مستغاثی دات کام

 
به بهانه جام جهانی آفریقای جنوبی
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸٩
 

 

نگاهی به فیلم "مغلوب نشدنی"

 

 

Invictus

 

دو هافتایم در بهشت

 

 

توضیح : این مطلب پیش از این در شماره بهمن ماه 1388 ماهنامه فیلم نگار به چاپ رسیده است.

پیش درآمد: اگرچه بنا به حیطه ای که ماهنامه فیلم نگار  در برمی گیرد ، تنها بایستی در حوزه فیلمنامه و نقاط قوت و ضعف آن نوشت ، اما پس از دیدن سکانس پایانی فیلم "مغلوب نشدنی" ، حیف است  یادی از دو پیروزی تیم ملی فوتبال ایران بر استرالیا ( در بازی برگشت پلی آف مرحله مقدماتی جام جهانی 1998 فرانسه) و بر آمریکا (در مرحله اصلی همان جام جهانی) نکنم  که مانند آنچه در صحنه های آخر همین فیلم "مغلوب نشدنی" دیدیم را عملا تجربه نمودیم. یادمان نمی رود آن 8 دقیقه وقت اضافی و طوفانی که قهرمانان فوتبال ایران مردانه در مقابل حملات بی امان بازیکنان تیم استرالیا از دروازه ایران دفاع می کردند ، یادمان نمی رود آن گل حمید استیلی و بعد مهدی مهدوی کیا به دروازه آمریکا که چه زلزله ای در این مملکت برپا کرد و همه مردم از هر تیره و قوم و عقیده و گروه را به خیابان ها آورد تا برای پیروزی ایران و شکست آمریکا اشک شوق به چشم آورند. برخی از دوستان در خارج از کشور نیز از شور و شوق ایرانیان مقیم کشورهای دیگر گفتند که دیگر همه مشکلات و مسائل را فراموش کرده و همه برای ایران فریاد زدند. منظور این است آنچه در فیلم "مغلوب نشدنی" به تصویر کشیده شده را ملت ما حداقل دوبار عملا تجربه کرده و مزه آن را چشیده است.

 

فیلم: اما فیلم "مغلوب نشدنی" ، قبل از هر موضوعی ، یک پیش تبلیغ برای جام جهانی 2010 آفریقای جنوبی به نظر می آید. قاره سیاه برای نخستین بار میزبان جام جهانی است ، در حالی که پیش از این ، سنت رایج ، نوبتی بودن این میزبانی مابین اروپا و آمریکا بود. اما پس از میزبانی کره جنوبی و ژاپن در جام جهانی 2002 ، اینک جنوبی ترین کشور قاره آفریقا که زمانی در کنار رژیم صهیونیستی ، سمبل نژادپرستی بود ، به مکان اتحاد نژادها تبدیل می شود.

آنتونی پکهام که فیلمنامه "مغلوب نشدنی" را براساس کتاب "بازی با دشمن : نلسون ماندلا و بازی که یک ملت را ساخت" نوشته ، همین امسال فیلمنامه "شرلوک هلمز" را همراه با مایکل رابرت جانسون برای گای ریچی به روی کاعذ آورد و پیش از این هم به جز فیلمنامه قسمت هایی از سریال تلویزیونی " 5 روز به نیمه شب" ، داستان و فیلمنامه "قاتل" را در سال 1990 و فیلمنامه "یک کلمه حرف نزن " را در سال 2001 برای گری فلدر نوشت.

"مغلوب نشدنی" یکی از آثاری است که برروی زندگی نلسون ماندلا آزادیخواه افسانه ای آفریقای جنوبی زوم می کند اما با روایتی که مثلا در سال 1987 ، فیلیپ ساویل براساس فیلمنامه رونالد هاروود برای تلویزیون ساخت ( و دنی گلاور نقش ماندلا را بازی می کرد) و یا با فیلم تلویزیونی جوزف سارجنت (با فیلمنامه ریچارد وزلی) که نقش ماندلا را سیدنی پواتیه مشهور برعهده داشت ، اساسا فرق می کند . کلینت ایستوود همراه فیلمنامه نویسش ، آنتونی پکهام در یکی دیگر از تجربیات خاص چند سال اخیرش به سراغ گوشه ای پنهان از رفتار و منش نلسون ماندلا رفته که اتحاد و وحدت ملتی با یک تاریخ نژادپرستی و تبعیض و بی عدالتی و ظلم و استثمار را نشانه گرفته است.

قصه از 11 فوریه 1990 آغاز می شود که نلسون ماندلا ، پس از تحمل حدود 27 سال زندان ، آزاد شده است. دوربین کلینت ایستوود با هوشمندی در همان صحنه اول فیلم ، دو زمین بازی را در کنار هم نشان می دهد ، که در یکی با چمن خوب و تمیز و نرده های شیک ،  سفیدپوستان با لباس های ورزشی متحد الشکل تمرین می کنند و  در کنار آن ، زمینی خاکی و ناهمواره به چشم می خورد که تعداد زیادی بچه سیاهپوست با لباس های مندرس و بدون کفش به دنبال توپی می دوند . در همین حال است که اتومبیل حامل ماندلای آزاد شده ، از میان این دو زمین عبور کرده و فریاد بچه های سیاهپوست در حمایت از ماندلا به آسمان می رود ، در حالی که سفید پوستان بهت زده و ساکت فقط ناظر این صحنه هستند و یک جمله می شنویم که مربی آنهادر پاسخ سوال یکی ازبازیکنان ضمن نگاه به اتومبیل هایی که از مقابلش رد می شوند ، می گوید :

"...او ماندلا نام دارد که در واقع یک تروریست است..."

چنین شروعی برای فیلم "مغلوب نشدنی" ، به خوبی می تواند در یک سکانس و بدون حشو و زوائد ، فضای تبعیض نژادی پیش از حاکمیت نلسون ماندلا و دوستانش در آفریقای جنوبی را برای تماشاگر ترسیم نماید. درست نقطه متضاد آنچه در پایان فیلم و در شادی ها و پایکوبی های مشترک  سیاه پوستان و سفید پوستان ، پس از قهرمانی تیم راگبی آفریقای جنوبی مشاهده می کنیم. همه هنر کلینت ایستوود و آنتونی پکهام ، رساندن سینمایی و منطقی این نقطه شروع به آن نقطه پایان است. مسیری که قاعدتا بایستی پستی و بلندی های متعددی را در روند فیلمنامه طی کند ولی چنانچه خواهم گفت با کمترین دست انداز به چنین توفیقی دست می یابد.

سکانس بعد در یک فصل شبه مستند ، حکایت یک سری وقایع مستند پس از آزادی ماندلا است که کشور درگیر آتش و خون ناشی از عقده های فروخورده  2-3 قرن جنایت و کشتار استعمارگران می شود و سپس تلاش ماندلا برای خاموش ساختن این آتش و انتخاباتی که برای نخستین بار در آن سیاهپوستان ، حق رای پیدا می کنند و نلسون ماندلا به ریاست جمهوری آفریقای جنوبی می رسد.

پس از این آنتونی پکهام و کلینت ایستوود ، مخاطب را وارد بخش اصلی قصه می کنند یعنی مواجهه ماندلا همراه هدفی که برای متحد ساختن کشور در سر می پروراند با  یک ملت از هم پاشیده و متفرق و کینه توز که سفید و سیاه به خون یکدیگر تشنه اند و هرکدام ، کشور آفریقای جنوبی را حق خود می دانند.

گویا مقوله نژادپرستی و آپارتاید و پسماندهای امروزی آن ، دغدغه تازه کلینت ایستوود است که آن را با فیلم "گرن تورینو" (اثر قبلی خود) شروع کرد. فیلمی که در آن شاهد نگاه نژادپرستانه یک آمریکایی بازمانده از جنگ کره نسبت به همسایه های آسیای شرقی خود بودیم که در نهایت تا مرگ برای دفاع از حقوق انسانی آنها پیش می رود. اینک " مغلوب نشدنی" بخشی دیگر از آن دغدغه را ارائه می دهد و آن را در قالب یکی از خشن ترین سمبل های نژادپرستی قرن بیستم تصویر می نماید که آرام و بطئی به سوی اضمحلال    سوق می کند.

تلاش ماندلا در فیلم "مغلوب نشدنی" برای پر کردن حفره عظیمی که مابین اقوام و نژادهای مختلف ملتش وجود دارد ، از کاخ ریاست جمهوری و ممانعت از اخراج کارمندان سفیدپوست رژیم نژادپرست پرتوریا آغاز شده و سپس به محافظان خودش می رسد. او گروهی از ماموران سفید پوست ( که بعضا از سرکوبگران سیاه پوستان و از زندانبانان خوداو بوده اند) به ریس محافظانش یعنی جیسون معرفی کرده و علیرغم ناراحتی و اعتراض آنها ، مجبورشان   می سازد که به اتفاق به حفاظت از رییس جمهوری بپردازند. این عمل اگرچه در ابتدا از سوی هر دو طرف با امتناع و اکراه مواجه می گردد ولی به تدریج و در ماموریت های مختلف موجب نزدیکی و همکاری متقابل می شود.

اما نکته مهمی که برای عملی شدن مقصود نظر ماندلا ، ناگهان مانند کاتالیزور در برابرش رخ می نماید ، پی بردن به محبوبیت بازی راگبی در بین مردم و موقعیتی است که این ورزش در آفریقای جنوبی دارد ، خصوصا که قرار است مسابقات جهانی 1995 در این کشور برگزار شود.

از این پس همه کوشش ماندلا برای تشویق و ترغیب تیم راگبی آفریقای جنوبی صرف      می شود تا در مسابقات جهانی مقام نخست را بدست آورد. او براین باور است که این کار شدنی است اگرچه همرزم دیروز و مشاور امروزش می گوید که کارشناسان عقیده دارند نهایت صعود تیم راگبی آفریقای جنوبی تا مرحله یک چهارم نهایی است . اما پاسخ ماندلا بسیار هوشمندانه و کنایه آمیز است . او می گوید :

" اگر به حرف کارشناسان بود که من و تو هنوز در زندان بودیم!!" ( اشاره ظریف به ناکارآمدی و اشتباه اغلب محاسبات کارشناسانه در برابر همت و عزم و اراده انسانی .)

تاکید نلسون ماندلا بر بازی راگبی تا آن حد شدید می شود که برندا ( رییس کارکنان کاخ ریاست جمهوری) به وی می گوید : "...آیا راگبی هم یک محاسبه سیاسی است؟..." و ماندلا در جواب ، پاسخ می دهد :"...این یک محاسبه انسانی است..."

فرانسوا پینار کاپیتان تیم راگبی ، خود در یک خانواده نژادپرست ، زندگی می کند که به هیچوجه سیاه پوستی همچون نلسون ماندلا را در مقام ریاست جمهوری برنمی تابند. در همان نخستین برخورد با این خانواده متوجه می شویم که خصوصا پدر خانواده ، چه دیدگاه تحقیر آمیزی نسبت به ماندلا دارند. تقریبا اغلب افراد تیم راگبی نیز در این نظر با فرانسوا هم عقیده هستند.

اما ماندلا با حساسیتی که نسبت به این تیم و پیروزیشان در بازی های جهانی 2005 به خرج می دهد( شخصا در میانشان حضور یافته و تک تک آنها را به اسم کوچک صدا می کند ) ، به تدریج تحت تاثیرشان قرار می دهد. این تاثیر در صحنه بازدید اعضای تیم راگبی از زندانی که ماندلا حدود 27 سال از عمرش را در سلولهایش گذراند ، به اوج خود می رسد. فرانسوا در صحنه پس از آن به نامزدش می گوید : "...چگونه یک مرد می تواند 30 سال را در زندان بگذراند و وقتی بیرون آمد ، همه آنهایی که این کار را با او انجام داده بودند ، ببخشد؟!..."

بخشش : این همان نکته ای است که پکهام فیلمنامه نویس ، موتیف برخی دیالوگ های ماندلا قرار می دهد به عنوان محور سیاست های وحدت طلبانه اش و بیان آنچه اساس ایدئولوژی مصالحه گرانه او ( بخوانید تسلیم طلبانه!) به نظر می رسد. چنانچه در مقابل اعتراض جیسون مبنی بر حضور نیروهای سرکوبگر سفیدپوست در جمع محافظان ریاست جمهوری می گوید :"...باید بخشید..."

آنچه ایستوود و پکهام از شخصیت نلسون ماندلا در فیلم "مغلوب نشدنی" تصویر کرده اند ، انسانی مصمم و وطن پرست است که برای وحدت و اعتلای میهن و ملتش ، به دنبال راه حل موثری می گردد . ماندلا هر روز صبح پیش از طلوع آفتاب از کاخ بیرون می زند و ورزش       می کند، همان عادتی که در زندان و سلول کوچکش داشت. گویی محیط برایش تفاوتی نکرده و همچنان در زندانی این بار بزرگتر به سر می برد.او مثل همان 27 سال ، خانواده اش را تمام ملت آفریقای جنوبی می خواند و صبورانه به سوی آنها دست دراز می کند.

به جز شخصیت قوی نلسون ماندلا ، اما تقریبا بقیه کاراکترها و ماجراهایی  که در "مغلوب نشدنی" پرداخت شده اند ، همچنان از کلیشه های معمول هالیوود پیروی می کنند. اینکه تقریبا می توان از همان یک سوم نخست فیلم ، حدس زد سرانجام ، این تیم آفریقای جنوبی است که در یک بازی نفس گیر و شانه به شانه ، قهرمان جام جهانی شده و کاپ را از دست ماندلا دریافت می کند و همه جریانات و فراز و نشیب های فیلمنامه در این مسیر از همان کلیشه هالیوود پیروی می کنند. اگرچه کلینت ایستوود ، حداقل در 6-5 فیلم اخیرش یعنی از فیلم "رودخانه میستیک" به بعد تا "محبوب میلیون دلاری" و "پرچم های پدران ما" و "نامه هایی از ایووجیما" و " بچه اشتباهی" و "گرن تورینو" ساختار شکنی کرده بود و تقریبا از هیچ کلیشه ای دنباله روی نکرده بود ( نگاه کنید که در "محبوب میلیون دلاری" در همان نیمه اول فیلم ،  قهرمان اصلی ، یک دختر بکسور به نام مگی ، بر اثر ضربه به حال اغما می رود  و برخلاف کلیشه ها و پیش بینی ها ، عاقبت با مرگی دردناک و تراژیک می میرد) اما ایستوود در فیلم "مغلوب نشدنی " به شدت کلیشه های مختلف را رعایت می کند!! در واقع فیلم "مغلوب شدنی" فیلم شسته رفته و استریلیزه ای است که مانند یک کلیپ تبلیغاتی عمل می کند ، مملو از لحظات قهرمانی و سرودخوانی های دسته جمعی و موفقیت ها و پیروزی ها و لبخندها و ...

حتی در دو صحنه از فیلم که بیم خرابکاری و چرخش این خط راست و مثبت می رود ، خیلی سریع مخاطب را متوجه می کنند که فریب خورده است، مانند صحنه ای که به نظر می رسد هواپیمایی غول پیکر قصد برخورد با استادیوم محل برگزاری مسابقات را داشته که در آن ، ماندلا نیز حضور دارد یا صحنه هایی که فردی مشکوک از دور ، استادیوم یاد شده را با دوربین زیر نظر گرفته است. فرانسوا هم خیلی زود ، سوءظن خود را نسبت به ماندلا مرتفع ساخته و حتی پدر نژادپرستش نیز کم کم اعتراض و مخالفت های خود را از یاد می برد و حتی در صحنه ای که فرانسوا ، شعر ماندلا را به دست او می دهد ، تحت تاثیر واقع می شود!( تا هیچ گره ای در فیلمنامه باقی نماند!!)

ایستوود و پکهام اگرچه گاهی در هنگام برگزاری مسابقات ، علاوه بر نمایش ساختمان ها  و برج های سر به فلک کشیده شهر پروتوریا یا کیپ تاون و یا ژوهانسبورگ ، سری هم به بیغوله ها وحلبی آبادها می زنندو اگرچه حتی آن پسربچه فقیر رادر کادر دوربین قرارمی دهند که هنگام برگزاری مسابقه ، علیرغم تمامی علاقه و عشقش به تماشای آن ، نمی تواند به داخل استادیوم راه پیدا کند ، اما هیچ نشانی از تلاش ماندلا برای کاهش این تبعیضات را   نمی نمایانند. هیچ گونه نمادی از بهبود اوضاع ملت ، پس از روی کارآمدن ماندلا و دوستانش ، دیده نمی شود.

همچنین تقریبا هیچ گونه فراز و فرود دراماتیک یا گره های تعلیق آمیز و یا قطعات پازلی  پیش از مسابقه نهایی به چشم نمی آید. مثلااینکه پیش از انجام مسابقه نهایی ، فرانسوا پینار دچار مشکلی شود  یا خود ماندلا مورد تهدید قرار بگیرد و یا حداقل مانعی جدی برسرراه برنامه های ماندلا قرار بگیرد ، دیده نمی شود.  ایستوود حتی دلش نمی آید چند لحظه ای  تماشاگرش را در هول و اضطراب نگه دارد و هنگامی ماندلا را بیهوش در محوطه کاخش     می یابیم که محافظان هراسان به سویش می شتابند و چند ثانیه ای بیشتر به طول      نمی انجامد که به سرعت به نمای بعدی می رویم که دکتر حال او را رضایت بخش توصیف می نماید.

در واقع ایستوود و پکهام ، تمامی تعلیق را برای صحنه آخر فیلم و مسابقه با تیم نیوزیلند نگاه می دارند تا آن را در 15-20 دقیقه آخر به میدان بیاورند. آن هم در سکانسی که نفس گیر و پرهیجان پرداخت شده  و فقط به دلیل بهره گیری افراطی از کلیشه ها ، نمی تواند فصل خلاقانه ای تلقی گردد.مسابقه ای که اگرچه سرشار از لحظات هیجان انگیز و تعلیق آمیز به نظر می رسد ولی به دلیل معلوم بودن پایانش ( که طبق روند فیلمنامه تا آن لحظه ، پیش بینی دشواری نیست) تماشاگر را با خیال راحت تا انتها بدرقه می کند. دقیقا برخلاف آثار مشابه همچون "فرار به سوی پیروزی" یا اثر مشهوری همچون "دو هافتایم در جهنم " که مخاطب را با فضا و پایانی پر فراز و نشیب و خشونت بار همراه می سازد. در واقع مسابقات فیلم "مغلوب نشدنی" برخلاف آثاری از این دست ، ( علیرغم برخی درگیری های فیزیکی که زود خاتمه یافته و ختم به خیر می شود) در جوی کم تنش و به اصطلاح جوانمردانه         (Fair Play) پیش رفته و به نوعی تماشاگرش را به لحاظ بروز احساسات و غرق کردن در  سانتی مانتالیزم ، در نقطه مقابل آثاری مانند "دو هافتایم در جهنم" و در فضایی بهشت گونه سیر می دهد ، به طوریکه نام دیگر آن را می توان "دو هافتایم در بهشت " نهاد!!!

به این ترتیب کلینت ایستوود از سبک رئالیستی که در این یک دهه برای خود کسب کرده بود به سوی یک شیوه تبلیغاتی و پروپاگاندا می غلتد که از فیلمسازی مانند وی انتظار نمی رفت اگرچه قوت کارگردانی وی در فضا سازی و پردازش صحنه ها ، فوق العاده است.

ایستوود و فیلمنامه نویسش به عمق فاجعه ای که استعمار هلند و پس از آن بریتانیا به مردم آفریقای جنوبی تحمیل کردند ، اشاره ای ندارند. استعماری که از قرن هفدهم با ورود کمپانی های هلندی آغاز شد و سپس با ورشکستگی آنها از قرن هجدهم جای خود را به شرکت های انگلیسی داد. تجارت الماس پس از تجارت برده ، از کثیف ترین اعمال استعمارگران در آفریقای جنوبی بود که با ریخته شدن خون میلیون ها سیاه پوست همراه گشت.

در سال ۱۹۴۸ حزب ملی آفریقای جنوبی از طریق رای‌گیری به قدرت رسید و شروع به انجام یک سری قوانین مبنی بر جداسازی نژادی که به نام «آپارتاید» شناخته می‌شود، کرد. جای تعجبی نیست که این تبعیض در مورد ثروت به دست آمده از صنعتی سازی سریع دهه‌های ۵۰، ۶۰ و ۷۰ میلادی نیز به کار رفت. در حالی‌ که اقلیت سفید پوستان از بالاترین استاندارد زندگی قاره آفریقا، که برابر سطح زندگی در کشورهای غربی جهان اول بود، برخوردار گشته بودند، اکثریت سیاه‌پوستان از لحاظ هرگونه استانداردی همچون درآمد، تحصیل و حتی ورود به ادارات دولتی مورد تبعیض قرار داشتند. دولت برآمده از آپارتاید، میان یک سیاه‌پوست، هندی و یا رنگین پوست آفریقای جنوبی به مانند مردم کشورهایی همچون غنا و تانزانیا فرقی قائل نبود و با تمامی آنها به عنوان شهروند درجه آخر رفتار می‌کرد.

ایستوود و فیلمنامه نویسش اگرچه برای ساخت فیلم "مغلوب نشدنی" به آفریقای جنوبی رفته اند ولی برای خدشه دار نشدن تبلیغات سفارشی خود ، نشان نمی دهند میلیون‌ها نفر از مردم آفریقای جنوبی که اکثرا سیاهپوست هستند، همچنان در فقر و حاشیه شهرها زندگی می‌کنند. بسیاری این امر را میراث رژیم آپارتاید می‌دانند و همچنین بسیاری این فقر را ناشی از ناکامی دولت اخیر در مقابله با موضوعات اجتماعی می‌دانند. البته دیگر عوامل را از جمله ضعف در قوانین مالی و پولی دولت، برای تضمین تقسیم ثروت و رشد اقتصادی را نیز مقصر می‌دانند.

همزمان با فیلم "مغلوب نشدنی" ، مستندی درباره نلسون ماندلا و آفریقای جنوبی نیز توسط کریستی متیوز  به نام "به دنبال ماندلا " ساخته شده که به شرایط امروز آفریقای جنوبی  می پردازد. در این فیلم نشان می دهد که اگرچه 16 سال از پایان یافتن آپارتاید و نژاد پرستی سپری شده است اما تا تحقق یافتن عدالت نژادی ، راه طولانی باقیست. راوی فیلم می گوید که نبردهای سخت و طولانی مانده تا آزادی محقق شود. فیلم به دنبال مادری مجرد به نام کریستی و دختر 5 ساله اش کایلا می رود تا عمق نابسامانی ها و نابهنجاری های امروز جامعه آفریقای جنوبی را نمایش دهد. جامعه ای که در سویی از آن ، بیغوله ها و حاشیه نشینی های تکان دهنده رویت می شود و در سویی دیگر ، استادیوم ها و تاسیسات عظیمی برای جام جهانی 2010 بنا شده و می شوند تا تبلیغی باشد برای همان استعمارگران که چگونه می شود آرام و سر به زیر و تسلیم قدرت های استعماری ماند (یعنی در مقابل همانها تا آخرین شیره های الماس و ثروت آن سرزمین را کشیدند) و پیشرفت هایی از قبیل میزبانی جام جهانی را با سر و صدا و غوغای رسانه ای سرسام آور ، جایزه گرفت و حتی مجسمه ماندلا را در هاید پارک لندن برپا کرد ( که هنوز به قول ادوارد زوییک در فیلم "الماس خونین" بوی خون سیاهپوستان آفریقا از جواهرفروشی هایش به مشام می رسد!)

غافل از اینکه اصلا ماندلا را زمانی از زندان آزاد کردند و از رژیم نژاد پرستشان دست کشیدند که دیگر واقعا الماسی در معادن آفریقای جنوبی باقی نمانده بود و دیگر هزینه های اقامت و برقرار ماندن شعبه های کمپانی های انگلیسی در کیپ تاون و ژوهانسبورگ و پروتوریا به صرفه نبود! بنابراین ماندلا را آزاد کردند و حکومت را دستش سپردند بدون آنکه دیگر ثروتی برای آبادانی کشور باقی مانده باشد تا او  و دوستانش سر به زیر و بدون کوچکترین مزاحمتی برای امپریالیسم ، با مشکلات باقی مانده از غارت اروپایی ها و آمریکایی ها دست و پنجه نرم کنند. از همین روست که امروز آفریقای جنوبی علیرغم الغای آپارتاید و حضور سیاهپوستان در سرنوشت کشور ، هنوز با فقر مفرط دست و پنجه نرم می کند و همچنان برای استعمارگران انگلیسی و آمریکایی جهت اثبات ادعاهای سیاسی خود در سر به راه کردن ملل سرکش ، دستاویز قرار می گیرد.

چند سال پیش که کشورهای غربی تصمیم گرفتند برای بحران فزاینده غذا در آفریقا ، 8 میلیارد دلار به کشورهای این قاره کمک کنند ، لوییس فراخان ، رهبر سیاه پوستان آمریکا در اجتماع بزرگی مقابل کاخ سفید با صدای بلند گفت :"...شما اول باید آن صدها میلیارد دلاری را در طی دو سه قرن از آفریقا به غارت بردید را پس بدهید و خسارات جبران ناشدنی قتل عام حدود 200 میلیون سیاهپوست را در طی دوران برده داری بپردازید و بعد به فکر صدقه دادن بیفتید..."!!!