مستغاثی دات کام

 
 
نویسنده : سعید مستغاثی - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٤
 

آسيب‌شناسي سينماي امروز ايران (۲)

 

زمانه عوض شده ...

 

 

 

ترديدي نيست كه مخاطب امروز سينماي ايران بيش از هميشه مخاطب سينماي روز جهان است و تحت تاثير آن قرار دارد. سينمايي كه نه تنها تماشاگر ايراني بلكه سينماروهاي همه دنيا را حتي در چين و روسيه كه زماني نسبت به فيلم‌هاي آمريكايي و كلا غربي واكسينه شده بودند، تحت تاثير خود قرار مي‌دهد. اين سينما گسترده‌تر از هميشه و از راه‌هاي بسيار متنوع و سهل‌الوصول در دسترس مخاطب ايراني است: در فرم انواع CD و DVD و نوارهاي ويديويي (خصوصا كه اين روزها پديده دستگاه‌هاي پخش VCD و DVD رايج‌تر از حتي راديو در هر خانه‌اي به چشم مي‌خورد)، به وسيله اينترنت (كه به راحتي در سايت‌هاي مختلف مي‌توان به تماشاي آن‌ها رفت با اين توضيح كه امروزه حضور كامپيوتر شخصي در منازل و حتي براي بچه‌ها از سنين پيش از دبستان از نان شب واجب‌تر تشخيص داده مي‌شود)، توسط ماهواره و بالاخره تلويزيون (كه اين روزها در نمايش فيلم‌هاي آمريكايي جديد و قديمي گوي سبقت را از شبكه‌هاي ماهواره‌اي ربوده). به اين ترتيب اگر زماني سينماروي ايراني بايستي منتظر ورود فيلم خارجي و دوبله آن و سرانجام اكرانش مي‌ماند كه اين انتظار گاهي به سال‌ها هم مي‌رسيد، امروزه از مدت‌ها قبل در جريان اكران آن‌ها در كشورهاي سازنده‌شان قرار مي‌گيرد و هنوز چند روزي از نمايش عمومي‌شان در كشور مربوط نگذشته كه به صور مختلف در اختيارش قرار مي‌گيرد. حتي بسياري از آن‌ها را (البته با حذف صحنه‌هاي غيرمجاز) با دوبله يا زيرنويس فارسي پشت ويترين مغازه‌هاي صوتي-تصويري مشاهده مي‌نمايد كه احيانا روي جلدشان هم ذكر شده براي تقويت زبان انگليسي!!

مقصود از آن‌چه در فوق آمد اين است كه براي شناخت قسمت مهمي از سليقه زيباشناختي-بصري مخاطب امروز سينماي ايران چندان بي‌جهت نيست كه سينماي امروز دنيا خصوصا، آن نوعي كه غالب مي‌نماياند را واقع‌بينانه‌تر و با نگرشي جامع‌تر بشناسيم. سينمايي كه در يك دهه اخير خصوصا چند سال گذشته تغيير و تحولات بنيادي خود را كه مدت‌ها قبل آغاز كرده بود، نمايان ساخت.

تغيير و تحولاتي كه سينما را از آن سوءتفاهم سه-چهار دهه‌اي تقسيم‌بندي فيلم هنري و فيلم تجاري خلاص كرد. نوعي تقسيم‌بندي كه در دوران اوج سينماي اساتيدي همچون جان فورد، هاوارد هاكس، آلفرد هيچكاك و يا اورسن ولز اساسا وجود نداشت. اما دگرگوني اواخر قرن بيستم در سينماي حاكم جهاني عميق‌تر از گرايش روشنفكران و متفكران به سينماي سرگرمي بود. چرا كه خود هاليوود نيز به اين نتيجه رسيده بود كه سينما مي‌بايست فراتر از سرگرمي و به قول معروف Entertainment به تفكرات و انديشه‌ها راه يابد. انديشه‌هايي كه نزد هنرمندان مستقل دور از هاليوود بيشتر يافت مي‌گرديد. از طرف ديگر آن هنرمندان و سينماگران مستقل هم دريافته بودند كه بدون پوسته سرگرمي و زرق و برق‌هاي به اصطلاح هاليوودي و آن سيستم عظيم توليد و پخش جهاني، انديشه‌هايشان خريدار ندارد. اين نياز دوطرفه موجب نزديكي دو جناح مذكور شد و استوديوهاي هاليوود با نيت جذب مستقل‌ها اقدام به تاسيس بخش‌هايي در كنار كمپاني خود نمودند ويژه تهيه فيلم‌هاي سينماگران به اصطلاح غيرهاليوودي. سوني كلاسيك و وارنر اينديپندنت و فاكس سرچ لايت اين‌گونه شكل گرفتند كه آن‌چنان دخالت صاحبان استوديوها را همراه ندارند. به همين ترتيب مرز فيلم‌هاي مستقل و استوديويي هم به هم ريخت و حتي امثال استيون سودربرگ در هاليوود فيلم ساختند و به عبارتي فيلم‌هايي مانند «قاچاق»، «سولاريس» و «يازده يار اوشن» سرفصلي شدند براي تلفيق آن دو نوع فيلمي كه سال‌ها هواداران و مخالفانشان دفتر و دستك علم كرده بودند و از همين رو جشنواره ساندنس يعني كعبه آمال مستقل‌ها هم از رونق افتاد. حالا ديگر كار به جايي رسيده كه امثال كن لوچ، كلود للوش، شوهي ايمامورا، يوسف شاهين، ميرا ناير، ژانگ ييمو و اريك رومر هم براي كمپاني‌هاي هاليوودي فيلم مي‌سازند و پس از سال‌ها كركري خواندن وودي آلن نيويوركي براي فيلمسازان لس‌انجلسي، اينك براي دريم وركس استيون اسپيلبرگ فيلم مي‌سازد و فيلم‌هاي هنري آن‌چناني را به مضحكه مي‌گيرد.

در كنار اين گرايش سينماگران به قول معروف انديشمند و متفكر به سرگرمي و زرورق‌هاي هاليوود براي جذابيت بخشيدن به آثارشان، فيلمسازان هاليوود نيز به سمت انديشه و تفكر تمايل يافتند و در آستانه قرن 21 فلسفي‌ترين موضوعات را با ساختاري سراسر حادثه‌اي و مملو از تمهيدات تماشاگرپسند به تصوير كشيدند كه مي‌توان به فيلم‌هايي همچون «ترميناتور»، «ماتريكس»، «باشگاه مبارزه» و... اشاره كرد.

نگاهي به فيلم‌هاي كمپاني‌هاي مختلف هاليوود در سال‌هاي اخير نشانگر بارز شدن گرايش مزبور است به‌طوري كه بسياري از فيلم‌هاي با ظاهر كمدي، ملودرام و حتي كودكانه از مضامين انديشمندانه و متفكرانه در كنار ساختارهاي نو و بديع برخوردار شدند.

 

 

ديگر امروزه به‌كارگيري حركات رزمي در فيلم‌ها به لحاظ هنري نكوهيده نيست و وجه تجاري به آن‌ها نمي‌دهد چنان‌چه كاربرد آن در فيلم‌هايي مانند: «قهرمان»، «خانه خنجرهاي پرنده» و «ببر خيزان، اژدهاي پنهان» جنبه آييني و عرفاني مي‌يابد. از همين روست كه برخلاف 2 دهه درخشان 60 و 70 براي سينماي هنري اروپا، ديگر در يك دهه اخير سينماي كهن اين قاره، حرفي براي گفتن ندارد و در مقابل خيل سينماگران جوان آمريكايي كه هر سال پديده‌‌هاي تازه‌اي را به عالم سينما ارائه مي‌كنند، متاعي براي عرضه ندارند.

به‌طور اجمال مي‌‌توان گفت در سينماي امروز دنيا تحت تاثير شتاب اطلاع‌رساني همان ابررسانه‌هاي اينترنت و ماهواره كه ديگر فرصت مكث و نفس تازه كردن به كسي نمي‌دهد، هرگونه حسي را نه با تامل روي يك داده بلكه با بمباران داده‌ها منتقل مي‌كند. فرضا روبرتو رودريگز در فيلم «دسپرادو» با تدوين سرسام‌آور نماهاي يك صحنه از زواياي گوناگون، فضا مي‌سازد.

بنابراين امروز ديگر اثري از آن سينماي هنري با نماهاي طولاني و كشدار يا به قول معروف پلان-سكانس به چشم نمي‌خورد كه بخواهد فرضا با تصوير 3 بار گذر آهسته و كسالت‌بار آندري گورچاكف در فيلم «نوستالگيا» از آن استخر خشك در طول مدت زمان حدود 15 دقيقه، حسي از ايثار و فداكاري را منتقل نمايد، در سينماي امروز اين حس فداكاري براي نجات بشريت را في‌المثل در فيلمي مانند «ماتريكس» در قالب عمليات خارق‌العاده «نيو» براي رهايي مورفيوس مشاهده مي‌كنيم، در ساختاري پرتحرك و سرشار از ريتم و هيجان و تصاوير نامعمول. ساختاري كه بر همان نيازها و زمينه‌هاي زيباشناختي تصويري انسان امروز منطبق است. از همين روست كه اگر گاهي هم گذرمان به تماشاي يكي از فيلم‌هايي كه ادعاي هنري بودن به سبك و سياق دهه 60 اروپا دارد، بيفتد ديگر كسالت ديدار آن را بيش از 10 دقيقه نمي‌توان تحمل نمود.

شايد اگر امروز هم برگمان و برسون و تاركوفسكي و آنتونيوني فيلم مي‌ساختند اين ساختار تصويري و ديدگاه زيباشناختي ويژه نسل قرن بيست و يكم را در نظر مي‌گرفتند و مثلا براي به حرف درآوردن آن بازيگر لب فروبسته تئاتر (ليو اولمن) در فيلم «پرسونا»؛ بيبي آندرسن به تمهيدات ديگري متوسل مي‌گرديد و در فيلم «پول» واقعا شاهد يك سرقت و كشتار نفس‌گير مي‌شديم و براي سفر اديسه‌وار 3 نفر به درون منطقه ممنوعه در فيلم «استاكر»،‌ حدود 15 دقيقه ريل‌سواري را شاهد نبوديم و از تماشاي آن نماهاي ثابت و ايستاي فيلم «صحراي سرخ» براي نمايش گرفتاري انسان در چنبره تمدن صنعتي امروز خلاص مي‌شديم. سينماي امروز دنيا حتي در نوع هنري‌اش دريافته كه همه پيام‌ها و حرف‌هاي فلسفي و غيرفلسفي خود را بايد لابلاي ريتم مناسبي بپيچد كه با ريتم زندگي امروز بخواند. البته همان‌طور كه گفته شد اين فرمول چندان جديد هم نيست و 40-50 سال پيش اساتيدي همچون آلفرد هيچكاك و جان فورد و هاوارد هاكس و... دريافته بودند كه سينما را بايستي همچون زندگي به مخاطبان‌شان ارائه كنند و بايد ريتم مناسب با آن و جذابيت‌هاي هماهنگ‌اش ايجاد نمايند.

پس امروز ديگر وقت فضاهاي ملال‌آور نيست. يعني مخاطب امروز سينما نمي‌تواند دقائق طولاني كنش‌هاي آرام و بطئي و واكنش‌هاي جزيي را بدون هيچ تنش و فراز و فرود تحمل كند. تامل و سكون روي نمادها و سمبل‌هاي متعدد را نمي‌پذيرد. او كه به ريتم و فضاي رسانه‌اي امروز دنيا عادت كرده و حتي تفكرات عميق عرفاني و فلسفي راجع به بحران هويت انسان معاصر و گمگشتگي‌هاي بشر امروز را لابلاي آثاري همچون «محبوب ميليون دلاري»، «ماتريكس» و «وثيقه» يافته ديگر لزومي نمي‌بيند با چشم دوختن بر تصاوير ساكت و آرام و سرد زجركش شود تا مثلا مفهوم و معناي خاصي از وراي آن‌ها كشف كند. به عبارتي زندگي لجام‌گسيخته كنوني نه به او مجال و فرصت چنين تاملاتي را مي‌دهد و نه برايش حال و حوصله سكون‌هاي آن‌چناني باقي مي‌گذارد.

 

اين مهم‌ترين ويژگي مخاطب امروز سينماي ايران است كه گفتيم از مخاطب جهاني اين رسانه به هيچ وجه عقب نيست؛ او هم مدام با اينترنت و سايت‌هاي آن سر و كله مي‌زند و به قولي وبگردي مي‌كند. او هم دست بر تكمه‌هاي كنترل رسيورها، ده‌ها كانال تلويزيوني خوش آب و رنگ را ثانيه به ثانيه بالا و پايين مي‌كند، او هم از دوران كودكي با انواع و اقسام بازي‌هاي كامپيوتري اعم از ميكرو و سگا و پلي‌استيشن سر و كار داشته و ساعت‌ها با دنياهاي فانتزي و تخيلي دست و پنجه نرم كرده و حتي در آن‌ها دخل و تصرف نموده است. طيف وسيعي از مخاطبان امروز سينماي ايران همين نسل جواني است كه با شرايط فوق رشد كرده و عجين شده است.

براي اين مخاطب بايد بر اساس زبان تصويري‌اش و سليقه زيباشناختي‌اش فيلم ساخت. لزومي به تقليد نعل به نعل نيست كه اغلب خراب از كار درمي‌آيد. مي‌توان با توجه به امكانات سينماي ايران كه در زمينه نرم‌افزاري بسيار قوي است و از لحاظ سخت‌افزاري  هم مي‌توان به زمينه‌هاي استانداردش دست يافت (دانش ديجيتال با هزينه‌هاي بسيار كمتر و امكانات محدودتر، گسترده‌ترين ابزار سينمايي را در اختيار همگان گذاشته و مي‌توان تا حدودي هم‌پاي سينماي روز جهان پيش رفت فقط مقداري تخصص مي‌خواهد و هوشمندي و كمي هم ابتكار، خرده هوشي سر سوزن ذوقي!) و همانند فيلم «دوئل» اثري استاندارد و تماشاگرپسند خلق كرد.

احتياجي هم نيست موضوعات و دغدغه‌هاي ينگه دنيايي‌ها را ايرانيزه كرده و بخواهيم به خورد تماشاگري بدهيم كه اريژينال آن را ديده است. كه اين قطعا او را گريزان‌تر خواهد ساخت. تقليد حتي به بهترين صورت خود فقط يك تقليد است. خوشبختانه فرهنگ غني ايران زمين آن‌قدر موضوع و سوژه در برابرمان قرار داده كه نيازي به كپي كردن از فرهنگ ديگران نداريم كه اساسا هم ارزش‌ها و باورهاي فرهنگي‌مان زمين تا آسمان با ارزش‌هاي فرهنگي آن سوي آب‌ها متفاوت است.

فيلم‌هاي موفق چند سال اخير سينماي ايران هم اغلب آثاري بوده‌اند كه دلمشغولي‌هاي اين سرزمين را درون آن ساختار متناسب تصويري امروز گذارده‌اند. به عنوان مثال مي‌‌توان فيلم‌هايي همچون «شوكران»، «زير پوست شهر»، «بوتيك» و همين «دوئل» را نام برد.

مخاطب امروز سينماي ايران همپاي مخاطب جهاني سينما يك ويژگي مشترك ديگر نيز در عرصه ديداري و تصويرشناسي دارد. ويژگي كه بر اساس سبك هنري قرن كنوني قرار دارد. انسان امروز به قول تحليل‌گران جامعه‌شناسي جهان در عصر ساختارشكني Deconstruction به سر مي‌برد. يعني علاوه بر تمايل شديد به سرعت و ريتم و ايجاز، به پديده‌هاي نو، متفاوت و تازه و همچنين تنوع در هر زمينه گرايش دارد. همچنا‌ن‌كه سال گذشته به وجود آمدن تنوع موضوعي و ساختاري در توليدات به نمايش درآمده بسياري از تماشاگران را راضي كرد و بارها و بارها به سالن‌هاي سينما كشانيد.

اين تفكر در همه جوانب زندگي بشر امروز حاكم است. بشر امروز گريزان از تكرار به تنوع و نوآوري بيش از هر مقوله‌اي تمايل دارد. در وادي اين مقال، آن هنر و سينمايي موفق است كه با اين طرز تفكر و نگاه خوانا باشد. براي پاسخ به اين خصوصيت مخاطب امروز سينماست كه اغلب سينماگران هوشمند جهان، حتي موضوعات تكراري را در قالبي نو و با به‌كارگيري عناصر فوق در ساختار روايتي و سينمايي جذابيتي تازه مي‌بخشند. ولو با قرار دادن يك غافلگيري در انتهاي فيلم، يك اثر كاملا كليشه‌اي را طراوت و تازگي غيرقابل وصفي بخشيده و اصلا همه مفاهيم به ظاهر سرراست طول فيلم را معنايي ديگر مي‌دهند. شيوه‌اي كه در اواسط دهه 90 با فيلم‌هاي «مظنونين هميشگي» و «هفت» آغاز شد كه حتي برخي به آن لقب «سندروم كيزر سوزه» (به نام همان كاراكتر منفي فيلم مظنونين هميشگي) دادند. دو فيلم «حس ششم» (ام. نايت شيامالان) و «ديگران» (آلخاندرو آمنابار) با همين شيوه به آثاري درخشان و پرمخاطب تبديل شدند. اغلب فيلم‌هاي مطرح اين سال‌هاي از همين ويژگي برخوردار بودند: «آسماني وانيلي» (كمرون كرو)، «15 دقيقه» (جان هرتزفلد)، «محبوب ميليون دلاري»، «قهرمان»، «ارباب حلقه‌ها»، «هري پاتر»، «مصائب مسيح»، «ماتريكس»، «فارنهايت 11/9»، «وثيقه»، «دهكده»، «كانديداي منچوري» و حتي انيميشن‌هايي مثل «شرك»، «شركت هيولاها»، «در جست‌وجوي نمو»‌ و «باورنكردني‌ها» و... آثاري كه علاوه بر ساختارهاي سينمايي متناسب با نيازهاي تصويري نسل امروز، درونمايي‌هاي تفكربرانگيز و بعضا انديشمندانه خود را در بسته‌اي از سرگرمي يا همان اينترتنيمنت قرار داده بودند.

مخاطب امروز سينماي ايران چنين ساختار تصويري را مي‌طلبد به علاوه موضوعاتي كه تاكنون كمتر به آن پرداخته شده است. در همه زمينه‌ها و فايل‌هاي موضوعي ولو تكراري، عرصه‌هاي تازه مي‌توان يافت و ناگفته‌ها و نانموده‌ها را به فيلم برگرداند.

هنوز پس از گذشت حدود نيم قرن از پايان جنگ دوم جهاني، فيلم‌هاي جديد با پرداخت نو و زاويه نگاه تازه، آثاري پرمخاطب را به جهانيان عرضه مي‌دارند. مقايسه‌اي بين دو فيلم «نجات سرباز وظيفه راين» ساخته استيون اسپيلبرگ در سال 1998 و «طولاني‌ترين روز» ساخته كن آناكين، اندرو مارتون و برنارد ويكي در سال 1962 كه هر دو فيلم درباره يك موضوع مي‌باشند و يك اتفاق و حادثه تاريخي را به تصوير مي‌كشند مي‌تواند معيار نسبتا مناسبي جهت دريافتن تفاوت‌هاي ساختارهاي روايتي و سينماي امروز و ديروز در پرداخت يك سوژه واحد باشد و هوشمندي فيلمساز را در درك ملزومات امروز تصوير و سينما آشكار سازد.

 

ادامه دارد
آسيب‌شناسي سينماي امروز ايران (1)