مستغاثی دات کام

 
نگاهی به فیلم "پنج دقیقه از بهشت"
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۸
 

 

Five Minutes of Heaven

 

پدر کشتی و تخم کین نکاشتی !

 

 

این سومین اثر  الیور هرشبیگل فیلمساز آلمانی الاصل است که با فیلم "سقوط" (مربوط به دوران حکومت و مرگ هیتلر ) در سال 2004 که به نامزدی دریافت جایزه اسکار بهترین فیلم غیرانگلیسی زبان هم رسید ، شناخته شد . بعد از همین فیلم بود که مورد توجه کمپانی های هالیوودی قرار گرفت تا فیلم بعدی اش به نام "تهاجم"( Invasion) را با شرکت نیکول کیدمن و دنیل کریگ در قلب سینمای آمریکا بسازد اما گویا روسای هالیوودی چندان به هرشبیگل اطمینان نداشتند که فیلم مورد نظرشان را از داخل دوربین دربیاورد ، بنابراین جیمز مک تیگ اکشن کار را در کنارش گماردند تا فیلم به اصطلاح متفکرانه و فلسفی جناب هرشبیگل را به یک تریلر علمی تخیلی تبدیل سازد که حداقل مخاطبش را در گیشه حفظ کند و لااقل از قبل آن ، دستمزدهای نجومی کیدمن و کریگ پرداخت شود.

اگرچه هرشبیگل در فیلم "سقوط" روایتی متفاوت از دوران حضیض آدولف هیتلر به تصویر کشیده بود ولی همین موضوع ملتهب تاریخی این روزهای جهان سیاست خصوصا برای سلطه گران عالم که به شدت پای قضیه جنگ دوم جهانی و هلوکاست یهودیان یقه درانی می کنند ، باعث شد پای الیور هرشبیگل به هالیوودی که اساس رسالت خود را مدیون همان هلوکاست بازی می داند ، باز شود. اما در هالیوود وی قرار نبود فیلم خنثی بسازد و وجه تسمیه  آمدنش به کارخانه به قول معروف رویاسازی را درک نکند. از همین رو بود که به سهولت ساخت فیلمی همچون "تهاجم" برایش قابل هضم بود. فیلمی که درونمایه اش بر توجیه فلسفی  جنگ طلبی ها و لشکرکشی های غرب امپریالیسم به خاورمیانه و دیگر نقاط سوق الجیشی جهان واقع بود. اصل مطلب فیلم "تهاجم" به قول یکی از منتقدان ، در یک جمله خلاصه می شد که :" اگر می خواهید در دنیا جنگ نباشد ، باید روح انسانی را نابود کنید !"

اما ماجرای فیلم "پنج دقیقه از بهشت" (که هرشبیگل فیلمنامه اش را با همکاری یک فیلمنامه نویس تلویزیونی به نام گای هیبرت نوشت و همین امسال در جشنواره فیلم های مستقل ساندنس موفقیت هایی از جمله جایزه بهترین کارگردانی بخش سینمای جهان را کسب نمود  ) پیرامون یک کینه و حس انتقام قدیمی و کهنه می گذرد. در شهر کوچکی از ایرلند شمالی ، در سال 1975 و در اوج درگیری های ارتش بریتانیا و استقلال طلبان ایرلند(که خود انگلیسی ها و سایر رسانه های غرب سعی می کردند ، آن را دعوای کاتولیک ها و پروتستان ها جلوه دهند) ، فردی به نام آلیستر لیتل به قول خودش احساس وظیفه می کند تا به همراه دوستانش که در یک باند تروریستی پروتستانی جمع شده اند ، یکی از کاتولیک های شهر را به قتل برساند. در هنگام اجرای ترور ، برادر مقتول به نام جو گریفین که نوجوانی بیش نیست ، شاهد قضیه است و از ترس خشکش می زند ولی هیچ عکس العملی نمی تواند نشان دهد.

ماجرا به 33 سال بعد پیوند می خورد . جو گریفین درحالی که با اتومبیلی عازم مکان ملاقات با قاتل برادرش یعنی آلیستر لیتل است ، باقیمانده خاطرات گذشته اش را مرور می کند. برجسته ترین این بازخوانی گذشته را سرزنش های وحشتناک مادرش تشکیل می دهد که به طرز خشونت باری جو را هدف ضرب و شتم و توهین و تحقیر قرار داده است.

به هرحال یکی از شبکه های تلویزیونی انگلیس مانند مجلات زرد ، ترتیب ملاقات جو گریفین و آلیستر لیتیل را داده تا لحظه برخورد آنها را به ثبت برساند.(با توجه به سابقه تلویزیونی گای هیبرت ، چنین زمینه ای برای داستان ، قابل پیش بینی بود!)  اینک هر یک از این دو نفر برای خود موقعیتی کسب کرده و صاحب شغل و حرفه ای هستند ولی به هرحال ماجرای ترور 33 سال قبل فراموش نشده و به قول آلیستر ، در تمام آن سالها ، هر روز و هر شب ، انگار جو گریفین در مقابل همان خانه ایستاده  و انتظار او را می کشد.

 در این ملاقات و در مقابل دوربین تلویزیون ، جو قصد گرفتن انتقام و کشتن آلیستر را دارد و لیتیل که 33 سال عذاب وجدان را تحمل نموده ، می خواهد از شر این کابوس سالیان خود رها شود و رضایت جو را کسب کند.

فیلمنامه "پنج دقیقه از بهشت" ، شروع خوبی دارد. به این معنی که  قصه از چند سکانس جلوتر و در واقع از اعترافات آلیستر مقابل دوربین شروع می شود که می گوید در 14 سالگی عضو گروه تارتن بوده و سپس به دار و دسته UVF می پیوندد که از گروههای پروتستان طرفدار حکومت مرکزی انگلیس بوده است. در همین حال روایت گذشته که تصاویری از درگیری ها و خشونت های سالهای دهه 70 ایرلند را می بینیم ، آلیستر می گوید :

"...انگار که محاصره شده بودیم ، مادرها و پدرها و دوستانمان در خیابان ها می مردند ، باید یک کاری می کردیم. همه می گفتند باید یک کاری بکنیم..."

این اعتراف آلیستر که بعدا متوجه می شویم مربوط به 33 سال بعد از اتفاقاتی است که در سکانس های اول فیلم می افتد و در واقع موتور و عامل محرک گره و تنش اصلی داستان است ،  به خوبی می تواند فضای مورد نظر فیلمساز را در ابتدای ورود تماشاگر به فیلم ، تشریح نماید. در حالی که بدون این جملات ، فصل های نخستین فیلم یعنی پیش زمینه و اصل ماجرای ترور برادر جو گریفین اساسا برای مخاطب نامفهوم باقی می ماند. اما فیلمنامه نویس دلیل قضیه ترور را تا نیمه دوم فیلم و رسیدن به زمان مصاحبه یاد شده ، پوشیده نگه می دارد تا تعلیق چگونگی شکل گیری ترور در ذهن تماشاگر باقی بماند و یکی از علل کشش فیلمنامه تا دقایق میانی حفظ گردد. ضمن اینکه اساس برخورد دو نفر از دو سوی ماجرای ترور خود ، اساسا یک نوع به اصطلاح سوسپانس هیچکاکی ایجاد می کند که ماهیتا مخاطب را درگیر خودش می سازد.

 هرشبیگل و همکار فیلمنامه نویسش یعنی هیبرت ، فرصت چندانی برای شکل دادن تعلیق و سوسپانس مورد نظر تلف نمی کنند و بلافاصله پس از فصل اول و رویداد ترور ( که کاملا خطی و کلاسیک ارائه شده) به زمان حال آمده و با یک روایت موازی استاندارد ، به خوبی تماشاگر را درگیر دندانه های تعلیق برخورد قاتل و مقتول ( و در اینجا برادر مقتول) می کنند. تعلیقی که تا اواخر فیلم باقی مانده و در لحظاتی مانند صحنه درگیری تن به تن جو و آلیستر و پرت شدن آنها از پنجره ، این تصور را پیش می آورد که عنقریب با یک پایان کلیشه ای ختم خواهد شد ولی سایه آن تا نمای پایانی که آلیستر در خیابانی از بلفاست ، تلفنش زنگ می خورد و پشت خط ، جو به او می گوید  ماجرا را خاتمه یافته تلقی می کند ، همچنان به چشم می آید.

بخش مهمی از این تعلیق را شخصیت پردازی درونگرای دو کاراکتر اصلی یعنی آلیستر و جو بردوش می کشد. نوع شخصیت پردازی این دو نفر که تقریبا یک سوم اول حضورشان در اکنون فیلم را با اتومبیل و در حال رفتن به محل قرار سپری می کنند ، با تکیه بر حالات ظاهری و مضمون و محتوای مونولوگ ها و یا دیالوگ با راننده (یعنی تنها سرنشین دیگر آن ماشین ها) تنظیم شده است و همین حالات و جملاتی که ذهنی یا عینی بیان می شود ، تعلیق مذکور اگرچه در زیر لایه های اثر را شدیدتر و تاثیرگذارتر می نماید.

شاید بتوان گفت از این نظر فیلمنامه در دوقسمت نه چندان برابر ، از دو تکنیک مجزا   بهره می برد. در قسمت اول که در واقع فلاش بک ماجراست و قضیه ترور 33 سال پیش را نشان می دهد ، این حوادث هستند پیش برنده فیلمنامه می شوند و شخصیت ها در پی این حوادث روانند. مثلا در صحنه ای که گروه آلیستر برای عملیات ترور ، در حال عزیمت به منزل سوژه هستند ، مواجهه شان با یک کامیون نظامی، بخشی از روحیه متزلزل و توجیه نشده شان را بروز می دهد. یا آن بازی مصرانه با توپ در جلوی خانه توسط جو نوجوان که روحیه کینه ورزانه او را در بزرگسالی نیز توجیه می کند و یا ...

ولی قسمت دوم فیلمنامه که از سکانس حضور آلیستر و جو در اتومبیل های جداگانه شروع می شود و به زمان حال و پروسه مواجهه ژورنالیستی جو گریفین و آلیستر لیتل می پردازد ، اساسا بر مبنای شخصیت ها  و پردازش آنها پیش می رود و حوادث را ایجاد می کند. فی المثل این از شخصیت مضطرب و روحیه متشنج جو برمی آید که او را در به قتل رساندن آلیستر موفق نمی کند یا کاراکتر آرام و پشیمان آلیستر است که وی را در مقابل جو تسلیم کرده تا حقانیت وی را بپذیرد.

 اما در میان رفت و آمدهای موازی دو طرف ماجرا که فیلمنامه بیشتر به اوضاع روحی کاراکترها سرک می کشد و به درونشان نقب می زند تا فضای اکسپرسیونیستی ایجاد شده کاملا فیلم را از یک جو حادثه پردازانه دور سازد ، سازندگان فیلم ، چندان رعایت جنبه حقیقت و عدالت را نکرده اند. در این میان جو گریفین کاتولیک همچنان در فکر انتقام است و در شرایط روحی بسیار نامطلوب نشان داده می شود ، درحالی که آلیستر لیتل آرامش کامل داشته ، مانند یک قدیس ، همه را نصیحت می کند (حتی مسلمانان را که به آنها توصیه می کند دست از خشونت و ترور برداشته و به قول او صداهای دیگر را هم بشنوند!!) و بعد هم به اصطلاح می خواهد از برادر کسی که وی کشته ، حلالیت بطلبد!!! او می گوید که همه انحرافش به دلیل عضویت در گروههای تروریستی پروتستان بود که بدون دلیل می خواستند هر کس مخالف عقیده شان است را بکشند و بالتبع ، هرآنکس هم که عضویت آنها را می پذیرفت ، ناگزیر بایستی مخالفان عقیدتی آنها را می کشت ، بدون آنکه دلیلش را بداند. (البته این ماهیت تمامی گروههای تروریستی است که معمولا از اعضا و هوادارانش ، اطاعت کورکورانه را می طلبد و هیچگونه اما و اگر را نمی پذیرد).

می توان گفت حرف های نصیحت گونه آلیستر از نقاط ضعف عمده فیلمنامه به نظر می آید که عمدا آن را به سمت و سوی شعر و شعار آنهم از نوع تحریف تاریخ سوق می دهد و اساسا گویا تافته جدا بافته ای از کلیت فیلم است که شاید توسط تهیه کنندگان یا روسای استودیوی تولید کننده به فیلمنامه و فیلم تحمیل شده است. از آنجا که تقریبا در هیچ لحظه ای دیگر از فیلم اینچنین دیالوگ یا مونولوگ مستقیم برای عرضه ایدئولوژی خاص و یا کوبیدن ایدئولوژی دیگر به چشم نمی خورد ، این فرضیه تقویت می شود.  در این بخش از فیلمنامه به طور مستقیم ، مسلمانان هدف جملات و اتهامات آقای آلیستر لیتیل یا بهتر بگوییم ، فیلمنامه نویسان و یا در اصل صاحبان کمپانی تولید کننده قرار می گیرند و به دگم اندیشی و تروریسم و مانند آن متهم می شوند ! و بقیه همچون منادیان صلح و دوستی و صفا و صمیمیت تنها می خواهند این مسلمانان خشونت طلب را آرام کرده و به تعقل نزدیک سازند!!!

 انگار نه انگار که در همین 8-9 سالی که از قرن بیست و یکم می گذرد ، این لشکر جرار شاخه ای از همان پروتستان ها (اوانجلیست ها یا همان مسیحیان صهیونیست) هستند که به طور مستقیم در خاورمیانه آتش و خون به پا کرده اند و بنا به آمارهایی که از خود منابع غربی درز کرده (مانند آمار مجله معتبر "لنست" در بریتانیا) تا کنون فقط در عراق نزدیک به یک میلیون نفر از مردم این کشور ، تنها در اثر گشت های آمریکایی ها ، کشته و زخمی شده اند. انگار نه انگار که همین گروههای تروریستی مانند طالبان و القائده و ...(که با تبلیغات سرسام آور ، آنها را به اسلام و مسلمانان می چسبانند) بنا به اسناد و اعترافات و منابع خودشان ، از قوطی خباثت صهیونیست ها بیرون آمده و تقویت شده و می شود. انگار نه انگار که همین امروز علنا از گروههای تروریستی مانند پ ک ک کردستان و عبدالملک ریگی بلوچستان و مجاهدین خلق حمایت می کنند.

از طرف دیگر ، شاهزاده عبدالعزیز عربستانی را در حالی با خدم و حشم  در انگلیس مورد استقبال قرار می دهند که از منابع مختلف اسناد حمایت او  از بن لادن و دار و دسته اش بیرون آمده و کک کسی هم نمی گزد و هیچ یک از این رسانه های عریض و طویل حتی سوال نمی کنند ، چرا از یک حامی علنی تروریست هایی که نزدیک به یک دهه است به بهانه حضورشان ، دنیا را فریب می دهند ، اینچنین استقبال می کنند! و البته کیست که نداند این جماعت وهابی اساسا ارتباطشان با اسلام مثل رابطه انگلیس با آن است و اصلا این مستر همفر انگلیسی بود که عبدالوهاب(بنیانگذار وهابیت) را شارژ کرد و این فرقه را به عنوان یکی از مکاتب انحرافی بر سر راه اسلام قرار داد.

آلیستر لیتل از عمل تروریستی خودش پشیمان بوده و اصرار دارد که جو گریفین آن را فراموش کرده و به زندگی عادی اش با همسر و دخترانش بپردازد که به نظر او ، آنها بسیار از فردی مانند آلیستر لیتل مهمتر هستند تا ذهن جو را اشغال نماید. اما به راستی آیا تروریست های شناخته شده امروز علیرغم ارتکاب جنایات بی شمار ( برخلاف آلیستر که تنها یک قتل مرتکب شده بود) همچنان بر اعمال گذشته شان تاکید نکرده و مانند آن را انجام نمی دهند؟!

مگر سران رژیم اسراییل همانند ایهود باراک ( که در فیلمی همچون "مونیخ" ساخته اسپیلبرگ هم بر تروریست بودنش تاکید می شود) به عنوان وزیر جنگ رژیم صهیونیستی همچنان به نسل کشی فلسطینیان ادامه نمی دهد؟ (آنچنان که همین چند ماه پیش در غزه نشان داد) . آیا می توان همه چیز را فراموش کرد و آشتی امثال نتانیاهو و باراک و پرز را قبول کرد؟

آلیستر در همان صحنه مواجهه تلویزیونی به مدیر برنامه می گوید که برای آشتی نیامده است بلکه فقط می خواهد همه چیز تمام شود! درست مثل شعار فراموش کردن گذشته که از سوی نظام سلطه جهانی داده می شود ، در حالی که نه تنها هیچ تضمینی برای عدم تدوام آن وجود ندارد ، بلکه همین امروز هم بدتر و بدتر از آن واقع می شود.

هرشبیگل و هیبرت اگرچه در فیلم "پنج دقیقه از بهشت" ظاهرا می گویند آن مثل قدیمی را که می گفت " پدر کشتی و تخم کین کاشتی ، پدر کشته را کی بود آشتی" ، فراموش کرده و امروز دیگر تخم کین نکارید اما در عین حال پاسخی برای آن 3720 نفری که طبق آمار ابتدای فیلم در جریان درگیری های ایرلند شمالی طی دهه 70 میلادی ترور شدند ، ندارند. این در حالی است که هنوز به خاطر داریم در جریان مبارزات مردم ایرلند علیه حاکمیت انگلیسی ها بر کشورشان ( که هنوز ادامه دارد!!) مبارزانی همچون "بابی سندز"  درون سیاهچال های حکومت به ظاهر دمکراتیک بریتانیا ، از اعتصاب غذا ، درگذشتند  اما مارگارت تاچر نخست وزیر محافظه کار وقت انگلیس ، حاضر نشد لقب تروریست را از روی گروه آنها برداشته و از زندان آزادشان کند. و حالا همین انگلیس به اصطلاح ضد تروریست ، در اتحادیه اروپا باعث و بانی می شود تا گروه تروریستی مجاهدین خلق ( که بوی تعفن اعمال تروریستی شان عالم و آدم را برداشته است) از لیست تروریست ها خارج شود !!!

اما بی مناسبت نیست اندکی هم درباره ماهیت تروریستی گروههایی که از پروتستانتیزم (دین و مذهب همین جناب آلیستر لیتل که گروه تروریستی پروتستان ها را علیه کاتولیک ها هدایت می کرد)  منشاء گرفتند به اسناد تاریخی مراجعه کنیم تا دریابیم آنچه که در ایرلند شمالی یا نقاط دیگر دنیا انجام دادند ، خارج از اهداف و مقاصد ایدئولوژیک شان نبود و نیست.

یکی از فرقه های برگرفته شده از پروتستانتیزم ، پیوریتن ها بودند که مهاجران اصلی به آمریکا و قاره نو  به شمار آمدند. در دایره المعارف بریتانیکا آمده است که پیوریتن ها چنان خود باخته عهد عتیق شده بودند که می خواستند به جای نیو انگلند ، نام نیو اسراییل را به آمریکا بدهند. پیوریتن ها پیام آور ابعاد وحشت آفرین مندرج ار عهد عتیق برای دنیای جدید بودند. در آن کتاب برخی دستورات وحشتناک وجود دارد که به هنگام اشغال(یا به قول خودشان بازپس گیری) سرزمین فلسطین ، می بایست به مرحله اجرا گذاشته شود که این دستورات دهشتناک طی سالهای گذشته و توسط سربازان اسراییلی به کرات در ارتباط با فلسطینی ها اجرا شده است. پیوریتن ها نیز با انتخاب کتاب عهد عتیق به عنوان راهنمای عمل ، اعمال وحشتناک خود را در آمریکا به این کتاب مستندکردند.

نوآم چامسکی (نطریه پرداز و اندیشمند یهودی ) در کتاب خود با نام " سال 501 : اشغال ادامه دارد" تاریخ انباشته از "پاکسازی های قومی" و فشارهایی که از جانب کریستف کلمب بر بومیان آمریکا وارد آمد را مورد بررسی قرار می دهد و ضمن بیان اینکه پیوریتن ها سرزمین آمریکا را سرزمین موعود نامیدند و بومیان و سرخپوستان آنجا را اشغالگران کنعانی تلقی کردند ، اعمال وحشیانه انجام شده توسط آنها را چنین بیان می دارد:

"...آن جماعت بومی ، مورد علاقه خداوند نبودند ، لذا از بهشت روی زمین پاکسازی شدند. حمد و سپاس از اینکه دیگر کسی از بومیان باقی نماند ..."

به نظر می آید ، آنجا که در فیلم "پنج دقیقه از بهشت" ، آلیستر در 17 سالگی با تکیه بررهنمودهای فردی به نام "سامی" (که گویا هدایت گر اصلی گروه آنها است) اعتقاد دارد لحظاتی که به قتل مخالف عقیدتی اش ( در اینجا برادر جو گریفین که کاتولیک است) اقدام می کند ، متعلق به بهشت است و در واقع مقتول را از بهشت می راند ، ریشه در همین اعتقاد و باور ایدئولوژیک پیورتنی دارد. از همین روست که جو نیز برای دستیابی به لحظات انتقام می گوید که دقایقی از بهشت را طلبکار است. شاید که عنوان فیلم یعنی " پنج دقیقه از بهشت" هم از همین باور و عقیده ناشی شده باشد.

در تواریخ مختلف آمده است که پیوریتن ها ، قتل عام ها را به طور مرتب تحت کنترل و نظارت رهبران دینی خود انجام داده و ماموریت مقدس خود به شمار می آوردند. (همین به اصطلاح رهبران دینی مانند  هال لیندسی و جری فالول و بیلی گراهام هستند که امروزه از صدها کانال تلویزیونی ، پیروانشان را به قتل و غارت مسلمانان تشویق و ترغیب می کنند! و آن وقت سازندگان فیلم" پنج دقیقه از بهشت" ، مسلمانان را عامل خشونت و ترور معرفی می کند !!) این اقدامات مبتنی بر آموزه های عبرانی پیوریتن ها ، حتی توجه آرنولد توین بی را نیز به خود جلب کرده است . به نظر تامس اف گاست ، جامعه شناس آمریکایی در کتاب خود موسوم به "نژاد: تاریخ یک ایده در امریکا" ، توین بی از این نظریه که "اعتقادات فزاینده کلنی نشینان انگلیسی به عهد عتیق موجب پیدایش این باور در آنها شده بود که آنها به عنوان مردمی انتخاب شده اند تا کافران را نیست و نابود سازند" ، دفاع می کند. گاست سپس می افزاید : اسراییلی های ماساچوست ( یعنی همان پیوریتن ها) به همان شیوه ، سرخپوستان را نابود ساختند که اسراییلیان موردنظر کتاب عهد عتیق ، کنعانیان(فلسطینیان) را معدوم نمودند. همین تفکر است که آمریکای امروز را با تمام خصوصیات جنگ طلبانه و سلطه طلبانه اش در صحنه جهانی هدایت می کند و به جنایات و فاجعه آفرینی های مختلف وامی دارد. همین تفکر است که اسراییل را به عنوان محور جهان غرب مطرح ساخته و همین تفکر است که اساس جنگ و خونریزی های امروز دنیا ولو در تحت نام های دیگر است.

آیا با چنین تفکر و باوری که پشتوانه ایدئولوژیک جنگ طلبی های امروز غرب را بوجود می آورد ، می توان خوشبینانه دم از فراموش کردن و بخشیدن زد؟