مستغاثی دات کام

 
نگاهی به حمایت های غرب از اعتراضات اخیر در ایران
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸
 

 

 

 

 

 

حقوق بشر و یک بام و دو هوا

 

 

 

 

 

اعلام حمایت های متعدد و مختلف سران کشورهای غربی ، به خصوص آمریکا و انگلیس و برخی دیگر از کشورهای اروپایی از اعتراضات اخیر در ایران و ابراز نگرانی آنها از آنچه عدم رعایت حقوق بشر در این کشور می خوانند ، این تصور را در ذهن برخی به وجود می آورد که سردمداران کشورهای غربی تا چه حد نسبت به حقوق مردم دیگر کشورها ، خصوصا مردم ایران توجه نشان می دهند.(چون این حضرات چندان حساسیتی در مقابل هلوکاست اخیر در غزه یا جنایات اسراییل در لبنان و یا کشتار حدود یک میلیون نفر در عراق در طول اشغال آن توسط نیروهای ناتو و حتی قتل عام زن و مرد و کودک افغانی در بمباران های متعدد نشان ندادند!) این سوال در ذهن پرسشگران بوجود می آید که چه اتفاقی در ایران در حال رخ دادن است که به این شکل اجماع همه سرکردگان نظام سلطه جهانی را فراهم آورده تا یک صدا از به اصطلاح این اعتراضات حمایت کنند. آیا این یک روال معمول برای این رژیم ها و حکومت هاست که از هر صدای اعتراضی حمایت کنند؟ آیا آنها همواره تقابل دولت ها با تظاهرات اعتراض آمیز را محکوم کرده اند؟

نگاهی به تاریخ معاصر کشور ما نشان می دهد که پاسخ سوالات فوق کاملا منفی است. از آن رو که برخی عناصر و افراد بی اطلاع و ناآگاه ، اعتراضات اخیر را با تظاهرات و نهضت عظیم مردمی سال 57 به رهبری حضرت امام خمینی ( ره) مقایسه می کنند ( که تنها یک قیاس مع الفارق به نظر می رسد) بی مناسبت نیست برای اطلاع نسل امروز هم که شده ، سری به وقایع آن روزها بزنیم و از طریق نوشته ها و خاطرات سردمداران آن روز دولت آمریکا ، موضع همین دولت های به اصطلاح دمکرات و آزادیخواه را در برابر قیام میلیونی و نهضت عظیم مردمی ایران مورد توجه قرار دهیم. توجه داشته باشیم که در آن ایام، فردی همچون جیمی کارتر ، رییس جمهوری آمریکا بود و ادعای حقوق بشر وی گوش فلک را کر کرده بود.

 

امروزه مدارک و اسناد مختلفی موجود است که نشان می دهد ، تصمیم محمد رضا پهلوی در اعلام دولت نظامی و کشتارهای بعدی در جریان حاکمیت این دولت ، با هدایت و حمایت کارتر و برژینسکی اتخاذ شد. ویلیام سولیوان (آخرین سفیر آمریکا در ایران) در کتاب خاطراتش  به نام "ماموریت در ایران" پرده از این موضوع برمی دارد که مدت کوتاهی پیش از روی کارآمدن دولت ازهاری ، وی از واشینگتن درباره یک دولت نظامی در ایران سوال می کند و در کمال شگفتی پاسخش را خیلی سریع و با صراحت از کاخ سفید دریافت می کند. پاسخی که به نظر سولیوان با سیاست های حقوق بشری جیمی کارتر کاملا مغایر می نمایاند.

 سولیوان می نویسد:

" ...پاسخ واشینگتن این بود که به نظر دولت آمریکا ، بقای شاه حائز اهمیت است و آمریکا از هر تصمیمی که وی برای تثبیت قدرت و موقعیت خود اتخاذ کند ، حمایت خواهد کرد. در پاسخ واشینگتن با صراحت به این موضوع اشاره شده بود که اگر شاه برای استقرار نظم و تثبیت حکومت خود ، استقرار یک دولت نظامی را ضروری تشخیص دهد ، آمریکا آن را تایید خواهد کرد و از متن پیام چنین مستفاد می شد که آمریکا از هر اقدامی در جهت پایان بخشیدن به اوضاع بحرانی ایران و سرکوب مخالفان حمایت می کند..."

 

سولیوان در ادامه اشاره می کند:

"...پیامی که در پاسخ سوال مربوط به احتمال تشکیل دولت نظامی در ایران از واشینگتن دریافت داشتم نه فقط با دستورالعمل های مبهم و مبتذل گذشته مغایرت داشت ، بلکه از یک تغییر کلی در سیاست آمریکا در جهت حمایت جدی از شاه حکایت می کرد..."

 

تماس برژینسکی مشاور امنیت ملی جیمی کارتر ، گام مهمی در جهت این اقناع بوده ، چراکه وی ضمن ابلاغ سیاست جدید به سولیوان ، ابراز می دارد که شخصا با شاه صحبت کرده و پشتیبانی جیمی کارتر را از هر نوع اقدام وی برای برقراری نظم و آرامش در کشور اعلام داشته است.  پس از آن اردشیر زاهدی سفیر ایران در آمریکا با پیام دیگری از برژینسکی وارد تهران شده و طی جلسه ای با سولیوان به وی ابراز می دارد که برژینسکی اداره امور مربوط به ایران را به دست خود گرفته است.  در همین مسیر بود که زاهدی را به کاخ سفید فراخوانده و ضمن ابلاغ نگرانی جیمی کارتر در مورد اوضاع ایران ، تاکید کرده که در این شرایط شاه باید رویه محکمتر و قاطع تری در پیش بگیرد. به نوشته سولیوان ، برژینسکی ، زاهدی را برای مراجعت به ایران تشویق کرده که شاه را وادارد تا تدابیر جدی تری برای حفظ رژیم خود در پیش گیرد.

جیمی کارتر رییس جمهوری وقت آمریکا درخاطرات خویش راجع به وضعیت شاه وموضع گیری آمریکا نسبت به وی در تاریخ 2 نوامبر 1978 مطابق با 11 آبان 1357 می نویسد:

"...شاه نسبت به آینده خود سخت نگران است و در صدد تصمیم گیری در این مورد است که آیا یک دولت موقت یا یک دولت نظامی بر سر کار آورد و یا اینکه کناره گیری کند. ما شاه را تشویق کردیم مقاومت نماید و روی پشتیبانی ما حساب کند..."

کارتر ادامه می دهد:

"...من برای شاه پیامی فرستادم و گفتم از هرگونه اقدام وی حتی تشکیل دولت نظامی پشتیبانی می کنم..."

 

شواهد و قرائن و اسناد منتشره همچنین خاطرات مسئولین آمریکایی که در سال 57 مستقیما درگیر حمایت از رژیم شاه بودند، نشان می دهد که حتی دخالت نظامی مستقیم ایالات متحده برای حفظ رژیم شاه و مقابله با انقلابیون نهضت امام ، در صورت وخیم تر شدن اوضاع در دستور کار آنها قرار داشت.  گری سیک مشاور ارشد شورای امنیت ملی آمریکا در دوران کارتر ، بعدا در این باره در کتاب "همه چیز فرو می ریزد "نوشت :

"...نگرانی درباره امنیت 41000 آمریکایی مقیم ایران با وجود آنکه هنوز لزوم اقدام فوری درباره آنها مطرح نبود ، از مسائل مهم و نگران کننده ایالات متحده به شمار می رفت..."

 

ویلیام سولیوان در خاطراتش اشاره دارد ،  روز 9 آبان برابر با 30 اکتبر 1978 باردیگر با شاه دیدار کرده و دو راه برای رفع بحران به وی پیشنهاد داده و در آخر تشکیل یک دولت نظامی را راه حل مناسبی دانشته که در کوتاه مدت می تواند به برقراری نظم و امنیت کمک نماید.

روز چهارشنبه 11 آبان برابر 2 نوامبر 1978 برای نخستین بار از زمان اوج گیری نهضت ، کمیته مخصوصی در سطح مقامات عالی کاخ سفید برای اتخاذ تصمیم درباره به اصطلاح بحران ایران تشکیل شد. در نخستین جلسه این کمیته که به ریاست برژینسکی رییس شورای امنیت ملی آمریکا برگزار شد ، وارن کریستوفر ( معاون وزارت امور خارجه) ، هارولد بروان (وزیر دفاع) ، ژنرال دیوید جونز (رییس ستاد مشترک) ، آدمیرال استانسفیلد ترنر ( رییس CIA ) دیوید آرون (معاون برژینسکی) . گری سیک معاون شورای امنیت ملی حضور داشتند. نتیجه این جلسه 2 پیام فوری برای شاه بود:

1-       پشتیبانی بی قید و شرط دولت آمریکا از شاه

2-    لزوم اقدامات قاطع برای اعاده نظم و امنیت و حفظ قدرت و اعتبار شاه (یعنی همان چراغ سبزی که مدام شاه از آمریکا درخواست می کرد تا به راحتی و بی دغدغه بتواند سیاست سرکوب و کشتار را گسترش دهد)

نتیجه آن کمیته ، همان شب به تصویب و امضای جیمی کارتر رسید و به شاه ابلاغ گردید. پس از این ابلاغ دستور و اطمینان شاه از حمایت آمریکا بود که قتل عام دانشجویان در دانشگاه و کشتار 13 آبان 1357 اتفاق افتاد و شاه  با آسودگی خیال دانشجویان و دانش آموزان را پشت نرده های دانشگاه تهران به دام انداخت و به رگبار گلوله بست.

با انتصاب دولت نظامی و شدت گرفتن سرکوب و کشتار ، مبارزات و اعتصابات و اعتراضات مردمی نیز اوج تازه ای یافت . در همین شرایط و اوضاع است که دولت آمریکا رسما اعلام کرد که بازهم وسایل و ابزار ضد شورش به ایران خواهد فروخت. این تصمیم اگرچه پیش از این از سوی برژینسکی اعلام شده بود ولی به مرحله اجرا در نیامده بود ولی با گسترش هرچه بیشتر نهضت اسلامی مردم ایران علیرغم دولت نظامی و افزایش سرکوب ، در روز 9 نوامبر مسئله خرید تجهیزات نظامی فوق اعلام شد.

سیر حمایت های بی قید و شرط و همه جانبه امپریالیسم غرب از رژیم شاه به آنجا رسید که آمریکا یکی از عالیرتبه ترین ژنرال های خویش در ناتو به نام ژنرال رابرت هایزر را برای حفظ پایگاههای غرب در ایران و در صورت لزوم ترتیب یک کودتای خونین به ایران فرستاد . اسناد موجود از جمله خاطرات دست اندرکاران سیاسی و نظامی آن روزگار  و همچنین مدارک باقیمانده از هایزر و نظامیان پیرامونش نشانگر آن است که آمریکا و اعوان و انصارش می خواستند برای نگاهداشتن سلطنت پهلوی تا راه اندازی حمام های  خون در ایران پیش روند.

 به موجب این اسناد ، طراحان کودتای نظامی موسوم به عملیات نجات یا کورتاژ قصد داشتند در طی دو موج افراد مورد نظرشان را دستگیر نمایند. طرح کودتا تقریبا از زمانی که ژنرال هایزر به ایران وارد شد ، در دستور کار قرار گرفت و ابعاد مختلف آن طی جلسات مختلف هایزر با گروهی از افسران ارشد شاه که به گروه پنج موسوم شدند (مرکب از ارتشبد عباس قره باغی رییس ستاد بزرگ ارتشتاران ، ارتشبد طوفانیان ، سپهبد ربیعی فرمانده نیروی هوایی ، سپهبد بدره ای فرمانده نیروی زمینی و دریادار حبیب الهی ، فرمانده نیروی دریایی) به طور مداوم مورد بررسی قرار گرفت تا اینکه به طرح نهایی رسیده و برای 21 بهمن 1357 آماده اجراگردید.

ژنرال هایزر در کتاب خاطرات خود به نام" ماموریت مخفی در تهران" درباره تشکیل گروه 5 و برنامه ها و اهداف آن می نویسد :

"...نقش افراد ما می بایستی این باشد که نوع اطلاعات لازم برای انجام یک اقدام نظامی را مشخص کنند...اگر حکومت غیر نظامی شکست بخورد ، کودتا از هر شق دیگری بهتر است.مخالفین را باید آگاه کنیم که همیشه امکان عمل وجود دارد و عنصر قدرت ارتش بیشتر کارت های برنده را در دست دارد می تواند با مسائل با قدرت برخورد کند، اعتصابات را بشکند و کنترل کشور را بدست گیرد. این کار را حتی اگر با خونریزی زیاد هم باشد ، انجام خواهد داد..."

 

هایزر در بخشی دیگر از خاطراتش به دستوراتی که هارولد براون وزیر دفاع آمریکا به وی داده بود ، اشاره کرده و می نویسد :

"...براون دستورات 11 ژانویه خود را دوباره تکرار کرد و گفت ...اگر وضع وخیم شود ، ارتش باید آمادگی کودتا را در هر لحظه داشته باشد. سپس خطاب به من گفت که باید ارتش را هم از نظر فیزیکی و هم از نظر روحیه تقویت کنم که آنها در هر لحظه آمادگی این کار را داشته باشند..."

 

هایزر روز پس از فرار شاه طی گزارشی به هارولد براون جدول آمادگی ارتش برای کودتا را ترسیم می کند . او در خاطراتش می نویسد :

 "...گروه پنج هر روز کارآیی بیشتری پیدا می کنند و قره باغی نیز نقش رهبری بیشتری ایفا می کند . برنامه ها دارد شکل می گیرد و ما داریم به جایی می رسیم که بتوانیم کودتای نظامی کنیم. حدود یک هفته دیگر قادر به انجام این کار خواهیم بود. گروه از نظر روحی آماده است تا در صورتی که دولت قانونی (یعنی دولت بختیار) رو به سقوط برود ، اقدام کنند ..."

 

هایزر ادامه می دهد :

"...براون می خواست برآورد را از میزان خونریزی در صورت وقوع کودتا بداند. گفتم به نظرم بالاست. اضافه کردم که این نکته را باید برای آینده در نظر داشت. فدا کردن یک انسان تصمیم بسیار سختی است ، اما وقتی صحبت از یک جنگ می شود ، باید خسارات را با خسارت های دیگر مقایسه کنیم . شاید مرگ ده هزار تن بتواند جان یک میلیون را نجات دهد..."

 

اما اوضاع آن گونه که ژنرال های شاه و اربابان آمریکایی شان پیش بینی می کردند ، پیش نرفت. با رهبری هوشمندانه حضرت امام خمینی (ره) و برنامه دقیق یاران ایشان ، به جز تشکیلات انقلابی درون ارتش که سربازان و درجه داران و افسران بسیاری را گرد خود متشکل ساخته بود ، دیدارهای برخی اعضای شورای انقلاب با بعضی سران ارتش ، باعث شده بود که لحظه به لحظه نقشه ها و طرح های ژنرال هایزر و گروه 5 نفره ژنرال های شاه از هم گسیخته تر شود و کارآیی نهایی خود را زیر علامت سوال ببرد. این نکته را بارها و بارها شخص هایزر و دیگر سران ارتش شاه در خاطرات و نوشته ها و گفته های خود مورد تاکید قرار داده اند.

اما به هرحال کاخ سفید تا آخرین نفس های رژیم سلطنتی علیرغم خواست قطعی و بلاتردید دهها میلیون ایرانی ، حمایت خود از سلطنت با حرف و عمل نشان می دادند .

پس از اینکه عملیات موسوم به نجات و یا کورتاژ در عصر 21 بهمن بعد از فرمان تاریخی امام خمینی به بن بست کامل رسید ، یعنی بعد از همان فرمانی که منجر به شکستن حکومت نظامی شد که ساعت آغاز آن برای اجرای کودتا به ساعت 30/16 عقب کشیده شده بود ، صبح روز 22 بهمن 1357 در حالی که اغلب مراکز رژیم شاه به دست انقلابیون فتح شده بود و نهضت اسلامی مردم ایران به رهبری حضرت امام خمینی (ره) می رفت که طومار دودمان 2500 ساله شاهنشاهی را برای همیشه در هم بپیچد ، در اتاق بحران کاخ سفید جلسه ای به ریاست  برژینسکی تشکیل شد و برای نجات حکومت شاهنشاهی آخرین تدابیر را به کار بستند. برژینسکی مشاور امنیت ملی کارتر در یادداشت های روز یکشنبه 11 فوریه برابر با 22 بهمن 57 به آن جلسه اضطراری اشاره می نماید و می نویسد :

"...در جلسه اضطراری کاخ سفید ، وارن کریستوفر و دیوید نیوسام از طرف وزارت امور خارجه ، چارلز دونکن و ژنرال جونز به اتفاق چند تن از مقامات وزارت دفاع و ستاد مشترک ، ترنر رییس CIA به اتفاق فرانک کارلوچی  از مقامات برجسته CIA ، گری سیک و سرهنگ اودوم از شورای امنیت ملی حضور داشتند..."

 

 راه حل نهایی این گروه کودتای نظامی است و از همین رو نتایج جلسه به سولیوان و ژنرال هایزر ابلاغ می شود . سولیوان به نوشته خودش در کتاب خاطراتش ، از عصبانیت مکالمه را قطع کرده و ژنرال هایزر نیز شرایطی را برای انجام کودتا عنوان می نماید ، که در آن زمان از هیچ کس ساخته نبود.

هایزر در این باره در خاطراتش می نویسد :

"...وقتی صحبت را شروع کردیم ، گفتم که ژنرال هیگ نیز پشت خط است. ژنرال دیوید جونز رییس ستاد مشترک گفت که آن طرف خط ، خودش ، معاون وزیر ، دونکن ودکتر برژینسکی قرار دارند...پرسید آیا مایلم برای ترتیب یک کودتای نظامی به تهران برگردم؟ ...گفتم تحت شرایط زیر می توانم ...به مقدار نامحدود نیاز به پول خواهد بود ، باید حدود 10 الی 12 ژنرال آمریکایی را با خود ببرم .

 1000 نفر از بهترین سربازان آمریکایی را لازم دارم . زیرا در این موقعیت نمی دانستم روی چه مقدار از سربازان ایرانی می توانم حساب کنم و بالاخره نیاز به حمایت همه جانبه و متحد کشورم دارم..."

 

مروری بر نوشته ها و یادداشت های برژینسکی که می بایست در مقام مشاور امنیت ملی آمریکا آخرین و دقیق ترین اطلاعات را درباره اوضاع ایران در آن ساعات سرنوشت ساز و حساس داشته باشد و همچنین دیگر اعضای ارشد دولت ایالات متحده در آن جلسه اضطراری ،  میزان بی اطلاعی و سردرگمی مقامات رهبری آمریکا را درباره اوضاع ایران نشان می دهد. جلسه اضطراری کاخ سفید در ساعت 30/8 صبح یکشنبه 11 فوریه تشکیل شده که باتوجه به اختلاف ساعت تهران و واشنگتن برابر ساعت چهار بعداز ظهر روز 22 بهمن 1357 است . یعنی ساعتی که ارتش اعلام بی طرفی کرده ، بختیار ناپدید شده و دیگر رژیم سلطنتی  در ایران وجود ندارد که ارتش از آن پشتیبانی کند یا نکند . سلسله مراتب فرماندهی در ارتش به کلی درهم ریخته و ارتباط هیئت مستشاری آمریکا با قسمت های مختلف ارتش قطع شده بود. فکر انجام کودتا در چنین شرایطی به قول سولیوان بسیار سخیف و احمقانه به نظر می رسید و نشان می دهد که آمریکا و سایر متحدان غربی اش تا چه حد ابلهانه بر حمایت بی قید و شرط از یک رژیم مضمحل شده حتی در وضعیت احتضارش ادامه می دادند. ( متاسفانه یا خوشبختانه هنوز هم که هنوز است ، سردمداران آمریکایی ، مردم ایران نشناخته و از اوضاع و احوال این مملکت بی خبر هستند. از همین روست که خام دستانه و ابلهانه از جریاناتی حمایت می کنند که بارها و بارها در تاریخ این سرزمین در مقابل اراده و باورهای اکثریت مردم مسلمان شکست خورده اند. و تعجب از آنکه آنها برای چندین و چندمین بار این بازی از پیش باخته را تجربه می کنند!)

سوال برای مورخین و پژوهشگران و نسل امروز می تواند این باشد که : آیا آن هزاران نفری که در سالهای 56 و 57 ( و البته در طول حکومت 52 ساله ستم شاهی دهها هزار ایرانی به انحاء مختلف توسط آن رژیم کشته شدند) مقابل سلاح های آمریکایی رژیم شاه به خاک افتادند ، بشر نبودند؟ آیا قیام دهها میلیون ایرانی در سال 57 ، اعتراضات مردمی به حساب نمی آمد؟ آیا رژیم شاه با قلع و قمع معترضین در آن روزها ، دمکراسی و حقوق بشر مورد ادعای حضرات را زیر پا نمی گذارد ؟ چرا در آن روز آمریکا و اعوان و انصار اروپایی اش در کنار شاه و در مقابل دهها میلیون ایرانی قرار داشتند و امروز مدعی هستند قصد حمایت از اعتراضات مردمی علیه نظام جمهوری اسلامی دارند؟ آیا آن میلیون ها نفر در سال 57 ، مردم نبودند؟! آیا همه این حمایت ها و عدم حمایت ها و سمت و سوی آن به یک نکته اساسی یعنی منافع استراتژیک امپریالیسم غرب در منطقه و جهان باز نمی گردد که در آن روزها توسط رژیم شاه تامین می شد و امروز توسط انقلاب و نظام جمهوری اسلامی مورد تهدید قرار گرفته است؟ آیا اساس این مخالفت ها و مقابله ها از همین محور اصلی ناشی نمی شود؟

ژنرال رابرت هایزر ، پاسخ این سوالات را به روشنی و در کتاب خاطراتش می دهد.

ژنرال هایزر در اواخر کتاب خاطرات خود ضمن اشاره به شکست آمریکا در جریان پیروزی انقلاب اسلامی به تبعات آن می پردازد و می نویسد :

"...در مورد حوادث سالهای 1978 و 1979 ما هنوز در حال پرداخت هزینه و خسارات آن هستیم...خیلی غم انگیز است که ما با داستان مرگ کارمان را ختم کنیم. ایالات متحده ، یک متحد نزدیک و قوی خود را که می توانست در خلیج فارس برای منافع غرب ثبات برقرار کند ، از دست داد. از دست دادن آن موجب شد تا میلیاردها دلار خسارت ببینیم ، زیرا مجبور بودیم که برای اتخاذ ترتیبات امنیتی خود منطقه خاورمیانه در سالهای بعد  به راههای دیگری متوسل شویم ... اگر ایران می توانست یک نیروی مهم دفاعی ایجاد نماید ، همانطور که در راه انجام آن بود ، می توانستیم میلیون ها دلار از این بابت ذخیره کنیم. مطمئنم اگر روابط نزدیک خود با ایران را از دست نمی دادیم و آن کشور همچنان به تقویت قدرت نظامی خود ادامه می داد ، ضرورتی نبود که ما این همه خرج کنیم تا نیروی واکنش سریع در خلیج فارس ایجاد نماییم. نیروهای ایران می توانستند  ثبات منطقه را تضمین نمایند و از منافع حیاتی آمریکا حمایت کنند. لذا بهای سقوط شاه برای آمریکا بسیار گزاف بوده است..."

 

او در آخرین جملات کتابش از حتی عدم دخالت نظامی آمریکا به نفع شاه انتقاد می کند و می نویسد:

"...در پایان این داستان تراژیک می خواهم دو سوال عمده در مورد مسئله دخالت در امور داخلی هر ملتی را مطرح کنم : اگر اخلاقا درست است که برای حفظ یک متحد وفادار در برابر حمله بیگانگان ، دخالت کنیم ، آیا حفظ یک متحد مستحق و وفادار برعلیه خرابکاران داخلی که از سوی عوامل خارجی برانگیخته شده و حمایت می شوند ، استحقاق کمتری دارد؟ اگر این کار صحیح باشد ، آیا نباید آن را قاطعانه و تمام و کمال با همه توان انجام دهیم؟ معتقدم که آمریکا می بایست این شیوه را اتخاذ می کرد . اگر آمریکا هدفی را دنبال می کند ، باید وسائل آن را نیز فراهم آورد."

 

به نظر می آید که این نوشته ها ژنرال هایزر ، می تواند پاسخ بسیاری از اذهان پرسشگر و دقیق باشد که اساس این حمایت ها و آن مخالفت ها از کجا ناشی می شود و بر چه ملاک و معیاری قرار دارد. شاید بسیاری از جوانان نسل امروز بتوانند از ورای این جملات که در واقع متعلق به دو دهه پیش هستند ( خاطرات ژنرال هایزر در اواسط دهه 80 میلادی انتشار یافت) اساس ناآرامی های امروز کشور که به شکل حیرت انگیزی با تمامی آشوب ها و شورش های 30 سال اخیر قرابت ساختاری و محتوایی دارد را دریابند.

شاید باورنکردنی نباشد ولی امروزه آمریکا و همه اذنابش در جهان با قدرت و خواستی چندین برابر دهه 70 ، به دنبال ساختن همان متحد استراتژیک ( که ژنرال هایزر در خاطراتش از فقدان آن می نالد و نبودش را موجب خسارات عظیم به منافع آمریکا می داند) در ایران هستند و در این مسیر از هیچ وسیله و راهی دریغ نخواهند کرد. آنچنان که در طول این 30 سال انجام دادند و همچنان می دهند. باور کنید اینها یک تصور یا به قول آن انگلیسی صهیونیست یعنی دنیل پایپز ، "توهم توطئه" نیست.

 

توجه کنید به بخشی از سخنان مهندس میرحسین موسوی تحت عنوان "توطئه یا توهم توطئه" که در نشست سالانه انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران و علوم پزشکی به مناسبت پنجاهمین سال فعالیت انجمن اسلامی داشکده فنی دانشگاه تهران در تاریخ 11/12/1376 انجام گرفته بود:

 

میر حسین موسوی در آن سخنرانی می گوید :

"... آیا آن چیزی که که ملت ما راجع به بیگانگان و ابرقدرت ها اعتقاد دارد و جان مایه بسیاری از بحث ها و گفت و گوهای سالهای اخیر و حتی از اول انقلاب تا الان بوده ، توهم است یا واقعیت دارد؟ آثار آن چیست؟ متنی که من از یک متفکر خارجی می خوانم به این دلیل است که پایه بحث ها به او برمی گردد. او یک فیلسوف آمریکایی – اروپایی است. در سال 1948 در کتاب "حدس ها و ابطالها" ، مطالبی را (که اشاره خواهم کرد) خواهید دید که چقدر به این مسئله شباهت دارد ...وی نظریه توطئه را این طور عنوان می کند:

"...هرچه در اجتماع اتفاق می افتد ، نتایج مستقیم نقشه هایی است که افراد یا گروههایی نیرومند طرح ریزی کرده اند. این نظر ، بسیار  گسترش پیدا کرده است. هرچند من در آن شک ندارم که گونه ای ابتدایی از خرافه است. کهن تر از تاریخی گری است و در شکل جدید آن نتیجه برجسته دنیوی شدن خرافه های دینی است. باور داشتن به خدایان هومری که توطئه های آنها مسئول تقلبات جنگ های تروا بود که اکنون از میان رفته ، ولی جای خدایان ساکن کوه المپوس هومری را اکنون ریش سفیدان کوه صهیون یا صاحبان انحصارها یا سرمایه داران و استعمارگران گرفته است..."

موسوی ادامه می دهد:

"نظر آن فیلسوف غربی در سال 1948 مطرح می شود که اگر دقت کرده باشید ، اشاره می کند که گویی در جهان تمام توطئه ها را به یهودی ها و ریش سفیدان کوه صهیون و سرمایه داران و انحصارگران نسبت می دهند! اگر دقت کنید ، 1948 ، سال تاسیس و تشکیل حکومت اسراییل در خاورمیانه است و درست چند ماه بعد ، حکومت اسراییل در خاورمیانه شکل می گیرد...

بعد از فروپاشی شوروی که طبیعتا پیمان ورشو از بین رفته و دلایل وجودی ناتو هم از بین رفت ، قاعدتا این پیمان نظامی هم در غرب باید از بین می رفت. ولی نه تنها شاهد از بین رفتن ناتو نبودیم ، بلکه شاهد پیشروی ناتو به سمت مرکز اروپا بودیم. هم اکنون پیشروی آن به سمت مرزهای خودمان در آسیای مرکزی ، قفقاز و ماورای قفقاز هستیم و بعضی ها نفوذ نیروهای ترکیه در شمال عراق را به عنوان "نفوذ ناتو" به قلب سرزمین های اسلامی تعبیر می کنند.

 

مهندس موسوی در ادامه اظهار می دارد:

 "اگر ما به این سمت رانده شویم که بگوییم در روابط با غرب دچار اغراق هستیم و توطئه ای در کار نیست و اینها "توهم توطئه " است ، باید چشم خود را براین تهدیدات و خطرها ببندیم و آنها را به مسائلی حقوق بشری و انسانی تعبیر کنیم که اقتصاد جهانی را برپا نگه دارد و صلح را تامین کند که البته می توانیم آثار مخرب این فکر را در تصمیم گیری ها ، دیپلماسی و روابط خودمان با خارج حدس بزنیم. اگر ما توطئه را "توهم" تلقی بکنیم ، بلافاصله حساسیت ما نسبت به اوضاع پیچیده ای که ما را در منطقه و این حساسترین و بحرانی ترین نقطه جهان محاصره کرده ، ار بین خواهد رفت....

وقتی احساس ملت ما و به تبع آن سازمان ها و ارگان های تصمیم گیر دولت ما این باشد که دچار "توهم توطئه" هستیم و جهان ، جهان امنی برای سخن گفتن و عمل کردن و ایجاد روابط دوستانه و حتی برادرانه است ، طبیعی است که آن حساسیت را نسبت به این خطرها و تهدیدات از دست خواهیم داد و در عمل به نقطه ای خواهیم رسید که نخواهیم توانست موقعیت مناسب خودمان را به عنوان یک نظام قدرتمند در مقابل این خطرات عظیمی که ما را تهدید می کند ، همچنان که تا به حال حفظ کرده ایم ، حفظ بکینم. حال می توانید حدس بزنید که این مسئله تا چه اندازه مهم است.

این نظریه در جهان پرآشوب و پرخطر خاورمیانه و جهان اسلام ، به ما توصیه می کند که خوش بین باشیم و با این فکر که انشاالله توهم است و توطئه ای در میان نیست ، چشم خودمان را به روی اهداف قدرت های بزرگ در منطقه ببندیم و لبخندهای آنها را باور کنیم.

قبول این گفتار و جا افتادن آن ، زمینه را برای فعالیت مجدد فراماسونری در کشور ما فراهم خواهد کرد ، در بعضی از اصلی ترین مقلاتی که در زمینه توهم توطئه نوشته شده گفته می شود :

"...فراماسونری این قدرها هم که می گویند بد نیست و این قدرها خیانت نکرده است و این هم جزء توهماتی است که در این زمینه داریم."

جا افتادن نظریه "توهم توطئه" حساسیت ما را در مقابل اسراییل از بین خواهد برد. در زمینه اقتصاد بعد از انقلاب ، عده ای صاحبنظر پیدا می کنیم که به خاطر خوش بینی زیاد به غرب و اینکه احساس می کنند راجع به توطئه های خارجی توهم داریم ، اصول را کم کم فراموش می کنند...

میرحسین موسوی در بخشی دیگر از سخنانش می گوید :

" ...در مقابل آمریکا و قدرت های خارجی ، آنها دائم می گویند ما در مورد غرب و آمریکا و اسراییل دچار توهم توطئه هستیم و در واقعیت بیرونی توطئه ای نیست و شما آسوده اید.من این را با ورود ویروس هایی به بدن که قدرت ایمنی آدم را از او سلب می کند ، تشبیه می کنم. وقتی ویروس HIV  ( ایدز) وارد بدن می شود ، انسان در مقابل یک ذکام هم آسیب پذیر می شود و ممکن است در مقابل یک سرماخوردگی هم جان ببازد و در مقابل همه نوع امراض ، در معرض خطر قرار گیرد. وقتی سیستم ایمنی فرو ریخت ، عملا بدن نخواهد توانست به طور خودکار در مقابل انواع باکتری ها ، میکروب ها ، مسائل محیطی و آب و هواهای گوناگون مقاومت کند . جامعه ای که در این جهان پرآشوب و در برابر قدرت نمایی قدرتمندان ، احساس آشوب نکند و به این فکر کشیده شود که اینها توهم است ، در وهله اول سیستم ایمنی خودش را از دست خواهد داد. او در مقابل هر توطئه و تهدید کوچکی در آینده ، در معرض خطر قرار خواهد گرفت. یک بحران شبیه به افغانستان یا عراق یا خلیج فارس یا در مرزها و یا یک بحران داخلی همچون اعتیاد و هر چیز دیگری می توانداعتماد به نفس او را از بین ببرد و او را دچار مشکلات اساسی بکند. شبیه بکسوری که او را داخل رینگ می اندازیم و به او می گوییم :" نترس ، رقیبت براساس قرارداد قبلی ، ضرباتش را برتو وارد خواهد کرد." به این ترتیب گارد او را باز می کنیم ، فردی که با چنین حالت خوشبینانه وارد رینگ بوکس شود ، طبیعی است که له خواهد شد و از بین خواهد رفت.

در خصوص روابط بین المللی هم حساسیت به توطئه بیگانگان یک سیستم ایمنی است که ملت ما را در ظرف دویست سال تجربه خون و آتش و خدعه خوردن و مکر دیدن و خیانت های متوالی تحمل کردن ، به دست آورده است. این تجربه به بهای کم به دست نیامده است.بر سر این مسئله امیرکبیرها و قائم مقام ها را از دست داده ایم. به بیراهه کشانده شدن انقلاب مشروطه را داریم و دوران دیکتاتوری رضاشاه و محمد رضا را در این کشور داریم. ما در این کشور نفوذ آمریکا و مستشاران آمریکایی و غارت سرمایه ها و ثروت های ملتمان را داشتیم. ما در دویست سال گذشته هر لحظه تحقیر شده ایم و به ما سیلی زده اند و ما را در جهان تحقیر کرده اند. طبیعتا در این مدت ، یک سیستم ایمنی در درون خودمان ایجاد کرده ایم که نتیجه این رنج ها و دشواری ها و شهید دادن ها و مقاومت کردن هاست.

موسوی ادامه می دهد :

"بنده مسئله نگاه به توطئه های خارجی را عنوان یک نظر افراطی تلقی نمی کنم. عین واقع بینی تلقی می کنم و عدول از آن به معنای سرنگون شدن و رفتن به مصاف خطرهای بزرگ است.

...دو سه جمله از دو شخصیت می خوانم . یکی نماینده فکری که آن سیاست رسمی 200 سال گذشته می دانم و دیگری چند نقل قول از حضرت امام (ره).

اولین جمله را از میرزا ملکم خان نقل می کنم . وقتی این مطلب را بخوانم ، خواهید دید که این فکر خیلی غریب به نظر نمی آید و مربوط به یک فرد نیست ، بلکه پایه سیاست اقتصادی و سیاسی ما در 200 سال گذشته است که برچنین تصوری از جهان استوار بوده است:

"...سبب عمده عداوت و نفرت ملل فرنگستان نسبت به دول آسیا ، این است که می گویند: دول آسیا یک قسمت ممتاز کره زمین را به واسطه عدم امنیت مالی و جانی ، غرق دریای ذلت و ننگ بنی آدم ساخته اند. دول فرنگستان به واسطه همین علوم ، امنیت مالی و جانی و ضبط و تصرف کل ممالک آسیا را حق آسمانی و وظیفه حقه خود قرار داده است.دول بازرگان اروپا نمی توانند آسیا را در حال رکود و عقب ماندگی باقی گذاردند ، زیرا پیشرفت آنها به توسعه و ترقی تمام قیمت های جهان بستگی دارد . به همین دلیل دول اروپا صمیمامنه خواهان پیشرفت ایران می باشند. ملل فرنگستان در ممالک ما هیچ کار و مقصودی ندارند مگر ازدیاد آبادی و توسعه تجارت دنیا. بقای کشورهای عقب مانده برای اروپا غیر قابل تحمل است و هنگامی که یک دولت اروپایی ، یک کشور آسیایی را تصرف می کند ، به خاطر لذت پیروزی و غارتگری نیست ، بلکه بیشتر برای بازرگانی و سود متقابل است. از مالیات هند یک دینار عاید خزانه انگلیس نمکی شود و بدین ترتیب از میان بردن کشورهای عقب مانده را می توان صرفا حکم عدالت و تقدیر الهی دانست..."  

این یک فکر است. در مقابل این فکر ، این جمله را از حضرت امام ( قدس سره الشریف) می خوانم :

"...من نمی گویم تمدن اروپایی را نگیرید . آنچه آنها می خواهند به ما بدهند ، تمدن نیست ، بلکه چیزی است که ما را تباه می کند که دروازه تمدن بزرگ ره ما داد. ما از غرب بد دیده ایم. ما را تباه کردند..."

این جمله حضرت امام ( ره) است. باز یک جمله دیگر از آن فرد متعلق به دوره قاجار می خوانم. چون این فکر ، "تیپ" است و هم اکنون هم نظایر آن را می توان دید و نظریه توهم توطئه همین تیپ فکر را ایجاب می کند :

"...از برای آبادانی ایران ، کمپانی ها را باید از خارج آورد. عقلای ایران هنوز براین عقیده هستند که کمپانی های خارجی ، ایران را خواهند گرفت. در این عقیده یک دنیا جهالت هست. حضور یک شرکت خارجی بیش از یک فرد خارجی برای ما ضرر و زحمت نخواهد داشت . اگر ایران بخواهد تنها و منزوی باقی بماند و مثل خیوه و بخارا مرزهای خود را ببندد ، ولی تازه بعد معلوم خواهد شد که باز هم از حمله و تجاوز مصون نیست زیرا یک دزد می تواند حتی به خانه ای که خیلی خوب محافظت می شود ، داخل شود. در این صورت باید اولیای دولت علیه ، راههای آهن ، عمل معادن و بانکها و جمیع کارها و بناهای عمومی را بلاتردید محول به کمانی های خارجی نماید..."

و در چند سطر بعد می نویسد :

"...دولت ایران باید هر قدر می تواند به کمپانی های خارجی امتیاز دهد. اعطای این امتیازات نباید یک مرحمت و سخاوت تلقی شود ، بلکه برخلاف ، دولت ایران باید متشکر و خوشبخت باشد که شرکت های خارجی برای بهره برداری در خاک او حاضر می شوند و این حق شناسی باید حاکم بر جریان کل مذاکرات باشد..."

موسوی در انتهای سخنانش ابراز می کند :

"خوب شما در بن این فکر به عوض اینکه به یک الگوی برخاسته از اقتضائات داخل کشور ، توانایی ها ، نیروی کار و خلاقیت کشور بربخورید ، اساس را بر گشودگی کامل دروازه های کشور بربیگانگان می یابید و متاسفانه هستند کارشناسانی که افکار آنها میرزا ملکمی است و نظیر او فکر می کنند.

خوب ، این یک دید است. ما دید دیگری داریم که باز از حضرت امام (ره) نقل کنم و بحث را خاتمه دهم. این به عنوان یک دید ، یک راه حل ، یک کلمه قصار که می تواند در انواع مختلف سیاست ها به کار رود و بنده این سخنان را از ایشان پایه ای برای هرگونه ارتباط با قدرت های بزرگ می یابم. ایشان می فرمایند:

"ملت های مسلمان باید اصل را بر دشمنی و فریب ابرقدرت ها با خود بگذراند ، مگر آنکه خلاف عینی و عملی آن را مشاهده و لمس و باور نمایند"

جمله آخر از ایشان اینکه :

" شکست آمریکا از همه بیشتر بوده ، لذا دسیسه او هم بیشتر است."

 

آیا هواداران مهندس موسوی که اینک در مراحل اعتراضی خویش مورد حمایت حاکمان آمریکا و دول استعمارگر اروپایی قرار گرفته اند ، این صحبت های میرحسین را شنیده یا خوانده بودند؟ آیا امروز دیگر این صحبت ها محلی از اعراب ندارد؟ آیا امروز " توهم توطئه" دیگر تئوری درستی از جانب ایشان به حساب می آید؟ آیا تفکرات میرزاملکمی دیگر اشکالی ندارند؟ آیا جملات حضرت امام (ره) دیگر برای امروز مصداق ندارد؟

اینک این شما و این قضاوت درباره حمایت های آمریکا و توهم توطئه و سیاست های به اصطلاح حقوق بشری حضرات و … به نظر نمی آید این قضاوت کار دشواری باشد!