مستغاثی دات کام

 
تاریخ سینمای ایران را از نو باید نوشت !-بخش دوم
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸
 

نخستین سالن های سینما 

و آغاز فیلمسازی در ایران

 

اما اولین سالن عمومی سینما در ایران توسط میرزا ابراهیم خان صحاف باشی بوجود آمد . او که عتیقه فروشی داشت ، ناگهان سر و کله اش از سانفرانسیسکو پیدا شد و به نوشته  ناظم الاسلام کرمانی در کتاب "تاریخ بیداری ایرانیان" ، به عضویت انجمن مخفی دوم در دوران مشروطه درآمد. انجمنی که اساسا توسط فراماسون ها تشکیل شده بود و بعدا پایه و بنیاد سازمان های تروریستی همچون کمیته مجازات گردید.(پسر همین ابراهیم صحاف باشی به نام ابوالقاسم رضایی است که بعدها به همکاری اسفندیار بزرگمهر ، از عاملان اصلی کودتای 28 مرداد 1332 ، نخستین استودیوی دوبلاژ در ایران تحت عنوان "ایران فیلم" را تاسیس کرده و به دوبله و پخش فیلم های فرنگی می پردازد) .

نخستین حلقه سالن های نمایش در ایران توسط علی وکیلی و اسحاق زنجانی تاسیس شد که هر دو نفر فارغ التحصیل مدارس اتحادیه جهانی اسراییلی موسوم به آلیانس بودند! همانطور که گفته شد ، پای مدارس آلیانس به عنوان نخستین مراکز صهیونیستی برای اولین بار در زمان مسافرت ناصرالدین شاه به اروپا و پس از ملاقاتش با لرد روچیلد (سرکرده امپراتوری جهانی صهیونیسم) و شخصی به نام  کرومیو (رییس اتحادیه جهانی اسراییلی) در پاریس که توسط صدراعظم فراماسونش یعنی میرزا حسین خان سپهسالار ترتیب داده شده بود ، به ایران باز شد.

 

 

دوره اول سینمای ایران و  پارسیان مقیم هند

 

اگرچه پس از میرزا ابراهیم خان عکاسباشی ، فیلمبرداران دیگری مثل روسی خان و خان بابا معتضدی هم به برداشتن فیلم از مراسم و اتفاقات گوناگون پرداختند ، اما گروهی دیگر آغاز تاریخ سینمای ایران را مربوط به ساخته شدن و اکران عمومی نخستین فیلم ایرانی یعنی "آبی و رابی" توسط آوانس اوگانیانس می دانند که روز جمعه 12 دی ماه 1309 در سینما مایاک تهران بر پرده رفت. اوگانیانس ، مهاجری ارمنی متولد ترکمنستان بود که در سال 1308 به ایران آمد و در تابستان 1309 ، مدرسه آرتیستی سینما (برای آموزش علاقمندان به سینما و بازیگری) را در تهران تاسیس نمود. این در شرایطی بود که هنوز تعداد مدارس عالی در پایتخت از انگشتان دست فراتر نمی رفت!! در مدرسه آرتیستی سینما ، افرادی مانند علی وکیلی (فارغ التحصیل مدارس اتحادیه جهانی اسراییلی موسوم به آلیانس و بعدا عضو فعال کلوپ های روتاری فراماسونی ) به همراه عباس مسعودی(عضو فعال لژهای فراماسونری) شریک و یار اوگانیانس بودند و بعدا علی وکیلی ریاست مدرسه را برعهده گرفت. ( لازم به ذکر است که هم سعید نفیسی در کتاب " نیمه راه بهشت" و هم محمد تهامی نژاد در مستند "تاریخ سینمای ایران" ، آوانس اوگانیانس را مشکوک به ارتباط با تشکیلات فراماسونری دانسته اند.)

با توجه به طرح ها و برنامه های سازمان جهانی فراماسونری برای تشکیل حکومت جهانی صهیون از طریق نابود ساختن ادیان الهی ، پر بیراه نبود که از دل همین مدرسه آرتیستی سینما ، اولین فیلم های سینمای ایران همچون "حاجی آقا ، آکتور سینما" بیرون آمد که مستقیما باورها و اعتقادات دینی و ملی ایرانیان را نشانه رفته بود.  اما پیش از نمایش آن ، نخستین فیلم ناطق سینمای ایران به نام "دختر لر" که بوسیله پارسیان مقیم هند (اردشیر ایرانی و عبدالحسین سپنتا) ساخته شده بود در 30 آبان ماه 1312 به روی پرده رفت و اکران فیلم "حاجی آقا آکتور سینما" را که همچنان جلوی دوربین صامت رفته بود ، تحت تاثیر قرار داد. این فیلم اخیر در 11 بهمن 1312 اکران شد.

در واقع سمت دیگر سنگ بنای سینمای ایران را"عبدالحسین سپنتا" برزمین نهاد که براساس خاطرات خودش به تشویق "اردشیر جی ریپورتر"  که گویا دوست نزدیک دایی اش بوده به هندوستان رفت ، به سردینشاه پتیت (رییس انجمن اکابر پارسیان هند) معرفی شد ، نامش را از عبدالحسین شیرازی به عبدالحسین سپنتا تغییر داد و تحت آموزش های وی قرار گرفت. توسط همین سر دینشاه پتیت است که سپنتا به کمپانی امپریال فیلم و اردشیر ایرانی معرفی شده و برای ساختن نخستین فیلم خود و اولین فیلم ناطق ایرانی یعنی"دختر لر" حمایت گردید. گفتنی است که "اردشیر جی ریپورتر"(یعنی همان رفیق دایی عبدالحسین سپنتا که وی را به سر دینشاه پتیت معرفی کرد) ،سرجاسوس سرویس های اطلاعاتی بریتانیا، از بنیانگذاران لژهای فراماسونری در ایران ، نماینده انجمن اکابر پارسیان هند که در ارتباط نزدیک با کانون های صهیونیستی همچون امپراتوری روچیلدها و ساسون های بغداد بود و بنا به تصریح اسناد و مدارک تاریخی ، عامل اصلی شناسایی و روی کارآوردن رضاخان و سلطنت پهلوی با همکاری اعضای ارشد فرقه بهاییت مانند حبیب الله عین الملک و موقر الدوله در ارتباط مستقیم با ژنرال آیرونساید فرمانده نیروهای نظامی متفقین در خاورمیانه به شمار می آمد.

در واقع براساس اسناد تاریخی و حتی مدارک مستندخود انجمن اکابر پارسیان هند ، در وابستگی این انجمن و اعضای آن به کانون های جهان وطن صهیونیستی هیچگونه تردیدی وجود ندارد.

"دختر لر" فیلمی در پروپاگاندای رژیم تازه تاسیس شده رضاخانی به نظر می آمد ( که در همان عنوان فرعی اش یعنی "ایران دیروز و ایران امروز " تبلور می یافت)  و در واقع اهداف و برنامه های آن که توسط ماسون هایی مانند فروغی ذکاءالملک و علی اصغر حکمت و احمد متین دفتری تئوریزه شده بود را برپرده سینما می برد. در آن روز هیچکس به نمای پایانی فیلم توجه نکرد که پس از قصد بازگشت جعفر و گلنار به وطن که به دنبال تاسیس رژیم پهلوی نمایش داده می شد و در واقع می خواست در ادامه روند داستان فیلم ، نوید آینده ای روشن و سرافراز برای ایران زمین باشد . اما آن نمای پایانی پس از عکسی از کره زمین ، تصویر درشتی از ستاره شش پر داوود ( نشانه صریح صهیونیسم) بود که بزرگ و بزرگ تر می شد و سپس ثابت مانده و در دل آن ستاره شش پر ، تصویر رضاخان با کلاه شیر و خورشید نمایان می گردید. آن هم در دورانی که حدود 12 سال از رسمیت یافتن تشکیلات صهیونیست ایران  می گذشت و این تشکیلات در اغلب شهرهای کشور شعبه تاسیس کرده و به جذب نیرو از میان مردم ، اشتغال داشت.

پس از نمایش فیلم ناطق "دختر لر" ، تقریبا سرنخ تولید و نمایش فیلم در ایران به دست همان پارسیان مقیم هند یعنی اردشیر ایرانی و دار و دسته اش و عبدالحسین سپنتا افتاد و به دنبال آن فیلم های "فردوسی" (به مناسبت هزاره فردوسی در ششم فروردین 1314 هجری شمسی)، "شیرین و فرهاد" (از 22 خرداد 1314 ) ، " چشم های سیاه" (از 12 خرداد 1315) و بالاخره "لیلی و مجنون" (در فروردین 1316) به نمایش عمومی درآمدند.فیلم هایی که همگی در هندوستان و توسط کمپانی های هندی – انگلیسی جلوی دوربین رفته و  بیشتر در جهت همان باستان گرایی یا آرکاییسم مورد نظر فراماسون ها تهیه و تولید شده بودند.

در کنار این فعالیت ها ، ابراهیم مرادی هم با همراهی برخی دوستانش مثل احمد گرجی، محمد علی قطبی و احمد دهقان(از مسئولین "مدرسه پرورش افکار" که توسط احمد متین دفتری و گروهی دیگر از ماسون ها اداره می شد) و سپس به همراه علی نصر از اعضای لژ سعدی ، هنرستان هنرپیشگی را تاسیس نمود تا نیروهای آینده سینمای ایران را تربیت کنند! علاوه برآن  با تاسیس "شرکت فیلم ایران محدود" ، ابتدا فیلم کوتاه "انتقام برادر" را در سال 1311 و سپس فیلم "بوالهوس" را در اواخر سال 1312 تولید نمود. ابراهیم مرادی بعدا در حلقه افرادی همچون "ناتانیل زبولانی" و "گرجی عبادیا"(احمد فهمی) قرار گرفت که از یهودیان هوادار تاسیس رژیم اسراییل  به شمار می آمدند و پس از تاسیس این رژیم به فلسطین اشغالی مهاجرت کردند.

 

 

 

دوره دوم ؛ دکتر کوشان و پارس فیلم

 

دوره دوم سینمای ایران (که به نظر برخی از جمله دکتر هوشنگ کاووسی ، شروع واقعی تاریخ این سینما به شمارمی آید) ظاهرا بوسیله دکتر اسماعیل کوشان از سال 1327 با فیلم "طوفان زندگی" به کارگردانی علی دریابیگی آغاز گشت و تا امروز اگرچه با فراز و نشیب اما بی وقفه ادامه یافته است(یا لااقل با تعطیلی طولانی مدت مواجه نگشته است).

دکتر اسماعیل کوشان (که اصلا تخصصش در رشته اقتصاد بود) در دوران جنگ جهانی دوم در آلمان به توصیه بهرام شاهرخ (از اعضای نفوذی سرویس های جاسوسی بریتانیا که رابطه نزدیکی با سرشاپور ریپورتر ، سرجاسوس این سرویس ها و از عوامل لرد ویکتور روچیلد ، سرکرده امپراتوری جهانی صهیونیسم در آن سالها داشت) در رادیو برلین مشغول به کار شد و پس از جنگ به ایران تحت اشغال متفقین آمد و نه تنها (به روال معمولی که در مورد همکاران آلمان هیتلری اعمال می شد) دستگیر نشد ، بلکه استودیوی دوبلاژ به راه انداخت. همانطور که بهرام شاهرخ هم سالها ادعای همکاری اش با رادیوی هیتلر ، او را به عنوان مخالف استعمار انگلیس جلوه داده بود ولی پس از جنگ دوم و بازگشت به ایران ، ابتدا روزنامه مرد امروز را با هزینه انگلیس به راه انداخت و سپس در اواخر دوران علی منصور ، رییس اداره کل تبلیغات و انتشارات گردید و در دولت رزم آرا ، واسط مذاکره انگلیس و رزم آرا شد. او پس از کودتای 28 مرداد ، سردبیری روزنامه پرتیراژ پست تهران را برعهده گرفت و بنا به اظهارات سر دنیس رایت (اولین سفیر دولت بریتانیا پس از کودتای مرداد 32 ) در خاطراتش،  به همراه ارنست پرون ( یار غار محمدرضا و از تجدید سازمان دهندگان لژهای فراماسونری در سالهای پس از کودتا) پیغام های سری شاه را برای انگلیس می برد!

دکتر کوشان در سال 1327 به توصیه دوست نزدیکش اسدالله رشیدیان (از عوامل اطلاعاتی اینتلیجنس سرویس و سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا که در کودتای 28 مرداد 1332 نقش بسیار اساسی داشت و بعدا هم از عناصر مهم دوره دوم  تاریخ سینمای ایران خصوصا با تاسیس موسسه سینما تئاتر رکس به شمار آمد) به کار تولید سینما روی آورد و با همکاری عده ای از سرمایه داران  از جمله اسفندیار یگانگی و طاهر ضیایی (هر دو نفر از روسای  کلوپ های روتاری وابسته به تشکیلات جهانی فراماسونری) میترا فیلم را تاسیس کرد . او فیلم "طوفان زندگی" را به عنوان نخستین فیلم دوره دوم تاریخ سینمای ایران ، توسط علی دریابیگی از مدرسین "سازمان پرورش افکار" جلوی دوربین برد.

اسماعیل کوشان پس از ورشکستگی میترافیلم ، با سرمایه تعدادی از یهودیان داخلی و خارجی هواخواه رژیم اسراییل (که بعدا اغلب به فلسطین اشغالی مهاجرت کردند) همچون سلیم سومیخ و شرکایش در سینمای همای یعنی سلمان هوگی ، ملهب ، جدا و  همچنین یهودیان مصری مثل کریم بلاط و گرجی عبادیا و یهودی دیگری به نام "عنادیان" ، پارس فیلم را تاسیس نمود.

در کنار پارس فیلم ، در سال 1329 استودیو عصر طلایی نیز توسط یهودیان طرفدار اسراییل تاسیس شد. کسانی مانند عزیزالله کردوانی ، حبیب الله حکیمیان و فرج الله نسیمیان که پس از چند سال در نیویورک ساکن گردید. در این سالها تنها دیانا فیلم بود که توسط برخی ارامنه اداره می شد.

از دل چنین استودیوهایی پدیده ای معروف به "فیلمفارسی" در سینمای ایران متولد شد که سطحی ترین و نخ نماشده ترین قصه های برگرفته از فیلم های هندی و ترکی و عربی را با ضعیف ترین ساختار سینمایی و مبتذل ترین فضاسازی اخلاقی ورفتاری جلوی دوربین می برد.

به نظر بسیاری از منتقدین و کارشناسان سینمای ایران ، پدیده موسوم به "فیلمفارسی" ، خشت کجی در این سینما بود که بنای آن را هر چه بلندتر می گشت را کج تر می گرداند تا اینکه سرانجام باعث سقوط کامل و فروریختنش در  سال 1356 شد.

فیلمفارسی هایی مانند "شرمسار" که عمدتا در آن سالها ،خصلتی دوگانه داشتند ؛ از یک سو شهر را به عنوان مرکز فساد و تباهی مورد انتقاد قرار می دادند و از سوی دیگر از مظاهر شهرنشینی وارداتی مثل کاباره و کافه و رقص و آواز به عنوان عامل جذب تماشاگر استفاده می کردند. در واقع فیلم های این دوره از سینمای ایران بیشتر مروج رفتار و سیاق کاباره ای بودند و انتهای کار شخصیت های اصلی آنها ، چه مثبت و چه منفی در انتها به کاباره ها ختم می گردید.

حسن شیروانی در مجموعه مقاله "مرور بر سینمای ایران" به تاریخ 26/8/1333 در شماره 19 مجله ستاره سینما در این باره نوشت :

"... به طور کلی داستان فیلم شرمسار الگویی شد برای سناریو نویسان بعدی که در آن ، دختری دهاتی از پسری شهری فریب می خورد و ...سرانجام گذارش به کافه های پست شهر می افتد و در آن اماکن نامناسب ...آواز می خواندو سرانجام خواننده شهیر شده و در تهران مشغول کار می شود.سرانجام پس از سالها پسر و دختر در همان ده به هم می رسند ، در حالی که دختر خانم دهاتی صاحب اتومبیل و خانه و زندگی در شهر شده ...اگر دقت نموده باشید ، سوژه فیلم های بعدی اکثرا به این داستان شباهت دارند و در کلیه آنها :ده ، کافه ، خواننده ، دادگاه ، جوان معصوم ، جوان بدجنس ، دختر دهاتی دیده می شود که برای نمونه فیلم های زیر را می شود نام برد: مادر – گل نسا- بی پناه – مراد – برباد رفته و ..."

 

در بسیاری از فیلم های دوره دوم تاریخ سینمای ایران که از سال 1327 آغاز گردید ، کافه و کاباره در مرکزیت و محوریت قصه و فیلم ها قرار گرفت و شخصیت های مثبت و منفی قصه با نوع رفتارشان در این کاباره و کافه ها سنجیده می شدند! در واقع این "سینما" بود که در دهه های 1330 و 1340 به شدت پدیده کاباره نشینی و زندگی کاباره ای را در میان توده مردم شهری ایران رواج داده و آنها را از حجب و حیای خانواده ایرانی به پرده دری و بی بندباری اخلاقی دعوت کردند.

بدنیست برای درک بهتر این قضیه به نقد یکی از مشهورترین منتقدان تاریخ سینمای ایران که در همان دوران به تحلیل و بررسی سینمای فارسی می پرداخت ، یعنی "طغرل افشار" نگاهی بیندازیم تا خصوصیات مشترک فیلم های آن روزگار را بهتر و بیشتر دریابیم و متوجه شویم که در آن ورطه چه فیلم هایی فرصت و امکان تولید نمی یافتند.

طغرل افشار در نقدی که  به تاریخ فروردین 1333 در مجله "رنگین کمان سینما" تحت عنوان "سینما در ایران" به رشته تحریر درآورد ، می نویسد:

"...تاکنون که بیش از سی فیلم فارسی برروی پرده آمده است ، ما جز موضوعات یکنواخت و بدون هدف ، صحنه های مکرر و خسته کننده ، بازی بی حالت هنرپیشگان و حرکات تئاترال آکترهای تئاتر ، صحنه های متشابه کاباره دو زندان و بالاخره رقص و آواز ایرانی که حتی در فیلم های دراماتیک نیز وجود پیداکرده اند ، چیز دیگری ندیده ایم...(معمولا)دختری را می فریبند یا اینکه خود گمراه می شود ، آنوقت او در نتیجه این خبط و اشتباه دامنش آلوده شده و در منجلاب فساد غوطه ور می گردد. بعد این زن فاحشه ستمدیده در کاباره به کار پرداخته و تبدیل به یک آوازه خوان و رقاص زبردستی می شود که محبوبیت عجیبی به هم رسانیده است!!بعضی اوقات در یک موضوع مانند موضوع فیلم افسونگر ، به دختر نجیبه و عفیفه ای برخورد می کنیم  که او هم آوازه خوان کاباره می شود و بدین ترتیب زندگی یک نجیبه با یک معروفه ، به یک جا ، آن هم آوازه خوانی ختم می شود..."!!

 

به این شکل سینمای فیلم فارسی ، آوازه خوانی در کاباره را برای مردم آن روز ، یک شغل شریف جلوه داده و خوانندگان کاباره و کافه ها را ، مظلومینی تصویر می نمود که از شر ظلم و ستم رها شده و اینک در کمال رهایی و آزادی در این مراکز فساد و فحشاء به کسب روزی اشتغال دارند!!!

طغرل افشار در همان مقاله چنین ادامه می دهد:

"...(دراعلب فیلم های فارسی) هنوز چند صحنه از شروع فیلم نمی گذرد که ناگهان با صحنه یک کاباره روبرو می شویم که رقاصه ای مشغول رقص عربی است ، در طرف مقابل او ، خواننده ناکامی نیز در حالی که اشک می ریزد ، شعر دلداگی و غم روزگار را می خواند...معلوم نیست روی چه اساس هنری یا سینمایی ...وجود رقص عربی را تقریبا اجباری نموده اند؟! هنگامی که برای تماشای یک فیلم کاملا درام رفته اید و انتظار دارید با نکات و جریانات کاملا جدی از وقایع دردناک زندگی روبرو بشوید ، ناگهان در اواسط فیلم ، بدون مقدمه خود را با یک صحنه رقص عربی که معمولا در کاباره های اجرا می شود ، روبرو می شوید ...نباید فراموش کنیم که ما باید سینما را یک هنر آموزش اجتماعی بدانیم نه یک وسیله نمایش هرزگی و فساد زندگی !!...ستاره اول فیلم که مشغول ایفای یک رل تاثر انگیز درام اخلاقی می باشد که آوازه خوان از آب درآمده و در کاباره ها در وصف لب و لوچه کودکش می خواند...باید اذعان کرد که تاکنون دیده نشده است که در یک فیلم فارسی آواز خوانده نشود!!...این کار برخلاف اصول و قواعد هنری سینماست..."

 

این نوشته و سخن منتقد مشهور دهه 30 سینمای ایران است که به عقیده بسیاری از نویسندگان و منتقدین قدیمی و سینماگران نسل گذشته "اولین منتقد سینمایی ایران"بود و پایه نقد نویسی صحیح را بنیان گذارد.(او طی حادثه ای مشکوک در مرداد 1334 درگذشت)

افشار به درستی به اشاعه فساد و فحشاء توسط فیلم های فارسی یعنی سینمای غالب سالهای دهه 1330 اشاره می نماید. در واقع سینمایی که پس از سال 1327 در ایران بنیاد گذارده شد به طور مستقیم به تخریب فرهنگ این مملکت از جمله اخلاق و رفتار ایرانی مسلمان پرداخت و رفتار  وارداتی را جانشین آن گرداند.

درک چرایی این موضوع در آن هنگام بیشتر امکان پذیر می گردد که متوجه شویم یکی از برنامه های کانون های صهیونیستی از جمله سازمان ها و تشکیلات فراماسونی (که سرنخ سینمای ایران در آن سالها را در دست داشتند)  برای نفوذ در میان ملت ها و به دست آوردن حاکمیت آنها ، اشاعه بی بند و باری و فساد و فحشاء بوده است. کافیست نگاهی به یکی از متون کهن آنها به نام "پروتکل های حکمای صهیون" بیندازیم . در پروتکل پنجم از "پروتکل های حکمای صهیون" آمده است :

"...ما جوانان را در دریایی از افکار شاعرانه غرق می کنیم و آنها را براساس تئوری‏ها و اصولی که آنها را غلط می‏پنداریم،تربیت می کنیم تا بتوانیم‏ آنان را به فساد بکشانیم. بدون آن که قوانین را از اساس عوض کنیم ، آنها را به تعبیر و تفسیرهای‏ متناقض تبدیل می کنیم ..."

 

به دنبال فیلم "شرمسار" ، سینمای ایران در  وادی تولید آثاری از این دست که به فیلم های روستایی معروف شدند ، محصور شد ، مانند :"ولگرد" (1331) ، "مادر" (1331) ، "افسونگر"(1332) ، "گلنسا"(1332) و...فیلم های روستایی مجید محسنی هم با "خواب های طلایی" (معز الدیوان فکری) شروع گردید که توسط برادران رشیدیان تهیه و تولید شده بود.

ازاواسط دهه 30 همزمان با ورود تحمیلی مظاهر غرب به ایران و گسترده شدن دست یهودیان و بهاییان در ارکان سیاسی – اقتصادی رژیم شاه مانند: تلویزیون ، بانک صادرات و پپسی کولا و ...،نماینده ای از آنها به نام "مهدی میثاقیه" با اتکا به ثروت بادآورده پدرش و حمایت های دربار ، با تقلید از سینمای ترکیه و هند ، وارد عرصه تهیه وتوزیع فیلم در ایران شد. او که با بازیگری در نقش های درجه چندم شروع کرده بود ، استودیویی  را با تمام امکانات ساخت و به رقابت با سایر تولید کنندگانی که تا آن روز به عرصه سینمای ایران وارد شده بودند ، پرداخت.

 

ادامه دارد...

قسمت اول