مستغاثی دات کام

 
تاریخ سینمای ایران را از نو باید نوشت !-بخش سوم
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸
 

قارونیسم ، قیصریسم و موج نو درباری

 

اما از اوایل دهه 40 اوضاع اجتماعی به کلی تغییر کرد. بنا برآمار موجود در آن زمان رشد جمعیت شهری ایران از 4/2 درصد به 3/5 و شمار مهاجران روستایی از رقم 130 هزار به رقم 250 هزار نفر در سال افزایش یافتند. در فاصله سالهای 36 تا 45 ، تعداد شهرهای کوچک از 29 شهر به 45 شهر رسید و بسیاری از روستاییان به شهرهای بزرگ مهاجرت کرده و جمعیت شهرهای بزرگ افزایش یافتند. از عوامل اصلی رشد آمار فوق ، اصلاحات دیکته شده کندی به شاه بود که تحت عنوان اصلاحات ارضی و انقلاب به اصطلاح سفید اعلام شد و باعث ضربه بزرگی به کشاورزی ایران و کوچ دسته جمعی ارباب ها  و رعایایشان  به شهرها گردید که در مکان جدید عنوان "کارفرما و کارگر" یافتند! به این ترتیب یک طبقه بندی جمعیتی جدید در شهرها به وجود آمد و مناطق تهران و شهرهای بزرگ به شمال و جنوب تقسیم شد که تمرکز جمعیت در جنوب  اغلب  شهرها بیشتر از شمال آنها بود. این تقسیم بندی ثروت و دارایی یک تقسیم بندی دیگر هم در دل خودش به وجود آورد. مالکان و خرده مالکانی که در مناطق شمالی شهرها مستقر شده بودند ، بیشتر در معرض هجوم مظاهر غربی قرار گرفتند و جنوب شهری ها پایبند سنت ها و آداب و فرهنگ خودی باقی ماندند و بعضا در مقابل آن جلوه های غربی هم  ایستادند. در همین میانه بود که  فیلمفارسی نضج گرفت و  سعی داشت بین شمال و جنوب شهر ، یا مظاهر غربی و فرهنگ ایرانی و یا  به قولی میان قهوه فرانسه و گل گاو زبان مصالحه بوجود آورد. مصالحه ای که مانند ساختار همان فیلمفارسی ها ، به نوعی شکل شتر گاو پلنگی داشت!! در واقع از اوایل دهه 40 پدیده فیلمفارسی سعی داشت شرایط تازه تحمیل شده بر جامعه ایرانی را توجیه و تئوریزه نماید و هضم آن را برای طبقه فرودست ، سهل  و ساده گرداند. طبیعی بود که در این میان آثاری مخالف این موج ایجاد شده جایی نداشتند.

آغاز این موج فیلمفارسی ، فیلم هایی مانند "آقای قرن بیستم " و "قهرمان قهرمانان" و "گنج قارون" (هر سه ساخته سیامک یاسمی) بودند که تیپ علی بی غم (با بازی مرحوم فردین) را به سینمای ایران عرضه داشتند.

در این فیلم ها علی بی غم مردی از جنوب شهر بود که اگرچه در خانه ای کوچک و با زندگی محقری روزگار را سر می کرد ولی به شدت قانع به آنچه بود که داشت و نیازی نمی دید برای بدست آوردن پول و یا امکانات بیشتر ، حتی زحمت بیشتری بکشد. در طرف مقابل او ، قارون های شمال شهری  نشان  داده می شدند در خانه های بزرگ و مجلل و اشرافی که دو مدل بودند،دسته ای اززندگی اشرافی خودخسته شده وبه دنبال سر سوزن شرافتی  می گشتند و دسته دیگر همچنان در جستجوی پول وپله و مقام بیشتر خود را به آب و آتش می زدند. اگرچه مضحکه این طبقه،اساس طنز و کمدی فیلم را تشکیل می دادولی در آخر به هرحال نوعی تفاهم بین آن علی بی غم و این قارون ایجاد می شد که همه به نوعی با یکدیگر  کنار بیایند! همچنان که در پایان "گنج قارون" ، بالاخره علی بی غم می پذیرد که پسر قارون باشد و یا در "سلطان قلب ها" خود یک پا قارون می شود. به هر حال تا اواخر دهه 40 پدیده قارونیسم ، مفاهمه ای بین شمال و جنوب شهر (البته در فیلمفارسی ) برقرار کرد تا زمینه های فکری اختلاف طبقاتی و معضلات و نابسامانی های ناشی از آن و از همه مهمتر عدالت اجتماعی را لابلای رویاها و خیالبافی های خود پنهان سازد.

 

پدیده قیصریسم ، منطبق با فضای عصیانی اواخر دهه40

 

اما از اواخر دهه 40 با فیلم "قیصر" در واقع جغرافیای داستان های فیلمفارسی تغییر کرد و محلات پایین و جنوب شهر مکان اصلی این فیلم ها شدند. اگرچه خرده ای عدالت خواهی توسط همان تیپ به اصطلاح جاهل و لوطی محل وارد میدان گردید و آن به اصطلاح جوانمرد قضا و قدری جنوب شهری در "لات جوانمرد" و "گنج قارون" در مقابل ظلم و زور ایستاد و ته مایه ای هم رنگ سیاسی گرفت (که مثلا در فیلمی مانند "گوزنها" این ته مایه پررنگ تر شد ، اگرچه در صحنه تکان دهنده پخش گوشت نذری توسط شمال شهری ها و آن هجوم گله ای جنوب شهری ها به ماشین های شیکی که در آن زنان پالتو پوست پوش گوشت نذری را توزیع می کردند  ، تصویری آشتی ناپذیراز مواجهه بالایی ها و پایین ها به نمایش می گذارد)  ولی تقابل شمال و جنوب و یا بالای شهر و پایین شهر، زیر سایه درگیری ها و اختلافات کهنه جنوب شهری ها ، کم رنگ شد. در واقع قیصریسم تا حدودی آن تصاویر در کنار هم شمال و جنوب شهر را از بین برد و جنوب شهری را به عنوان یک اسطوره در فرهنگ عامه مطرح ساخت.

این اسطوره را می توان به وضوح در فیلم های دیگر اوایل دهه 50 مثل "رضا موتوری" (مسعود کیمیایی) و "کندو"(فریدون گله) به تماشا نشست . ادامه پدیده قیصریسم به نوعی لومپنیسم منتهی شد که به تدریج سراسر بدنه سینمای ایران را فراگرفت.

 

موج نو یا سینمای درباری ؟

 

گروهی فیلم "قیصر" را آغاز موج نویی در  سینمای ایران دانستند. سینمایی  که پیش از آن به قول عباس شباویز (از تهیه کنندگان و فیلمسازان مهم همان دوران) در مهوشیسم و قارونیسم غرق شده بود. در همان سال فیلم متفاوتی توسط وزارت فرهنگ رژیم شاه تولید شد به نام "گاو" که سازنده اش جوانی تحصیل کرده (داریوش مهرجویی)از "UCLA" آمریکا بود ، اگرچه  فیلم اولش (الماس 33) در ردیف فیلمفارسی های معمول بود. گروهی هم همین فیلم یعنی "گاو" را باب موج نو برای سینمای ایران دانستند. اما به نظر می آید موج نو برای سینمای ایران سالها قبل شروع شده بود. از همان زمان که برخی عوامل داخلی رژیم پهلوی به سرکردگی فرح (که زمانی در دوران دانشجویی گرایشات چپ از خود بروز داده بود ) همچنانکه روشنفکربازی های دیگرشان را در زمینه تئاتر و موسیقی و هنرهای تجسمی در جشن های فرمایشی هنر شیراز روی صحنه می بردند ، رسما وارد گود سینما هم شدند و در میانه سینمای فیلمفارسی شبه خصوصی، سینمای دولتی را به میدان آوردند. پرچم دار این سینما امثال فرخ غفاری بودند و هژیر داریوش و عبدالمجید مجیدی و ...و ابراهیم گلستان که اساسا پس از کودتای 28 مرداد 1332 و با کمک کنسرسیوم نفتی(که برخاکستر مبارزات مردم برای ملی شدن صنعت نفت توسط شرکت های نفتی امپریالیستی/صهیونیستی بنا گردید) به خصوص شرکت رویال داچ شل وابسته به امپراتوری روچیلدها و فیلمسازی برای آنها به نان و نوای سینما رسید و گلستان فیلم را از سرمایه شل و روچیلد تاسیس کرد و به جز کارمندی برای کنسرسیوم نفتی و رویال داچ شل و کارگزارشان به نام آلن پندری ، به سفارش شاه و دربار ، نیز آثار مستندی همچون "جواهرات سلطنتی " را ساخت. او که رفیق حمام و گرمابه هویدا بود ، با حمایت و تبلیغات دولت او توانست جای خود را در میان سینمای ایران باز کند.

عباس میلانی در صفحه 335 کتاب "معمای هویدا" می نویسد:"...گلستان رابطه شخصی دیرپایی با هویدا داشت . آشنایی شان به اواخر دهه 30 می رسید. هویدا در آن زمان کماکان در شرکت نفت بود و گلستان نیز معاون روابط عمومی کنسرسیوم(مجموعه ای از شرکت های نفتی غرب که با زیرپا گذاردن اصل ملی شدن صنعت نفت ، مجددا در سالهای پس از کودتای 28 مرداد ، منابع نفتی ما را در اختیار گرفتند)  در ایران . سوای این سابقه کار مشترک ، این دو دوستانی مشترک چون صادق چوبک داشتند. در عین حال ، گلستان مادر و برادر هویدا (فریدون) را هم ملاقات کرده بود. برای مادر هویدا احترامی ویژه داشت و فریدون هم یکی از نزدیک ترین دوستانش بود ( و هست) ...به علاوه سوای این همبستگی عاطفی ، در تمام دوران فعالیت سیاسی هویدا ، گلستان یکی از پرنفوذترین  چهره های جامعه روشنفکری ایران بود. دلبستگی هویدا به روشنفکران ، این واقعیت که او خود را نیز جزیی از جمهور ادب می دانست ، همه دست به دست هم می داد و شخصیت گلستان را برای هویدا سخت جالب و جذاب می کرد..."

 این در حالی است که  گلستان ، همچون تمامی عاملان امپراتوری جهانی صهیونیسم (همچون ریپورترها و رشیدیان ها) اساسا از سوی اینتلیجنت سرویس  در سیستم سینمای ایران جای داده شد. وی اصلا به طور رسمی هم کارمند شرکت نفت انگلیس و کنسرسیوم چند ملیتی آن بود و همه وسایل و ابزار فیلمسازی و استودیویش را نیز از انگلیس ها دریافت نمود. به گفته بسیاری از دوستان ابراهیم گلستان از جمله فرخ غفاری و همچنین برادرش شاهرخ گلستان(در برنامه فانوس خیال ؛سرگذشت سینمای ایران به روایت رادیو بی بی سی) ، وی بیشتر برای منافع شرکت نفت انگلیس فعالیت می کرد و براساس اسناد ساواک در اوایل دهه 50  به همین دلیل و به خاطر تضاد مقطعی منافع آمریکا با انگلیس (که در صدد قبضه کردن همه منابع ایران بود) ، بنا به تصریح اسناد ساواک ، تحت عنوان جاسوس انگلیس از ایران اخراج شد.

گلستان حتی در مصاحبه اش به هفته نامه شهروند امروز (شماره 32)  از همکاری با عوامل اصلی کودتای 28 مرداد 1332 و همراهی با تیمور بختیار (اولین رییس ساواک) در سرکوب مخالفین شاه نیز پرده برداشته است !

او می گوید :" ...زمانی که چاپخانه مخفی حزب توده را در داوودیه کشف کردند...فکر کنم سال 1334 بود... من آنجا رفتم ، فوق العاده بود. وارد یک اتاق می شدی که خلا (توالت) بود ، سنگ خلا(توالت) را درمی آوردی ، پله بود ، پله ها را پایین می رفتی و می دیدی آنجا چاپخانه است. آدم های جالبی هم بودند. مثلا من به تیمسار بختیار گفتم ، خبر می دادید وقتی به اینجا حمله می کنید ، من بیایم ، عکس و فیلم بگیرم.گفت: حالا نشد دیگر. گفتم : خب حالا بیایید با یک دسته ، مثل دیشب برویم در آن محل دوباره انگار همان هجوم دیشب است تا من فیلم بردارم ، تا من برای خبر از شما عکس و فیلم بگیرم..."!!!

(برای اطلاعات بیشتر رجوع کنید به مصاحبه های متعدد گلستان درچند سال اخیرازجمله باسیروس علی نژاد (وب سایت فارسی رادیو بی بی سی – 30 دسامبر 2004) و با پرویز جاهد (در کتاب" نوشتن با دوربین" ) و گفت و گوی سال گذشته اش با هفته نامه شهروند امروز (شماره 32 – پیاپی 64) و همچنین کتاب "معمای هویدا" نوشته عباس میلانی که حدود 6 صفحه را به روابط نزدیک هویدا با گلستان اختصاص داده است به علاوه کتاب "یک چاه و دوچاله " جلال آل احمد)

 

با برنامه ریزی این افراد در وزارت فرهنگ و هنر (و نظارت مستقیم مهرداد  پهلبد یا با اسم حقیقی عزت الله مین باشیان ، شوهر دوم شمس پهلوی که از کابینه حسنعلی منصور در سال 1343 تا زمان پیروزی انقلاب اسلامی ، وزیر آن بود و تشکیلات اداره کل هنرهای زیبای کشور برای در  اختیار گرفتن سینما و تئاتر و موسیقی گسترش داد )نوعی سینمای روشنفکری درون سینمای ایران پاگرفت که بعدها به موج نو معروف شد. شاید بتوان فیلم های" شب قوزی" (فرخ غفاری- 1343)و"خشت و آینه"(ابراهیم گلستان- 1344)که برای ساخت و تولید از کمک های بی شائبه گروه فرح برخوردار بودند را سردمدار این جریان به حساب آورد.(رضا کریمی از تهیه کنندگان دهه 30 و 40 سینمای ایران در مصاحبه ای با نگارنده ، نمونه های مختلفی از حمایت های مالی و معنوی دفتر و تشکیلات فرح از ابراهیم گلستان و تبعیض هایی که در مراحل مختلف فیلمسازی فی المثل در بخش لابراتوار در مورد او و نسبت به دیگر سینماگران اعمال می گردید را ذکر کرد.)

 فیلم های جریان موسوم به موج نو ، با تقلید از سینمای روشنفکری اروپا حتی به زعم شبه روشنفکران داخلی هم آثار شکست خورده ای محسوب شدند. فیلم هایی که به دلیل عدم شناخت جامعه از سوی سازندگانشان ، به شدت از جامعه و فرهنگ ایرانی دور بودند . فرخ غفاری از همین نوع سینما با همکاری پسر دایی فرح (رضا قطبی) تلویزیون ملی ایران را بنیاد گذارد و روشنفکری فرمایشی دربار پهلوی را وارد رسانه های رسمی نمود.

 

فیلم هایی که اساسا برای اکران تولید نمی شدند!

 

در همین سالها در بخش سینمایی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان که ظاهرا  برای سرگرمی و اوقات فراغت بچه ها بوجود آمده بود ، بساط شبه روشنفکری به راه انداخته شد تا خشت کجی در سینمای کودک و نوجوان این دیار نهاده شود که تا سالیان دراز هم با هیچ شاقولی راست نگردد!! لیلی امیر ارجمند از یاران غار فرح دیبا ، مدیر کانون بود و یکی از روشنفکران چپ ( که زمانی ظاهرا به همراه پرویز نیکخواه در گروهی ضد شاه ، قصد ترور او را داشتند) به نام فیروز شیروانلو مسئول بخش سینمایی آن شد. یادمان نمی رود که براساس اسناد موجود در آن سالها رژیم شاه به توصیه اربابان غربی اش برای مقابله با موج اسلامی برانگیخته شده در جامعه ، از روشنفکران چپ و حتی مارکسیست ، بهره می گرفت.

به هر حال در آن سالها در بخش سینمایی کانون پرورش کودکان و نوجوانان ، فیلم هایی تولید شدند که اغلب نه تنها فقط پوسته ای از فیلم کودک و نوجوان بر خود کشیده بودند ، بلکه به قول ابراهیم فروزش ( در گفت و گویی که در سال 1384 با نگارنده انجام داد ) اساسا هیچگونه برنامه ای برای اکران این تولیدات در نظر گرفته نشده بود! در واقع بخش سینمایی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان ، به محفلی برای ساخت آثار شبه روشنفکری غیرقابل اکران بدل گردید. به این ترتیب دهها فیلم و انیمیشن ساخته شدند که هیچگاه فرصت اکران عمومی نیافتند ، چون اصلا محلی برای اکران عمومی نداشتند.  

سینمای موسوم به موج نو  به شدت جشنواره پسند بود و در خارج کشور جوایز متعددی را تصاحب کرد اما هر چقدر  که دل جشنواره های خارجی را بدست می آورد ، بردل جماعت ایرانی و مردم کوچه و بازار و شهرها و روستاهای این سرزمین نمی نشست. گویی که فیلم هایش تنها برای خودنمایی و افه روشنفکری ساخته می شدند!!

اما فیلمسازانی مانند علی حاتمی ، مسعود کیمیایی ، امیر نادری و ...سعی کردند خود را از این جریان جدا کرده و نوعی سینمای ملی و بومی را ادامه دهند که انصافا آثاری ماندنی در اوایل دهه 50 جلوی دوربین بردند.

اما دسته ای از آثار موسوم به موج نو ،  به افراط های باورنکردنی هم رسید مثل "چشمه" ساخته آربی آوانسیان که برای تماشاگران تئاترهایش در جشن هنر شیراز امتحان پذیرش برگزار می کرد ! و" سیاوش در تخت جمشید" فریدون رهنما که ابتدا در فرانسه به نمایش درآمد و به جز عده ای دست اندرکار تهیه فیلم ، هیچ کس در حیطه سینمای آن روز ایران از تولید این فیلم ، خبر نداشت. تا اینکه فیلم ساخته شده توسط هانری لانگلو در سینماتک پاریس به نمایش درآمد و برای اولین بار پرویز کیمیاوی که در آن روزها در فرانسه دانشجوی سینما بود ، خبر آن را به مجله "فیلم و هنر" داد و این مجله ، خبر را در یکی از شماره های خود به چاپ رسانید. فیلم "سیاوش در تخت جمشید" 2 سال بعد در اولین جشن هنر شیراز به نمایش درآمد اما هرگز در ایران بر اکران نرفت ، چراکه اساسا سازنده آن برای اکران عمومی فیلمش در ایران ارزش و مرتبتی قائل نبود. همین اتفاق برای دومین فیلم رهنما یعنی "پسر ایران از مادرش بی خبر است" هم افتاد.

به این ترتیب نوعی دیگر از فیلم های اکران نشده ایرانی ، شکل گرفت.

 

ادامه دارد

بخش اول

بخش دوم