه به لحاظ داستانی با نام "شبح تهدید") را به یاد می آورد که "گویی گن" ، اناکین اسکای واکر 9 ساله که برده یک دلال است را پیدا کرده و تشخیص می دهد که او می تواند منجی موعود برای نجات جهان باشد . در همان ابتدای آشنایی آنها ، برای نمایش قدرت هوشی اناکین شاهد یک مسابقه با یک سری وسایل و موجودات عجیب و غریب هستیم که بی شباهت به این مسابقه شتر مرغ سواری فیلم مایک نیوئل نیست.

اما تنها نکته تازه در فیلمنامه " شاهزاده پارس: ماسه های زمان" ، سکانس پایانی و آن بازگشت زمانی به وقتی است که هنوز حمله سپاه شارامان به الموت و معبد مقدسش انجام نگرفته و در اینجا دستان با آگاهی از آنچه در آینده اتفاق خواهد افتاد در مقابل توطئه نظام می ایستد و در همان ابتدای امر ، وی را در مقابل شارامان و پسرانش افشاء کرده تا در یک زد و خورد به قتل برسد. اگرچه این تم هم دیگر امروزه در میان موج فیلم های آخرالزمانی ، موضوعی تکراری  به نظر می رسد و این دسته از فیلم ها برای ارائه نتیجه موردنظر خود در شکست آنتی کرایست و امید به پیروزی منجی موعودشان ، ناچار از رفت و آمدهای زمانی در سیر قصه فیلمنامه هستند تا ذهن مخاطب را برای جنگ های حقیقی و گشودن جبهه های سیاسی/ فرهنگی در عالم واقع آماده سازند.