مستغاثی دات کام

 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٤
 

 

به بهانه سالگرد 11 سپتامبر

 

 

نیویورک ، شهر گناه  و مصیبت

 

 
شاید هیچ شهری در دنیا همچون نیویورک در قاب دوربین فیلمسازان و سینماگران قرار نگرفته است. اگرچه در سالهای دور همواره تصویری رویایی و دوست داشتنی از این کلان شهر قرن بیستم ارائه می گردید اما تقریبا 2-3 دهه قبل از اینکه 11 سپتامبر 2001 از این شهر آسمانخراش ها و فرصت ها ، کانون فاجعه بیافریند ، سینما مصیبت و بلا را درون آن به تصویر کشیده بود شاید از در به دری و بی کسی زنی تنها و پسرش در این شهر بی در و پیکر در فیلم "آلیس دیگر اینجا زندگی نمی کند" یا آگاهی یک راننده تاکسی به جریان بزه و قتل و غارت در زیر پوست شب های به ظاهر آرام آن در فیلم "راننده تاکسی" یا نمای جامعه به شدت طبقاتی و ظالمانه آن در "خیابان های پایین شهر" ویا...
هر سه فیلم یاد شده از مارتین اسکوسیزی کارگردان ایتالیایی الاصل آمریکایی است که شاید بیشترین فیلم ها را درباره شهر و شهروندی و حتی تاریخ شهرنشینی نیویورک جلوی دوربین برده است . شاید از این رو که مهاجران خارجی هنگام اسباب کشی و رسیدن به نیویورک ، رویاپردازترین شهروندان آینده این شهر بودند ولی در واقعیت به به جای شهر رویاها به جنگلی بی رحم از دزدان و غارتگران برخورد کردند و مجبور شدند برای بقای خود در چنین باتلاقی خود به رخت گانگسترها و آل کاپون ها درآیند ، قوی ترین انگیزه برای سینماگرانی باشد که پدران و اجدادشان در زمره همین مهاجران بودند .
اگرچه فرانسیس فورد کاپولا در "پدر خوانده" چنین نمایی را از تاریخچه باندهای مافیایی در نیوریوک ارائه می دهد ولی سرجئو لئونه در فیلم "روزی روزگاری در آمریکا" به هیچوجه نگاه غمخوارانه کاپولا را به این فاجعه دهشتناک گذشته نیویورک و دار و دسته های مافیایی آن ندارد. تصویری مرکب از بچه هایی که از دوران کودکی و نوجوانی ، باندهای سرقت و بزهکاری تشکیل می دهند ، محله هایی که کثافت فساد و فحشا از سر و رویش می بارد و مهاجرانی که اعم از چینی و اروپایی و آفریقایی در این منجلاب دست و پا می زنند و بالاخره رواج اخلاقی خیانتکارانه که حتی رفقای قدیمی نیز از تیررس آن خلاصی ندارند...
شاید چنین تصویر نابهنجاری را حتی اسکورسیزی در فیلم "دارو دسته نیویورک" که نقبی تاریخی به پس زمینه های جامعه شناختی شهر نیویورک به نظر می آید ، به وجود نیاورده باشد. فیلمی که در اساس خود برآمدن شهر نیویورک را از درون کشتار و خون ریزی و فساد و قتل و غارت تصویر می نماید و در گفتاری در همین فیلم می شنویم که :" نیویورک در همین خیابانها(و بوسیله دار و دسته های خیابانی) متولد شد.
اما تلخ ترین و سیاه ترین تصویر نیویورک را همان اسکورسیزی در فیلم "بیرون آوردن مردگان" (1999) نشان می دهد ؛ فیلمی که نیویورک را شهری مصیبت زده و فاجعه بار نمایش می دهد که در گوشه و کنارش خودویرانگری آدم ها بیداد می کند . در این شهر آدم ها یا خودکشی می کنند چون تحمل ادامه زندگی رنج بارشان را ندارند یا از افراط در استعمال مواد مخدر ، آوردوز شده و یا در کنار جوی ها و گوشه های تاریک درخود فرو رفته اند. در "بیرون آوردن مردگان" فرانک یک امدادگر اورژانس است که همچون همان راننده تاکسی در طول شب خیابانهای نیویورک را زیرپا می گذارد و به جز آنچه ذکر شد ، چیز دیگری مشاهده نمی کند . او می خواهد به تمام این آدم های مستاصل و در هم ریخته کمک کند ولی همیشه دیر می رسد یا از دستش واقعا کاری برنمی آید. وقتی هم که به موقع سر می رسد و فرد آسیب دیده را به بیمارستان می رساند ، همان آدمی که از مرگ نجات یافته و زیر لوله اکسیژن قرار دارد با نگاه ، عاجزانه از وی می خواهد که شیر کپسول اکسیژنش را ببندد! او در کابوس هایش همه مردم شهر را به صورت مردگانی می بیند که سر از خاک به درمی آورند و طلبکار او هستند که چرا آنطور که می باید به نجاتشان نرفته است.
اما دیوید فینچر در فیلم "هفت " تکان دهنده ترین تصویر را از نیویورک به منصه ظهور می رساند. نیویورکی که فینچر نشان می دهد شهری گناه آلود و نفرین شده است که اگرچه قاتلی زنجیره ای به مجازات نمادهای فساد و فحشا براساس مصادیقی که درکتاب مقدس عنوان شده می رود اما آنچه بیش از این قتل ها به نظر تماشاگر می رسد ، همان جامعه شهری است که گناه و خلاف و جنایت و خیانت از سر و رویش می بارد . فیلمساز فضای این شهر گناه را در سیاهی شب تصویر می کند که کوچه ها و خیابانهایش همواره از باران مداوم خیس است و در کوچه پس کوچه ها و آپارتمان های دخمه مانندش ، لاشه متعفن گناهکاران به مشمئز کننده ترین شکل افتاده است.
جدیدترین نمای سینما از نیویورک در فیلم "آب سیاه" والتر سالس نمایانده می شود. در این فیلم نیویورک را شهری دوپاره می بینیم که به قول دختر بچه داستان ، پاره ای از آن اصلا شباهتی به شهر ندارد. ساختمانهای سربه فلک کشیده ای که هیچ تنابنده ای از بیرونشان رویت نمی شود و گویی هویت انسانی آدم ها در این ساختمانها بلعیده شده است . در واقع در این شهر هیچ آدمی را نمی توان مشاهده کرد مگر دوربین ما را در هزارتوی این آپارتمان های تنیده به هم فرو ببرد تا احیانا افراد در خود فرو رفته و منفعلی را ببینیم. آدم های این شهر اغلب سردرگریبان و تک افتاده اند و علاقه به هیچ رابطه ای ندارند . شاید از همین روست که همان دختر بچه فقط با روح بچه هم سن و سالش که در همین ساختمانهای تودرتو به قتل رسیده ، دوست می شود . شاید به دلیل اینکه دیگران یا نیستند و یا تنها کالبدی متحرک به نظر می آیند. مادر دختر بچه هم که همواره درصدد محافظت دخترش (و در واقع روح وی) از این همه بی عاطفگی و جداافتادگی است ، خود درگیر گذشته ای مبهم از همین سرخوردگی ها و گوشه گیری هاست.
چه تصاویری گویاتر ازاین آثار خود سینماگران آمریکایی می تواند ما را ولو به گوشه ای از واقعیات و حقایق کلان شهرهایی مانند نیویورک مطلع سازد تا در خیال خود آنها را بهشت رویاهای خود نپنداریم و به سراب دلخوش نباشیم و چه رسانه ای مانند سینما می توان  تاثیرگذارتر از هزاران حرف و سخن و امثال آن ، مخاطبش را به لحاظ روحی و روانی درگیر واقعیات نماید؟
در واقع این فیلم ها نمایشگر نیویورکی است که خیلی قبل از 11 سپتامبر 2001 گرفتار فاجعه عمیق انسانی بوده و حتی هنگامی که آن برج های دوقلوی سازمان تجارت جهانی فرو می ریخت ، کمی آنطرفترش انسانهای پسیاری سالها بود که از درون و بیرون فرو ریخته بودند و در حقیقت فرو ریختن آن برج ها ، آشکار شدن آنچه بود که پیش از آن زیر لایه های اجتماعی شهر نیویورک جاری بود. همانطور که شان پن در اپیزود خود در فیلم "یازده سپتامبر" نشان می دهد که فروریختن برج های نیویورکی چگونه آفتاب روشنی و آگاهی را براتاق پیرمردی که سالیان دراز با رویای همسر مرده اش زندگی می کرده ، می تاباند.