مستغاثی دات کام

 
نگاهی به فیلم "آنچه اتفاق افتاد "
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۸
 

 

What Just Happened

 

دو هفته تا کن !

 

 

در یکی از صحنه های پایانی فیلم "آنچه اتفاق افتاد" ، در حالی که  بن (رابرت دونیرو) یک تهیه کننده پرمشغله هالیوود به همراه نماینده استودیو در انتظار است تا بروس ویلیس به عنوان یک سوپر استار ، ظاهر جدید خود با یک ریش توپی و ردایی بلند را تغییر داده و مجددا به همان هیبت بروس ویلیس تماشگر پسند درآید که 25میلیون دلار هزینه بازی وی برای صاحبان استودیو صرف کند و کار به تعطیلی نکشد ، ناگهان درب کانکس محل گریم بروس ویلیس باز شده و در حالی که همه در انتظار زیارت روی بی ریش وی هستند ، او به صورت نیم رخ و با همان ریش توپی سابق در آستانه درب باز قرار می گیرد و آه عمیقی از نهاد همه حاضرین و البته تماشاگران جوگیر شده فیلم برمی آورد. در اینجا به نظر می آید دیگر کلک "بن" کنده شده و کار وی با مقادیر هنگفتی ضرر مالی به تعطیلی می کشد اما ناگهان ورق برمی گردد و با یک چرخش بروس ویلیس و  رویت نیمی دیگر از رخ او ، متوجه می شویم که طرف دیگر صورتش را تراشیده است! و اینجاست که مشخص می شود پس از ناکامی های متعدد برای "بن" ، گویا قرار است این بار قضیه به خوبی و خوشی به انجام برسد.

به نظر می آید همین سکانس که از آن سخن گفتیم ، می تواند اساس حرف بری لوینسن و فیلمنامه نویسش یعنی آرت لینسن در فیلم "آنچه اتفاق افتاد" باشد. نگرشی طنز آمیز به سیستم فیلمسازی و تهیه کنندگی در هالیوود که نیم نگاهی هم به معضلات روز جامعه آمریکا دارد.

البته این نخستین بار نیست که لوینسن با نگاهی طنز آمیز به مسائل روز آمریکا می پردازد. وی در فیلم هایی همچون "صبح بخیر ویتنام "در سال 1987 (که در آن رابین ویلیامز با سخنان مضحکه آمیز بدون وقفه اش ، بار اصلی فیلم را بدوش می کشید) و همچنین  فیلم "دمی که سگ را می جنباند" درسال1997( که درباره نقش رسانه ها در پروپاگاندای سیاسی بود) ، نیز روش ها و عملکردهای دولتمردان آمریکایی را به هجو کشانده و مضحکه کرده بود. اگرچه این لحن طنز آمیز را وی در اغلب آثارش حفظ کرده ، چنانچه حتی در تراژدی ترین فیلم هایش  مانند "رین من" (که وی را به جایزه اسکار رساند) و یا فیلم علمی – تخیلی "گوی" نیز فضای طنز در زیر لایه های فیلم کاملا به چشم می خورد . ضمن اینکه هجویه بری لوینسن از زیر ژانر سرقت بانک در فیلم "راهزنان"(2001) از بامزه ترین آثار سالهای اخیر به شمار آمده است.

و بالاخره فیلم "مرد سال"(2006)که به یکی از مهمترین وقایع سیاسی دنیا یعنی انتخابات ریاست جمهوری آمریکا می پرداخت و این واقعه مهم که هر 4 سال یکبار تکرار می گردد را با ورود یک شومن تلویزیونی به عرصه انتخابات به مضحکه گرفت. فیلم "مرد سال" در عین سادگی و طنز آمیز بودنش اما بسیار هشدار دهنده و تاسف آور می نمود ، به این معنی که درون خود تراژدی عمیق تری را نشان می داد. اینکه یک کمدین شوهای تلویزیونی به نام "تام دابز"(رابین ویلیامز) از سر شوخی و دست انداختن دیگران که اقتضای شغل و حرفه اش است ، تصمیم خود را مبنی بر نامزدی ریاست جمهوری ایالات متحده آمریکا اعلام کند و در حالی که هیچکس حتی خودش نیز انتظار ندارد ، در انتخابات بر رقبای کهنه کار پیروز شود. اما تراژدی مورد بحث در این نقطه اتفاق نمی افتاد ، بلکه آنجا روی می داد که مردم آمریکا خسته و دل زده از به اصطلاح بازها و کبوترها (یعنی جمهوری خواهان و دمکرات ها) حتی به یک شومن و دلقک تلویزیونی نیز برای ریاست جمهوری شان رضایت می دادند!

اما فیلم انتقاد آمیز بری لوینسن درباره فیلمسازی در هالیوود نیز اولین فیلم در این نوع به شمار نمی رود. در طول تاریخ این کارخانه به اصطلاح رویا سازی ، آثار متعددی به متن و حاشیه فیلمسازی و فیلمسازانش پرداخته اند که بعضا در زمره آثار برجسته این تاریخ محسوب می شوند. از "سانست بولوار " بیلی وایلدر گرفته تا دو فیلم وینسنت مینه لی که به فاصله 10 سال در 1953 و 1962 ساخته شدند  یعنی "بد و زیبا" و "دو هفته در شهر دیگر" تا دو فیلم  "هشت و نیم " و "مصاحبه" از فدریکو فلینی . اگرچه فیلم های مذکور (مانند فیلم بیلی وایلدر و یا دو اثر مینه لی )، اغلب این نگاه طنز آمیز بری لوینسن را دارا نبوده و فضایی تراژیک ارائه کرده اند. شاید بتوان گفت که "آنچه اتفاق افتاد" بیشتر به فانتزی های فلینی نزدیک است با این کاستی که از نگاه سوررئال وی بی بهره به نظر می رسد.

اما دغدغه هایی که در "آنچه اتفاق افتاد" شخصیت اصلی داستان را گرفتار کرده ، دلمشغولی های یک تهیه کننده پرحاشیه است.( آنچه که فی المثل در "سانست بولوار" گریبان یک فیلمنامه نویس جوان را می گرفت و در امثال "هشت و نیم" و "مصاحبه" یک کارگردان را در کادر دوربین قرار می داد.) شاید به این خاطر که نویسنده فیلمنامه "آنچه اتفاق افتاد" خود در واقع یک تهیه کننده است تا فیلمنامه نویس و احتمالا آنچه در این فیلمنامه روایت می کند ، به نوعی حدیث نفسش به شمار می آید. در کارنامه فیلمنامه نویسی آرت لینسن به جز "آنچه اتفاق افتاد" ، تنها یک داستان برای فیلم "موم داغ آمریکایی" تولید سال 1978 به چشم می خورد. همچنانکه دو فیلم "کجا بوفالو پرسه می زند"را در1980 و "زندگی وحشی" را در سال 1984 کارگردانی کرده است. اما او طی سالهای 1975 (که آغاز ورودش به عرصه سینما بوده) تا امسال تهیه کنندگی حدود 30 فیلم را برعهده داشته که در میان آنها به آثار معروفی همچون :"تسخیرناپذیران"(براین دی پالما) ، "دیک تریسی"(وارن بیتی) ، "مخمصه"(مایکل مان) ، "باشگاه مشت زنی"(دیوید فینچر) و "کوکب سیاه" (براین دی پالما) برمی خوریم. فیلم هایی که بیشتر در زمره آثار مستقل به شمار آمده و از جریان اصلی سینمای هالیوود دور هستند. شاید از همین رو  وی احتمالا در طی دوران تهیه کنندگی اش با معضلاتی از قبیل مسائلی که در فیلم "آنچه اتفاق افتاد" روبرو شده و حکایت آنها را در فیلمنامه اش روایت نموده است.

فیلمنامه "آنچه اتفاق افتاد" براساس کتابی نوشته خود آرت لینسن به نام "چه اتفاقی افتاد؟ : داستان های تلخ هالیوودی از خط مقدم" پیرامون تهیه کننده ای به نام "بن" شکل می گیرد با دو ازدواج ناموفق و دو فرزند جدا از خود که طبق قانون در زمان معینی به دیدار آنها می رود. به نظر می آید ، مسئله اصلی و مشکل همسر دوم او (که زندگی مشترکشان  را در آستانه جدایی و تلاشی قرار داده است)  ، بی اعتنایی "بن" و یا مقدم دانستن مسائل شغلی بر زندگی زناشویی است ، به طوریکه حتی یک لحظه نمی تواند بدون تماس های تلفنی از سوی استودیو یا فیلمسازان و یا کارمندان خود  با همسرش به سربرد و همین موضوع کلیت زندگی آنها را در هم ریخته است.

اما در حیطه شغلی ، "بن" توسط کارگردانی جوان ، فیلمی تهیه کرده و قرار است تا دو هفته دیگر افتتاحیه آن را در جشنواره فیلم کن برگزار نمایند. فیلمی خشونت بار با شرکت شان پن که صحنه های سکانس پایانی آن در نمایش آزمایشی به شدت تماشاگران و روسای کمپانی تولید کننده را متاثر می سازد. به خصوص صحنه ای که پس از کشته شدن شان پن ، سگ وفادار او هدف گلوله های تبهکاران قرار گرفته و حاضرین در سالن را به واکنش منفی وامی دارد.

کارگردان فیلم براین باور است برای سکانس مذکور ، خلاقیت فوق العاده ای به خرج داده اما زویی (رییس استودیو) معتقد است که بخش مهمی از فیلم به خصوص همان سکانس آخر و کشته شدن سگ بایستی تغییر کند وگرنه یا فیلم به کن نمی رود و یا خودش آن را راسا و بدون نظر کارگردان تغییر می دهد. فیلمساز جوان برمی آشوبد که چرا تهیه کنندگان ، هنر وی را درک نکرده اند و حتی زار زار می گرید ولی گریزی نیست و زویی اصرار دارد که بایستی فصل های مورد نظرش در فیلم عوض شود وگرنه جشنواره کن بی جشنواره کن!

از طرف دیگر ، یک استودیوی هم تهیه فیلمی را برعهده "بن"  گذارده که قرار است  نقش اول آن را بروس ویلیس بازی کند اما ویلیس رنگ عوض کرده و یا ریشی انبوه و لباسی بلند به هیچوجه برپرده سینما شناخته نمی شود. در حالی که روسای کمپانی تولید کننده مدعی هستند ، 20-25 میلیون دلار هزینه کرده اند تا تماشاگر را به هوای چهره بروس ویلیس به سالن های سینما بکشانند و اینک با این چهره و هیبت تازه ، دیگر کسی رغبت نمی کند برای تماشایش بلیط خریده و به دیدن فیلم بیاید. در عین حال بروس ویلیس هم در مقابل درخواست های "بن" و همچنین کارگزارش ، به هیچ وجه حاضر نیست در چهره و قیافه خود ، دست ببرد و به شدت آنها را مورد عتاب و پرخاش قرار می دهد که به چه جراتی به وی توصیه می کنند ، ریش هایش را کوتاه نماید! اما حرف ، حرف روسای استودیوست که به "بن" مهلت کوتاهی داده اند تا زمان آغاز فیلمبرداری ویلیس را برای به اصطلاح صفا دادن صورتش قانع  سازد وگرنه کل پروژه تعطیل خواهد شد و در این صورت همه عوامل فیلم  به خصوص خود "بن"  دچار ضرر و زیان مالی و معنوی بالایی می شوند.

"آنچه اتفاق افتاد" با نمایش های آزمایشی فیلمی که قرار است دو هفته بعد در جشنواره فیلم کن به نمایش درآید ، آغاز می شود و مخاطب به تدریج با مشکلات شغلی بن به عنوان یک تهیه کننده آشنا می گردد. سپس فیلمنامه ، کم کم وارد زندگی خصوصی وی شده و تماشاگر درمی یابد که آن مشکلات شغلی با مقدار متنابهی معضلات شخصی  نیز همراهی می گردد و سپس با مطرح شدن پروژه جدیدی که قرار است یک سوپر استار همچون بروس ویلیس در آن ایفای نقش کند ، بخش دیگری از درگیری های "بن" در مقابل چشم تماشاگر قرار می گیرد. فیلم به گونه ای پیش می رود که مشکلات مطرح شده در هر بخش ، در قسمت بعدی بر معضلات تازه ای افزون گشته و به تدریج همگی مانند کوهی از وقایع و پدیده های نامطلوب ، "بن" را در محاصره خویش درمی آورند. اما "بن" مانند کارچاق کن و یا واسطه ای که تنها در فکر جوش دادن معاملات است ، سعی می کند همه این نابهنجاری ها را به طریقی به سامان برساند. البته سامانی که از نظر صاحبان استودیو مطلوب می نمایاند و بالتبع منافع سایرین را تامین نمی کند. از این جهت کاراکتر و موقعیت "بن" در فیلم "آنچه اتفاق افتاد" بی شباهت به جاناتان شیلدر(کرک داگلاس)  نیست. همان تهیه کننده ای که در فیلم "بد و زیبا"(وینسنت مینه لی) سعی داشت بازیگر(لانا ترنر)،کارگردان(والتر پیچن)ونویسنده ای (دیک پونل) را که زمانی به زندگی شان لطمه زده بود ، به همکاری برگرداند.

اما برخلاف شیلدر فیلم "بد و زیبا" که به هرحال برای ساختن فیلم مورد نظرش فعالیت کرده و سعی دارد تا مناسب ترین عوامل را مورد استفاده قرار دهد ، "بن" به جز مرتب نمودن امور برای صاحبان استودیو  و تامین نظر آنها ، هیچ گونه عمل دیگری که در حیطه وظایف یک تهیه کننده استاندارد هالیوودی قرار دارد ، انجام نمی دهد. در واقع نگاه بری لوینسن و آرت لینسن به حرفه تهیه کنندگی در هالیوود ، بسیار بدبینانه و تحقیر آمیز می نمایاند. "بن"  تنها به خاطر تامین نظر زویی به عنوان یکی از روسای استودیوست که تلاش دارد تا کارگردان جوان را برای تغییر پایان فیلمش راضی نماید و به همین دلیل کوشش می کند تا بروس ویلیس را به زدن ریشش وادار سازد.

فیلمنامه "آنچه اتفاق افتاد" براساس شخصیت ها و نقاط قوت و ضعف آنها شکل گرفته و پیش می رودو در واقع حوادث و اتفاقات به دنبال کنش و واکنش همین شخصیت ها به دنبال هم ردیف می شوند. و همین شخصیت ها هستند که فضای اصلی فیلم را بوجود می آورند. شخصیت محوری فیلم یعنی "بن" بار اصلی این فضاسازی را به دوش می کشد که بازی روان و چند بعدی رابرت دونیرو به خوبی آن را یاری رسانده است ، گویا که این کاراکتر را از اول هم برای دونیرو نوشته بوده اند. شخصیت های دیگر مانند همسران  سابق "بن" ، فیلمساز جوان ، زویی ، کارگزاران و دو بازیگر اصلی داخل فیلم یعنی شان پن و بروس ویلیس حول همین  شخصیت صورت بندی شده و اساسا پتانسیل دراماتیک خود را از وی اخذ می نمایند و در واقع وامدار او هستند. مثلا بدون تقلا و حرکت مدام و مستمر "بن" در جهت سامان یافتن فیلم اعزامی به جشنواره کن ، به هیچوجه عکس العمل های شگفت آور کارگردان جوان و احساساتی آن فیلم ، قابل طراحی نیست یا اقدامات کارگزار بروس ویلیس و حتی برخوردهای دوگانه دختر نوجوان "بن"  که در لحظاتی خود را محتاج پدر دانسته و لازم می داند که تا مدرسه با اتومبیل پدر بدرقه شود  و در جای دیگر به قول خود "بن" بدون اجازه او عاشق یکی از کارگزاران شارلاتان هالیوود می شود و یادگاری از او را به رخ پدرش می کشد.

اما وضعیت کارگزار (Agent) هنرمندان در هالیوود نیز از دیگر مواردی است که در کادر دوربین بری لوینسن قرار می گیرد. کارگزار بروس ویلیس (جان توروتورو) آدم بی دست و پایی نشان می دهد که حتی جرات ندارد به ویلیس پیشنهاد ریش زدن بدهد و در یکی از طنزآمیزترین لحظه های تراژیک فیلم ، کارگزار دیگری که همه عوامل تولید فیلم علیرغم صدمه دیدن مالی و معنوی از وی ، در مراسم ختمش شرکت کرده اند ، معلوم می شود علاقه دختر بن را ( در کمال حیرت و شگفتی وی) جلب کرده است ، به طوری که بن وی را (با شگفتی و حیرت) در مراسم یاد شده ملاقات کرده و تازه درمی یابد که عاشق کارگزار مربوطه بوده است!!

در واقع در فیلم "آنچه اتفاق افتاد" ، کارگزار (Agent) که در سیستم سینمایی آمریکا به عنوان واسطه و به زبان خودمانی دلال ، پیوند هنرمندان را در سطوح مختلف با عوامل تولید برقرار ساخته و شبکه تهیه و توزیع را شکل می دهد، به شکل عنصری زائد و انگل تصویر می شود. عنصری که مانع از ارتباط مستقیم عناصر سینمایی با یکدیگر می گردد. به این مفهوم که در سیستم متکی بر کارگزار هالیوود ، هیچ گاه فی المثل یک فیلمنامه نویس نمی تواند اثر خود را بدون واسطه به یک کارگردان یا تهیه کننده و یا مسئول استودیو برساند و حتما بایستی از طریق کارگزاران افراد یا استودیوهای مورد نظر اقدام نماید و برای این اقدام هم بایستی هزینه کرده و پول بپردازد. طبعا در چنین سیستمی ، قیمت کارگزاران مختلف ، متفاوت است و بنا به پولی که می پردازی به قول معروف "آش می خوری"! مثلا با 1000 دلار تنها می توانی با یک کارگزار درجه چندم ارتباط بگیری که فیلمنامه ات را به یک تهیه کننده یا فیلمساز دست سوم چهارم برساند. بنابراین برای برقراری رابطه با تهیه کنندگان یا استودیوهای سطح بالا ، بایستی مبالغ بسیار هنگفتی به کارگزاران مربوطه پرداخت شود که قطعا از عهده عده زیادی از سینماگران و علاقمندان سینما ساخته نیست. از همین رو طیف وسیعی از فیلمسازان از کانال های معروف و معتبر سینمای آمریکا دور شده و در مقابل استودیوها هم از  استعدادهای گمنام بسیاری محروم می شوند. شاید از همین روست که سید گانیس (رییس آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا) پس از بازگشت از مسافرت اخیرش به آمریکا در مصاحبه ای تلویزیونی ضمن اشاره به شباهت های سینمای ایران و آمریکا ، از حضور کارگزاران سینمایی در آمریکا ابراز ناخشنودی نمود و برخوردار نبودن سینمای ایران از چنین واسطه هایی را نقطه قوتی برای آن به شمار آورد. به همین خاطر بود که از اوایل دهه 90 برخی از کمپانی های بزرگ آمریکایی سعی کردند با تاسیس شعب به ظاهر مستقل در کنار خود ( مانند فاکس سرچ لایت یا وارنر ایندیپندنت و یا سونی کلاسیک) برخی از فیلمسازان بااستعداد غیر آمریکایی را از قاره های دیگر جذب خود کرده تا بتوانند از اندیشه ها و تفکرات نوآورانه شان بهره بجویند.

اشاره ظریف بری لوینسن و فیلمنامه نویسش به حضور گسترده یهودیان در عرصه فیلمسازی هالیوود نیز از دیگر نقاط قابل ذکر فیلم است که به خصوص در همین فصل مراسم ختم کارگزار شارلاتان ، به شکل بارز و با همان لحن و بیان طنز آمیز به تصویر کشیده می شود. در این صحنه ملاحظه می کنیم که تقریبا تمامی شرکت کنندگان در مراسم با شکل و شمایل یهودیان حاضر شده اند و بروس ویلیس با همان هیبت پرریش و کلاه مخصوص بر سر ، برایشان سخنرانی می کند.

ظرافت دیگر لوینسن و لینسن در مضحکه حس حیوان دوستی( و به خصوص سگ)  مخاطبین آمریکایی است. چنانچه هنگام تماشای فیلم کارگردان جوان ، نمایش اصابت دهها گلوله به انسان ها و از جمله قهرمان فیلم با بازی شان پن را تحمل می کنند ولی شلیک دو گلوله به یک سگ را برنتابیده و آه و افسوس عمیقی از ته دل برمی کشند! این افسوس آنچنان عمیق است که تمامی دعوای رییس استودیو و تهیه کننده و کارگردان فیلم  را باعث می شود و به برخوردهای غیرانسانی مابین آنها منتهی می گردد. همین برخورد را تماشاگران فستیوال فیلم کن هنگام نمایش افتتاحیه فیلم با سکانس پایانی دارند.(فیلمساز جوان علیرغم قول صریح به بن و زویی و تدوین نسخه جدیدی از فیلم که دیگر کشته شدن سگ را در انتها به همراه ندارد اما در جشنواره کن ، همان نسخه اولی را به نمایش در آورده و تهیه کننده و صاحبان استودیو را در خماری عمیقی باقی می گذارد!!). حاضرین در فستیوال کن نیز در حالی که تمامی صحنه های کشت و کشتار و خونریزی آدم ها را با طیب خاطر به تماشا می نشینند اما در مقابل صحنه شلیک گلوله به سگ ، روی خود را برگردانده و در برابر آن آه و فغان برمی آورند. (چقدر این صحنه ها به عملکرد حقوق بشری امروز سازمان های مدعی غربی شباهت دارد که از مقابل قتل عام های متعدد در دنیا بی تفاوت گذر می نمایند ولی تصاویر قربانی کردن گوسفند در ایران را به عنوان عملی غیرانسانی در رسانه هایشان توی بوق می کنند !!!) شاید از همین روست که انتخاب سگ برای ریاست جمهوری آمریکا از سایر امور ، واجب تر می نماید چنانچه در همین انتخابات اخیر ، باراک اوباما که برخلاف دیگر روسای جمهور منتخب از داشتن سگ بی بهره بود ، ناچار شد که پس از برگزیده شدن به ریاست جمهوری و قبل از ورورد به کاخ سفید حتما برای خود سگی را انتخاب نماید!!!!

به نظر می آید بری لوینسن ، پس از براین دی پالما ، دومین فیلمساز مطرح معاصر است که در هالیوود مورد غضب واقع شده و چندی است که از سوی استودیوهای هالیوودی و آکادمی اسکار به نوعی بایکوت حرفه ای شده است. در واقع پس از فیلم های " رین من" در سال 1988 که جوایز اصلی آکادمی را از آن خود کرد و  "باگزی" در سال 1990 که کاندیدای 13 جایزه اسکار بود ولی میدان را به فیلم "سکوت بره ها"(جاناتان دمی) واگذارد ، دیگر هیچ یک از آثار بری لوینسن (علیرغم نقاط قوت متعدد) مورد توجه واقع نشد و این فیلمساز خوش قریحه و صاحب سبک آمریکایی در گوشه انزوا فیلم ساخت و به نمایش در آورد. در مورد همین فیلم " آنچه اتفاق افتاد" نیز پس از نمایش در ساندنس و فستیوال کن به طور بسیار محدود در چند سینمای آمریکا اکران شد و پس از اکران عمومی محدود در چند کشور اروپایی ، بدون هیچگون نمایش معمول در آمریکا در 29 آوریل به طور رسمی برروی DVD توزیع شد.

 

 

توضیح: این مطلب پیش از این در ماهنامه فیلم نگار به چاپ رسیده است.